من و زن توی اینه

دیشب شب گندی بود اصلا خوابم نمیبرد تا نزدیکای چهار صبح بعدش خوابیدم کابوس دیدم یه جورایی ناموسی بود شاید قصه اش رو داستانی نوشتم بعدم اهان یه داستان هم نوشتم عینهو داستان نویسنده های بزرگ ولی هیچی ازش یادم نیست فقط چشماش قلمبه و نه دیگه یادم نمیاد انگار با چسب دو قلو به خونه چسباندن منو تز اون قدیمیا که طوسی و نارنجی بود چسبای قدیم یه جور دیگه بود تازه بیدار شدم یه کاسه فرنی اصلنم خوب نبود و یه لیمو میخورم بات سو بدم بانک و اینا هنوز تحت تاثیر نوشته های آقای هنری میرم ناتور دشت آقای سلینجر رو از تو کتابا در میارم یه صفحه 71 رو میخونم اصلن یادم نیست تا کجا خوندم شاید از اول بخونم اش میخوام بخونم، اش بهتر برم جیبهای لعنتی رو که منو به خونه چسبوندن  رو با چیزی در بیارم بشورم و بهتر برم از چایی هم امروز خبری نیست و اصلن وقتشو نداره تو آینه خونه زنی ای نور اون ور میرفت که قیافه اش  خیلی باحال شده بود... یه زن کتاب خون با موهای باحال با قیافه با حال امروز این زنه همون که تو آینه بود  نگاهی بهش انداختم اونم نگاهی بهم انداخت هردو یه جور سرد بهم نگاه کردیم... و 

سیل و زلزله و جنگ اصلا حواسشان به زنان و کودکان و عشق نیست

ها چه سکوت کنیم و چه نکنیم 

چه بنویسیم و چه ننویسیم زمان میگذرد 

چه عاشق باشیم وچه  نباشیم زمان میگذرد 

ومنتطرمان نمی ماند 

نه زلزله نه سیل نه جنگ حواسشان اصلا  به زنان و کودکان و عشق نیست 

حالا که سیاستمداران بهانه پشت بهانه برای جنگ دارند 

و هیچ به فکر عشق و کودکان و زنان  نیستند 

و باز هم زمان میگذرد.. 

 میگذرد و میگذرد 

و عشق که آواره و سرگردان و پریشان حال... 

آه 

ممکن است این به آن حمله کند 

آن یکی با ناوهایش تجاوز کند 

و آن یکی با موشکهای دور بردش 

آه لابد کودکان و زنان زیادی کشته میشوند 

و عشق و شعر زیر پا له میشود 

چقدر زنانی که عاشق بودند و صبح به صبح پشت پنجره 

لمس باد روی صورتشان تداعی شعر و موسیقی بوده است 

آه این سیاستمداران نمیدانم چرا به عشق فکر نمیکنند 

و به زنان و کودکان و چشمان شاعر پیشه بسیاری از زنان زیبا 

اه این خبرها حالم را بد میکند و دلم میخواهد سیاست را به دست 

یک زن عاشق پیشه بسپارند که نه سیاست میداند نه دشمنی و نه جنگ را

اه این سیاستمداران احمق و زیاده خواه حالم را بهم میزنند 

و از هرچه سیاست و تدبیر بیزار میشوم 

آنها  به عشق و کودکان  و حتی زنان فکر نمیکنند؟ 

لابدزنان را هم برای سیاستهای کثیف جنسی و قدرت خودشان می خواهند 

اه از هر چه زن سیاست پیشه جنگ آوری است بیزارم

از زنانی با موهای آراسته با لبخندهای دروغی از زنان طمع کار و رند 

که به خاطر طمع قدرت..  عشق و زنان زیادی را کشته اند

نفرین  زنان و کودکان و عشق تا ابد بر شما باد

آه نفرین نفرین..  

این زشت ترین خبری است که اینروزها دیده ام و از هر چه خبر بیزار شده ام از هرچه جنگ و سیاست و خونریزی است از لبخند های زشت

و تماسهای تلفنی و فرمان گلوله و جنگ و اتم 

اینها اصلا به زنان  و کودکان و عشق فکر نمیکند

آه..   

 مینو. م

دارد عید میشود مادر جان ❤

همیشه اینجور وقتها چای دم میکردم اونوقت ها سر خیز تر بودم این اواخر کمی صبحها کله صبحم 9به بعد بود سالهای قبلتر از کله های صبح آفتاب زده نزده بیدار بودم چای دم میکردم عاشق عطر چای تازه دم بودم و سکوت کله های صبح خانه لب تابم رو باز میکردم و بعد وبلاگم و شروع میکردم به نوشتن این وقتها که میشد اسفند که میشد مینوشتم اسفند شده است  دارد عید میشود و مادر جان باز تو نیستی دارد عید میشود مادر و شمعدانیها ی پشت پنجره ها دارند جان میگیرند دارد عید میشود مادر جان و باز تو نیستی و هی احساساتی میشدم و مینوشتم هرروز هر روز... امسال داشتم شعر زیبای هوشنگ ابتهاج  رو که سالروز تولدشون بود رو میخوندم ارغوان شاخه همخون جدا مانده زمن آسمان تو چه رنگ است امروز آفتابی است  هوا یا گرفته است هنوز؟ یه قسمت شعرش خیلی جالب گرچه اینروزها به شدت سعی میکنم از معجزه کلام غافل نشم و خوب ازشون استفاده کنم ولی اینو باب آوردن میگم 

جناب ابتهاج میگه :این چه رازیست که هرسال بهار با عزای دل ما می اید ولی امیدوارم امسال یه عید فوق العاده خوب خوب داشته باشیم یه عید شگفت انگیز من و همه دوستان خانواده و کسانی اینجا رو میخونن 

