موراکامی جان  و ملاقات  با دختر صددرصد دلخواهش

در یک صبح زیبای بهاری در یک خیابان فرعی باریک در محله‌ی پر رفت و آمد هارایوکو در توکیو، از کنار دختر صد در صد دلخواهم گذشتم. راستش را بخواهید، آنقدر‌ها هم خوشگل نیست. هیچ ویژگی برجسته‌ای ندارد. لباس‌هایش معمولی‌اند. هنوز جای بالش پشت موهایش دیده می‌شود. خیلی هم جوان نیست- باید حدود سی سالی داشته باشد، حتی نمی‌توان گفت به معنای واقعی دختر است. با این حال از فاصله‌ی چهل و پنج متری می‌دانم دختر صددرصد دلخواه من است. لحظه‌ای که او را می‌بینم، قلبم به تپش می‌افتد و دهانم مثل کویر خشک می‌شود. شاید شما از نوع خاصی از دختر‌ها خوشتان بیاید- مثلاً دختری با مچ‌پای باریک، یا چشم‌‌های درشت، یا انگشتان ظریف یا این که بدون هیچ دلیل خاصی جذب دخترهایی شوید که وقتشان را در رستوران می‌گذرانند. من هم معیار‌های خودم را دارم. گاهی در رستوران متوجه می‌شوم به دختری که پشت میز مجاور نشسته خیره شده‌ام، فقط چون از شکل بینی‌اش خوشم آمده.
هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند دختر صددرصد دلخواهش با همه‌ی معیار‌های از پیش تعیین شده مطابقت دارد. با این که همیشه به بینی آدم‌‌ها توجه می‌کنم، نمی‌توانم شکل بینی او را به خاطر بیاورم- حتی یادم نمی‌آید بینی داشته یا نه. آنچه با اطمینان کامل یادم می‌آید این است که قیافه‌اش چنگی به دل نمی‌زد. خیلی عجیب است.
به یکی می‌گویم: «دیروز در خیابان از کنار دختر صددرصد دلخواهم رد شدم.» می‌گوید: «راستی؟ خوشگله؟»
«راستش نه.»
«پس حتماً از همان دخترهایی است که دوست داری؟»
«نمی‌دونم، انگار هیچی ازش یادم نیست- شکل چشم‌‌ها یا حتی اندامش.»
«عجیبه.»
«آره، عجیبه.»
با بی‌حوصلگی می‌گوید: «حالا چی کار کردی؟ باهاش حرف زدی؟ دنبالش رفتی؟»
«نه، فقط در خیابان از کنارش رد شدم.»
او از شرق به غرب می‌رود و من از غرب به شرق می‌روم. صبح بهاری واقعاً زیبایی است. کاش می‌شد با او حرف بزنم. نیم‌ساعت کافی است. فقط در مورد خودش می‌پرسم و از خودم برایش می‌گویم. اما بیش از همه دوست دارم پیچیدگی‌‌های سرنوشت را برایش توضیح بدهم که منجر شده ما در یک صبح زیبای بهاری در سال 1981 در یک خیابان فرعی در هارایوکو از کنار هم عبور کنیم. بدون شک این اتفاق، درست مثل یک ساعت عتیقه که بعد از جنگ ساخته شده، پر از اسرار ناب است. بعد از صحبت می‌رویم جایی ناهار می‌خوریم. شاید یکی از فیلم‌‌های وودی آلن را ببینیم و برای خوردن کوکتل کنار کافه‌ی یک هتل توقف کوتاهی بکنیم. شاید هم اگر کمی خوش‌شانس باشم آخرش به یک رابطه‌ی عاشقانه بینجامد. نیروی ناشناخته‌ای در قلبم احساس می‌کنم. حالا فاصله‌ی بین ما به سیزده متر رسیده. چطور می‌توانم به او نزدیک شوم؟ چه باید بگویم؟ «صبح بخیر خانوم، می‌تونید نیم‌ساعت از وقتتون رو برای یک گفتگوی کوتاه به من بدید؟»
مسخره‌اس. شبیه بازاریاب‌‌های بیمه شدم.
«ببخشید، تصادفاً اطلاع دارید این نزدیکی‌‌ها خشکشویی شبانه‌روزی هست یا نه؟»
نه، احمقانه‌اس. من که هیچ لباس چرکی با خودم ندارم. از طرف دیگر، کسی برای چنین روشی تره هم خرد نمی‌کند! شاید گفتن حقیقت بهتر باشد. «صبح بخیر. شما دختر صددرصد دلخواه من هستید.»

*احتمالا داستانهایی رو که خوندم از اون  وبلاگم اینجا  منتقل  کنم...این داستان فوق العاه بود عالی جناب موراکامی...

هاروکی موراکامی جان

امسال، پارسال یا سال بعد، فرقی نمی کند؛ پیش بینی ترکیب لیست رمان های پرفروش آمریکا و بریتانیا آنقدرها هم سخت نیست: یکی دو رمان کارآگاهی اینجا، دو سه داستان کارآگاهی آن طرف و خب، همیشه چندتایی رمان عاشقانه.
این وسط یک نفر هست که هر دو سه سال سر و کله اش پیدا می شود و این نظم مقرر و ریتم مکرر را به هم می زند؛ یک نفر که تا سی سالگی یک خط هم ننوشته بود؛ یک نفر که کتاب هایش پرند از تنهایی و افسردگی و وسوسه پایان ناپذیر خودکشی.

هاروکی موراکامی و تداوم تنهایی اش
موراکامی تا سی سالگی یک خط هم ننوشته بود؛ یک بار جاز به اسم گربه خانگی اش، پیتر، در کوکوبونجی توکیو راه انداخته بود و با زنش آن را می گرداند؛ زندگی اش وقتی از این رو به آن رو شد که در سی سالگی و برای تماشای بازی بیس بال به استادیوم جینگو رفته بود.
او در کتاب "وقتی از دو حرف می زنم، از چی حرف می زنم" نوشته:
"حوالی یک و نیم بعد از ظهر اول آوریل سال ۱۹۷۸ بود. اون روز تو استادیوم جینگو بودم.. اون روزها استادیوم هیچ نیمکتی نداشت... فقط یه چمنزار شیبدار بود... تنها روی چمن دراز کشیده بودم، آبجو خنک می خوردم و هز از گاهی به آسمان نگاه می کردم.
بازی اول فصل بود بین تیم پرستوها و هیروشیما کارپ. یادم می آد که دیوهیلتون توپزن اول پرستوها بود... یه بازیکن آمریکایی جوون که تازه به تیم پیوسته بود.. هیلتون از خط چپ زمین توپ زد... و درست در همین لحظه فکری به سرم زد: من می تونم رمان بنویسم.
هنوز اون آسمان پهناور دلباز را به یاد دارم و احساس علف های نورس را. اون طنین رضایتبخش ضربه چوب را."

جنگل نروژی؛ سکوی پرش
هاروکی موراکامی با دو سه رمان اولش توجه منتقدها را جلب کرده و حتی جایزه ای هم برده بود. ولی همه اینها دربرابر موفقیت "جنگل نروژی" هیچ بود. این کتاب فقط در ژاپن ده میلیون نسخه فروخت و کار به جایی رسید که موراکامی به دنبال اندکی آرامش و دوری از شهرت ناچار شد ژاپن را ترک کند.
موراکامی، آگاهانه و برای جلب نظر خواننده های ژاپنی که علاقه ای به رمان های سورئالیستی ندارند، "جنگل نروژی" را در فضایی کاملا واقعگرایانه نوشت. کتاب، داستان یک زوج جوان است که بعد از خودکشی دوست مشترکشان، با تنهایی، ترس و وسوسه خودکشی دست و پنچه نرم می کنند؛ بعد از جنگل نروژی، موراکامی که حالا رگ خواب خواننده های ژاپنی را به دست گرفته بود، آرام و با احتیاط آنها را با خود به دنیای غیرواقعی، غیرمنطقی و غیرقابل توضیح خودش کشاند و موفقیتش را با رمان هایی مثل "کافکا در ساحل"، "ماجراهای پرنده کوکی"، و " 1Q84" ادامه داد.
"سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش"، که تازه ترین رمان اوست،‌ در مقایسه با رمان های دیگر موراکامی، داستان سرراست و ساده ای دارد: چهار رفیق صمیمی سوکورو تازاکی، سالها پیش، یکدفعه و بی هیچ توضیحی، با او قطع رابطه کردند. حالا و شانزده سال بعد، سوکورو تصمیم می گیرد تک تک رفقایش را پیدا کند و ازشان بپرسد چرا. این ترس از تنهایی و به حال خود رها شدن، این ترس از فهمیده نشدن، مخرج مشترک همه داستان های موراکامی است.
تازه ترین رمان موراکامی، "سوکورو تازاکی بی‌رنگ وسالهای زیارتش" مثل دیگر آثارش به محض انتشار به صدر جدول پرفروش‌ها راه یافت

فرزند خلف ملوان ها
موراکامی موقع نوشتن درست مثل یک آشپز ژاپنی رفتار می کند. او از هنرنمایی بیهوده پرهیز می کند، عقب می نشیند، و به جای پررنگ کردن امضایش اجازه می دهد غذا همان طور که هست، خام و برهنه جلوی چشم های مشتری عرضه شود. این کنترل و خودداری مهم ترین فضیلت نثر موراکامی است.
او در شهر بندری کوبه بزرگ شد؛ با باراندازی که پر بود از ملوان های خارجی و توریست های در حال عبور. خانواده نسبتا فقیر و پول تو جیبی اندکش برای خرید همه کتابهایی که می خواست بخواند کافی نبود. ناچار ولع خواندنش را با کتاب های دست دوم ملوان های خارجی سیر می کرد. در نتیجه اولین تماس او با ادبیات انگلیسی، کتاب های کارآگاهی و رمان های عامه پسند محبوب ملوان ها بود.
تیم مارتین منتقد روزنامه تلگراف در این باره به بی بی سی فارسی می گوید: "همه رمان های موراکامی با یک اتفاق شروع می شوند: چیزی گم می شود. این ابتدایی ترین کلیشه ادبیات کارآگاهی است. اینکه قهرمان همیشه در جستجوی چیزی یا کسی است. به این ترتیب موراکامی همیشه از یک نقطه ساده و واضح و ملموس شروع می کند. از یک گمشده. ولی همین که جستجوی قهرمان شروع می شود، یک دفعه زمین دهان باز می کند و قهرمان را فرو می کشد به دنیایی غیرقابل فهم و غیرمنطقی."

استاد جاز و عاشق سوشی
موراکامی برای پنهان کردن عشقش به موسیقی کوچکترین تلاشی نمی کند. او خودش یک موسیقی باز حرفه ای است و به گفته جیمز روبین، یکی از مترجمان آثارش به زبان انگلیسی، در کلکسیون شخصی اش دست کم ده هزار صفحه گرامافون دارد. عنوان خیلی از کتابهایش، مثل "جنگل نروژی"، "جنوب مرز، غرب خورشید" و همین کتاب آخر، "سوکورو تازاکی بیرنگ و سال‌های زیارتش"، از قطعات موسیقی معروف قرض گرفته شدند. با این حال تاثیر موسیقی در کارهای او از عنوان کتاب هایش فراتر می رود.
لئو رابسون، منتقد کتاب می گوید: "او بیش از هر چیزی تحت تاثیر موسیقی جاز است. و خب، جاز معروف ا ست به بداهه نوازی و تغییرات ناگهانی و پیش بینی نشده. نثر موراکامی هم همین طور. او یک دفعه تصمیم می گیرد موضوع بحث را عوض کند و با شور و حرارت خاصی درباره موضوعی به ظاهر بی ربط صحبت کند. مثلا وسط تحقیقات قهرمان داستان برای پیدا کردن همسر گمشده اش، یکدفعه شروع می کند به نوشتن درباره انواع متفاوت کلاه گیس.. در نهایت ولی، وقتی کتاب را تمام می کنی و زمین می گذاری، حس نمی کنی که این بداهه نوازی ها زائد و بیربط بوده اند.. این ریتم پیش بینی ناپذیر و این تغییر جهت های مداوم، باعث می شود نثر او شباهت زیادی به موسیقی جز پیدا کند."

هاروکی، روی شیروانی داغ
همه این ویژگی ها را که کنار هم بگذاری، راز موفقیت موراکامی کم کم آشکار می شود. او در تمام کارهایش، مثل یک بندباز ماهر، توازنی عجیب برقرار کرده. توزان بین سادگی و شگفتی، بین یاس و امید، بین حزن و طنز یا به قول خودش توازن بین چندلر و داستایفسکی. در تمام این سال ها مخاطبین او، بی آنکه بدانند، قهرمان های داستان هایش بودند؛ همگی ساکنین سربه زیر شهرهای بزرگ؛ بی نام، بی رنگ، بی چهره.
شاید رمز موفقیت موراکامی همین است. او روایتگر بی سر و صدای افسانه ماست؛ روایتگر نبرد پایان ناپذیر آدم های معمولی با شهری که می خواهد آنها را، مثل سوکورو تازاکی، به قطعه ای بیرنگ و بی چهره تبدیل کند. به یکی دیگر از چند میلیون نفری که هر روز در خیابان هایش قدم می زنند.
نویسنده: حسین شریف / بی بی سی

صادق چوبک

 وی نویسنده بزرگ ایرانی است که تیرماه ۱۲۹۵ دیده به جهان گشود. وی به همراه صادق هدایت از پیشگامان داستان نویسی مدرن ایران است. اکثر داستان‌های وی حکایت تیره روزی مردمی است که اسیر خرافه و نادانی خویش هستند. چوبک با توجه به خشونت رفتاری ای که در طبقات فرودست دیده می شد سراغ شخصیت ها و ماجراهایی رفت که هرکدام بخشی از این رفتار را بازتاب می دادند و به شدّت ره به تاریکی میبردند. او یک رئالیست تمام عیار بود که با منعکس کردن چرک ها و و زخم های طبقه رها شده فرودست نه در جستجوی درمان آنها بود و نه تلاش داشت پیشوای فکری نسلی شود که تاب این همه زشتی را نداشت. به همین دلیل چهره کریه و ناخوشایندی که از انسان بی چیز، گرسنه و فاقد رویا ارائه می دهد، نه تنها مبنای آرمان گرایانه ندارد بلکه نوعی رابطه دیالکتیکی است بین جنبه های مختلف خشونت. او در اکثر داستانهای کوتاهش و رمان سنگ صبور رکود و جمود زیستی ای را به تصویر کشید که اجازه خلق باورهای بزرگ و فکرهای مترقی را نمی دهد. از این منظر طبقه ی فرودست هرچند به عنوان مظلوم اما به شکل گناهکار ترسیم می شود که هرچه بیشتر در گل و لای فرو می رود.

