دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان

....

به گمانم مردم ملتهای دیگر نمی‌فهمند که این جور فکر کردن، تقریباً به صورت چیزی ضروری در زندگی ما در آمده است اما آمریکائیها این را خوب می‌فهمند. یک آمریکایی، بخصوص یک آمریکایی طبقه‌ی متوسط، در یک همچو لحظه ای، مثل من می‌گیرد می‌نشیند و در رؤیا فرو می‌رود و یکهو، می‌فهمید چه می‌گویم، یکهو یا در ایتالیاست یا در یکی از شهرهای اسپانیا. آنجا که مردی سبزه رو، سوار بر یک اسب مردنی در خیابان پیش می‌راند، یا سوار بر سورتمه ای است در استپهای روسیه و مردی که تمام صورتش پوشیده از ریش و سبیل است او را هل می‌دهد. این تصوری است از روسها که از تماشای کارتونها و کاریکاتورهای روزنامه‌های به دست آمده، اما هر چه هست منظور را می‌فهماند. قدری دورتر یک گله گرگ، دنبال سورتمه راه افتاده اند. یکی از آشنایان من روزی تعریف می‌کرد که آمریکاییها همیشه به این جور ترفندها دل خوش می‌کنند، چون که همه قصه‌های قدیمی‌ما و رؤیاهای ما، از آن سوی دریاها به اینجا آمده اند، چنون که ما خدمان هیچ قصه قدیمی‌یا رؤیایی که مال خودِ خودمان باشد نداریم. راست و دروغش را من تضمین نمی‌کنم. من خودم را به عنوان یکی از متفکران این جور موضوعهای مربوط به مبدأ و منشأ خصوصیات اخلاقی مردم آمریکا، یا هر موضوع غول آسای مهم و بزرگ دیگری از این دست، جا نمی‌زنم. اما باری، آنجا نشسته بودم، همان طور که گفتم، در بخش ایتالیایی نشین یک شهر آمریکایی و پیش خودم در رویا، خیال می‌کردم که در ایتالیا هستم. راستش را بخواهید، تنها نبودم. یک همچو آدمی‌مثل من هیچ گاه در رؤیاهایش تنها نیست. و همان طور که نشسته بودم و در عالم رؤیا فرو رفته بودم، همان دختری که آن روز بعد از شهر با هم بودیم، همانی که بی تردید، چطور می‌گویند، عاشق دلخسته اش هستم، میان من و پنجره ای که از درون آن به بیرون نگاه می‌کردم، ظاهر شد. نوع لباس نرم و لطیف و تنگ و چسبان تنش بود و اندام نازکشن روی زمینه روشن، خط و طرح بسیار ظریف و زیبایی ساخته بود. آری، مثل یک درخت جوان بود که آدم روی تپه ای، شاید در روزی طوفانی ببیند. لابد حدس زده اید که اولین کاری که کردم این بود که او را هم برداشتم و با خود به ایتالیا بردم. این دختر، یک باره و در عالم رؤیا، به صورت شاهدختی بسیار دلربا، در سرزمینی غریب در آمد که من هرگز آن را ندیده بودم. شاید در اصل، ماجرا از این قرار بوده که وقتی من هنوز پسر بچه ای بیش نبودم در زادگاهم در غرب، روزی مسافری به آنجا می‌آید و برای اعضاء باشگاهی که در کلیسای پرسبیتری دور هم جمع می‌شدند و مادرم هم عضو آنجا بوده، در باب زندگی در ایتالیا سخنرانی می‌کند، یا شاید من بعدها، رمانی خوانده بودم که حالا اسمش را به خاطر ندارم. و این طور شد که شاهدختِ من، از جاده ای از بالای تپه‌ی سر سبز پُر دار و درختی که قصرش در آنجا بود، پایین آمد و سراغ مرا گرفت. از زیر درختان پر شکوفه ای، در نور ناپایدار یک غروب قدم زده بود و چند شکوفه روی موهای مشکی اش ریخته بود. بوی شبهای ایتالیایی در موهایش موج می‌زد. همان دم، آن هوس به سرم زد. مقصودم را که می‌فهمید. آن چه بعدها اتفاق افتاد این بود که او مرا که آنجا، غرق در رؤیاهایم، نشسته بودم دید و وقتی به سراغم آمد، دستی به سرم کشید و موهایم را به هم ریخت و عینکم را که روی بینی گنده ام نشسته بود حرکت داد و این کار را که کرد، خنده کنان از اتاق بیرون رفت. من حالا این چیزها را برای این نقل می‌کنم که بعدها، در غروب همان روز، من همه‌ی هوس نوشتن آن کتابی را که حالا دارم می‌نویسم، پاک از دست دادم و تا ساعت سه صبح بیدار نشستم و نوشتن کتاب دیگری را از نو شروع کردم وهمان دختر را شخصیت اصلی ان قرار دادن. به خودم گفتم: "این داستانی است از آن روزهای قدیم، انباشته از ماه و ستاره و رایحه‌ی درختان نیمه پوسیده در سرزمینی کهنسال." اما وقتی صحنه‌های زیادی از کتاب را نوشتم، همه‌ی اینها را هم پاره کردم. وقتی داشتم به طرف پنجره می‌رفتم تا به بیرون، به شب نگاه کنم، به خودم گفتم:" باید تحولی در من پدید آمده باشد، و گرنه من نباید اصلاً تا این حد مشتاقِ نوشتن چنین کتابی باشم. در یک ساعت معین و در یک روز معنی و در یک جای معین، لابد اتفاقی افتاده که این طور همه‌ی جریان زندگی مرا دستخوش تحول کرده است." آن گاه به خودم گفتم:" تنها کاری که باید کرد این است که هر چه زودتر کتابم را بنویسم و تا آنجا که در توانم هست، هرچه روشن تر ماجراهای آن لحظه‌ی معین را نقل کنم."
نویسنده: شروود آندرسن (Anderson)
مترجم: صفدر تقی زاده

