سیل و زلزله و جنگ اصلا حواسشان به زنان و کودکان و عشق نیست

ها چه سکوت کنیم و چه نکنیم 

چه بنویسیم و چه ننویسیم زمان میگذرد 

چه عاشق باشیم وچه  نباشیم زمان میگذرد 

ومنتطرمان نمی ماند 

نه زلزله نه سیل نه جنگ حواسشان اصلا  به زنان و کودکان و عشق نیست 

حالا که سیاستمداران بهانه پشت بهانه برای جنگ دارند 

و هیچ به فکر عشق و کودکان و زنان  نیستند 

و باز هم زمان میگذرد.. 

 میگذرد و میگذرد 

و عشق که آواره و سرگردان و پریشان حال... 

آه 

ممکن است این به آن حمله کند 

آن یکی با ناوهایش تجاوز کند 

و آن یکی با موشکهای دور بردش 

آه لابد کودکان و زنان زیادی کشته میشوند 

و عشق و شعر زیر پا له میشود 

چقدر زنانی که عاشق بودند و صبح به صبح پشت پنجره 

لمس باد روی صورتشان تداعی شعر و موسیقی بوده است 

آه این سیاستمداران نمیدانم چرا به عشق فکر نمیکنند 

و به زنان و کودکان و چشمان شاعر پیشه بسیاری از زنان زیبا 

اه این خبرها حالم را بد میکند و دلم میخواهد سیاست را به دست 

یک زن عاشق پیشه بسپارند که نه سیاست میداند نه دشمنی و نه جنگ را

اه این سیاستمداران احمق و زیاده خواه حالم را بهم میزنند 

و از هرچه سیاست و تدبیر بیزار میشوم 

آنها  به عشق و کودکان  و حتی زنان فکر نمیکنند؟ 

لابدزنان را هم برای سیاستهای کثیف جنسی و قدرت خودشان می خواهند 

اه از هر چه زن سیاست پیشه جنگ آوری است بیزارم

از زنانی با موهای آراسته با لبخندهای دروغی از زنان طمع کار و رند 

که به خاطر طمع قدرت..  عشق و زنان زیادی را کشته اند

نفرین  زنان و کودکان و عشق تا ابد بر شما باد

آه نفرین نفرین..  

این زشت ترین خبری است که اینروزها دیده ام و از هر چه خبر بیزار شده ام از هرچه جنگ و سیاست و خونریزی است از لبخند های زشت

و تماسهای تلفنی و فرمان گلوله و جنگ و اتم 

اینها اصلا به زنان  و کودکان و عشق فکر نمیکند

آه..   

 مینو. م


چشم بیمار تو شد باعث بیماری ما
به مسیحا نرسد فکر پرستاری ما

دوش در خواب لب نوش تو را بوسیدم
خواب ما به بُود از عالم بیداری ما

فروغی_بسطامی جان 

چیزی مسخره
در دوستی ماست
از من می‌خواهی
جامه‌ی کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاه زاده‌ی موناکو
عطرآگین سازم
و فرهنگ لغات بریتانیکا را
حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز
گوش دهم
به شرط این‌که
همانند مادر بزرگم بیندیشم!!...
از من می‌خواهی که دانشمندی چون
مادام کوری باشم
و رقاصه‌ای دیوانه در شب سال نو چون مادونا
به این شرط که
حجابم را هم چون عمه‌ام حفظ کنم
و زنی عارف باشم چون رابعه‌ی عدویه...؟!
اما فراموش کردی به من بگویی چگونه.!! 


غاده_السمان

ازحالم اگر عالمیان بیخبرند
از عالَمم آن بس که تو حالم دانی

عین القضات همدانی

من گاهی شعر میبافم همه میدانند

اینروزها گاهی خیال میکنم 

توی کتابها 

لای داستانها توی خانه

کنار لیوانها ی چای کپک؟  زده ام 

یکی باید بیاید دستم را بگیرد و به هوا خوری ببرد 

 

تو شعر میشوی و روی لبانم مینشینی

تا به تو به فکر میکنم می آیی 

انگار در منی 

یا من در توام؟ 

نمیدانم 

فقط تا به تومی اندیشم 

می آیی از هزار توی فاصله ها 

و مرا از توی  رویاها  بیرون میکشی 

با دستانی نوازش گر 

سخت و سنگی و سرد 

 

"خودم "

شعر هایم را باد برای تو می آورد؟

فرقی نمیکند کی باشد یا کجا باشم 

کافیست باد خیال تو را برایم بیاورد 

خانه دیوانگی میکند  درها دیوارها همه بیقرار میشوند 

همه جا عطر حضور تو می‌پیچد 

و این عطر این خانه رسوایم میکند 

 

"خودم "

گاهی هوای شعر که به سرم میزند... 