منبع :سایت یاس بوک

داستان نفتی

عذرا همان‮طور که گوشه‮  های چادرنماز چیت گل اشرفیش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّه‮ی گلی را با اطمینان و دل قرص به ضریح امام‮زاده بست. بعد سرش را بالا کرد و چشمان درشتش را به قندیل‮های پر از گرد و خاک سقف مقبره دوخت و با تمنا و شوروشوق فراوان زیر لب زمزمه کرد:
- ای آقا! ای پسر موسی بن جعفر، مراد منو بده. پیش سر و همسر بیشتر از این خجالتم نده. یه کاری کن آقا که من سر و سرانجومی ‮بگیرم و یه خونه زندگی بهم بزنم. یه شوور سربه‮راهی نصیبم کن که منو از خونه بابام ببره؛ هر جا که دلش میخواد ببره. من دیگه به‮غیر از این هیچی از شما نمی‮خوام. .همین یه شوور و بس. مگه از دستگاه خداییت کم می‮شه مگه من چمه؟ چه‮طور به دختر عزیزخان که یه سالک به اون گندگی، رو دماغشو خورده، شوور به اون خوبی دادی؟ ای آقاقربونت برم. با خدای خودم عهد می‮کنم که اگر به مرادم برسم یه گوسبند پرواری نذرت کنم.
به غیر از عذرا یک قاری کور هم در آنجا بود که توی رواق نشسته بود و چپق می‮کشید و گاهی هم یک آیه قرآن از حفظ می‮خواند و صدای مرده و کش دارش توی فضای مقبره می‮پیچید .عذرا ضریح چوبی قهوه ای را که هزاران دخیل رنگ وارنگ دیگر به آن بسته شده بود، قرص و قایم چسبیده بود و نفس نفس می‮زد. اشک دور پلک‮های چشمش جمع شده بود .یک آرزوی دردناک و یک بی‮چارگی مزمن آمیخته با شرمساری، ته دلش عقده شده بود. چند بار چشمانش را باز کرد و بست.
بعد پیشانیش را به ضریح چسبانید و رک و مات به لاله‮ها ورحل‮های روی قبر نگاه کرد .روی قبر، یک روپوش ماهوت سبز بیدخورده‮ای که پر از گردوخاک بود، کشیده بودند. لاله‮ها و رحل‮ها جلوی اشک چشمان عذرا می‮لرزید. ظاهراً چیزهای روی قبر او را مشغول داشته بود. قبر، بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود که هیکل بلند مردانه ای زیرش خوابیده. عذرا این طور فکر می‮کرد. سراپای قبر را با تعجب و کنج‮کاوی ورانداز کرد و پیش خودش خیال کرد:
- قربونش برم چه قد رشیدی داشته!

منبع :سایت  داستان کوتاه

مرا ا عینکم به خاک بسپارید

در خانه ای بدون گرما ، بالای خیابان سولیوان ،

آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید ،

در شرف مردن بود .

عینک آفتابی به چشم داشت

و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص دهد

که او گریه میکرد یا نه

همه معتاد ها و همه علاف ها

و همین طور همه کافه دار ها

دور تختش جمع شده بودند .

وصیت کرد

تا تکلیف اموالش را روشن کند

و آخرین حرف هایش را به زبان آورد

گفت : کفش های راحتی ام را برای مادرم بفرستید ،

گیتارم را در میدان واشینگتن بسوزانید ،

برای اینکه هیچگاه یاد نگرفتم آن را چگونه بنوازم

خانه ام را

به یک آدم مستمند بدهید

و بگویید که اجاره آن تمام و کمال پر داخت شده است

پولها وموادم را خودتان بردارید ،

ولی مرا با عینک افتابی ام به خاک بسپارید .

مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید دوستان !

گفت : جوجه خروسهایم را

به کسی بدهید که آنها را می خواهد .

شعر هایم را به کسی بدهید که انها را می خواند .

زیر کافه برایم قبری بکنید ،

 و آهنگ غم انگیزی پخش کنید .

همه را شاد و شنگول کنید

در لحظه ای که مردم ،

مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید .

مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید. دوستان !

با عینک افتابی ام

گیتارم را در میدان واشینگتن بسوزانید ،

ولی مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید.

صند لهایش را پرت کردیم وسط خیابان ،

بلوزش را گذاشتیم همانجا روی زمین .

گیتارش را فروختیم

در کافه گوشه خیابان

به کسی که می دانست آنرا چگونه بنوازد .

موادش را دود کردیم .

پول هایش را خرج کردیم ،

شعر هایش را دور ریختیم .

باب ، نوار هایش را بر داشت ،

و اد کتاب هایش را ،

 من هم عینک آفتابی فکسنی آن بد بخت را برداشتم !

گفت : مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید ،دوستان

با عینک آفتابی ام .

گیتارم را در میدان واشینگتن بسوزانید ،

و مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید...!!!

شل سیلور استاین

منبع  :سوتک

پسری که اسمش سو*  بود


 سه ساله بودم که پدرم از خانه رفت ،

چیز زیادی برای من ومادرم نگذاشت...

تنها یک گیتار کهنه و یک شیشه  خالی مشروب

از اینکه رفت و دیگر پیدایش نشد سرزنش  اش نمی کنم ،

اما بد ترین کارش این بود که

قبل از رفتن اسم من را گذاشت سو !

خب لابد می دانست که اینکار واقعا مسخره است ،

و چه حرفهای خنده داری ، که از این بابت ، پشت سر آدم می زنند .

انگار که باید در سراسر عمرم با این موضوع در کشمکش باشم .

بعضی دختر ها زیر جلکی به من می خندیدند وعرق شرم بر پیشانیم می نشست ،

بعضی پسر ها هم مسخره ام می کردند و کله شان را داغان می کردم ...

ببین ! برای پسری که نامش سو باشد زندگی کردن چندان کار ساده ای نیست .

البته ، من خیلی سریع قد کشیدم و جان سخت بار آمدم ،

مشتهایم محکم شد و هوشم زیاد .

حالا از شهری به شهر دیگر می روم تا خجالتم را مخفی کنم .

اما با ماه و ستاره ها عهد بسته ام

که همه جا را زیر پا بگذارم

و مردی که این اسم عجیب را رویم گذاشت ، بکشم .

در قلب تابستان ، وقتی با مشقت بسیار به گاتیلنبرگ رسیدم

وگلویم خشک شده بود

فکر کردم در جایی اتراق کنم و چیزی بخورم

در یک رستوران قدیمی در خیابانی گل آلود ،

پشت میزی نشسته بود و با دکمه سر دستش ور می رفت ف

همان سگ کثیفی که اسم سو را بر روی من گذاشته بود .

خب ، این پدر نازنین من است

از روی عکس پاره پوره ای که مادرم داشت  ، متوجه شدم

با آن چشم های شیطنت بار و زخمی که بر گونه داشت  ، شناختمش .

خپله و خمیده قامت و رنگ پریده و مسن بود ،

 نگاهش کردم و به وحشت افتادم ،

گفتم : من سو هستم ! چطوری ؟ همین الآن کله ات را میکنم !

محکم کوبیدم وسط چشمانش

افتاد ، اما در کمال تعجب

برخواست و با یک چاقو تکه ای از گوشم را برید .

یک صندلی بر داشتم و حواله چانه اش کردم

با هم گلاویز شدیم و در وسط خیابان

توی گل و خون و آشغال ، با لگد و چاقو به جان هم افتادیم .

ببین ! من با مردهای قوی تر از خودم هم دست به یقه شده ام ،

اما یادم نمی آید ، چه وقت ،

مثل الاغ لگد میزد و مثل تمساح گاز می گرفت .

می خندید و بد و بیراه می گفت ،

می خواست دست ببرد طرف هفت تیرش

که من زود تر از او دست به کار شدم .

ایستاده بود و به من نگاه میکرد و لبخند می زد .

گفت : دنیا بالا و پایین دارد

اگر کسی بخواهد از پسش بر بیاید ، باید جون سخت باشد .

چون می دانستم که نمیتونم پیشت بمونم و کمکت کنم ،

اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم .

می دونستم که یا باید جون سخت بار بیای یا باید بمیری ،

وهمین اسم باعث شد تا تو قوی بشی

گفت : بیخود با من سر شاخ می شی ،

از من متنفری و حق داری من رو بکشی

اگر این کار رو هم بکنی من سرزنشت نمی کنم .

اما باید قبل از مردنم از من تشکر کنی ،

 برای اون همه بد جنسی و جسارتی که در چشمهات موج میزنه

چون من همون کسی هستم که اسمت را گذاشتم سو

نفسم بند آمد و هفت تیرم را انداختم ف

صدا زدم پدر و او هم گفت : پسرم .

و سر انجام تغییر عقیده دادم .

و حالا به او فکر می کنم

هر وقت که کار میکنم و هر وقت که در کاری موفق می شوم .

و اگر پسری داشته باشم ، گمان میکنم اسمش را بگذارم بیل یا جرج !

یا هر اسمی غیر از سو !

برای اینکه هنوز هم از این اسم متنفرم !


* سو (sue)  اسم دختر است.

شل سیلور

شل سیلوراستاین در 25 سپتامبر 1932 در شیکاگو متولد شد.

نام کامل او «شلدن آلن سیلوراستاین» (Sheldon Allan Silverstein) بود.

او در سال 1950 در ارتش آمریکا به خدمت فراخوانده شده و از همان زمان، کار نقاشی کارتونی را برای برخی مجلات آغاز کرد.

سیلوراستاین از کودکی استعداد ذاتی خاصی در نقاشی و نوشتن داشت. خودش بعدها در جایی می نویسد که این دو کار- نقاشی و نوشتن- تنها اموری بودند که وی در آنها موفق بود:

"وقتی بچه بودم، حدود 12 الی 14 سالگی، بیشتر ترجیح دادم که یک بازیکن بیس بال باشم و یا با دوستانم معاشرت داشته باشم. اما بیس بال بلد نبودم و خوشبختانه دختران و پسران دور و برم هم چندان از من خوششان نمی آمد. در این مورد، کاری از دست من بر نمی آمد. بنابراین شروع به نوشتن و نقاشی کردم و خوشبختانه در این دو زمینه، کسی را نداشتم که از او تقلید کنم، و یا تحت تأثیرش قرار بگیرم. بنابراین کم کم به سبک خودم دست پیدا کردم و قبل از این که با آثار نویسندگان و هنرمندان دیگر آشنا شوم، مشغول کارهای خلاقانه شدم.

در واقع حدود سی سالگی بود که به طور جدی با آثار نویسندگان دیگر آشنا شدم. در آن زمان با وجود این که مورد توجه مردم قرار گرفته بودم، اما باز هم، کار را به هر چیز دیگر ترجیح می دادم، چون دیگر کار کردن برایم به شکل عادت درآمده بود."

معروف ترین آثار سیلور استاین، آثاری است که او برای کودکان نوشته است، هر چند بیشتر آثار او در گروه سنی خاصی نمی گنجد و به نظر می رسد که همه آدمها در هر سنی می توانند مخاطب او قرار بگیرند.

آثاری از او که در کتابفروشی های کودک به فروش می رسند هم از سوی مخاطبان بزرگسال مورد توجه زیادی قرار می گیرند و این از ویژگیهای خاص اشعار اوست که همه گروههای سنی می توانند با آن هم ذات پنداری کنند.

اشعار او، در عین برخورداری از عنصر طنز، صریح، ساده و تکان دهنده هستند و هر یک، جنبه ای از زندگی را از بعدی جدید، به نمایش می گذارند. بعدی که با نظریات شناخته شده فلسفی، روان شناختی و جامعه شناسی کاملاً تفاوت دارد و نوع نگاه و فلسفه جدیدی را به زندگی مطرح می کند.


 
فلسفه ای که در طی آن، انسان با ابزار طنز و سادگی، به درک صادقانه ای از خود و جهان پیرامونش نائل می شود.

سبک نگارش سیلوراستاین، سرشار از شور و انرژی و احساسی است. ویژگی اساسی نگاه او، آزادی و رهایی از هر گونه قید و بندی است که احساس و ادراک انسان را دچار قالبها و کلیشه های از پیش تعریف شده می کند.

خود او در مقدمه کتاب «چراغی زیر شیروانی» می گوید: "من آزادم، هر کجا که دلم می خواهد می روم و هر کاری که دلم می خواهد انجام می دهم و معتقدم هر کسی باید چنین زندگی کند. نباید به هیچ کس وابسته بود".

بسیاری از کسانی که فکر می کنند سیلوراستاین تنها نویسنده ای برای کودکان است، وقتی می فهمند که بزرگسالان بیشتر از کودکان، از آثار او استقبال می کنند، بسیار متعجب می شوند.

اما بزرگ ترها سیلوراستاین را بخشی از وجود خود می دانند. چرا که حرفهای ناگفته آنها را با زبان طنز بیان می کند. یکی از لقب هایی که در مورد سیلوراستاین داده شده این است: "مردی که کودکی اش را در چمدانی با خود می برد".

وقتی که سیلوراستاین در سال 1960، نخستین کتاب کودکش را به نام «درخت بخشند» به چاپ رساند، خیلی زود به عنوان نویسنده موفق کودکان به شهرت رسید.

هجو، نوعی سادگی و نادانی ماهرانه و بازی استادانه با لغات، از ویژگی های کار اوست. گویی که او با طبیعت انسان های هر سنی آشناست. برخلاف آنچه به نظر می رسد سیلوراستاین از ابتدا تصمیم نداشت نویسنده یا تصویر گر کتابهای کودکان شود.

اولین بار یکی از دوستانش سیلوراستاین را قانع کرد که برای کودکان بنویسد و اولین کتاب او "درخت بخشنده" که بعدها با موفقیت زیادی روبرو شد.

ابتدا توسط یک ویراستار مردود شناخته شد. چرا که به نظر می رسد کتاب میان ادبیات کودک و بزرگسال دست و پا می زند و چون مخاطب مشخصی ندارد، فروش خوبی نخواهد داشت.

البته بعدها هر دو گروه کودک و بزرگسال از این کتاب استقبال کردند و کتاب "رقصهای مختلف" که حاوی مجموعه شعرها و قصه هایی برای کودکان است نیز مورد توجه بزرگسالان قرار گرفت. نویسنده در این کتاب از ورای طنز، نگاهی به پوچی و هرج و مرج حاکم بر جامعه بزرگسالان دارد و همین موضوع جاذبه اصلی کتاب از دید بزرگترها است.

سیلوراستاین، با نگاه دو گانه و طنزآمیز خود، نویسنده ای است که تحت هیچ قالب معین و بر چسب خاصی نمی گنجد.

روح جسور و آزاد او هیچ گونه محدودیتی را بر نمی تابد و این سرزندگی مورد توجه هر انسانی با هر سن و موقعیتی قرار می گیرد.

سبک او، نو و منحصر به فرد است، چرا که به قول خودش: "خوشبختانه کسی در اطرافم نبود که از او تقلید کنم، پس راه خودم را دنبال کردم...."
پدرش ناتان و مادرش هلن نام داشت و نام خودش شلدون آنی سیلوراستاین بود.او یک دختر و یک پسر داشت، دخترش شوشانا در ۱۱ سالگی از دنیا رفت و تنها پسرش ماتیو در هنگام فوت پدر ۱۲ سال داشت.

وی در سال ۱۹۵۰ در ارتش آمریکا به خدمت فرا خوانده شد و از همان زمان کار نقاشی کارتونی را برای برخی از مجلات مثل استریپس، استارس، پاسیفیک آغاز کرد.

سیلور استاین از کودکی استعداد ذاتی خاصی در نقاشی و نوشتن داشت. خودش بعدها در جایی می‎نویسد که این دو کار نقاشی و نوشتن تنها اموری بودند که وی در آنها موفق بود، معروفترین آثار سیلوراستاین آثاری است که او برای کودکان نوشته‌است. هر چند آثار وی در گروه سنی و مخاطب خاصی نمی‌گنجد و بسیاری از آثار او محبوبیت قابل توجهی در بین بزرگسالان دارد.

برخی از آثار سیلور استاین که به فارسی ترجمه شده‌است:

  • شیری که جواب گلوله را با گلوله داد (لافکادیو)
  • درخت بخشنده (۱۹۶۴)
  • جایی که پیاده‌رو تمام می‌شود
  • چراغی در اتاقک زیر شیروانی
  • بالا افتادن
  • یک زرافه و نصفی
  • در جستجوی قطعه گمشده
  • کسی یک کرگدن ارزان نمی‌خواد؟
  • بابا نوئل نو
  • راهنمایی پیش آهنگی عمو شلبی
  • آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ
  • بالا افتادن (۱۹۹۶)
  • منبع سوتک

اقای شکسپیر

در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال ۱۵۵۱ به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید .

