اقای فاکنر و آن خورشید غروبگاهی
ادم همیشه باید یه جایی و داشته باشه واسه گم شدن اینجا برای من همیشه حکم همون جا رو داشته فرو رفتن لای کتابها تنهایی ...
امروز یه داستان از ویلیام فاکنر خوندم خب اسمش بود آفتاب عصر گاهی /آن خورشید غروبگاهی /البته یه اسم دیگه هم هست یعنی عنوان کتاب با چندین اسم و ترجمه تو سایتها دیدم خب روایت عالی زبان داستان معرکه بود حرف نداشت
*به قول اقای دکتر مسعود که داره طعم جنون رو میخونه میگه
عزیزم طعم نگات طعم جنون رو میده
به دل دیوونه من اسم تو چسبیده
همه اینو میدونن که شدم وابسته ات
من و این گوشی و عکسهای توی لامصب (خب اینجاشو قشنگ میخونه )
من هنوزم همونم دیوونتم تنگ نفسهام
تو کجایی ؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی ۱۳۹۷ ساعت 18:8 توسط زرر'ین
|