پرستارها بهتر شده اند؟ یا من؟

نمیدانم قصه اش چیست اینکه دیگر کاری به کارشان ندارم شاید هم وقتی اشک می‌ریزم دلشان به حالم میسوزد به یک پرستار گفتم این اشکها دست خودم نیست خودشان همینطور می آیند البته خیلی عامیانه گفتم بعد همینجور میرفت متعجب نگاهم کرد آخر نمی شود به یک پرستار خسته بی حوصله دمق که فقط میخواهد شیفته تمام شود و گاهی دو شیفت می ایستد تا درآمد بیشتری داشته باشد تا هزینه جراحی دماغ و فلان پالتو را در بیاورد و هرروز با یک تیپ خفن بیاید  تا چشم همکارهایش در بیاید و مردان توی خیابات بگویی  در من یک زن احساساتی زندگی میکند اصلا پرستارها را به یک زن ساده معمولی درونگرا که چیزهای مارک استفاده نمیکند چکار ؟ فهمیده ام پرستارها عاشق هر چیز ما رکدار  هستند مثلا لاک رز لب کیف کرم رنگ مو حتی  فلان شامپو بچه یا پالتو ات را از استامبول خریده باشی یا خواهرت لسانجلس باشد یا عکسهای دو بی و استامبول ات را توی اینستا بگذاری و آنها کیف کنند و تحویلت بگیرند اصلا یک زن معمولی چهل ساله به چه دردشان میخورد نه استانبول میرود نه دو بی و نه فلان چیز مارک دار از بهترین فروشگاه تهران میخرد اینجور وقتها چنان گربه رامی  میشوند که همه پته زندگی خودشان را میریزند روی اب خودم دیده ام اصلا برایشان درون آدمها که مهم نیست اما اینروزها کمی بهتر شده اند اخم هاشان کمتر شده شاید هم من صبور تر شده ام نمیدانم اینجا توی بیمارستان احوال ادمیزاد همینطور میگذرد  به همین شکل و قواره گاهی شبیه یک لباس بی ریخت که توی تنت زار میزند و نمیدانم جراحهها چه آشی میخواهند برایم بپزند... دلم میخواهد یک دل سیر بخوابم بعد بیدار شدم و درن ام دیگر مایع نیاید آخ که چقدر خوب میشود چقدر نازنینم شاد میشود مادر دورت بگردد که هر بار زنگ میزنی کشدار و کودکانه می‌پرسی خوبی یییی مامان یکجور قشنگ میگویی خوبی خیلی به دل ادم می‌نشیند بعد هزار بار گفته ای دوستت دارم و منهم بعد هزار بار گفته ای دلم برات خیلی تنگ شده و من هم..  آخ خدایا اگر بشود این درن ان شب دیگر نیاید مایع بند بیاید چه شادی شگفت انگیزی میشود..  دلم میخواهد بخوابم.. 

خب دلم خواست بنویسم همین

امروز تکلیف ام معلوم میشه خب سعی میکنم منتظر خبر ای خوب باشم.. امروز چند روز دوباره بیمارستانم؟ دیگه حسابش  از دستم دراومده اینجا اوه عجب برفی گرفته همینجور که روی تخت دراز کشیدم و کنار پنجره ام و پتوی آبی ای روم افتاده از پنجره به بیرون نگاه میکنم د قیقا گلوله های برف عینهو پشمک جهتش همیشه از شمال به شمال شرق تهران و منتظرم کم کم ک سروکله آقای جراح پیدا شه و اگه پیدا شه چشام سنگین شده و یه خواب عمیق میخواد سعی کنم به اتفاقهای خوب فکر کنم و خب امروز باید اتفاقهای خوب بیفته یعنی غیر این منتظر هیچی هم نیستم کاری هم ندارم فقط... فقط.. خوب... خبر ای خوب... خب یکمی خواب میچسبه کتاب؟ نه فعلا از کتاب خبری نیست بر میگردم سر حال بودم یه چیزی میخونم  

پیوند

گمونم روز پنجم بود دیگه طاقتم طاق شد بیحالی بعد عمل و درد و کلافگی و قولنج گفتم کتابهای منو از تو چمدان برام بیار بهر حال با موافقت دکتر آوردن چند صفحه از هالیودد بوکوفسکی خوندم ضربان قلبم افتاده بود پایین و اصلا خوب نبودم کتابها رو جمع کردم گذاشتم نایلون فردا دادم برو تو چمدون بزا ره برق خوشحالی تو چشماش بود اینجا تو بخش پیوند تمرین صبر و تحمل میکنی و تجربه زندگی لب پرتگاهی رو و اینکه زندگیت وارد مرحله جدیدی شده سیزده روز داره میگذره و معلوم نیست کی و تا چه وقت اینجا باشم ولی به اتفاقهای خوب فکر میکنم الهی تنی بیمار نباشه .. آرزوهای خوب خوب برای هم کنیم مهربون باشیم 

در احوالات زن خانه ام امروز

در حالی آقای عقیلی داره میخونه و دلم نه میخواد بخوابه نه بیدار باشم دارم ناتور دشت رو میخونم خیلی کسل و خسته ام باید بلند شم و چای بزارم  که آهنگ paralysis شروع میکنه به خوندن میزارم بخونه یه چیزی باید این کسالت رو بشکنه گمونم تا نصفه های کتاب رو قبلن خوندم و دلم میخواس یه فصل کتک حسابی بزن مش حالا دوباره دارم میخونمش  بهتره باشم یه چیزی درست کنم شاید چایی پای سمت چپم سمت راستش هنوز درد میکنه نمیدونم چرا انگار استخونش درد گرفته از دیروز درد میکنه دقیقا استخون  سمت چپ پای چپم این بازی ای دیشب ریختم یه گربه اس از بچگی تا بزرگی واسه قند عسل هی میاد بالا میگه من گشنه ام البته به انگلیسی نمیدونم چطور حالی کنم قند عسل من خونه نیست ظهر میاد  که آقای لئونارد کوهن شروع میکنه به خوندن این خیلی خوبه برم آقای کوهن رو گوش بدم و چایی بزارم 