 ماری در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و یونانی فرا گرفت .

ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند . برخی می گویند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کرده اند ، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.


در سال ۱۵۸۲ موقعی که هجده ساله بود ، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند .

از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید.


پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد .
بعدا وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت . این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت.


در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه نویسی حرفه ای محترم و محبوب تلقی نمی شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خویش می دانستند . تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می دادند.


در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال ۱۵۹۴ دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در ۱۵۹۷ اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامه های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می آمد.


الیزابت در سال ۱۶۰۳ زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد .

 نمایشنامه های او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد . هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند .

 اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می کرد .


این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در می آورند ، اما احتمالا آثار استاد "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید.


این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقه ای ساخته شده بود ، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه ای منتهی می گشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده می شد.


شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال ۱۶۱۳ در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود .

 احتمالا شکسپیر در سال ۱۶۱۰ یعنی در ۴۶ سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت ، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد . چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامه هایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال ۱۶۱۱ به اجرا در آمدند.


در آوریل سال ۱۶۱۶ شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد.


● مجموعه آثار

با توجه به تعداد نمایشنامه هایی که هر ساله از شکسپیر به صحنه می آمد ، می توان این طور نتیجه گرفت که او آنها را بسیار سریع می نوشته است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمایشنامه "زنان سر خوش وینزر" (که در سال ۱۶۰۱ اجرا شد) کرده است .

 البته این بسیار هیجان آور است که شکسپیر را در حالتی شبیه به آنچه در این نقاشی می بینیم ، در ذهن مجسم می کنیم، که تنها با تخیلات و الهامات خود در یک اتاق زیر شیروانی کوچک نشسته است و با شتاب چیز می نویسد، اما واقعیت غیر از این بود.

 آن طور که گفته می شود شکسپیر بیشتر نمایشنامه هایش را دراتاق کوچکی در انتهای ساختمان تماشاخانه می نوشته است . به احتمال زیاد شکل فشرده ای از نمایشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصیتها و سایر عناصر نمایشی،

 با شتاب به روی کاغذ می آورده... بعد آن را کمی می پرورانده و در پایان، زمانی که بازیگرها خود را با نقشهای نمایشی انطباق می دادند ، شکل نهایی آن را تنظیم می کرده است.


طرحهای شکسپیر اغلب چیز تازه ای نیستند . در حقیقت او این قصه را از خود خلق نمی کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفی مثل تاریخ، افسانه های قدیمی و غیره بر می گرفته است. یکی از منابع آثار شکسپیر کتابی بوده به نام "شرح وقایع انگلستان، اسکاتلند و ایرلند" اثر "هالینشد" شکسپیر قصه های بسیاری از نمایشنامه خود را از جمله: "هانری پنجم"، "ریچارد سوم" و "لیر شاه" را از همین کتاب گرفت.


▪ ازدیگر آثاری که از نمایشنامه های شکسپیر به جا مانده است می توان به :

هملت ، شب دوازدهم، اتللو، هانری چهارم، هانری پنجم، هانری ششم، تاجر ونیزی، ریچارد دوم، آنطور که تو بخواهی، رومئو و ژولیت، مکبث، توفان، تلاش بی ثمر عشق ... اشاره کرد.


نمایشنامه رومئو و ژولیت در پنج پرده و بیست و سه صحنه تنظیم شده و اگر نمایشنامه تیتوس اندرونیکوس را به حساب نیاوریم ؛ اولین نمایشنامه غم انگیز شکسپیر محسوب می شود .

 تاریخ قطعی تحریر آن معلوم نیست و بین سالهای ۱۵۹۱ و ۱۵۹۵ نوشته شده ، ولی سبک تحریر و نوع مطالب و قراین دیگر نشان می دهد ، که قاعدتاً بایستی مربوط به سال ۱۵۹۵ باشد.


هملت بزرگ ترین نمایشنامه تمامی اعصار است . هملت بر تارک ادبیات نمایشی جهان خوش می درخشد. دارای نقاط اوج، جلوه ها و لحظات بسیار کمیک است. می توان بارها و بارها سطری از آن را خواند و هر بار به کشفی تازه نایل شد .

می توان تا دنیا ، دنیاست آن را به روی صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسید . انسان خود را در آن گم می کند ،

 گاه به بن بست می رسد، گاه لحظاتی سرشار از خوشی و لذت می آفریند و گاه انسان را به اعماق نومیدی می کشاند . بازی در این نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگیر خود می کند و او را در خود فرو می برد.

اقاای چخوف جان روسی

چخوف نويسنده اي است که با تاثير پذيري از ناتوراليسم سعي بر نشان دادن واقعيت دارد.

 بدون آنکه مانند نويسندگاني چون ايبسن درام را وسيله اي براي بيان افکارشخصي خودش کند و يا مثل استريندبرگ سعي در بيان واقعياتي کند که وراي تجربه ي شخصي اش است.


چخوف نويسنده اي بود که مي خواست بي طرفانه سخن بگويد و زندگي را آنطوري ترسيم کند که هست.

 اين تاثير پذيري از ناتوراليسم اروپايي و رسيدن به نقطه نظر جديد درام، تحت تاثير چهار عامل اصلي صورت مي گيرد.

1- تاتر ماينينگن (کارگردان آلماني، تولد 1772) است. ماينينگن که به عنوان اولين کارگردان به معناي امروزي کلمه مسئوليت اجراي پروژه را به عهده مي گيرد، صحنه هاي پر پرسوناژ را ابداع کرده و نورپردازي خاص صحنه را متداول مي کند و لباس و صحنه آرايي را به مفهوم جديد کلمه در تئاتر باب مي کند و همچنين اهميت بسياري به جزئيات زماني و مکاني نمايشنامه مي دهد.

ماينينگن، ميزانسن را بنا بر آنچه که ديالوگ ايجاب مي کند، تغيير مي دهد و بازيگر ديگر روي يک نقطه و با يک حالت تکراري و يکنواخت بازي نمي کند و نور خاص صحنه بر تمام حالت هاي مورد نياز او تاکيد مي کند. همه ي اينها عواملي هستند که چخوف تحت تاثيرشان قرار مي گيرد و اجراهايي آزادانه و با تحرک صحنه اي کاملا متفاوت را بنياد مي کند.

2- از طرف ديگر چخوف تحت تاثير نويسنده و کارگرداني به نام هايت من قرار مي گيرد که کارش را با ناتوراليسم شروع کرده است.
مهمترين عامل تاثير گذاري که هايت من انجام مي دهد و چخوف تحت تاثير آن قرار مي گيرد، نشان دادن قيام يک ملت، در نمايشنامه هايش است. که اين حرکت او تا سالهاي 1920 در آلمان و اروپا تاثير گذار باقي مي ماند.

3- ايبسن نيز يکي از کساني است که بر چخوف، از لحاظ طرح کردن يک مسئله از زبان چند شخصيت تاثير مي گذارد. ايبسن در آثار خود به قضاوت شخصيت ها مي پردازد و درک شخصي خود را از زبان شخصيت ها مطرح مي کند و فراتر از ناتوراليسم مي رود و نشانه هاي زيادي از رئاليسم در آثارش معلوم مي شود.


4- اما نمايشنامه هاي سمبليک موريس مترلينگ نيز تاثير زيادي روي آثار چخوف مي گذارد. مترلينگ در آثارش احساسات رقيق و پر رمز و راز را نشان مي دهد و معمولا تم مرگ يک تم مسلط است. مترلينگ بيشتر به رابطه ي متافيزيک مي پردازد و رابطه ي روح با روح را مطرح مي کند و سعي دارد که آنچه را که در کلمات و تصاوير وجود دارند را به تماشاچي القا کند و اين کاري است که چخوف در آثار خودش دقيقا انجام مي دهد.

ما در آثار چخوف از طريق آنچه که در نهفت ديالوگ ها است تفهميم مي شويم. نه آنچه که در ظاهر آنها است. که اين امر معمولا از طريق ديالوگ هاي شاعرانه انجام مي گيرد. اگر ما اين شاعرانگي را در تک تک ديالوگ ها نمي بينيم، ولي در کل اثر شاعرانگي ديده مي شود.




از زماني که چخوف مي نويسد، ما مي بينيم که به تدريج نظمي که از نظر زماني و مکاني در نمايشنامه هاي کلاسيک موجود بود کنار مي رود و حالا شخصيت ها مي توانند زماني در يک فضاي خاص و بلافاصله در فضايي کاملا متفاوت به سر برند.

 يعني محدوديت زماني به کلي از بين مي رود و نويسنده سعي مي کند شخصيت ها را با ديالوگ هاي نه چندان منظم (از نظر فکري) در ارتباط با هم قرار دهد و با به کار گيري ذهنيات خود، واقعيات را به نحوي مطرح مي کند که ذهنيت و تخيل بيننده را به کار بگيرد.

 در همين زمان است که چخوف اعلام مي کند که شخصيت هاي تخيلي بايد کاملا مستقل از قضاوت شخصي نويسنده و عقايد فردي نويسنده وجود داشته باشند و کار نويسنده بايد مثل کار يک شيميدان باشد و به همان اندازه بي طرف.


چخوف مي گويد، نويسنده نبايد قاضي شخصيت هاي نمايشي اش باشد، بلکه فقط بايد آنها را همانطور که هستند تصوير کند. به همين دليل است که چخوف خودش را يک نويسنده ي علمي مي داند و هميشه در حضور نداشتن خودش در کارها اصرار دارد و فقط معتقد به حقيقت صادقان و مطلق است.


اما اگر درست دقت شود، مي بينيم که به هرحال چخوف هم به عنوان يک نويسنده، به نحوي با واقعيات محدود کننده ي شخصيت ها درگير مي شود و در پرداخت موقعيت دچار رنج و اندوه مي شود و ما به نحوي حضور چخوف را مي توانيم حس کنيم.


مي بنيم که چطور ازدرد و رنج شخصيت هايش دچار اندوه شده و فرياد پوچي انسان ها را در آثارش بر مي دارد. او خودش را از هرنوع گرايش به ايدئولوژي هايي مختلف مبرا مي داند و مي گويد من نه يک ليبرال هستم و نه يک محافظه کار و نه يک کشيش و نه يک آدم بي تفاوت نسبت به جهان اطرافم.

 دوست دارم يک هنرمند آزاد باشم که البته به عنوان يک هنرمند مباحث سياسي، اجتماعي و فلسفي را در کارهايش مطرح مي کند و سعي مي کند تا جايي که ممکن است قضاوت نکند و بي طرفانه اين مسائل را مطرح نمايد.


شخصيت هاي چخوف معمولا آنچه را که در وجودشان ممکن است به درد اجتماع بخورد، نابود مي کنند و اين آنجا آشکار مي شود که ظاهرا هر وجه اشتراکي را که در طبيعتشان با سايرين وجود دارد را از بين مي برند.


شخصيت هاي او گرايش به نوعي تنهايي و جدا افتادگي عمدي دارند. زيرا چخوف معتقد است که زندگي از ديد اوست که معنا پيدا مي کند نه آنچنان که سايرين تعريف کرده اند.
اين امر برمي گردد به فلسفه ي امپرسيونيستي و آن برداشت حسي هنرمند امپرسيونيست از گذر لحظه اي خاص که در يک آن با او مواجه مي شود.


از رگه هاي امپرسيونيستي آثار چخوف يکي همين خصوصيت است که هر فردي ميل دارد هر وجه اشتراکي بين خودش و ديگران را از بين ببرد و به نوعي گريز و تنهايي خود خواسته پناه ببرد.


از رگه هاي امپرسيونيستي ديگري که در نوع شخصيت پردازي چخوف مشاهده مي شود آن است که آدمها همه، زندگي کولي وار دارند و يا با کولي واره گي به نحوي همدم هستند. هيچکس جاي تثبيت شده اي ندارد همه حتي اگر از نظر فيزيکي در يک جاي ثابتي قرار داشته باشند اما ذهنشان در جاي ديگري است.

 اين شخصيت ها با نوعي از احساسات مفت و مجاني خوشبختي تحقير مي شوند. در واقع آنها خوشبختي را در چيزهايي مي بينند که حتي از سطح خوشبختي يک آدم معمولي نيز کمتر است.


شخصيت هاي چخوف معمولا از واقعيت گريزانند. بنابر اين يک نوع هجرت دروني دارند که آنها را از واقعيت بي واسطه و فعاليت عملي دور مي سازد.
به طور کلي مي توان گفت آنها به نوعي خرد ستيزي دست مي زنند که از مشخصه هاي آثار چخوف است.


از ديگر مشخصه هاي شخصيت ها چخوف يک نوع جايگزيني حرکت دروني بجاي حرکت بيروني است که ما در روابط آدمها به وضوح مشاهده مي کنيم. به اين معنا که آنها از درون به نوعي حرکت دست مي زنند که در ظاهرشان نه تنها مشاهده نمي شود بلکه قابل حدس زدن هم نيست. به طور مثال مي توان به حرکت تربلف در مرغ دريايي به سوي خودکشي اشاره کرد.



اما از نوع شخصيت پردازي امپرسيونيستي چخوف که بگذريم باز در مواردي ديگر به اين سبک برمي خوريم. مثلا در هنر امپرسيونيستي، فلسفه و تفسير زندگي اهميت دارد، نه طرح زندگي و اين دقيقا همان کاري است که چخوف مي کند.


مهم نيست که چهار چوب داستاني با ابتدا و انتها باشد. مهم اين است که آدم ها با فلسفه ها و شخصيت هاي خودشان حضور پيدا مي کنند.
به طور کلي گريز از قصه يک خصوصيت امپرسيونيستي است و هيچگونه قصه پردازي قابل قبول نيست. آنچه مهم است تفسير زندگي است. فلسفه ي زندگي و اينکه هرکس چطور آنرا مي بيند.


اينکه زندگي داراي طرح و شکل است، اصلا مهم نيست، مهم آن است که هر کس چطور آنرا مي بيند و چطور با آن کنار بيايد.

اما درباره ي ساختمان دراماتيک آثار چخوف بحث بسيار است و بعضي ها به اين اعتقاد دارند که آثار چخوف اصلا فاقد ساختماني دراماتيک است.


يکي از عواملي که بعضي معتقدند باعث تنزل طرح دراماتيک آثار چخوف شده است، همين گريز از قصه در ساختمان اثر است. که در بالا از آن ياد کرديم. نبودن يک قصه و يک چهار چوب داستاني و عدم پيوند لازم بين حوادث خارجي کارهاي او را فاقد مرکزيت کرده است.


همه چيز براي يک زندگي بدون کانون و به صورت امري اپيزوديک و جانبي طرح ريزي شده است. بنابراين به هيچ وجه در نمايشنامه هاي او ديده نمي شود که روي يک رابطه تاکيد شده و آن رابطه در کل نمايشنامه تعميم پيدا کند.

 ما معمولا (به غير از نمايشنامه هاي کوتاه و تک پرده اي او) شاهد حوادث و رخدادهاي متعددي هستيم که غالبا پيوندي با يکديگر دارند و به نظر مي آيد که هريک از اين رخدادها را مي شود به صورت اپيزوديک مطرح کرد.


بنابراين همانطور که گفتيم هيچ مرکزيتي وجود ندارد که بشود گفت همه چيز حول و حوش آن مي چرخد و به همين دليل است که ما با وضعيتي مواجه مي شويم که درآن تلاش شخصيت ها همه بي ثمر مي ماند.


هيچکس به يک نتيجه ي مثبت دست پيدا نمي کند هر شخصيتي در همان حوزه ي مطرح شده ي خودش طرح مي شود و همانجا در نهايت سعي و تلاش هاي بي ثمر، افول مي کند و درنتيجه نمايشنامه در پايان بدون هيجان و با حسي از بخورد با وقايع پاره پاره و بي ربط تمام مي شود.

