روشن تر از خاموشی،چراغی ندیدم، و سخنی، به از بی سخنی،نشنیدم. ساکن سرای سکوت شدم، و صدرۀ صابری در پوشیدم. مرغی گشتم؛ چشم او، از یگانگی پر او، از همیشگی، در هوای بی چگونگی، می پریدم. کاسه ای بیاشامیدم که هرگز، تا ابد، از تشنگی او سیراب نشدم.

بایزید بسطامی

مهدی سیاه تو داستان  صورت خانه  خانم دانشور میگه:

 سیاهی دیر پاک میشه یه جایی رو صورتت همیشه سیاهی میمونه