سردرهای مسخره

میگه باز رفتی سراغ عشق و عاشقی؟ اره؟ خودم میدونم 

چشمام یهو گرد و قلمبه میشه میگم چی؟ عشق و عاشقی کجا بود مادر جان 

در حالی روشو ازم بر میگردونه میگه الکی نگو سر من باز کلاه نزار کاشکی الفبا بلد بودم تا کلکت رو در می آوردم بیخودی هم کلک نزن که انترنت  نداری و سرشو میکنه زیر پتو 

میگم خب بیا روراست باشیم میگه یعنی راستشو میگی کلک زدی بهم؟ میگم نگفتی جریان عشق و عاشقی چیه؟ میگه :بیخودی سرمو کلاه نزار خودم دیدم اون عکس عشق و عاشقی بالای صفحه رو بعدم حرفهای عجیبی میزنه که من عاشقتم تو هم عاشقم باش و با شعر یه چیزایی میگه چشمام گرد میشه و خندم میگیره میگم  اوه اون عکس بالای وبلاگ مه میگه هر چی هست عشق و عاشق یه میگم خب بیا روراست باشیم اره بعضی وقتا سر تو کلاه میزارم اینترنت ندارم چون یهو حجمم خالی میشه میگه خودم میدونم بعضی وقتا خوب بلدی از بازار بازی گربه ای با حال سبک بیاری وزنشم کم باشه تو گوشیت جا بگیره الان یکی سریع بیار کلکم نزن میگم الان بیا  ببین دانلود نمیشه سرعت خیلی پایین میگه کلکم که نمیزنی باز؟ بزار الفبا  یاد بگیرم همه کلکاتو در میارم میخندم میگم نه مامان جون الان سرعت پایینه همینجور به دایره دانلود نگاه میکنه میگه من صبرم خیلی زیاده منتظر میشم میگم دقت کردی بچه ها صبرشان خیلی زیاده نگام میکنه میگه باز میخوای کلکم بزنی؟ میگم نه مادر جون کلک کجا بود داریم حرف میزنیم میگه آخه قبل نا زیاد کلک زدی خودم میفهمم هی الکی میگی  انترنت نداریم انترنت نداریم  بعد قیافه اش رو یه جوری میکنه که یعنی خیای دلخور و قهر یه عالمه میخندم میگم واقعا که بر میگرده سمتم با شیطنت میگه از دست خودت واقعا که بزار الفبا یاد بگیرم نیگاش میکنم و میخندم میگه اره بایدم بخندی وقتی دختراتون الفبا بلد نیستن و کلکشون میزنین حال میده میگم نه بابا به حرفهایی میزنی میخندم خیلی باحال بود میگه یعنی خوب حرف میزنم؟ می گم اره باحال حرف میزنی میگه  مگه نمیدونی خود تم باحال حرف میزنی از تو یاد گرفتم وقتی مینویسی میخونیشون  گوش ام بعضی وقتا میشنوه میگم واقعا؟ میگه اره مگه نمیدونی همش حواست به عشق و عاشقیه  باز چشام گرد میشه میگه چرااینجوری نیگام میکنی؟و من فکر میکنم شاید نشستم و حرفامون رو بنویسم میگه لابد به عشق و عاشقی باز  داری فکر میکنی؟ اره؟ 

 

اقای هنری و قورمه سبزی

از بیرون میآم من پیاده میشم و اونا میرن جایی ساعت نه و نیم شب برای شب در حقیقت سحری قورمه سبزی گذاشتم اون باید روزه بگیره با گوشتهای تازه که یه داستان هم واسش نوشتم بعد یه جوری شد که اینجا ارسال نکردم لوبیا چیتی و دو تا لیمو عمانی درشت رو میشورم و می‌ریزم داخل خورش همه تلاشم رو میکنم دستام خیس نشه کار سختیه لیمو عمانی ها رو و لوبیا چیتی ها رو تو شیشه خالی می‌ریزم از این کار خوشم میاد از خرید کردن یه شامپو ترم کننده مو و یه ژله بچه گونه زرد با به با دکنک زرد بزرگ خالی هم هست میام به هال تو کتابها میگردم هالیوود از آقای بوکوفسکی رو میگیرم از نمایشگاه خریدم کتاب خیلی سبک برگهاش  کاهیه صفحه اولش رو میخونم تا نصفه سرم درد میگیره درست کنار گوش سمت راستم بعد میگم اوه نه آقای هنری منو ببخش اصلا حال خوندنت رو ندارم یه چیز کوتاه؟ شایدم خودت رو خوندم تلگرام رو باز میکنم و باز ادم ها آنلاین همون مسافرهای صندلیهای مترو رو میبینم هی پرو خالی میشن... به آشپزخونه باید برم لابد آب برنج جوش اومده اصلا دلم نمیخواد برنج بپزم حوصله آشو ندارم کتاب داستانهای انگلیسی رو ور میدارم نه حوصله تورو هم ندارم بعد میگم سردد لعنتی مسخره همش تقصیر تو هه به آشپزخونه میرم خورشت روهم میزنه تقریبا داره به روغن میوفته اما بوی خورش حالم به هم میزنه انگار ویار دارم  یه همچین چیزی و شامپو صورتی رو روانداز میکنم و میگم سردرد مسخره لعنتی من کلی داستان باید بنویسم اوه یاد یه تیکه از داستان آقای هنری میوفته اون جاش محشر بود همونجا ش که به دوستش قول میده اسمش بره لای صفحات کتابخونه حدودای سال 1940 و... میگه هی لعنتی همچین چیزی یه روز همه  اینا  رو مینویسم و خیلی این جاش رو دوست داشتم معرکه بود هنری اوه آقای هنری. اقای هنری .. به قول خودت حرف ب خیلی کم بوده  تو ردیف کتابای کتابخونه ها  و به فامیل و اسم خودم فکر میکنم و میگم لابد دلم میخواد با یه نام  مثلا با مسما بنویسم خیلی وقتها بهش فکر میکنم .. سردرد لعنتی مسخره 