 

دارم چخوف به طور کلي يک درام معمولا شاعرانه است. شکلي است که ضربه هاي تئاتري و صحنه هاي غافلگير کننده بسيار کم دارد.


در آثار او از کشمکش دراماتيک خبري نيست و وقايع مهم خارج از صحنه اتفاق مي افتد. زندگي بدون حادثه جريان دارد و معمولا اين طور به نظر مي رسد که گفتگو ها نامحدود و آزادند. به طوري که گويا زمان محدوديتي ندارد و قرار نيست نمايش به فرجام برسد.


راجع به مسائل پيش پا افتاده بحث هاي طولاني و بي سرو ته مي شود، تجارب توضيح داده مي شود و ظاهرا پاياني براي موضوعاتي که در صحنه کشف مي شود وجود ندارد اما به طور کلي مي توان گفت چخوف کسي است که نظاره مي کند، حدس مي زند و ترکيب مي کند، نه براي آنکه نارسائي خاصي را درمان کند، بلکه آنها را همانطورکه هستند نشان دهد.

منبع سوتک

داستایوفسکی

داستايفسكي تنها كسي است كه از مبحث روان‌شناسي چيزي به من آموخته است.

«نيچه»

فئودور ميخائيلوويچ داستايوسكي در 30 اكتبر 1821 در يكي از بيمارستانهاي حومه شهر مسكو متولد شد. پدرش پزشكي نظامي بود كه در آن بيمارستان كار مي‌كرد. وي آدم سختگيري بود كه خود را نه تنها از تجمل، بلكه از آسايش هم محروم كرده بود تا بتواند فرزندانش را خوب تربيت كند.

 او به آنها از همان نخستين سالهاي زندگي آموزش داده بود كه بايد خود را به سختي و بدبختي عادت دهند تا براي مقابله با موانع و مشكلات زندگي آماده شوند.

 افراد خانواده، در دو يا سه اتاق بيمارستان كه در ضمن، منزل دكتر نيز بود، زندگي مي‌كردند. آنها اجازه نداشتند تنها بيرون بروند و نه تنها پول توجيبي نمي‌گرفتند كه دوست و رفيقي هم نداشتند.

 اين حوادث دوران كودكي چنان اثر پايداري در روح فئودور برجا گذارد كه او هرگز نتوانست سختيهاي آن دوره را به طور كامل فراموش كند.

فئودور برادر بزرگتري به نام «ميخائيل» داشت كه بعدها به انتشار دو مجله اقدام نمود. فئودور از همان اوان كودكي عليل و كم خون بود و گاهي غش مي‌كرد. وقتي پا به سن گذاشت، اغلب دچار حملات صرع مي‌شد.
با اين حال در شانزده سالگي با برادر خود براي تكميل تحصيلات از مسكو به پترزبورگ رفت و وارد مدرسه مهندسي نظام شد. در طول تحصيل از شاگردان خوب به شمار مي‌آمد. او نه تنها به رياضيات و فنون مهندسي دلبستگي كامل داشت، بلكه به آثار «بالزاك»، «ويكتور هوگو» و «هوفمان» نيز عشق مي‌ورزيد.

 در هفده سالگي يعني در سال 1839 واقعه ناگواري در زندگي او رخ داد كه بر حوادث دردناك گذشته افزود و اثر ناخوشايندي بر روح او از خود برجا گذارد. ماجرا از اين قرار بود كه مادرش در ملك مختصري كه در شهرستان «تولا» داشت، درگذشت.

 پدرش كه از مرگ همسر بسيار متاثر بود و بدخويي مي‌كرد، به دست يكي از دهقانان كشته شد. پس از اين حادثه، داستايوفسكي دوران تحصيل را به تنگدستي گذراند. در سال 1843 پس از به پايان بردن دوره مدرسه، چون اميد داشت كه بتواند از راه ادبيات زندگي خود را بگذراند، وارد خدمت نظام نشد؛ بلكه با خواندن آثار «شيلر»، «ژرژسان» و «اوژان سو» چشمانش را به سوي جهاني تازه گشود.

 علاوه بر اين، به نويسندگان بزرگ روسيه مانند «پوشكين»، «گوگول» و «گريبايدوف» بسيار علاقمند بود. نفوذ سبك اين نويسندگان در آثار وي به خوبي مشهود است. در همين دوران، جوان ديگري كه او هم در زمينه نويسندگي در ابتداي راه بود.

 داستايوفسكي را نزد «نكراسف»، اديب و منتقد مشهور روس برد. نكراسف در آن ايام مشغول راه‌اندازي مجله‌اي بود و به دنبال همكاراني مي‌گشت. داستايوفسكي پس از ملاقات با نكراسف، از رفتار سرد و خشن او خوشش نيامد، ولي نسخه دستنويس نخستين رمانش را روي ميز او گذاشت و بي‌آن كه چيزي بگويد، از پيش او گريخت.

 از آن جا كه بيرون آمد بحدي دچار ياس و اندوه بود كه تا صبح را بيرون از خانه با دوستان خود كه به مطالعه آثار گوگول مي‌پرداختند، گذراند. سپيده دمان كه به منزل بازگشت، چون خوابش نمي‌برد، جلوي پنجره ايستاد و به تماشاي خيابان پرداخت.



 ناگهان صداي زنگ در او را به خود آورد. پشت در، نكراسف و دوست جوانش را ديد كه به محض ورود به خانه وي را در آغوش گرفتند. نكراسف بعد از رفتن داستايوفسكي نسخه دستنويس رمان او را طي تمام شب خوانده بود و اينك براي تبريك به نزد او آمده بود. فرداي آن روز نكراست دستنويس اين رمان را نزد «بيلينسكي» نويسنده و منتقد آن روز برد و گفت: «مژده مي‌دهم كه گوگول ديگري ظهور كرده است.»


بيلينسكي با احتياط در جواب گفت: «امروز چنين افرادي مثل قارچ از زمين مي‌رويند!» اما او هم كتاب را خواند و خواست تا با نويسنده‌اش آشنا شود. با ديدن او از وي پرسيد: «آقا! خودتان مي‌دانيد چه كرده‌ايد؟»


اين كتاب كه اين همه مايه شگفتي همگان شد، همان رمان مشهور «مردم تهي‌دست» (آدمهايي بي‌چيز) است كه در سال 1846 در مجله نكراسف انتشار يافت. از همين نخستين رمان داستايوفسكي، مهارت او در روان‌شناسي و تحليل احساسات و درونيات شخصيتها هويداست. داستايوفسكي پس از موفقيت نخستين رمانش، با شوقي وافر به كار نويسندگي پرداخت. وي همواره در نوشتن شتاب داشت كه همين امر يكي از مظاهر نبوغ او به شمار مي‌آيد.

 از اثر دوم او يعني «همزاد» استقبال چنداني به عمل نيامد. هر چند كه اين اثر داستايوفسكي از نظر «ولاديمير نابوكوف» نويسنده و منتقد شهير روسي، بهترين اثر اوست. اما ناگهان در سال 1849 وي را به همراه سي و چهار تن از اعضاي انجمن «پتراشفسكي» دستگير كردند.

او به شركت در توطئه‌هاي جنايتكارانه، استفاده از يك ماشين چاپ خصوصي، پخش نامه بيلينسكي به گوگول –كه پر از بيانات توهين‌آميز درباره كليساي ارتدكس و قدرت عاليه بود- و تلاش براي توزيع نوشته‌هاي ضد دولتي متهم شده بود.

مجازات بسيار سخت بود، هشت سال اعمال شاقه در سيبري. اما پيش از قرائت راي دادگاه به محكومان گفتند كه قرار است تيرباران شوند! آنها را با يك پيراهن در برف به محل اعدام بردند و اولين گروه محكومين را به تيرها بستند. در اين لحظه بود كه حكم واقعي را برايشان قرائت كردند.

بخاطر اين عمل، يكي از زندانيان ديوانه شد و تجربه آن روز، زخم عميقي بر روح داستايوفسكي نها. وي هرگز نتوانست از كابوس آن روز روهايي يابد. تزار مدت محكوميت را از هشت سال به چهار سال كاهش داد.

داستايوفسكي مدت چهار سال را در سيبري در كنار جنايتكاران و دزدان گذراند. توصيف اين سالهاي دهشتناك را در رمان مشهور وي به نام «خاطرات خانه مردگان»     (1862) مي‌توان خواند: «زندان ما در انتهاي دژ و كنار سنگر جاي داشت.

 هرگاه از شكافهاي پرچين، به دنياي خارج مي‌نگريستم، جز قسمت كوچكي از آسمان و خاكريزي كه از علفهاي بلند استپ پوشيده شده بود، چيزي نمي‌ديدم. شب و روز نگهبانان در آن جا قدم مي‌زدند و ما به خود مي‌گفتيم: طي سالياني كه خواهد گذشت،

 هر وقت كه از لاي شكافهاي پرچين نگاه كنيم، همواره همين سنگر و همين نگهبانان و همين قطعه آسمان را كه آسمان قلعه نيست، بلكه آسماني ديگر، آسماني دور دست‌تر و آسماني آزاد است، خواهيم ديد.»


تحمل سختيهاي اين دوران، نيروي روحي و جسمي او را افزايش داد. خود وي در نامه‌اي نوشته است: «در وجود انسان، ذخيره عظيمي از تحمل و حيات وجود دارد كه تاكنون به عظمت آن پي نبرده بودم. اما اكنون به تجربه آن را دريافتم.»


هنگامي كه دوره زندان به اتمام رسيد، براي تكميل مدت محكوميت، او را مثل يك سرباز ساده به پادگاني در يكي از شهرهاي كوچك سيبري فرستادند. زندگي سختي بود. ولي او همه دردها و رنج‌ها را پذيرفت؛ زيرا به اين نتيجه رسيده بود كه فعاليت‌هاي آرام او در راه اطلاحات گناه بوده است.

 در سال 1856 با شفاعت يكي از همشاگردي‌هاي قديمي، از سربازي به افسري ارتقا يافت و زندگيش قابل تحملتر شد.

 در ضمن، دوستاني نيز پيدا كرد. در سال 1857 با زني به نام «مارياد ميتريونا ايزائه‌وا» ازدواج كرد. هر دو فقير و بي‌پول بودند و داستايوفسكي به قدري پول قرض كرده بود كه ديگر نمي‌توانست از كسي تقاضاي قرض كند. به همين خاطر مجدداً به ادبيات روي آورد؛ البته چون از محكومين سابق بود، براي چاپ و انتشار كتابهايش بايد اجازه مي‌گرفت و اين كار آساني نبود.

 او در زندگي مشترك با همشرش نيز دوران سخت و ناگواري را گذراند. علت اين وضع را طبع بدگمان و خيالپردازي‌هاي دردناك زنش مي‌دانست. در اين زمان، داستانهاي مختلفي را آغاز كرد؛ ولي هر بار آنها را نيمه كاره رها مي‌كرد و مجدداً داستان‌هاي ديگري را به نگارش در مي‌آورد. سرانجام، آنچه را كه در اين مدت نوشته بود، بسيار اندك و بي‌ارزش يافت.

 در سال 1859، داستايوفسكي بر اثر در خواستهاي خود و با كمك دوستانش موفق شد كه مجدداً به سن‌پترزبورگ بازگردد و همراه با همسر و ناپسري‌اش در پايتخت بماند. در اين ايام، به اتفاق برادرش «ميخائيل» يك مجله ادبي تاسيس كردند. نام اين مجله «زمان» بود و داستايوفسكي «خاطرات خانه مردگان» و «آزردگان» را در آن به چاپ رساند. در سال 1862، وي مجله را به ميخائيل سپرد و به اروپاي غربي سفر كرد.

ولي از آن جا خوشش نيامد. يك هفته‌اي را كه در فلورانس بود، صرف خواندن رمان «بينوايان» كرد. هنگامي كه به روسيه بازگشت، زنش را مسلول و ناخوش يافت كه مدتي بعد هم در گذشت. چندي پس از آن، ميخائيل برادرش نيز در اثر بيماري در گذشت و بيست و پنج هزار روبل قرض براي او باقي گذارد. داستايوفسكي وظيفه خود ديد كه زندگي بيوه و بچه‌هاي ميخائيل را اداره كند.

 داستايوفسكي در اين دوران مدام از ديگران قرض مي‌كرد تا اين كه در سال 1865 ورشكسته شد. مدتي را با فقر و تنگدستي سپري كرد و در همين احوال كه يك شاهي هم پول نداشت و بيمار و نكبتزده بود، اقدام به نوشتن رمان مشهور خود يعني «جنايات و مكافات» (جنايت و مجازات) نمود. ولي ناگاه يادش آمد كه بايد كتابي را در تاريخ معيني تحويل دهد.

 به موجب قرارداد شريرانه‌اي كه امضا كرده بود، اگر كتاب را در آن تاريخ تحويل نمي‌داد، ناشر حق داشت تا نه سال بعد، هر چه او مي‌نوشت؛ چاپ و منتشر كند و يك روبل هم به او ندهد. شخص خوش فكري به او پيشنهاد كرد كه براي اين كار، تندنويسي را استخدام كند. داستايوفسكي پذيرفت و ظرف بيست‌وشش روز رماني را كه «قمارباز» نام دارد، به پايان رساند.

 اين منشي تندنويس، زني بيست ساله به نام «آنا گريگوريوناسوتيكين» بود كه كارآمد، كاردان، صبور، صادق و وفادار بود و در اوايل سال 1867، داستايوفسكي او را به همسري خود برگزيد. اين دو پس از مدتي با هم روسيه را ترك كردند و داستايوفسكي باز تا گلو در قرض فرو رفت. اين بار وي چهار سال را در خارج از روسيه گذراند. اولين فرزند آنها در ژنو به دنيا آمد و داستايوفسكي سخت شيفته او شد.

 اما پس از سه ماه، بچه مرد و داستايوفسكي را دچار اندوه فراوان كرد. «رمان جنايات و مكافات» وي در اين زمان موفقيت بزرگي كسب كرده بود و هم اكنون او سرگرم نوشتن رمان ديگري بنام «ابله» بود. ابله با استقبال روبرو نشد و داستايوفسكي به نوشتن رمان كوتاه ديگري به نام «شوهر ابدي» (شوهر جاودان) پرداخت.

سپس سرگرم نوشتن رمان مفصل خود يعني «جن زدگان» شد. در سال 1871 به همراه خانواده خود به روسيه بازگشت و رمان «جن زدگان» وي با استقبال خوبي روبرو گشت. مدتي بعد، آناي خوب و كاردان خودش يك بنگاه نشر كتاب تاسيس كرد و آثار شوهرش را چنان پرسود منتشر كرد كه داستايوفسكي براي باقيمانده عمر از چنگ فقر و احتياج خلاصي يافت.

داستايوفسكي از آن پس سه كتاب مهم ديگر نوشت؛ بنام‌هاي: «يادداشت‌هاي روزانه يك نويسنده»، «جوان خام» و سرانجام «برادران كارامازوف».
وي در سال 1881 در حالي كه مورد احترام بسياري از نويسندگان طراز اول زمان خود بود، بطور ناگهاني در گذشت.

گفته‌اند كه «تشييع جنازه وي مظهر يكي از عاليترين احساسات عمومي بود كه در پايتخت روسيه هرگز نظير آن ديده نشده بود!»


داستايوفسكي را به عنوان يكي از پيشگامان رمان‌نويسي نوين به شمار مي‌آوردند؛ بطوري كه بسياري از رمان‌هاي مهم اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم از وي مايه و سرچشمه گرفته‌اند.