نزار قبانی

زیبای من!

 

از ...بیروت... برایت می نویسم!

باران چون معشوقه یی قدیمی

از سفری دور باز آمده است!

از قهوه خانه ی کنار دریا برای تو می نویسم!

پاییز دِل گیر،

روزنامه ها را خیس کرده است

و تو هر دم

از فنجان قهوه وٌ

سطرهای خبر روزنامه بیرون می آیی!

پنج ماه گٌذشته است...

چگونه یی؟ عزیز!

این جا خبر تازه یی نیست!

...بیروت.. مشغولِ آرایش است

-همانندِ تمام زنان-

در آغاز زمستان!

 

مغرورٌ و زیبا وٌ سمتگر...

چون تمامِ زنان!

..بیروت.. بی قرار دیدنِ توست! عزیزکم!

اِی نزدیکِ دورادور!

اِی حضور مشتعل شعر!

باران در عطش اندامِ توست

و دریا آماده است تا در چشمانت بریزد!

 

...بیروت.. در این روزها به افسانه می ماند ! عشق من!

برگ های مطلّایش بر زمین، طلا وٌ مس آند

و خیابانِ سٌرخ

پیراهنی از نی رنگارنگ به تن کرده!

چه قدر به تو محتاجم!

هنگامی که فصل گریه می رسد،

چه قدرها که باید پی دستانت بگردم

در خیابان های سلوغً خیس...

 

گل یاس دفتر من!

دردِ دل انگیزٌ

عشق عظیمم!

 

از رستورانی برایت می نویسم

که در مجله ی سفیدماسه

پیدایش کردیم!

میزها با من قهرند

و صندلی ها از من می گریزند!

خاطراتم برباد رفته وٌ

به فراموشی دٌچار شٌده آم!

صندلی مجاور

-که روزی بر آن نسشته بودی-

مرا کنار می زندٌ

از صندلی آم

نشانی تو را می خواهد...

 

در گریه می نویسم!

(عاشقی چون من باید سلامِ اول را بگوید؟)

پی انگشتانم می گردم!

پی شعله ی کبریتی

و کلمه یی

که در هیچ دفتر عاشقانه یی نباشد!

گٌر می گیرم...

نامه نوشتن برای آن که دوستش داریٍ،

چه دشوار است!

 

نزار قبانی

 

--------------------

دوست  داشتن کار سختی است..

شاید سخت ترین کار  دنیا..

 

 

باغ ممنوع سیب

پی یک اشتباه ناجورم! باغ ممنوع سیب می خواهم!

تا بفهمند نازنین منی، قد زلفت رقیب می خواهم!

 

مادرم گفت: دل نبند و برو، هرکجا روی نازنینی هست

آه مادر، دلم زدستم رفت، ختم امن یجیب می خواهم!

 

پدرم گفت: بچه جان بس کن! حرفهای عجیب می شنوم!

آه آری پدر، عجیب، عجیب، خاطرش را عجیب می خواهم!!

 

باز فر می خورند دور سرم، این قوافی: حبیب،عجیب، غریب...

آه مادر، پدر، مریض شدم، به گمانم طبیب می خواهم!

...

بعد ازین عاشقانه خواهم گفت، بعد ازین قهوه خانه خواهم رفت!

باغ ممنوع سیب پیشکشم! دود نعنا دوسیب می خواهم!!!

حسین جنتی..

---------------

آخی عشق..عشق

حیف موهای پر کلاغی نیست ، روسری دور آن قفس بکشد

جز من و تو کسی که اینجا نیست بگذار آسمان نفس بکشد!

 

اهل سیگار نیستم اما بگذار این مسافر خسته

نخ پیراهن ترا گاهی بعد چای، از سر هوس بکشد !!