من و آقای هنری آلمانی الاصل لس آنجلس نشین

بالاخره ساندویچ زامبون رو همین الان تموم کردم درست صفحه های سیصد بودم که تصمیم داشتم عین ناتور دشت آقای سلینجر نخونمش  و خیلی دلم میخواست یه مشت بخوابانم تو صورت آقای هنری ولی به خودم  قول دادم نه تو تا آخرش میخونی بعدم نشستم و خوندم از حدودای صفحه سیصد هی خواستم یه خط درمیونش کنم ولی خب باز برگشتم درست حسابی خوندمش خیلی خوب تموم شد آخرش خوب بود دیگه نمیخواستم با مشت بخوابونم تو دهن آقای هنری تخس بد کتاب خون باحال؟ 

ایول داشتی هنری

گرچه دوست دارم بقیه کتاب رو بخونم و ننویسم اما حیفم اومد این قسمت روهم دیشب خوندم روند کتاب خوندن هنری از پانزده سالکی میره عضو کتابخونه میشه و سر از خوندن نویسنده های روس مثل تورگینف و گورگی در میاره پدرش حسابی عصبانی میشه و شبها زیر پتو کتاب می خونده هرروز یه کتاب اوه چراغ مطالعه رو میبرده زیر پتو و داغ میشده پدرش هم می گفته بسه دیگه کتابهای لعنتی رو بزار کنار چراغ ها خاموش 

یه خواب اساسی میچسبه

کله صبح و هوا نم زده است انگار نصف شبی بارون زده درو که باز میکنم قند عسل بره واقعا هوا عالیه همون جور با شال طوسی بلند ایستادم چهار چوب در که یهو مرد جوان همسایه از خونه روبرو میاد بیرون یه نگاهی بهم میندازه و زودی میام تو.. هوا واقعا عالیه پهلو هام  کله صبح گز گز میکنه و حسابی دلم میخواد بخوابم و آدما رو تو تلگرام رصد میکنم یعنی چراغ روش نا رو نگاه میکنم عینهو ادم ای مترو هی پرو خالی میشن... قند عسل میگه چرا دیگه نمی ای دنبالم گفتم تو که گفتی دلم میخواد با کا کسی برم بیام دوست ندارم تو بیای گفت نخیر دوست دارم تو بیای بریم بگردیم حال میده گفتم خب باشه فردا میام دنبالت بریم بگردیم خوش بگذرونیم بعد گفت چیپس و نوشابه هم بخریم؟ گفتم خب چیپس و نوشابه؟  گفت اره چیپس و نوشابه  هم  اره به جهنم که ضرر داره  چیپس و نوشابه هم بخریم گفت خیلی حال میده مامان بعد صبحی که میخواست بره گفت مامان بیا ببین بارون اومده رفتم جلو در گفتم چه باحال چقدر همه جا قشنگ شده بارون واقعا حال آدمو خوب میکنه اونم بارون ملایم اینجوری نیگام کرد گفت میدونستم خوشت میاد بهت بگم... 

نوشتن خوبه من خیلی دوسش دارم

نمیدونم کار خوبیه اینکه آدم چیزایی میخونه  اینجا بزا ره یا نه همینجور داشتم ادم بد نام آقای جمالزاده رو میخوندم یاد جناب بوکوفسکی افتادم و گفتم بهتر برم سراغش و کمی هم ایشون رو بخونم احتمالا حسابی دلخور و دلشکسته اس جناب بوکوفسکی رو میگم آقای هنری کوچک خب همینجور وسط قصه اش ولش کردم من همیشه همینجوری کتاب میخونم خب  آقای جمالزاده ادبیات خاصی داره چندین صفحه خوندم اصلا قالب داستانش نفهمیدم چی بود تنها چیزی میخوندم چیدن کلمات قلمبه سلم به پشت همه خب تمرکز نداشتم مخم داشت هنگ میکرد قبلش هم دو سه تا داستان انگلیسی خوندم از نمایشگاه خرید مش کتاب  جالب یه حدودا پانزده تومن زمستون هم داره تموم میشه و آخرش نرفتم برای خودم کفش یا پالتو بخرم همینجور با کفشهای اسپرت قدیمی ام که از مشهد خریدم و انصافا جنسش خوب در اومد با اون پانج مشکی و اون شال بلند که شبیه شال بازیگراس جدیدا ازش خوشم اومده و خیلی به دردم خورد گمونم سی تومنی بابتش پول دادم شایدم بیشتر یادم رفته  از بهترین روسری فروشی شهر خریدم   یه جورایی دستخوش فراموشی خاطرات شدم اولزایمر اوه نه محاله نمیدونم خیلی چیزها رو فراموش کردم  یا میکنم  ظهرها کله طهر میپوشمش جلوی در می ایستم تا قند عسل با تاکسی از پیچ خیابون روبرو پیداش شه دقیقا با همین شال بهتره برم سراغ آقای بوکوفسکی دیوانه کله خراب 