 داستايوفسكي استعداد سرشار و قدرت عظيمي در تحليل حالات رواني داشت؛ چنان كه او را نماينده و پيشگوي ياس، بدبيني و پوچگرايي آن دوره (قرن نوزدهم) در ادبيات به شمار مي‌آورند. وي جنبه‌هاي بيمارگونه و ناهنجار افراد بشر را در آثار خود تشريح و توصيف كرده است. قهرمانان او اغلب مجرم و يا قرباني هستند و گذشته خود را در برابر ديگران اعتراف مي‌كنند.



در آثار داستايوفسكي به مساله «شيطان» توجه بسيار شده است و مي‌توان گفت كه از اين لحاظ به «زرتشت» توجه داشته و به اصل «خير و شر» معتقد بوده است. علاوه بر اين، وي به شدت تحت تاثير كتاب مقدس بود؛ چرا كه وقتي در سيبري به سر مي‌برد، به زني برخورد كه به او يك كتاب انجيل هديه داد. انجيل تنها كتابي بود كه در تبعيدگاه اجازه داشت، بخواند.

قرائت و تفكر درباره آن بر داستايوفسكي اثر زيادي گذارد؛ تمام آثاري را كه پس از اين واقعه نوشت، با عقايد انجيل آميخته است. داستايوفسكي واقعگرايي (رئاليسم) را با شرح جزءبه‌جزء رخدادهاي مبتذل روزمره متفاوت مي‌دانست و به همين خاطر داستانهاي وي مملو از حوادث هيجان‌انگيز، عجيب و اسرارآميز هستند.

بیوگرافی  اقای گابو جان

 گابریل گارسیا مارکز در 6مارس 1928در در دهکده آرکاتاکا ( منطقه سانتامارا ) در کشور کلمبیا( آمریکای لاتین ) دیده به جهان گشود او رمان ‌نویس ، روزنامه ‌نگار، ناشر و فعال سیاسی است و بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو ( به زبان صمیمانه ) مشهور است .

او در سال 1941اولین نوشته‌هایش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال 1947به تحصیل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت .

در سال 1965شروع به نوشتن رمان صد سال ‌تنهایی کرد و آن را در سال 1968به پایان رساند که به عقیده اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود . اندکی قبل از آن به دلیل درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفت و به کشور مکزیک گریخت و هم اکنون هم در این کشور زندگی می کند .

در سال 1982برای کمیته انتخاب جایزه نوبل ادبیات در کشور سوئد به اتفاق آرا رمان صد سال تنهایی را شایسه دریافت این جایزه دانستند و این جایزه به او اهدا شد . این رمان ده سال پیش از این که جایزه نوبل ادبیات 1982 را از آن خود کند در پی آشنایی بهمن فرزانه مترجم ایرانی مقیم ایتالیا با مارکز به زبان فارسی ترجمه و در ایران منتشر شد . صد سال تنهایی پیش از انقلاب 1357 شمسی در ایران بارها تجدید چاپ شد و مورد استقبال فارسی زبان قرار گرفت اما پس از آن این کتاب نزدیک به 30 سال است که منتشر نشده است .

در سال 1999رسما به عنوان مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد . در سال 2000مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت .


 

مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است، اگرچه تمام آثارش را نمی ‌توان در این سبک طبقه‌ بندی کرد .

از نوشته های او تا کنون این آثار به زبان فارسی برگردانده شده است : طوفان برگ ، پاییز پدرسالار ، کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد، ( گلشیری) ، زائران غریب ( مجموعه داستان کوتاه، همچنین با عنوان ده داستان سرگردان ) ، ماجرای الندیرا و مادربزرگ سنگدل ‌اش ( مجموعه داستان کوتاه ) ، سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی ، زنده ‌ام که روایت کنم ، صد سال تنهایی، ترجمهٔ (بهمن فرزانه) ، از عشق و شیاطین دیگر ، عشق در سالهای وبا ( یا عشق در زمان وبا ) ، ساعت نحس ، خانهٔ بزرگ ، وقایع‌ نگاری یک قتل از پیش اعلام شده ، ژنرال در هزارتوی خویش .


عنوان رمان های او به انگلیسی  عبارتند از :  ‎ Santa Mara ،‎ Arcataca ، ‌ In Evil Hour ، Chronicle of a Death Foretold  ، The General in His Labyrinth

برگردان‌ها به زبان فارسی
  • طوفان برگ
  • پاییز پدرسالار
  • کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد، هوشنگ گلشیری
  • زائران غریب (مجموعه داستان کوتاه، همچنین با عنوان ده داستان سرگردان)
  • ماجرای ارندیرا و مادربزرگ سنگدل‌اش (مجموعه داستان کوتاه)
  • سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی
  • زیستن برای بازگفتن، انتشارات کاروان
  • صد سال تنهایی، (به اسپانیایی: Cien años de soledad) ترجمه‌های: بهمن فرزانه، کیومرث پارسای.
  • از عشق و شیاطین دیگر
  • عشق سال‌های وبا هرمز عبداللهی
  • ساعت نحس
  • خانهٔ بزرگ
  • وقایع‌نگاری يک قتل از پيش اعلام شده
  • ژنرال در هزارتوی خويش
  • ۱۳۸۵ - بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز، احمد گلشیری. انتشارات نگاه.
  • ۱۳۸۶ - خاطرهٔ دلبرکان غمگین من. (به اسپانیایی: Memoria de mis putas tristes) (خاطرات روسپیان غمگین من.). کاوه میرعباسی.

 

دوستت  دارم

دوستت دارم بی آنکه بدانم چطور
کجا ، یا چه وقت ؟

چه آسان دوستت دارم
بی هیچ غرور یا دشواری
تو را اینگونه دوست دارم
چون طریقی دیگر برایش نمی دانم

آن چنان به هم نزدیکیم که دست های تو بر گردنم
گوئی دست های من است
و آن طور در هم تنیده ایم که
وقتی چشمانت را می بندی
من به خواب می روم

پابلو نرودا

من  کمی  ببیشتر تورامیفهمم

من
کمی بیشتر از عشق
تو را می فهمم
راه زیاد است ، مهم نیست
گاهی در این برهوت
سرگردان می شوم ، مهم نیست
باد پسم می زند مدام
سرما می رود توی جانم
مهم نیست
خودم را بغل می کنم
فقط می خواهم بدانم
جاده هر قدر دراز و طولانی باشد
آخرش یک جایی تو ایستاده ای ؟ بین راه
گاهی آدم هایی را می بینم
که آخر جاده شان هیچکس نیست
از این برهوت می افـتند به برهوت دیگر
و همین هراسانم می کند
و همین باعث می شود
تنهایی خودم را دوست بدارم
آخر من که جز تـــو کسی را ندارم

عباس معروفی

مسافر

ساده دلانه گمان میکردم
تو را در پشت سر رها خواهم کرد
در چمدانی که باز کردم، تو بودی
هر پیراهنی که پوشیدم
عطرِ تو را با خود داشت
و تمام روزنامه های جهان
عکس تو را چاپ کرده بودند
به تماشای هر نمایشی رفتم
تو را در صندلی کنار خود دیدم
هر عطری که خریدم
تو مالک آن شدی
پس کی ؟
بگو کی از حضور تو رها میشوم
مسافر همیشه همسفر من

نزار قبانی

مروری برادبیات  داستان کوتاه

داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم کم‌تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در داستان کوتاه مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد.

داستان کوتاه قالبی از نوشتار روایی منثور است که با تعداد جملاتش از سایر قالب‌های همانندش متمایز می‌شود و نیز با نیت نویسنده اش که آیا می‌خواسته داستانی کوتاه بنویسد (یا مثلاً یک رمان کوتاه). این قالب نوشتاری ممکن است بزرگ هم باشد و درکل می‌توان گفت که اجماعی در این مورد وجود ندارد. داستان کوتاه به داستان‌هایی گفته می‌شوند که کوتاه تر از داستان‌های بلند باشند. تعیین طول قطعی یک داستان کوتاه مساله ساز است. یک تعریف کلاسیک از طول یک داستان کوتاه این است که طول داستان کوتاه به قدری باید باشد که بتوان آن را در یک نشست خواند. ولی استفادهٔ معاصر از عنوان داستان کوتاه گاهی شامل نوشتارهای داستانی ای (fiction) می‌شود که گاهی بالغ بر ۲۰۰۰۰ کلمه دارند. البته درعمل طول یک داستان کوتاه بستگی به کشوری دارد که آن داستان آنجا منتشر می‌شود. مثلاً در ایالات متحده یک داستان کوتاه می‌تواند بالای ۱۰۰۰۰ کلمه داشته باشد (که آنها را «داستان کوتاه بلند» یا «long short stories» می‌نامند) درحالیکه در بریتانیا متوسط تعداد کلمات داستان‌های کوتاه حدود ۵۰۰۰۰ کلمه‌است و در استرالیا کم داستان کوتاهی بیش از ۳۵۰۰ کلمه دارد. گرچه داستان‌های کوتاهی نیز هستند که تنها چندصد کلمه دارند (که آنها را اغلب «روایت کوچک» یا «micro narratives» می‌نامند)، خوانندگان معاصر داستان کوتاه انتظار دارند که داستان کوتاهی که می‌خوانند حداقل ۱۰۰۰ کلمه را داشته باشد. داستان‌های کوتاه اغلب قالبی از ادبیات داستانی هستند. قالب اکثر داستان‌های کوتاه منتشر شده، نوشتار داستانی ژانری (genre fiction) هستند: داستان علمی (science fiction)، داستان رعب آور (horror fiction)، داستان کارآگاهی (detective fiction) و امثال اینها. داستان کوتاه قالب‌های غیرداستانی (non-fiction) مانند سفرنامه، شعر منثور (prose poetry) و نسخه‌های پست مدرن قالب‌های داستانی و غیرداستانی مانند داستان- نقد (ficto-criticism) یا روزنامه نگاری نوین (new journalism) را نیز دربرمی گیرند. داستان‌های کوتاه ادبی که طولشان از طول یک داستان کوتاه معمول (حتا «داستان کوتاه بلند») متجاوز باشد، اغلب رمان کوتاه (novella) نامیده می‌شوند و اثرهای طولانی تر (اغلب بیش از ۴۰۰۰۰ کلمه) را رمان می‌نامند.

تبدیل رمان به داستان کوتاه کاری دشوار است و با تمرین و ممارست قابل انجام است اما تبدیل داستان کوتاه به رمان علاوه بر دشواری نیاز به خلاقیت نیز دارد تا نویسنده شخصیت‌ها و فضاهای جدیدی خلق کند. برخی رمان‌ها در ابتدا به صورت طرح در ذهن نویسنده شکل می‌گیرند و گاهی به صورت داستان کوتاه نوشته می‌شوند و سپس به صورت رمان درمی آیند اما بعضی دیگر از رمان‌ها مرحله تبدیل از داستان کوتاه به رمان را طی نمی‌کنند و نویسنده از همان ابتدا کل رمان را به صورت فهرست بخش‌های مختلف در نظر می‌گیرد.

داستان نویسان معروف دنیا:

آنتوان چخوف
نیکلای گوگول
ارنست همینگوی
خورخه لوئیس بورخس
ساموئل بکت
ویلیام اُ هنری
گی دو موپاسان
جروم دیوید سالینجر
ریموند کارور

داستان نویسان معروف ایران:

صادق چوبک
صادق هدایت
رسول پرویزی
صمد بهرنگی
محمد محمدعلی
محمد علی جمال زاده

داستانک یا داستان کوتاه کوتاه به داستانی بسیار کوتاه گفته می‌شود که شامل یک صفحه یا حتا چند کلمه یا سطر است.

برای تبدیل داستان کوتاه به داستانک لازم است که نویسنده بخش اصلی داستان کوتاه را در نظر بگیرد و آن را خلاصه کند. داستانک از طرح اولیه‌ای که برای نوشتن یک رمان و یا داستان کوتاه در ذهن نویسنده شکل می‌گیرد هم کوتاه تر و خلاصه تر است. ایجاز مهم ترین صنعت ادبی در نوشتن داستانک است و نویسنده‌ای که می‌خواهد داستانک بنویسد حتما باید از نحوه ایجاز اطلاع داشته باشد تا با چیدن درست و مناسب کلمات داستانک را شکل دهد.

داستان کوتاه کوتاه: زیر ۲۵۰ کلمه.
داستان‌ برق‌آسا: (Flash Fiction). بین ۲۵۰ تا۷۵۰ کلمه.
داستان ناگهانی: (sudden fiction). حجم داستان‌های ناگهانی از داستان برق‌آسا بیشتر است اما از داستان کوتاه کمتر و حداکثر ۱۷۵۰ تا ۲۰۰۰ کلمه‌است.