 

و خدا در مدار لبهایت ، خال را آفرید چون می خواست

مرز دنیای کوچک من را ، کمتر از دانه عدس بکشد

 

دهنِ فکرم از تو آب افتاد مثل لیموی ترش می مانی

کاش نقاشی تو را از نو ، بار دیگر خدا ملس بکشد

 

«این دغل دوستان که می بینی» ، عاشقت نیستند، می ترسم

دست این روزگار عاشق کش ، گِرد شیرینی ات مگس بکشد

 

ارث ما شاعران که قابل نیست ای رفیقان وصیتم این است

نفس  آخر  مرا  دم  مرگ  بگذارید  همنفس  بکشد
مجید اژ

میعاد

در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست مي*دارم.
آينه*ها و شب*پره*هاي مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان بلند و كمان*گشاده پل
پرنده*ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرين را
در پرنده*ئي كه مي*زني مكرركن.
در فراسوي مرزهاي تنم
تو را دوست مي*دارم.
در آن دور دست بعيد
كه رسالت اندام*ها پايان مي*پذيرد
و شعله و شور تپش*ها و خواهش*ها
به تمامي
فرو مي*نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي*گذارد
چنان چون روحي
كه جسد را در پايان سفر،
تا به هجوم كركس*هاي پايانس وانهد..
در فراسوهاي عشق
تو را دوست مي*دارم،
در فراسوهاي پرده و رنگ.
در فراسوهاي پيكرهايمان

با من وعده ديداري بده.

احمد شاملو

-----------------------------------

با من در فراسوی تنم قرار ی بگذار.

.یک  وعده عاشقانه ِ ارام..

در  دنج ترین اغوش..

خلوت ترین خیال

امن ترین رویا..

خدمت شروع شد، تاريك و تو به تو

بي عكس نامزدش، بي عكس «آرزو»

 

شب هاي پادگان، سنگين و سرد بود

آخر خدا چرا؟... آخر خدا چگو....

 

نه... نه نمي شود، فرياد زد: برقص...

در خنده ی فروغ، در اشك شاملو...

 

توي كلاهِ خود، لاتين نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"

 

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

اين جا هوا پسه، اينجا نگو نگو»

 

يك نامه آمد و شد يك تراژدي

اين تيتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

 

س» و ستاره ها چشمك نمي زدند

انگار آسمان حالش گرفته بود

 

تصميم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشك در نگاه، با بغض در گلو

 

بالاي برج رفت و ماشه را چكاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

 حامد عسگری

--------------

Your hair is black, Your eyes are blue

اینجاش خیلی قشنگه..اخرش اما تلخ..

روزبه بمانی

وقتی که موهاتو نمی بندی انگار دریا غرق آشوبه

من عاشق آرامشم اما این سطح از آشفتگی خوبه

 

وقتی که موهاتو نمی بندی دنیا یه گندم زار تو باده

دستام که رد میشه از موهات انگار دنیا دستم افتاده

 

هر فصل تو این خونه چن روزه هر فصل بوی تو عوض میشه

هر فصل یک عمره برای من با رنگ موی تو عوض میشه

 

وقتی که موی تو طلاییشه بی وقفه برگ از باغ میریزه

امسال از آغاز فروردین این چندمین باره که پاییزه

 

پاییز جا خوش کرده تو موهات رو صورتت رنگی نمی شینه

از ظاهرت پیداست امسالم این خونه گرمارو نمی بینه

 

هر فصل تو این خونه چن روزه هر فصل بوی تو عوض میشه

هر فصل یک عمره برای من با رنگ موی تو عوض میشه

--------------------

من عاشق ارامشم اما..

شعر

دنیای ما اندازه‌ی هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر می‌خوابم

من هر شبُ تا صبح بیدارم

 

دنیای ما اندازه‌ی هم نیست

من خیلی وقتا ساکتم، سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید

پاییز سال بعد برگردم

 

دنیای ما اندازه‌ی هم نیست

می‌بوسمت اما نمی‌مونم

تو دائم از آینده می‌پرسی

من حال فردامم نمی‌دونم

 

تو فکر یه آغوش محکم باش

آغوش این دیوونه محکم نیست

صد بار گفتم باز یادت رفت

دنیای ما اندازه‌ی هم نیست

رستاک حلاج
-----------------
دنیای ما اندازه هم نیست..
آغوش من دیونه محکم نیست...
صد بار گفتم باز یادت رفت؟
من وقتی که میرم تو  خودم
شاید پاییز سال بعد برگردم..