بدون عنوان است حرفهایم

داشتم از جلوی آینه رد میشدم یکهو چشمم افتاد به زن توی اینه با رنگ و روی پریده اصلا رنگ به چهره نداشت یکجور خنده دار شده بود با ان پلیور قهوه ای کوتاه روی تونیک با آن شلوار رنگی رنگی اما اصلا بهش نخندیدم ادم به کسی که کتاب میخواند و رنگ به چهره ندارد که نمیخندد میخندد؟ اصلا سزاوار نیست میروم روی مبلها دراز میکشم به جواب آزمایش دیروز فکر میکنم که باید زنگ بزنم و بپرسم یک موتوری پشت پنجره هی گاز میدهد میرود دوباره سکوت همه جا را پر میکند از درو دیوار خانه سکوت میریزد زن خانه ام رنگ پریده پلیور قهوه ای به تن روی مبل دراز میکشد ته قوری استیل نو دوباره گرفته و بوی نا خانه را پر میکند از بس چای به شکمش بسته زن خانه ام میخواهد بالا بیاورد دو تا بادام تلخ میخورد سوخته اند انگار و دو تا پسته شور دلش حوصله هیچ لقمه ای را ندارد باید زنگ بزند جواب آزمایشها را بپرسد دلشوره دارد ولی آرام است رنگ به چهره ندارد با ان پلیور قهوه ای خنده دارش و آن شلوار رنگی رنگی طوسی و دلش میخواهد زنگ بزند و با یکی حرف بزند صدای بوق شنیده میشود زن خانه ام میگوید سلام چطوری صدا آرام میگوید ممنون زن خانه ام میگوید امروز زود می آیی یا دیر و میخواهد بپرسد ناهار چه میخوری ولی نمی‌ پرسد و گوشی را میگذارد و بعد به زن توی اینه فکر میکند که... 

دلتنگی زمان و مکان  که نمیشناسد میشناسد؟

داشت واسه خودش نمیدونم چیکار میکرد تازه اومده بود خونه جلوی در می ایستم شال بلند طوسی ام رو می‌پوشم که تا نزدیک های پام میرسه نگاه کردن به آدما و کوچه روبرو رو دوست دارم انگار رفتی لب بالکان و داری آسمون شهر رو میبینی تا به قول خودش با کا کسی  اش بیا د گفتمش مامانی اینقدر دلم برات صبح تنگ شده بود دوست داشتم دستم و دراز کنم از پیش دبستانی بیارمت خونه بغلت  کنم بوست کنم همون جور نمیدونم با چی بازی میکرد گفت چه مامان دیونه ای دارم مگه دیونه شدی؟ مگه میتونی دست تو دراز کنی منو بگیری؟ بعد هم از خنده ریسه زد بعد آروم شد گفت راست میگی مامانی؟ دوست داشتی دست تو دراز کنی منو بگیری بغل کنی؟ گفتم اره خب یه وقتایی هست وقتی دلت خیلی تنگ میشه دلت میخواد خب اونی دلت واسش تنگ شده بغل اش کنی خندید گفت خب بیا الان بغل کنیم همدیگرو... 

جاودان

همه نویسنده ها به نوعی کله خراب و دیوانه اند میگویید نه؟ پس بروید داستان جاودان آقای دولت آبادی را بخوانید اصلا یک ژن مالیخولیایی دارند 

عشق لابد؟

دوست داشتن دوست داشتن این غول بی شاخ و دم دیوانه دوست داشتنی کله خراب لعنتی باید  بیاید گلویت را ببرد نفست را بند بیارد بی این غول بی شاخ و دم لعنتی خواستنی که نمیشود زندگی کرد میشود؟ نه نمیشود من همیشه گفته ام هزار بار صد بار نمیدانم ولی گوش کسی بدهکار نیست ادم باید نفسش از دوست داشتن بند بیاید گفته باشم غیر این باشد زندگی نباتی ای بیش نیست یک زندگی حیوانی مطلق که یک روز تمام میشود بلانسبت ادم هستیم دوست داشتن باید بیاید و خررت  را یقه ات را بگیرد غیر این باشد به چه می ارزد زندگی تو بگو هزار کتاب خوانده باشی هزار چیز نوشته باشی نمی ارزد لامصب نمی ارزد این زندگی کوفتی معمولی بی عشق 

همینجوری همین الان

خوندن آقای جمالزاده رو دوست دارم از صبح کله صبح یکریز داره بارون میاد نم نم لطیف یه جور عاشقانه اس این جاش اصلا ربطی بهمون نداره همون پاره آجر و دل و اینا بیخیال میشیم میریم سراغ صبحت خودمون می گفتم تا نزدیکای یازده صبح حسابی به خودم حال دادم و خوابیدم خونه تاریک بود و جون میداد تو پتو بپیچی جلوی بخاری و بخوابی کتاب آقای جمالزاده باز هست و داستان جاودان رو دارن میخونم کنار دستم هم دوناتهایی که دیروز پختم میتونم بگم جزو بهترین نونههایی تا حالا پختم اونم با کرم داخلش که هوستون نکنه واقعا عالیه تازه کریسمس؟ هم هست سالگرد زلزله بم هم هست یه آهنگ از آقای بسطامی از یه کانال دانلود میکنم و گوش میدم بارون همینجور نم نم میاد شبکه خبر داره جریان قطعه سازی رو نشون میده مهمانش هی میگه میدونید صنعت خودروسازی های تک هست؟ دیشب ام نشون داد و دیدم تلوزیون رو خاموش میکنم این مجری زن واقعا عجیب و تند و حرفه ای مصاحبه میکنه به عبارتی دهان مهمان ها ی برنامه را سرویس میکند صدای باران توی خانه ما نمی اید امسال زمستون قشنگی شده بارون و برف ماهم که ندید بدید هستیم و این چیزا رو زیاد ندیدیم.. بهتره برم داستان بخونم این آقای جمالزاده واقعا عجیب مینویسه یه تیپ خاص خوشم میاد و دوست دارم نویسنده بشم یعنی تا حالا نمیخواستم؟ آقای ع میگه باید ببینی هدفت از نوشتن چیه حقیقتش تا حالا هدف خاصی نداشتم امروز جواب یه چیز مهم معلوم میشه جوابش اگه خوب باشه یه قول و قرار کردم یعنی میشه؟ اوه نمیدونم همه چیز به امروز بسته اس من که خوش بینم... 