منبع سوتک

مروری  برداستان نویسی دنیا

داستان نویسی بر خلاف داستان گویی ، تاریخ دور و درازی ندارد. اگر عمر داستان گویی به دوره غار نشینی انسا نهای اولیه - كه لابد، همان طوركه فورستر به آن اشاره می كند، شبها هنگام خوردن گوشت شكار، وقایع روزانه رابرای هم تعریف می كرده اند- برمی گردد، [1] تاریخ داستان نویسی فقط به كمتر از چهار قرن پیش می رسد. رمان نویسی به شیوه كلاسیك و امروزی آن اوایل قرن هفدهم و با رمان معروف دن كیشوت اثر سروانتس زاییده شد. داستان كوتاه اما از رمان هم جوان تر است و هم عمرآن كوتاه تر. در واقع نخستین داستان های كوتاه اوایل قرن نوزدهم خلق شدند. با این حال رد پای داستان كوتاه را دیرتر هم می توان یافت: قرن چهاردهم میلادی و در دكامرون اثر بوكاچیو و نیز قصه های كانتر بری نوشته چاسر . در ایران و در قرن هفتم هجری گرچه حكایات گلستان سعدی از جهت كوتاهی و وحدت موضوع به آن چه كه امروزه به آن داستان كوتاه می گویند كم شباهت نیست، اما این قصه ها وحكایات با همه اهمیت واعتبارشان به دلیل عدم شخصیت پردازی نمی توانند داستان كوتاه - به مفهوم امروزی آن- تلقی شوند. اوایل قرن نوزدهم بود كه ادگار آلن پو ( 1849-1809) در امریكا و نیكلای واسیلی یوویچ گوگول (1852-1809 ) در روسیه چیزی را بنیاد نهادند كه اكنون داستان كوتاه نامیده می شود.
گوگول را پدر داستان كوتاه هم گفته اند. پو اما نخستین نظریه پرداز این فرم ادبی است . با این حال درونمایه های نوشته های این دو ، به هیچ روی مشابه هم نیست . پو آگاهانه می كوشید تا به هر شیوه ممكن عنصر تأثیر گذاری را در داستانهایش - حتی به بهای مخدوش كردن واقعیت تقویت كند. او دراین كارچنان اصرار می ورزید كه بسیاری از داستان هایش ناگزیر فاصله بعیدی از واقعیت پیدا می كردند. دلهره، حوادث و ماجراهای غیرعادی همراه با تعلیق های قوی و هیجان آور از ابزارهای معمول سبك داستان نویسی او محسوب می شوند. از این جهت گوگول نقطه مقابل اوست. داستانهای گوگول كه سرمشق نویسندگان بعدی و حتی معاصرش می شدند، برای اولین بار به طرز شگفت آوری واقعی و ملموس بودند. گوگول شخصیت های داستان هایش را از میان مردم فقیر و عادی برمی گرفت. كاری كه آن زمان مرسوم نبود. اشارت یكی از نویسندگان معروف پس از او به او و داستان شنل اش ناظر به همین معنا است: " همه ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده ایم." [2] در واقع این جمله هم به پیش كسوت بودن گوگول اشارت دارد و هم نشان دهنده تبعیت نویسندگان روس است از او، در شیوه وسبك واقع گرایی. پس ازاین دو گی دوموپاسان ( 1893-1850) فرانسوی و آنتون چخوف ( 1904 - 1860 ) روسی داستان كوتاه را به طرز شایسته ای تكامل بخشیدند. تأثیراین دو بر نویسندگان پس از خود به حدی بود كه برخی تا همین اواخر نویسندگان معاصر داستان كوتاه را به دو طیف مستقل تقسیم می كردند. طیفی كه به شیوه چخوف روسی در نوشتن معتقد بود و دیگری كه خود را متأثر از موپاسان فرانسوی می دانست.[3]
علت اصلی تمایز این دو در چیزی است كه طرح یا پیرنگ (PLOT ) نامیده می شود . چخوف و موپاسان هر دو به واقعیت و واقع گرایی اهمیت زیادی می دادند اما داستانهای چخوف غالبا فاقد طرح پیچیده و گره افكنی های معمول دو نویسنده معروف پیش از خود - گوگول و پو - بود، موپاسان اما به طرح و هیجان انگیزبودن ساختمان قصه هایش بهای زیادی می داد تا آنجا كه گاه باور پذیر بودن داستان هایش را فدای تأثیر گذار بودن آنها می كرد. سامرست موام نویسنده ومنتقد انگلیسی ( 1955-1874 ) به عنوان نمونه به داستان گردنبند او اشاره می كند كه به عقیده او در این داستان موپاسان محتمل بودن ماجرا را فدای تأثیر گذاری قصه كرده است.[4]
نكته جالب توجه در این خصوص این است كه چخوف گفته است موپاسان را سرمشق خود درنویسندگی می داند . موام پس از ذكر این جمله می گوید: اگر خودش این جمله را به ما نگفته بود، هرگز آن را باور نمی كردم."[5] تأثیر چخوف بر دو تن از برجسته ترین داستان نویسان پس ازخود یعنی كاترین منسفیلد (1923-1888) انگلیسی و شرود اندرسن ( 1941-1876) آمریكایی بیش از دیگران بود. این دومی به پیروی از چخوف سادگی در طرح را به نهایت رساند. اندرسن كوشید تا داستان كوتاه را از قید و بند نقل ماجرا و طرح وقایع پیچیده و هیجان آور رها سازد. كارهای او نمونه های روشنی از سادگی درطرح و پرداخت به شمار می روند. شیوه او را نویسنده هم تبارش ارنست همینگوی (1961-1899) با خلق داستانهای زیادی در این سبك به كمال رساند. همینگوی با كم رنگ كردن عنصر طرح در داستان به عنصر گفت و گو اهمیت بیشتری داد. قصه های او هر چند در نداشتن طرح پیچیده به كارهای چخوف شبیه بودند اما درونمایه آنها كه برابهام و ایهام بنیاد گذاشته شده بودند با داستانهای ساده و روان چخوف قرابتی نداشتند. اگرمكتب چخوف به همینگوی منجر شد، شیوه داستان نویسی موپاسان به اُ. هنری یا ویلیام سیدنی پورتر (1910-1862) انجامید. داستان های اُ. هنری اگرچه معمولا پیام مهمی برای خواننده ندارند اما شیرین و خواندنی اند. پایان های غا فلگیر كننده و ساختمان پر كشش آنها در نوع خود بی نظیر است.
جزاینها داستان نویسان معتبری چون هنری جیمز ( 1916-1863) ، دی. اچ . لارنس (1930- 1885) ویلیام فاكنر ( 1962- 1867) ، جیمز جویس (1941- 1882) ، و ویرجینیا وولف ( 1941-1882) نیزسهم زیادی در گسترش هنر كوتاه نویسی داشتند. این سه نفر آخر با خلق شیوه ای كه بعدها به جریان سیال ذهن معروف شد داستان نویسی را به عرصه تازه ای كشاندند. در واقع با آغازقرن بیستم میلادی داستان كوتاه تنوع و اوج بیشتری یافت. داستان كوتاه همگام با تحولات اجتماعی و سیاسی و پیدایش دیدگاه های جدید فلسفی به انسان و موقعیت او در برابر هستی ، اكنون بارورتر از همیشه است. داستانهای نویسندگان امروز با پیشرفت شگفتی كه در تكنیك و زبان برآنها رفته است ، فاصله بعیدی با قصه های پو و گوگول یافته اند. فاصله ای كه به اندازه آدمهای میانه قرن نوزدهم است با آدمهای دهه پایانی قرن بیستم. یكی از قله های بلند داستان كوتا- نویسان معاصر بی تردید نویسنده برجسته وخلاق آمریكایی جروم دیوید سالینجر (-1919 ) است . سالینجر گرچه كارخود را با رمان ناتور دشت (1951) آغاز كرد اما داستانهای كوتاه و بی نظیر او كه در نشریات معتبرآمریكایی به چاپ می رسیدند خبر از قصه نویس آگاه وتوانایی می دادند كه در كوتاه نویسی یاد آور همینگوی ، مارك تواین (1910 - 1835) و رینگ لارد نر (1933-1885) بود. شیوه بدیع و كم نظیر او درگفتار نویسی همراه با عمق ا ندیشه های فلسفی تنیده درآثارش او را به سرعت در ردیف نویسندگان كلاسیك آمریكایی قرار داد .
راه یافتن مفهومی به نام" سرعت" در زندگی انسان معاصر كه خود حاصل فن آوری لجام گسیخته و پیشرفت حیرت آور دانش تجربی در دهه پایانی قرن بیستم است، انسان را در گردابی از مشكلات اجتماعی / فلسفی افكنده كه هنر - به مفهوم عام آن - بازتاب این دشواری هاست . در این میان هنرداستان نویسی ، هم در معنا و هم در صورت بیشترین تأثیر را پذیرفته است. در زمانه ای كه فرصت فراغت برای انسانها به شدت محدود شده است، داستان كوتاه هم ناگزیر است به سبك ها و شیوه های تازه ای كه هماهنگ باروح زمانه است رو بیاورد. نهضت مینیمالیسم - كه می كوشد تا حد امكان توصیف ، شرح جزئیات و تفسیر صحنه ها را از چارچوب داستان حذف كند - پاسخی طبیعی به موقعیت و شرایط پیچیده زندگی انسان معاصر است .
ظهور نویسندگان متفكری چون جان آپدایك( -1932)، ریموند كارور(1988-1938) ، كازوا ایشی گورو(-1954)، دونالد بارتلمی( -1933) و دیگران پیش و بیش از هر چیز به این نكته اشارت دارد كه داستان نویسی و به ویژه كوتاه نویسی همچنان در دل زندگی امروز حضوری جدی دارد. این "حضور" گرچه شب ها و به هنگام خوردن گوشت شكار و در جوار شعله های آتش نیست و اغلب در آسمان خراش های چندین طبقه رخ می دهد اما به نظر می رسد از همان جنس است.

منبع سوتک

پاتریک  دویت  خوش شانس

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) به نقل از گاردین، مردی وارد رستورانی می‌شود و دو سال بعد یکی از خدمتکاران آن رستوران قرارداد اولین کتابش را امضا می‌کند. این داستان به «پاتریک دویت» و سه کتاب بعدی وی مربوط می‌شود. وی می‌گوید: «اگر آن روز سر کار نرفته بودم یا آن مرد وارد آن‌جا نمی‌شد چه اتفاقی می‌افتاد! شانس در موفقیت آدم‌ها بسیار مؤثر است. شک ندارم راه دیگری برای من گشوده می‌شد اما همین اتفاق خود بسیار جای تأمل دارد.»

اواسط دهه گذشته بود که «دویت» به نویسنده‌ای موفق تبدیل شد. داستان دوم وی قصه یک گاوچران بود و عنوان بسیار جذابی داشت. «برادران آن خواهران» موفقیت عظیمی برای این نویسنده محسوب می‌شد. نامزد جایزه من بوکر 2011 شد و سال آینده کارگردان معروف «پالم آئودیارد» نسخه سینمایی آن را تولید خواهد کرد.

خبرنگار گاردین نویسنده را چند هفته پیش و قبل از انتشار کتاب بعدی‌اش که عنوان خوبی نداشت-«نوچه سرکارگر»- ملاقات کرد. خود وی معتقد بود این داستان می‌تواند تبدیل به سه‌گانه ماجراجویی جذابی شود.
کتاب داستان «لوسین ماینور» یا «لوسی» را روایت می‌کند که در 17 سالگی خانه را ترک کرده، سوار قطار شده و در دامنه برفی کوهی در قلعه «وان آکس» شغلی پیدا می‌کند. آنجا به عنوان زیردست سرکارگر باید به اقای «اولدرگولو» در خرید خانه کمک و از «بارون» دیوانه‌ای که شب‌ها در قلعه پرسه می‌زند دوری کند و از خلال این روزها و تجربیات، آرزوها و شخصیت واقعی خود را بیابد.

«بارون» در دهکده عاشق «کلارا» می‌شود اما کلارا خود عاشق یک سرباز است. بعد از چند بار ملاقات خانواده این دختر و آگاهی از حضور رقیب و خراب کردن وجهه خانواده آن سرباز در ذهن کلارا و خانواده‌اش، لوسی وارد داستان می‌شود و نقش قهرمان قصه گوتیک شاه‌پریان را ایفا و عباراتی به کار می‌گیرد که برای خوانندگان داستان‌های قبلی «ویت» آشنا است.

«ویت» که به تازگی 40 ساله شده کانادایی و در جزیره‌ای در ونکوور متولد شده است. وی که سومین پسر خانواده بود بچگی خود را در شمال آمریکا به سر برد. وی پدرش را این‌گونه توصیف می‌کند: « پدرم از آن دسته آدم‌هایی است که اثر «در جاده» نوشته «جک کوراک» را خوانده و همچنان درگیر اتفاقات همان کتاب است.»

مادر او تحصیلات دانشگاهی برخوردار نبود و پدرش که به دانشگاه رفته بود حرفه نجاری را برگزید. «ویت» معتقد است پدرش علاقه به ادبیات را در او ایجاد کرد. بعد از ساعت‌ها کار کردن در ساختمان‌های مردم پدر به خانه می‌آمد، روی مبل می‌نشست و کتاب می‌خواند. والدینش به موسیقی علاقه داشتند و او هم به خواندن کتاب‌های مختلف و گوش کردن به انواع موسیقی علاقه‌مند شد. اما وی دوران مدرسه خوبی نداشت. «برای معلم‌ها پذیرش این موضوع که من کتاب‌های متفاوتی می‌خوانم یا مانند بقیه دانش‌آموزان نیستم بسیار سخت بود.» وی به سیستم آموزشی اعتراض کرد، از مدرسه اخراج شد و به مواد مخدر و مشروبات الکلی روی آورد.

اما در میان راه پوچی که طی کرد احساس کرد شخصیتی جدید در حال متبلور شدن است. هنگام کار در رستوران‌های مختلف به مطالعه روی آورد. رمان‌های مختلف و چگونگی نگارششان را مورد تحلیل قرار داد و متوجه شد برای موفق شدن باید تلاش بیشتری کرده و کارش را جدی بگیرد. در دهه سوم زندگی‌اش بود که چندین داستان نوشت اما آن‌ها را دور ریخت. در نهایت با تصاویر مختلفی که از مشتریان رستوران داشت داستانی متفاوت نوشت.

یک شب در محل کارش دست‌نوشته خود را به مردی داد که می‌گفت فیلم‌نامه‌نویس است. او هم داستان را خواند و خوشش آمد و آن را به آشنای دیگری داد که قبلاً در یک گروه موسیقی با مردی همکاری می‌کرد که حالا مدیربرنامه نویسندگان معروفی شده و با ناشران مختلفی در ارتباط بود.

 «دویت» ازدواج کرده و فرزند پسری داشت و وقتی آن مدیربرنامه با وی تماس گرفت به واشنگتن نقل‌مکان کرده بود.

و چنین بود که حرفه رمان‌نویسی وی آغاز شد. «شانس در زندگی این سه نفر-فیلنامه‌نویس، موزیسین، و مدیر برنامه-همه چیز را تغییر داد.» اما این شانس در کتاب اولش مؤثر نبود. کتاب اولش فروش خوبی نداشت و این نویسنده را به فکر فرو برد تا بیشتر روی داستان کتابش کار کند. «به نظرم کلمات و داستان در ذهن خواننده تاثیر شگرفی دارد پس تصمیم گرفتم روی این دو موضوع کار کنم.»

وقتی از تأثیرات و الهامات زندگی‌اش از او پرسیده شد مانند بسیاری از نویسندگان نام کتاب‌های شناخته‌شده‌ای را به میان نیاورد. فیلم‌های کارگردان آلمانی «ورنر هرزوگ» تأثیر زیادی روی او گذاشت. وی در مدرسه و دانشگاه تحصیل نکرد اما خوشحال است که با وجود این کمبود در زندگی‌اش به آنچه می‌خواست دست یافت.

