تولد

زن همسایه، خانم آقا، که زن آشیخ حسن قلیونی بود، گفت که اسم زائو موچول است. شوهرموچول، روح الله خان، توی کشتارگاه کار می‌کرد. مرد خوبی بود. تازه اسباب کشی کرده بودند اینجا. پیش از این، بازارچه قوام الدوله می‌نشستند. موچول دختر یک کلفت بروجردی توی خانه حاج آقا جواد واعظ بود. امشب روح الله خان هنوز به خانه نیامده بود. زن همسایه گفت که روح الله خان کمی‌عرق خورده است. اما ماشاء الله به چشم برادری، خوب و خوشگل و هیکل دار بود و چشم و ابروی مردانه ای داشت. زن اولش، سال اول عروسی سر زا رفته بود. موچول زن دومش بود. خانم جون به زائو گفت: " دل ناگرون نباش دختر جون. این بچه ت زنده اس. حالشم خوبه." زائو گریه کرد. بعد دست هایش را آورد بالا و گفت: " ابوالفضل! به تو می‌سپارمش." خانم جون گفت: ": بخواب ننه. استراحت کن." زن گفت: " شما نمی‌دونین چه درد و بدبختی یه که آدم شیش تا بچه ش نمونن." "شیش تا؟" شیش تا در عرض شیش سال- همه شون مردن." خانم جون گفت: " پناه بر خدا." آشیخ حسن قلیونی از پنجره اتاقش اذان می‌گفت. زن زائو گفت: " فقط بچه آخریم علی تا هفت ماهگی زنده بود. اسمش رو گذوشته بودم "علی بمان"... اما..." خانم جون گفت: " بچه که بمیره جاش تو بهشته- برای مادر خونه آخرت می‌سازه." زن گفت: " بچه های دیگه م هر کدوم سه روز، چهار روز، بیشتر نمی‌موندن. وقتی به دنیا می‌اومدن خیلی کوچولو بودن. تمون جونشون هم ماه گرفتگی و تاول و لک داشت. سر و سینه شون هم انگار تاول های درشت درشت داشت.یکی شون مرده به دنیا اومد. چه کشیدم! یه صغری خانوم قابله زریر بازارچه قوام الدوله بود، اون به دادم رسید، وگرنه خودم هم رفته بودم. بچه م علی که تا هفت ماه زنده بود، نمی‌دونین چه ماه بود. چشم و ابروی قشنگ، تپل و مپل، دماغ کوچولو، دهن کوچولو، اما اونم وقتی زاییدمش سر و سینه ش تاول و لک و پیس داشت. مدام هم ریسه می‌رفت... تازه پا گذوشته بود تو هفت ماه. سه شب تو آتیش تب سوخت. بعد هم ورپرید." خانم جون گفت: " توسل به خدا داشته باش، دختر جون." زن گفت: " داغ! بدبختی! مصیبت! ادم شیش تا بچه ش ور بپرن و کاری نتونه بکنه!" خانم جون گفت: " نذر کن... پس خانواده پنج تن و ائمه برای چی هستن؟" زن گفت: " هر وقت بچه زاییدم، باباشون می‌اومد قنداق بچه رو ور می‌داشت، زل می‌زد و با اخم می‌گفت باز این بچه چرا این طوریه؟ چرا این قدر ریزه؟ چرا عین نفرینی ها و لک و پیسی هاس؟... بعد وقتی بچه هام می‌مردند، باباشون روزم رو سیاه می‌کرد. دعوام می‌کرد، کتکم می‌زد، یا ابوالفضل! این یکی رو برام زنده نگهدار! این یکی رو نذار بمیره!..." اسماعیل فصیح
ادامه نوشته

اسماعیل فصیح

از میدان فرودگاه حالا انداخته توی جاده خرمشهر- آبادان. می‌پرسد: «برای کار تشریف می‌آرید، آی دکتر؟ یا فقط ویزیت؟ منشی آی دکتر دبیری می‌گفت شما... پیش از جنگ... سال‌ها اینجا تشریف داشتین، تدریس...» «بله، اما امروز فقط برای مصاحبه و دیدن آوضاع آمده ام و امضائ قرارداد، انشاالله.» «این شهر و این شرکت، آی دکتر، هرچی ازشون باقی مونده، برای وجود افرادی مثل شما له له می‌زنن، به خداوندی خدا.» به او نگاه می‌کنم: «وجود شخص شما هم خودش غنیمته، هرکس وظیفه ای داره. و وظایف مختلفی هست. شما هنوز جزو کارکنان رسمی‌هستید یا مثل من بازنشسته فراخوانده شده به کار؟» سرش را تکان تکان می‌دهد، آهی از ته دل می‌کشد... بعد می‌خندد. «نه، آی دکتر. ما هیچ وقت نه در شرکت نفت و نه حالا در پتروشیمی‌رسمی‌پسمی‌نشدیم. همیشه قراردادی موخت، یا ساعت کاری بودیم. گاهی هم بیکار، یا دنبال کار نخلستون خودمان و این جور چیزها. زمان جنگ هم دربه در. الان هم زن و بچه‌های دوتا برادر که روزهای آخر جنگ شهید شدند روی دست و بال ما هستند.» «چند نفر روی هم؟» «روی هم؟ سکوت می‌کند. انگار مجبور است مدتی در کله اش بشمرد. «چهارده یا شانزده نفر، دوتا از پسرها کار می‌کنن.» «پس توی منازل شرکتی توی فرح آباد نیستین؟» «نه آی دکتر. اونام که مال کارگرای رسمی‌شرکت نفته. ما نخلستان داشتیم. توی کوت شیخ خرمشهر. حالا تازه برگشتیم اونجا، تازه راه ش انداختیم، هستیم دورهم.» «خدا خیرتون بده. دیدم انگلیسی بلدی گفتم شاید مال زمان شرکت انگلیسی‌ها باشی.» باز می‌خندد. «نه آی دکتر، ما همش سی ونه سالمونه. متولد سال رفتن انگلیسی‌ها، و آمدن کنسرسیوم چی‌های شاه. مگه ما چند سال نشون می‌دیم؟» «دوروبر شصت و نه.» نمی‌خندم. او غش غش می‌زند. آی دکتر مال ریشه. نمی‌رسیم بزنیم. نخلستون خرابه زیاد وقت و کار ونفس می‌گیره. و این همه بچه‌ها. مو خودم پاسپورت کویت دارم... اگه می‌تونستم می‌رفتم.» «پاسپورت کویت؟» «اونم داستان دیگه ای یه.» «باشه.» دستم را به طرفش دراز می‌کنم. می‌گویم: «حتما می‌دونی، من مهندس جلال آریان هستم، خوشوقتم.» با احترام و کرنش زیاد و مقداری هم حیرت، دستم را می‌فشرد. «مخلص شما زائر عارف بختور.»
ادامه نوشته