من گاهی شعر میبافم همه میدانند

اینروزها گاهی خیال میکنم 

توی کتابها 

لای داستانها توی خانه

کنار لیوانها ی چای کپک؟  زده ام 

یکی باید بیاید دستم را بگیرد و به هوا خوری ببرد 

 

نوشتن نوشداروست برای من

سلام

داشتم برای خودم توی تلگرام پرسه میزدم یکی عکسش را با باران گذاشته بود خیلی عکس قشنگی بود خواستم چیزی بنویسم که حواسم پرت شد نمیدانم داشتم توی کدام کانال داستان میخواندم اهان یادم آمد که وسط داستان گوشی ام خاموش شد قبلش ترانه گنجشکک اشی مشی فرهاد را گوش میدادم چرا؟ قصه دارد برای خودش نمیتوانم بگویم ادم که همه حرفها را نمی تواند بنویسد آقای وکیل یه عکس دختر دلبر خیلی رعنا را توی پروفایلش گذاشته بود یعنی دخترش هست؟ شاید یک دختر که با ناز و عشوه و کمی زیبا نذری دست گرفته  بگذریم  جلوی  بخاری زیر پتو کز کرده ام به هال می ایم باید یک چیزی بخورم چای؟ نسکافه ای چیزی خیلی وقت است قهوه یا نسکافهرنخورده ام چرایش را نمیدانم ولی گمانم از آن سال که شنیدم برای فشار بالا خوب نیست قهوه خوردن کله های ظهر ام را قطع کردم درست حوالی دو بعد الطهر قهوه میخوردم باید بلند شوم چای دم کنم و شاید همان کتاب نصفه نیمه آقای بوکوفسکی را خواندم که یکی  کامنت کرده بوکوفسکی بیچاره را چرا  نصفه گذاشته ام نمیدانم بروم آقای بوکوفسکی دیوانه کله شق کله خراب را بخوانم یا آقای موراکامی را نمیدانم آنروز دلم میخواهد داستان کوتاه بخوانم  شاید هم بخوابم نه قباحت؟ "ههه "دارد این وقت که ادم نمیخوابد اصلا زشت است ادم این موقع بگیرد بخوابد مردم چه میگویند کتابها؟ درو دیوار و چای؟ سردرد رهایم کرده و این خوب است.. از تهران هم خبری نیست و کماکان زندگی روی روال عادی اش می‌چرخد باید آهنگی چیزی بگذارم و سرحال شوم 

من صبحها زن عیاش؟ کتابخوان خوش گذرانی میشوم؟

در حالی ساعت یازده است و دارد برف روی کاجها از کارن همایونفر از گوشی سامسونگ ساده ام پخش میشود چای را با ابنباتهای ساده هل دار میخورم  سرم کمی اینروزها درد میگیرد و سعی میکنم بهش فکر نکنم و صفحه 81اقای بوکوفسکی هستم ملودی خیلی زیباست و گاهی تصور میکنم خوشبختی یعنی همین چیزها همین صبحهها من همین زن سر به هوا و خوش گذرانی که صبحها با من بیدار میشود و سرش را میکند توی کتابها... و برای دلش مینویسد قلم آقای بوکوفسکی واقعا عالیه خیلی دوست دارم بیشتر ازش بنویسم ولی من تنبلی شکفت انگیزی دارم در نوشتن مطالب دیگران 

زن خانه ام

ادم باید یک نویسنده کله خراب دیوانه باشد و هی بنویسد و پیانو گوش کند یا هرچیز که دلش میخواهد ادم باید یک ادم درونگرای دیوانه و خل درونش زندگی کند و پیانو گوش دادن قدم زدن زل زدن به نقاشی و آسمان را دوست داشته باشد جانم برایتان بگوید یک زن دیوانه کله خراب درونگرای عاشق پیشه که پیانو دوست دارد قدم زدن دوست دارد و نگاه کردن به نقاشی و آسمان را دوست دارد سهراب راهم دوست دارد صبحها با من بیدار میشود و توی خانه با من چای مینوشد روبرویم می‌نشیند دستهایم را میگیرد و مرا به تماشای خودم میبرد به دیدن آسمان و هی مینویسد بعد مثل مترسکی میشود که روی دستهایش پر کتاب میشود با هزاران کلاغ روی شانه اش 

من فقط بلدم بنویسم آقا

در حالی یک ملودی آرام دارد روی گوشی سامسونگ معمولی ام پخش میشود که نمیدانم ریتمش چیست ولی خوبست همین حالا که حوصله چای گذاشتن و کتاب خواندن راهم ندارم دارم فکر میکنم ادم اگر ننویسد دق میکند میمیرد من مثلا اگر نمی نوشتم می مردم پس نوشتن از ننوشتن بهتر است و بعد همینجور این ملودی پخش میشود فکر میکنم قبلا چطور می موردم؟ که آقای فریدون فروغی جان پیدایش میشود و شروع میکند به خواندن نمیدانم نمیدانم لابد لابد نوشتن خیلی بهتر از ننوشتن است یکی بیاید برایم چای دم کند و کتاب بخواند... امروز؟ 