منبع دوشنبه

گفت‌وگوی ریکاردو گوتیرز با خوسه دونوسو  در خانه‌ی نویسندگان سانتیاگو

  شما شيلي را در اوايل دهه شصت در هيات نويسنده‌اي شيليايي ترك كرديد و سال 1980 به‌عنوان نويسنده‌اي آمريكايي بازگشتيد. ارتباط شما با مردم چگونه تغيير كرد؟
در ابتدا ارتباطم با مردم صفر بود، يعني هيچ ارتباطي نداشتم؛ تنها با چند نفر از مردم شيلي و آمريكاي لاتين كه كتاب‌هايم را برايشان ارسال مي‌كردم و آن هم بدين دليل كه آنها كساني را مي‌شناختند كه من با آنها آشنايي داشتم و... از اين رو نخستين دسته كتاب‌هايم را براي بندتي (ماريو بندتي، مقاله‌نويس و داستان كوتاه‌نويس اهل اوروگوئه) مي‌فرستادم. خاطرم هست كه حدود پنجاه كتاب را كه همگي به زبان آمريكاي لاتين بود را براي افرادي در آرژانتين فرستادم. گمان مي‌كنم با نوشتن رمان «تاجگذاري»بود كه دوره حرفه‌اي نويسندگي‌ام آغاز شد. چه اتفاقي بعدش افتاد؟ مردم شروع كردند درباره من صحبت كردن. آنها اين كتاب را خوانده بودند و با مردم شيلي هم فكر و عقيده بودند كه اين رمان، رمان خوبي است. بعد از آن چه كار كردم؟ شيلي را ترك كردم و با ماريا پيلر همكاري كردم و پس از آن جلد دوم داستانم را نوشتم و متوجه شدم كه مردم زياد درباره‌ام صحبت مي‌كنند و نويسنده‌اي شناخته شده‌ام. براي اكثر مردم شيلي من همان نويسنده رمان «تاجگذاري» هستم. فكر مي‌كنم به اين دليل است كه رمان «تاجگذاري» به گونه‌اي رماني وابسته به علوم طبيعي است. عموم مردم شيلي يعني طبقه متوسط علاقه خاصي دارند كه در كتاب به تصوير كشيده شوند. درست مثل عمويم خوآن و دخترعمويم ترسا. همان‌طور كه مي‌د‌اني اين همان چيزي است كه مردم درباره كتاب خواندن بيش از هرچيزي دوست دارند. همه به نوعي مادربزرگي شبيه ميسيا اليسيتا گري دارند. سپس رفتم و داستان «اين يكشنبه» را نوشتم و در مكزيك منتشرش كردم، كه برايم به منزله گام بزرگي به سمت جلو بود و در اصل يخ ادبيات آمريكاي لاتين را شكستم. بعد از آن داستان «دوزخ بدون مرز» را نوشتم و پس از آن بود كه متوجه شدم در حال حاضر نويسنده‌اي شناخته شده در محافل آمريكاي لاتين هستم. مكزيك را به مقصد بارسلونا ترك كردم و از آنجا به سيكس بارال رفتم. آنجا پيش‌تر رمان «تاجگذاري» را چاپ كرده بودند و درباره رمان جديدم صحبت مي‌كردند و نسبت به سبك نوشتنم بسيار مشتاق و علاقه‌مند بودند. به همين دليل شروع كردم به نوشتن براي آن مردم علاقه‌مند. پس از انتشار رمان «پرنده وقيح شب» بود كه متوجه شدم شهرتم همه‌گير شده است. 
  ارتباط‌تان با نويسندگان همكار گروه بوم طي ساليان تغيير كرده است؟
خير، تا حدودي به همان صورت اوليه‌اش باقي است. مدتي مي‌شود كه همديگر را نديده‌ايم. ماريو بارگاس يوسا را همچنان مي‌بينم. گارسيا ماركز را هم هر زماني كه شيلي را ترك كنم بي‌هيج دردسري مي‌بينم. با كارلوس فوئنتس هم زماني كه در آرژانتين باشد در تماسم. گروهمان ديگر شكل سابقش را از دست داده و تنها نظريه‌اي از آن باقي مانده كه هنوز هم كه هنوز است در روح ادبيات آمريكاي لاتين جاري است. 
  ديدتان نسبت به شيلي چگونه تغيير كرده است؟
اين تغيير لزوما به اين دليل است كه خود شيلي خيلي تغيير كرده و به همان صورتي كه آن را سال1964-65 ترك كردم نيست. 
  بزرگ‌ترين تفاوت اين دو شيلي چيست؟
مصرف‌گرايي و عدم احترام به هر چيزي كه ادبي باشد. مردم شيلي اصلا به ادبيات علاقه‌اي ندارند. 
 ‌ آيا اين نمي‌تواند به دليل گسترش ارتباطات، تلويزيون يا صنعت باشد؟
حرف خنده‌داري زدي!به نظرم دليلش بيش از حد مهم بودن سياست شيلي است. 
  تبعيد شما سياسي نبود اما شيلي در دهه هفتاد تحت يك بحران سياسي قرار داشت و شما هم نسبت با آن واكنش نشان داديد. واكنش خود را چگونه توصيف مي‌كنيد؟
به نظرم واكنشم، واكنش روشنفكري مسئول بود. من فعالي سياسي نبودم اما با مردمي‌ كه مخالف پينوشه بودند همراه بودم. بنابراين، گرچه فعال نبودم اما اسمم جزو فعالان سياسي بود و همين امنيت زيادي برايم همراه داشت. 
 ‌ چگونه در رمان‌هايتان واكنش به بحران‌هاي سياسي شيلي گنجانده شده است؟
شما مي‌توانيد در رمان‌هايم هم واكنش به بحران و هم شرايطي كه منجر به آن شد را ببينيد. 
  آيا منظور شما رمان «خانه‌اي در روستا» است؟
بله، در آن رمان بيشتر است. منظورم اين است كه سخنراني‌هاي خاصي از آلنده و پينوشه در آن است كه از روزنامه‌ها حذف شده است. 
  آيا حس مي‌كرديد كه آثار ادبي شما روزي جزو منابع درسي دانشگاهي شود و باورهای‌تان آموزش داده شود؟
خير، هرگز طرفدار سرسخت چيزي نبوده‌ام. مخالف كارهاي پينوشه بودم اما هيچ دليلي يا خط مشي فكري خاصي برايش نداشتم. بنابراين، دموكراتي بدون ايدئولوژي‌ام. 
  يا شايد آزاديخواه، آزاديخواهي كلاسيك. 
آزاديخواهي كلاسيك... از اين زياد خوشم نمي‌آيد اما آن را مي‌پذيرم. 
  پس از بازگشتن به شيلي اتفاقات جالبي برايتان رخ داد. درگير تئاتر و فيلم شديد و فيلمي ‌كه فيلمنامه‌اش را نوشتيد برنده جايزه اسكار شيلي شد و الان هم كه مشغول آموزش نسل جديدي از نويسندگان در كارگاه آموزشي خود هستيد. چه چيزي مي‌توانيد درباره اين فعاليت‌ها بگوييد؟
قطعا كارگاه‌هاي آموزشي‌ام را بيش از هر چيز ديگري دوست دارم. فكر كنم از طريق آنهاست كه صحبت مي‌كنم و با مردم بيشتري ارتباط برقرار مي‌كنم. همان‌طور كه مي‌بينيد روز به روز پيرتر مي‌شوم و بيشتر از جواني و مشغوليات فاصله مي‌گيرم. نمي‌دانم مردم اين روزها چه مي‌خوانند و درباره چه چيزي صحبت مي‌كنند يا اينكه از چه چيزي جانبداري مي‌كنند اما از طريق اين كارگاه‌هاي آموزشي و مشاركت با جوانان احساس جوان بودن و در معرض امور بودن مي‌كنم. 
 ‌ آيا از بين نويسندگان جواني كه با شما همكاري مي‌كنند كسي هم در شيلي معروف شده است؟
بله، ماركو آنتونيودو ل پارا، آگاتا گيلگو، آرتورو فونتين و آلبرتو فوكوئت. 
  شما نويسنده‌اي به‌شدت شخصي‌نويس هستيد. 
بله، درست است. 
  با اين حال در سن هشتادسالگي به نظر مي‌رسد كه رويكرد نوشتن خود را با رويكردي خلاقانه كه كاملا هم جمعي است در هم آميخته‌ايد. منظورم تئاتر، فيلم و كارگاه‌هاي آموزشي است. آيا خودتان هم اين را احساس كرده‌ايد؟
نه متاسفانه احساس نكردم. فكر مي‌كنم داشتن يك كارگاه آموزشي نوعي ديگر از حريم شخصي است. 
  تئاتر چطور؟
درباره تئاتر با فرد ديگري كار مي‌كنم و اين يعني ديگر شخصي نيست. 
  اجازه دهيد كار شما را از ديدگاه رمان «حكومت نظامي» كه يكي از موفق‌ترين رمان‌هايتان بوده بررسي كنيم. ايده اين رمان چگونه به ذهنتان خطور كرد؟
به همراه همسرم برنامه ريختيم كه براي تعطيلات به جزاير شيلي برويم. براي ماتيلدا نرودا كه در بستر بيماري بود گل گرفتيم ولي اجازه نداد ملاقاتش كنيم. سپس پيامي ‌مبني بر تشكر برايمان فرستاد و پس از آن نامه‌اي به اين مضمون كه گل‌ها تمام خانه‌اش را معطر كرده‌اند فرستاد. بعدش به جزاير شيلي رفتيم و شروع كردم به نوشتن و با نوشتن درباره اين زن كه پيش از اين بانوي اول جامعه‌اش بوده و همچنان با مردم و زنان جامعه‌اش كار مي‌كند شروع كردم. دليل اصلي نوشتن اين كتاب او بود. احساس كردم كه نياز دارم با شخصيت‌هاي ديگري همچون لوپيتو كه متعلق به طبقه محبوب‌تر و در عين حال كسي كه حساسيت‌هاي روشنفكري دارد كار كنم. 
  و آن آدم لوپيتو بود؟
بله لوپيتو و همين‌طور مانونگو. 
  در رمان آنها به گونه‌اي با هم برابر نيستند؟
نه آنها يكي نيستند؛ فكر كنم مكمل هم باشند. 
  درباره اشاره‌هايتان به چيلوته (جزيره‌اي در جنوب شيلي) و رسوم عاميانه و افسانه‌ها چطور؟
من با آن مردمان در همان تابستان در جزيره چيلوته آشنا شدم و فوق‌العاده لذت بردم. آنجا با خانواده‌اي دوست شدم كه مرا با تمام مردمي‌ كه در جريان اين قضايا بودند آشنا كرد؛ منظورم همان آداب و رسوم عاميانه چيلوته است. قصد داشتم به نوعي از اين اسطوره‌ها در رمانم استفاده كنم؛ همان‌طور كه از ايمبونچه (موجودي افسانه‌اي كه سر و گردن و دست‌ها و پاهايش برعكس شده و روي يك پا و دو دست راه مي‌رود و پاي ديگرش به پشت سرش دوخته شده) در رمان «پرنده زشت شب» در رمان ديگري استفاده كردم. در اين رمان از كلوچه (كشتي اساطيري ارواح كه جزو مهم‌ترين اساطير شيلي محسوب مي‌شود) استفاده كردم. 
  درك شما از واژه كلوچه (كشتي افسانه‌اي ارواح در جزيره‌اي در شيلي) چيست؟
در وهله اول بيشتر شبيه داستان يا چيزي از این قبیل است. به عنوان نمونه، اگر اين كار را كنيد اين اتفاق برايتان مي‌افتد و اگر اين اتفاق برايتان بيفتد به اين مكان مي‌رويد. همانطور كه مي‌داني اين به من نوعي الگو يا ساختار مي‌دهد. 
  فكر مي‌كنيد عملكرد اساطير چگونه باشد؟
به عنوان يك مرجع عمل مي‌كنند؛ چرا كه منونگو يك چيلوته است و متعاقبا در اين دست داستان‌ها كه در دوران كودكي برايمان مي‌گفتند فرو مي‌رود. چيزهايي كه از دوران كودكي خود به بزرگسالي مي‌بري. سررشته‌اش در افراد به احتمال زياد گم نمي‌شود، چون كه چيزهايي قديمي‌ در گذشته خود دارد و مردم زندگي را تا حدي بر اساس اين افسانه‌ها تفسير مي‌كنند. همان‌طور كه مي‌داني وقتي با كسي باشي يا با كسي زندگي كني آن فرد افسانه‌هايي با خود به ارمغان مي‌آورد كه به كل با افسانه‌هاي تو فرق مي‌كند. اين افراد اسطوره‌ها، افسانه‌ها، داستان‌ها و معماهايي شنيده‌اند كه متعلق به اديار قديمي ‌است و اين همان چيزي است كه به نويسنده انگيزه مي‌دهد. 
 ‌ خنده‌دار است چرا كه وقتي از شما پرسيدم اين رمان چگونه شكل گرفت، بيشتر مردم انتظار داشتند كه درباره سياست آن صحبت كنيد. 
علاقه‌اي به سياست ندارم و اصلا چيزي نيست كه هر كسي آن را بپذيرد. سياست ديد عميقي را در من شكل نداد. احساس مي‌كنم اموري شبيه سياست زياد اهميتي ندارد. اگر توجه كنيد مسائل سياسي همگي پاسخ هاي سياسي دارند و اگر همچنان توجه كنيد متوجه مي‌شويد كه نمودهاي افسانه‌اي هم پاسخي ندارند. 
  مانونگ و جوديت هر دو شخصيت‌هاي مجزايي هستند و درون‌مايه‌اي در آثارتان وجود دارد كه از رمان «تاجگذاري» به بعد آشكار مي‌شود. همانند نقش بازي كردن، شبيه‌سازي، بيگانگي، جدايي يا ارتباط خود و ديگري. آيا اين تداوم را در آثارتان شاهد هستيد؟ 
البته، من آن را در جوديت مي‌بينم كه سعي مي‌كند زني باشد همانند مردمي ‌كه خود را از طبقه متوسط مي‌دانند و همچنين منگو كه تلاش مي‌كند مالگري لويي طبقه متوسط باشد ولي نمي‌تواند و حتي نمي‌تواند يك خواننده يا قهرمان محلي باشد. 
  در رماني همانند «دوزخ بدون مرز» نقش بازي كردن ارتباط تنگاتنگي با سياست‌هاي جنسیتي و بازي قدرت بين دو جنسیت دارد، تفسير شما از اين موضوع چيست؟
خيلي سخت است. واقعا نمي‌دانم چرا در آن مقطع از زندگيم چنين كاري را كردم. خنده‌دار چيزهايي است كه واقعي يا غيرواقعي‌اند و چيزهايي كه در رمان لفظا به كار برده شده‌اند مثل روستاهاي كوچك، راه‌آهن‌هاي كوچك، حومه شهر و باغ‌هاي انگور. اما در روستايي كه من مي‌شناسم مانوئلايي وجود ندارد و من آن را از مجموع تجربيات ديگر در زندگي انتخاب كرده‌ام. 
 ‌ ارتباط بين نقش‌هايي كه او در رمان بازي مي‌كند را چگونه مي‌بينيد؟ منظورم بازي در هر دو نقش زن و مرد و نقش‌هاي خشن است. 
احساس مي‌كنم كه دگرگوني هميشه قرباني سختي و خشونت مي‌شود. خدا ما را خلق نكرده كه تغيير كنيم بلكه ما را براي آنچه كه برايمان از پيش مقدر شده است در اين دنيا آفريده است. 
  منظور شما اين است كه صاحبان قدرت دگرديسي را قبول نمي‌كنند و اين گناه است؟درسته؟ حالا كه صحبت از نويسندگان و صاحبان قدرت شد مشتاقم كه تفسير شما را از بازي قدرت بين نويسنده مرد (كه نمي‌تواند رماني را كه مي‌خوانيم بنويسد) و نويسنده زن (كه آن را مي‌نويسد) در رمان «باغ همسايه» بشنوم. 
فكر مي‌كنم در اندرون هر مرد، مردها و احتمالات ديگري نيز وجود دارد. فكر مي‌كنم آن دگرگوني كه در رمان «دوزخ بدون مرز» اتفاق افتاد در رمان «باغ همسايه» رخ نداد. 
 ‌ به چه معنا؟
اين سوال بارها از من پرسيده شده است كه چرا شما هم كه خودتان نويسنده‌اي موفقيد مي‌توانيد تصويري از يك نويسنده ناموفق را هم نشان دهيد؟ و پاسخ من اين است كه اميدوارم هنوز هم يك نويسنده ناموفق باشم. در اندرونم نوعي عدم موفقيت حس مي‌كنم و اگر آن را از دست بدهم شايد حالت طنز، شوخ طبعي، طعنه‌ها، ظلم‌ستيزي و تمام چيزهايي را كه كمابيش در من برانگيخته شده است از بين برود. در عين حال كه نويسنده موفقي هستم يك نويسنده ناموفق نيز هستم. 
 ‌ اما اين حقيقت را كه يك زن نهايتا دست به نويسندگي مي‌زند توضيح نمي‌دهد. 
ممكن است در مقطعي از زمان بخواهم يك زن باشم. 
  پيش‌تر گفته بوديد كه داستان‌هايتان را به دو نفر داديد كه بخوانند و هر دو آنها زن بودند. دلفينا گزمن و همسرتان. آيا اين معناي خاصي دارد؟
بله، من ارتباط بهتري با ز‌ن‌ها نسبت به مردها دارم. 
  آيا زن‌ها مسير خلاقيت را برايتان هموارتر مي‌كنند؟
آنها يك جورهايي باهوش‌تر از مردان هستند... آنها درك بهتري از اميال و احتمالات دارند. 
  به نظرتان رمان‌نويسان حلقه ادبي «بوم»، زنان را چگونه به تصوير كشيده‌اند؟
تصويري از زني واقعي در آثار نويسندگان حلقه ادبي بوم وجود ندارد. زن‌هايي كه در داستان ورگوس لياسا هستند اصلا زن نيستند بلكه نمايي كلي از يك زن‌اند. 
 ‌ زنان داستان «صد سال تنهايي» چطور؟
نه پذيرفتني‌اند و نه درك‌شدني. آنها هيچ آزادي ندارند و از هيچ چيزي سرپيچي نمي‌كنند. 
 ‌ فكر مي‌كنيد حلقه ادبي بوم مانع نويسندگان زن شده است؟
نه، نه، هيچ زني اصلا آن زمان در نوشتن دستي نداشت... 
  مي‌توانيد چند نفر از نويسندگان زن امروز آمريكاي لاتين را نام ببريد؟
بله، به عنوان مثال روساريو فره. 
  چه چيزي در او شما را جذب كرده است؟
مردم در آمريكاي لاتين از دو قطب سخن مي‌گويند: يكي تمدن و ديگري بربريت، و من فكر مي‌كنم كه او هر دو را شامل مي‌شود. 
  در «پرنده وقيح شب» سعي داشتيد رماني با مضمون بدبختي بنويسيد. چرا در آن مقطع از زمان احساس كرديد كه مي‌خواهيد اين كار را انجام دهید؟
زيرا هميشه درگير مفهوم فقر و چيزي كه من آن را آن روي سكه قدرت مي‌نامم و همچنين بي‌خانمان‌ها، دوره‌گردها، طبقه زير خط فقر، افرادي كه چيزي ندارند و كساني كه هيچ ندارند بوده‌ام؛ چون مي‌ترسند از داشتن محروم شوند علاقه داشتم. مثلا فرد تغيير شكل يافته در داستان «خانه‌اي در روستا» تصوير درخشاني از «پرنده وقيح شب» است. در اينجا نقش بازي كردن تنها مضموني وجودي و رواني همانند رمان «تاجگذاري» و «حكومت نظامي» نيست؛ بلكه اساس زيباشناختي رمان است؛ به اين معنا كه زبان خود يك پوشش، لباس مبدل و كارناوال است. 
  مي‌شود چيزي درباره نوشتن رمان «خانه‌اي در روستا» بگوييد؟
اين داستان را بارها گفته‌ام: حقيقت اين است كه به همراه همسرم به ايتاليا و لهستان رفته بوديم و در ايستگاه ورشو تلگرامي‌دريافت كرديم به اين مضمون كه وانس (كودتاي نظامي‌11 سپتامبر سال 1973) رخ داده است و آن اتفاق باعث بروز تغييراتي در كشورم شد. در ايتاليا آنتونيونی را ملاقات كردم كه داستان «پرنده وقيح شب» را خوانده بود و از آن به عنوان رماني قدرتمند نام برده بود. او به هيچ يك از موضوعاتي كه مي‌نوشتم علاقه‌اي نداشت اما شيوه نوشتن و قدرت تكنيكي رمانم را دوست داشت و از اين بابت بسيار هيجان‌زده‌ام كرده بود. به كلكته برگشتم و خود را درگير نوشتن سناريويي براي آنتونيونی كردم. زمان زيادي را بر روي صندلي راحتيم در باغ صرف مي‌كردم و به شايعات روستا گوش مي‌دادم. سپس بچه‌هاي وارپاس ليوسا آمدند كه در خانه ما بمانند. ماريو و پاتريشيا قصد داشتند به مكزيك بروند و از ما خواستند كه از بچه‌ها نگهداري كنيم. بعد از ظهر بود و مي‌خواستيم استراحت كنيم اما بچه ها آنقدر سروصدا مي‌كردند كه اصلا نمي‌توانستيم بخوابيم. اتفاقات عجيب و غريبي در حال وقوع بود: آلواريو و پيلاريست به خيابان رفتند و من در اين خانه بزرگ با اتاق‌هاي فراوان و دشت چمن با شايعات موجود شروع به خيال‌پردازي كردم. 
  پس «خانه‌اي در روستا» ارتباط بين دنياي دوران كودكي با تمام انحرافات و كابوس‌هاي سياسي شيلي است؟
هم اين و هم احساس دور بودن كامل از هر چيزي كه در زندگي آدم مهم است. سعي داشتم سرنخ فكري را كه در ذهن داشتم بگيرم و كامل كنم. در داستان «خانه‌اي در روستا» از گفتماني استفاده كردم كه به خودي خود كاملا پالوده و گاهي اوقات فوق‌العاده زيبا و بديع است. همچنين نوعي پيچش، تخطي و عمق نيز وجود دارد. تصميم گرفتم كه كل رمان عالي شود و دقيقا برعكس چيزي باشد كه در رمان «پرنده وقيح شب» نوشتم. متاسفانه بيشتر از هر چيزي شبيه رماني روكوكويي (هنر تزیيني قرن 18 در اروپا) است. 
  آيا عقیده پسامدرني هم در نوشتن‌تان داريد؟
نه فكر نمي‌كنم نياز به نگران بودن درباره اين مسأله در اين برهه از زمان باشد. هنگامي ‌كه شروع به نوشتن خانه‌اي در روستا كردم احساس كردم به زباني نياز دارم كه كاملا برعكس زبان داستان «پرنده» باشد تا بتواند تاثيري را كه مي‌خواهم بگذارد، زيرا به نظر مي‌رسد افراط سبك روكوكو با تيره‌بختي ارتباط موازي دارد و بنابراين، هميشه دو چيز در مقابل يكديگر قرار دارند. زبان اثر هم‌ زباني بود كه توسط نويسندگان خودپسند قرن نوزدهم استفاده مي‌شد؛ برای مثال، زبان اسپانيايي. پس با زباني ماركي (زنان طبقه‌اي بين دوك و ارل در اروپا) مواجه مي‌شود. كسي كه اتفاقا نمي‌شناسمش مي‌گفت: «نمي‌تواني رماني بنويسي كه جريانش پيش از اين دوره نجيب شروع شده باشد.»
  پل والري؟
درست است والري! سپس شروع كردم به اثبات اينكه اين رمان‌ها مي‌توانند به آن صورت نوشته شوند. 
  در كتاب «تاريخچه شخصي حلقه ادبي بوم و ادبيات اسپانيايي-آمريكايي» نوشته‌ايد: «نسل جديد رمان دهه 60 را بيش از حد ادبي مي‌داند و خود را همانند همه آدم‌ها در جنبش آوانگارد وقف نوشتن چيزي غيرادبي و ضد رمان مي‌كنند.» اين نوع نوشته سنگ قبري براي حلقه ادبي بوم به سال 1971 آيا گواهي آنچه را كه بعدها ادبيات پسامدرن ناميده شد مي‌دهد؟ 
بله، همين طور است. 
  درك شما از پسامدرنيسم چيست؟ فكر مي‌كنيد رماني پسامدرنيستي نوشته‌ايد؟
شايد رمان «خانه‌اي در روستا» پسامدرنيستي باشد؛ چرا كه تمام ويژگي‌ها از جمله التقاطي و طنزآميز بودن را داراست و شبيه آثار كلاسيك هم است و رماني ساختگي با راوي خودآگاه است. همچنين رماني است درباره نوشتن (METAFICTION) و در آن نوعي نقيضه هم وجود دارد. 
  جان بارت بر اساس همين رمان، شما را نويسنده‌اي پسامدرنيست ناميده است. وقتي كه متني از حلقه ادبي بوم را نقل كردم به اين واقعيت اشاره كردم كه درست بعد از اينكه شما رمان «پرنده وقيح شب» را نوشتيد رمان «خانواده مقدس» را نوشتيد كه مي‌توان گفت نشان‌دهنده سير و سلوك ادبي شما در ژانرهاي ديگر است. 
سعي داشتم در آن رمان در مورد محيطي بنويسم كه تماما ساختگي بود؛ بنابراين، نوع ديگري از ساختگي بودن را برگزيدم. 
  در ابتداي يكي از رمان‌هايي كه آغاز رمان «غرور و تعصب» را نقيضه نويسي كرده‌اند، ما محيطي معاصر همراه با بازنمايي ادبي همراه با ريشه‌هاي قرن 19 داريم. آيا اين خود پسامدرنيسم نيست؟
مي‌تواند باشد. شايد كل كاريكاتورها هم پسامدرن باشند. 
  آيا شما اصطلاح يا واژه پسامدرنيسم را درست مي‌دانيد؟
فكر كنم درست است. 
  جايزه ملي ادبيات را به خانه شما فرستادند. اين جايزه براي شما چه مفهومي‌دارد؟
مثل اين است كه يك نفر ميخي را در ديوار بكوبد تا تصوير منتشرشده پس از مرگم را به آن آويزان كند.
 
