وی نویسنده بزرگ ایرانی است که تیرماه ۱۲۹۵ دیده به جهان گشود. وی به همراه صادق هدایت از پیشگامان داستان نویسی مدرن ایران است. اکثر داستان‌های وی حکایت تیره روزی مردمی است که اسیر خرافه و نادانی خویش هستند. چوبک با توجه به خشونت رفتاری ای که در طبقات فرودست دیده می شد سراغ شخصیت ها و ماجراهایی رفت که هرکدام بخشی از این رفتار را بازتاب می دادند و به شدّت ره به تاریکی میبردند. او یک رئالیست تمام عیار بود که با منعکس کردن چرک ها و و زخم های طبقه رها شده فرودست نه در جستجوی درمان آنها بود و نه تلاش داشت پیشوای فکری نسلی شود که تاب این همه زشتی را نداشت. به همین دلیل چهره کریه و ناخوشایندی که از انسان بی چیز، گرسنه و فاقد رویا ارائه می دهد، نه تنها مبنای آرمان گرایانه ندارد بلکه نوعی رابطه دیالکتیکی است بین جنبه های مختلف خشونت. او در اکثر داستانهای کوتاهش و رمان سنگ صبور رکود و جمود زیستی ای را به تصویر کشید که اجازه خلق باورهای بزرگ و فکرهای مترقی را نمی دهد. از این منظر طبقه ی فرودست هرچند به عنوان مظلوم اما به شکل گناهکار ترسیم می شود که هرچه بیشتر در گل و لای فرو می رود.

منبع :سایت یاس بوک

داستان نفتی

عذرا همان‮طور که گوشه‮  های چادرنماز چیت گل اشرفیش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّه‮ی گلی را با اطمینان و دل قرص به ضریح امام‮زاده بست. بعد سرش را بالا کرد و چشمان درشتش را به قندیل‮های پر از گرد و خاک سقف مقبره دوخت و با تمنا و شوروشوق فراوان زیر لب زمزمه کرد:
- ای آقا! ای پسر موسی بن جعفر، مراد منو بده. پیش سر و همسر بیشتر از این خجالتم نده. یه کاری کن آقا که من سر و سرانجومی ‮بگیرم و یه خونه زندگی بهم بزنم. یه شوور سربه‮راهی نصیبم کن که منو از خونه بابام ببره؛ هر جا که دلش میخواد ببره. من دیگه به‮غیر از این هیچی از شما نمی‮خوام. .همین یه شوور و بس. مگه از دستگاه خداییت کم می‮شه مگه من چمه؟ چه‮طور به دختر عزیزخان که یه سالک به اون گندگی، رو دماغشو خورده، شوور به اون خوبی دادی؟ ای آقاقربونت برم. با خدای خودم عهد می‮کنم که اگر به مرادم برسم یه گوسبند پرواری نذرت کنم.
به غیر از عذرا یک قاری کور هم در آنجا بود که توی رواق نشسته بود و چپق می‮کشید و گاهی هم یک آیه قرآن از حفظ می‮خواند و صدای مرده و کش دارش توی فضای مقبره می‮پیچید .عذرا ضریح چوبی قهوه ای را که هزاران دخیل رنگ وارنگ دیگر به آن بسته شده بود، قرص و قایم چسبیده بود و نفس نفس می‮زد. اشک دور پلک‮های چشمش جمع شده بود .یک آرزوی دردناک و یک بی‮چارگی مزمن آمیخته با شرمساری، ته دلش عقده شده بود. چند بار چشمانش را باز کرد و بست.
بعد پیشانیش را به ضریح چسبانید و رک و مات به لاله‮ها ورحل‮های روی قبر نگاه کرد .روی قبر، یک روپوش ماهوت سبز بیدخورده‮ای که پر از گردوخاک بود، کشیده بودند. لاله‮ها و رحل‮ها جلوی اشک چشمان عذرا می‮لرزید. ظاهراً چیزهای روی قبر او را مشغول داشته بود. قبر، بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود که هیکل بلند مردانه ای زیرش خوابیده. عذرا این طور فکر می‮کرد. سراپای قبر را با تعجب و کنج‮کاوی ورانداز کرد و پیش خودش خیال کرد:
- قربونش برم چه قد رشیدی داشته!

منبع :سایت  داستان کوتاه