 

 

مهمان

وارد شد شد سلام کردم  گفت عزیزم ببخشید نمایشگاه بودم بابت دیر اومدنمون عذر میخوام باهاش دست دادم و اومد نشست همیشه سر زنده اس و پر از انرژی تنها چیزی که همیشه کلافه ام میکنه عکسهای پروفایل تلکرامشه که همیشه یه خنجر از رو بسته که هیشکی به عشقش نزدیک نشه ولی مهربونه داشت صحبت میکرد گفتم تو خردادی نیستی گفت نه خدا نکنه و خندید گفت م مگه بنده خداها چیه آن فقط شلوغ پلوغ آن پر سرو صدا آتیش میسوزونن گفت نخیر یه دی ماهی هستم گفتم جدا اوه گفت اره بابا مظلوم هستیم و خیلی ساده هستیم خندیدم گفتم عینهو کف دستین خودم دارم با یه دی ماهی  زندگی میکنم گفت با وجودی همه رو میخندونیم ولی همیشه تو دلمون غمه مدام باید یکی هولمون بده خندیدم گفتم دقیقا بعد پرسید تو چه ماهی هستی گفتم نمیدونم شاید مهر اخر اش یا آبان تولدم گم شده نیگام کرد گفت گرچه مثل مهر  ماهی ها مهربون و لطیفی ولی تو باید ابانی باشی گفتم چطور واقعا؟  گفت اره یه جورایی یه ابانی تمام عیاری یه ابانی خاص با اعتماد به نفس بالا و محکم و با اراده  چطور بگم عجیب و عریب  اما مهر ماهیها خیلی خیالاتی هستن خندیدم گفتم منم خیالاتی ام مینویسم گفت نه نه تو فقط میتونی ابانی باشی گفتم  اوه جدی میگی گفت اره تو باید یه ابانی باشی و خندیدم گفتم فکرش رو بکن دقیقا شبیه ابانیها وقتی قرار جایی رو تمییز کنم و کاغذی چیزی رو پیدا میکنم زیر فرشی کمدی تمییز کردن یادم میره و غرق خاطره بازی میشم و بعد همه خندیدن... یکی اون وسط گفت پس واویلاس خونه تکونی عیدت... خندیدم...

خودم 

آقای بوکوفسکی آلمانی تبار؟

با یه برف شگفت انگیز کله صبح غافلگیر شدیم برف حال مو اساسی خوب کرد یه برف شگفت انگیز زیبا فکرش رو بکنید بیست سانت برف اومده کله صبح در و باز کردم و عکس گرفتم به جز یه رد پا هیچی نبود برف داشت ریزه ریزه می‌بارید عینهو قدیما هیشکی تو خیابون نبود ساعت ای شیش و نیم صبح بود چنگ زدم با نوک انگشتام برف خوردم خیلی کم فقط انگار لب زدم  و اینجوری شد که دیگه بیدار موندم چای دم کردم یه چند تا چیز گوش دادم و دارم چارلز بوکوفسکی رو میخونم ساندویچ زامبون اش رو وای این مرد واقعا عالی مینویسه جملات کوتاه ضرب آهنگهای دلنشین هر صفحه اش هیجان زدم میکنه خیلی قشنگه کتاب ردیف درختان پرتقال آن مرد با تفنگ ششلول و عالی عالی کمی تخمه زردآلو شور کرده کنار دستم گذاشتم دیروز شور کردم واقعا کار سختی بود ولی واقعا خوردن اش عالیه در حقیقت معروف به پسته اینجاس  و خونه در سکوت مطلق و از فرصت استفاده کردم و میخونم این کتاب عالیه عالی بخونیدش 