منبع: دنیای سخن شماره 56 – مرداد و شهریور 72

شروود آندرسن

شروود آندرسن از پایه‌گذاران نهضت ساده نویسی در ادبیات معاصر آمریکاست. او از نخستین کسانی است که داستانِ کوتاه آمریکایی را از محدودیتهای شیوه سنتی و قراردادی آزاد کرد و کوشید با زبانی ساده و راحت، پیچیدگی‌های زندگی بشری را بیان کند. جان‌مایه داستانهای آندرسن، زندگی آدمها در شهرهای کوچک است و از تجربه‌های اصیل شخصی خود او و تماسش با این گونه آدمها سرچشمه می‌گیرد. مهمترین اثرش «واینزبرگ اوهایو»، سومین کتاب اوست که شامل بیست و سه داستان کوتاه به هم پیوسته است. ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر هر دو از شیوه‌ی کار او در نویسندگی تاثیر فراوان پذیرفته اند. فاکنر درباره‌ی او گفته است «آندرسن، پدر نسل ما نویسندگان آمریکایی و نیز نسل بعد از ماست.» آندرسن از نوعی جامعه صنعتی و تجاری که در پیرامونش رشد و گسترش می‌یافت رنج می‌کشید و غالباً درآثارش صحنه‌هایی از جوامع صنعتی امروز و از خود بیگانگی آدمها را با جوامع ساده و راحت گذشته مقایسه می‌کرد و می‌گفت که ستایش ازموفقیتهای مادی در جوامع مدرن، موجب به وجودآمدن دیوارهایی میان زندگی ساده مردم و مسائل معنوی و هنری شده است و معتقد بود که این دیوار را فقط باید با نیروی عشق و تفاهم و روابط خلاقه انسانها در هم شکست. داستان کوتاه «بعضی چیزها پایدار می‌مانند» که احتمالاً در اوایل دهه 1920 نوشته شده است نمونه ای از سبک نوشته‌های ساده اوست که در آن، راوی هم خود آندرسن و هم شخص دیگری است. این داستان به تازگی در میان کاغذهای به جای مانده از او، پیدا شده و اکنون که حدود نیم قرن از مرگش می‌گذرد، در ماه دسامبر 1992 در کتاب تازه ای از مجموعه داستانهای برگزیده او، با همین نام به ویراستاری «چارلز.ئی. مودلین» برای نخستین بار منتشر شده است.

مترجم: صفدر تقی زاده

منبع: دنیای سخن شماره 56 – مرداد و شهریور 72