داستانک عنکبوت کوچولوی قهوه ای بند باز

همینجور که داشتم دستشویی تو راهرو رو میشستم که واقعا کثیف شده بود شلنگ دستشویی رو گرفتم سمت راهرو اما شلنگ کوتاه بود و اون ور راهروی ورودی شسته نمی شد چشمم افتاد به سطل کوچک کنار دستشویی وارونه اش کردم شستم و بعدم تو سطل کوچولو پر آب کردم ریختم اون ور راهرو با جارو کشیدم و همینجور داشتم با سطل اون ور راهرو رو رد پاها رو از روی سرامیک سفید تمیز میکردم چشمم افتاد به یه عنکبوت کوچولوی توپولو گرد بود با یه عالمه دست و پا هی تقلا میکرد از ای نور به اون ور کار مفیدی هم انجام نمیداد بین در و لبه در پیچ و تاب میخورد ادم و یاد بند باز های روی طناب تو سیر کها مینداخت یه عنکبوت بند باز... اصلا تا حالا عنکبوت بند باز دیدین؟ انگار یکی خونه امن و آرامش رو خراب کرده بود داشتم به سرنوشت عنکبوت کوچولو فکر میکردم اینکه مجبورم بکشمت یعنی چاره ای ندارم فکرشو کن بزرگ شی کلی بچه بز ای اصلا عنکبوتها بچه زا هستن؟ می گفتم گنده بشی یه عنکبوت گرد تو پول قهوه ای مایل  به زرشکی که هم چندش آور هم ترسناک اونوقت مجبورم شجاعت به خرج بدم با جارویی چیزی بیفتم به جونت اونوقت دیگه مجبورم بکشمت همینجور که ته دلم براش می‌سوخت و شلنگ آب رو گرفتم رو در سطل آشغال سفید کوچولو با گلهای پلاستیکی ارکیده صورتی روش فرار میکرد و داشتم به سرنوشت عنکبوت کوچولو که وابسته به احساس و عملکرد من بود فکر میکردم که تو یه صبح پاییزی آذر تو گوشه به دستشویی تو شمال شرق کشور من زندگی میکرد و یهو همه چیز واسش خراب شد خونه زندگی اش تارو ما رو و زیر و رو شد که یهویی لیز خورد با آب رفت تو دستشویی همینجور مات سرنوشتش بودم یهو در خونه باز شد نازنین خیلی بامزه و مهربون در عین حال بی تفاوت و خیلی جدی  گفت بیا تلفن کارت داره  مامان کارم تقریبا تموم شده بود گفتم  هرکی هست بگو بهش زنگ میزنم گفت به مامانت بگو گوشی رو بردار بعدم گفت بیا موبایل رو واست نگه میدارم همینجور شلنگ رو آب زدم اومدم بیرون پا هام بالا زده بودم و خیس بود گفتم این وقت صبح کله صبح ساعت ده کی باهام کار داره؟ که دیدم نوشته پیوند صدایی اون ور خط گفت از بیمارستان پیوند زنگ میزنم گفتم بله بفرمائید گفت یکشنبه برای ویزیت اینجا باش جراح دوم شمارو ببینه و بعدم اگه جور بود تا آخر هفته عمل شی میای گفتم بله یک شنبه؟ گفت بله صبح اینجا باش قیافه رابط جلو چشمم اومد گفتم بالاخره زنگ زدن اونم بعد تقریبا چهار ماه...و تلفن قط شد... و عنکبوت هم..همینجور خیالم راحت شد که به هر زحمتی بود راهرو رو شستم و به سرنوشت عنکبوت نگون بخت و  تلفن بیمارستلن پیوند و همینجور داشتم فکر میکردم  که یهو صدای در اومد یکی گفت مامور گاز خانوم درو باز کردم و رفتم کنار دستشویی اومد کنتور هارو دید و قبض هارو با پررویی در هال رو باز کرده بود گداشته بود تو هال  بعدم رفته بود اومدم بیرون این کارش واقعا عصبانیم کرده بود که یهو دیدم  تموم راهرو پر از جای رد پا شده بود انگار هزار نفر تو راهروی یه کنفرانس از ای نور به اون ور زده بودند .. 

داستان رو الان نوشتم یهویی 

 

قلوه سنگ آقای میم

همینجور که از خواب طولانی بعد الطهر پاییزی آذر بیدار میشم در حالی خونه غرق سکوت و یه جورایی تنهام بقیه داستان قلوه سنگی که هرروز جابجا میشود از آقای موراکامی رو میخونم در انتها حس میکنم این من بودم رفتم رو یه ساختمون بلند و کارگر شیشه شور اون بودم شایدم خود کایری اون زن سی و شش ساله قد بلند و باد که لابلای مو هام میپیچه و به خلسه میرسم 

 

تو شعر میشوی و روی لبانم مینشینی

تا به تو به فکر میکنم می آیی 

انگار در منی 

یا من در توام؟ 

نمیدانم 

فقط تا به تومی اندیشم 

می آیی از هزار توی فاصله ها 

و مرا از توی  رویاها  بیرون میکشی 

با دستانی نوازش گر 

سخت و سنگی و سرد 

 

"خودم "

مینویسم تا یادم بمونه

شاید آدمهای زیادی باشن که کتابهای زیادی تو خونه اشون هست اما حتی نصف اونها رو نخواندن اقرار میکنم با وجودیکه دو یا سه سالی هست خیلی میشه گفت کتاب میخونم اما بازم در صد کمی از بعضی ها رو میگرفتم میخوندم یعنی کتاب خوندن کار سختیه که خداروشکر دیگه یادش گرفتم و امیدوارم اینهمه کتاب که از نمایشگاه خریدم و تقریبا صد و هفتاد شده و همه پول تو جیبی و هرچی پول ای نور اون ور خونه پیدا کردم بوده تازه یکم از پول پالتوم هم بوده که به جاش کتاب خریدم پالتو هم نخریدم  خب یک کتاب از بهرنگی که مقداریشو خوندم دو تا کتاب از موراکامی یه دونه از آقای دولت آبادی و دو تابی هم از بوکوفسکی و چند تا دیگه که الان یادم نیست  فعلا که چند روز خیلی خوب دارم میخونمشون گمونم تا دو ماهی حسابی داستان واسه خوندن دارم البته هدفم از خوندن ایتها تنها سرگرمی نیست که اگر اینجور بود میرفتم سراغ داستانهای عشقی و امیدوارم همه کتابهایی که میخریم بخونیم بهتره برم تا چای سرد نشده  معده ام سوراخ شد بسکه چای خوردم دقیقا عینهو معتادها هیچی هم تو خونه نداریم گرچه معمولا صبحانه نمی‌خورم از کیک فنجانی که دیروز عصر پختم هیچی نمونده.. میرم تو آشپزخونه و دو لقمه نون و مربای سیب که خودم پختم و شیشه اش از دیروز ر و سنگ اپن هست میخورم عطرش واقعا عالیه آدمو مست میکنه شکم ادم چایی خور رو هم سیر میکنه.. 

 

شعر هایم را باد برای تو می آورد؟

فرقی نمیکند کی باشد یا کجا باشم 

کافیست باد خیال تو را برایم بیاورد 

خانه دیوانگی میکند  درها دیوارها همه بیقرار میشوند 

همه جا عطر حضور تو می‌پیچد 

و این عطر این خانه رسوایم میکند 

 

"خودم "

گاهی هوای شعر که به سرم میزند...