منبع دوشنبه

اقای  دولت  ابادی  عزیز

محمود دولت‌آبادی، داستان‌نویس گفت: انتشار کتاب‌های دیجیتال کمکی به مشکل کتاب‌خوانی در ایران نمی‌کند و درمقابل، امروز در سایت‌های مختلف حقوق نویسنده پایمال می‌شود و کتاب در هر سایتی کپی می‌شود که این موضوع نه به نفع ناشر است و نه نویسنده.

نویسنده رمان 10 جلدی «کلیدر» افزود: من به شخصه میلی ندارم که کتاب‌هایم به شکل دیجیتالی منتشر شود چون به گمانم در تیراژ کتاب و کتاب‌خوانی تأثیر چندانی ندارند. در واقع اگر نیک بنگریم در خواهیم یافت که کتاب در عصر حاضر به گونه‌ای باید با تکنولوژی کنار بیاید.  
 
وی ادامه داد: اغلب رمان‌خوان‌های حرفه‌ای ما به شکل سنتی رمان می‌خوانند و امکان مطالعه دیجیتال برای همه میسر و مهیا نیست. امروز حتی در سایت‌های مختلف حقوق نویسنده پایمال می‌شود و کتاب در هر سایتی کپی می‌شود که این موضوع نه به نفع ناشر است و نه نویسنده.
 
نویسنده رمان «جای خالی سلوچ» اضافه کرد: بخشی از فضای مجازی برای سرگرمی‌های روزمره در نظر گرفته شده و کتاب و رمان در اینترنت کمتر جدی گرفته می‌شوند. به گمانم هنوز جای ادبیات در کتابخانه‌های غنی و ارزشمند است و مخاطبان با کتاب کاغذی انس و الفت بیشتری دارند.
 
 محمود دولت‌آبادی، متولد دهم مرداد 1319 در سبزوار است. رمان 10 جلدی «کلیدر» طی سه دهه اخیر بارها تجدید چاپ شده است. از دیگر آثار او می‌توان به «جای خالی سلوچ»، «روزگار سپری شده مردم سالخورده»، «نون نوشتن» و «سلوک» اشاره کرد.
 
دولت‌آبادی سال گذشته به دلیل فعالیت مستمر در حوزه نوشتن، موفق به دریافت جایزه لوژیون دونور از کشور فرانسه شد.

منبع   دوشنبه

 

پائلو و  فضای مجازی

پائولو کوئلیو مدافع سر سخت انتشار کتاب‌های خود از طریق شبکه‌های به اشتراک گذاری فایل در اینترنت است. یکی از طرفدارانش یک ترجمه روسی از یکی از رمان‌های او را بصورت آنلاین منتشر کردند. فروش کتاب او بدون هیچ ترفیع و یا تبلیغ اضافی از جانب ناشران او از ۳۰۰۰ به یک میلیون در طول سه سال جهش کرد.[۲۰][۲۱] با توجه به قابل دسترس بودن مطالب کوئیلو در وب سایت، نویسنده‌ای به نام جف جارویس در کتاب خود تحت عنوان گوگل چه می‌کند کوئلیو را «نویسنده گوگلیست نامید.

*جالب بود خوندنش...

 

کوئلیو و همسرش کریستینا اویتیسیکا اوقات خود را بین اروپا و ریو دو ژانیرو، برزیل می‌گذرانند.[۲۳][۲۴] او یک کاتولیک رومی است و به طور منظم در میان مراسم ربانی حضور می‌یابد در سال ۱۹۹۶، کوئلیو موسسه پائولو کوئلیو را تاسیس کرد که به کودکان و افراد مسن با مشکلات مالی کمک می‌کند.[۲۵][۲۶] در سپتامبر ۲۰۰۷، کوئلیو توسط سازمان ملل متحد به عنوان پیام آور صلح نامیده شد.[۲۷] از سایر فعالیتهای پائولو کوئلو می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: عضو هیأت مدیره مرکز صلح شیمون پرز مشاور ویژه یونسکو برای «گفتگوی بین فرهنگی و همگرایی معنوی» عضو هیأت مدیره بنیاد شواب برای کارآفرینی اجتماعی عضو آکادمی ادبیات برزیل عضو شورای مشاوره بین‌المللی – مذاکرات مقدماتی بین‌المللی هاروارد عضو هیأت مدیره، مرکز آزادی رسانه‌ای دوحه در تاریخ ۹ مه ۲۰۰۶، در صوفیه، بلغارستان، به پائولو کوئلیو توسط رئیس جمهور بلغارستان، جورجی پاروانو «جایزه پر افتخار رئیس جمهور» اهدا شد.

تأثیرگیری کیمیاگر  پائلو از مثنوی معنوی و منابع دیگر

در نقدها و بررسی ها، این احتمال مطرح شده که رمان کیمیاگر پائولو کوئلیو تحت تأثیر یا با اقتباس از داستانی در دفتر ششم مثنوی معنوی اثر مولوی نوشته شده باشد. هرچند پائولو کوئلیو خود تأثیرگیری اش را از مثنوی نفی نمی‌کند، اما ادعا می‌کند این رمان را با الهام از داستانی در هزار و یک شب ترجمه خورخه لوئیس بورخس با نام قصه دو رویابین نوشته است که شاید خود الهام بخش مولوی بوده. لازم به ذکر است که پائولو کوئلیو در جوانی در هیئت یک هیپی در سفری که به ایران داشته در محضر عارفی بنام ضیاالدین مولوی که آرامگاه وی در خانقاه ظهیرالدوله در دربند تجریش قرار دارد، با اندیشه‌ها و افکار مولانا و به احتمال زیاد با این داستان مولوی آشنایی یافت. منتقدی به نام نیراو بات ادعا می‌کند که این داستان از یک افسانه انگلیسی به نام دستفروش سوافهام"[۱] گرفته شده باشد که لئو پروتز نیز در داستان شبی در زیر پل سنگی و خورخه لوئیس بورخس در قصه دو رویابین از آن الهام گرفته اند..[۲]

در مواردی کیمیاگر با شازده کوچولو اثر سنت اگزوپری مقایسه شده که در آن، شازده کوچولو سیاره کوچکش را به دنبال کشف چیزهای بزرگ‌تر رها می‌کند و در پایان پی می‌برد که گنج واقعی در سیاره خودش است.[نیازمند منبع] شباهت‌های زیادی هم بین کیمیاگر و رمان سیذارتا اثر هرمان هسه وجود دارد. گاهی هم این رمان با داستان پسر گمشده انجیل مقایسه می‌شود.

*منبع ویکی پدیا

 ............

هنوز اندر خم خواندن صفحات فاقد توانایی کپی پیس..... پی دی اف کیمیاگر..

بادباک باز

 

ایزابل آلنده درباره کتاب می گوید:"اثری شگفت انگیز... این داستان از جنس آن داستان های فراموش نشدنی است که تا سال ها با شما خواهد ماند. این رمان استثنایی تمام درونمایه های مهم ادبیات و زندگی را در بر می گیرد: عشق، افتخار، گناه، ترس، رستگاری...این کتاب برایم چنان تأثیرگذار بود که تا مدت ها هر چیزی که بعد از آن می خواندم بی روح به نظرم می رسید."

..........

اقای   خالد حسینی پزشکی چهل و چند ساله پسر یک دیپلمات پنا هنده در امریکا درشمال کالیفرنیا که اولین رمانش   در سال 2003 در امریکا بعد از حادثه یازده سپتامبر غوغا به پا کرد...خیلی روان و سلیس و دلنشین نوشته اید کتاب رو   جناب خالد حسینی ..خواندنش را دوست دارم..

.

داستان خوندن حال ادمو خوب میکنه مثه این میمونه کسی تورو به جزایر دور به کوهستانها به اقیانوسها به ژنو به روسیه...پراگ   ایتالیا مراکش  به کلبه های روستایی به خونه اربابان قدرت و سیاست به کوهپایه های عاشق  خیز..به شهرهاو خانه های سیاست خیز پرتاب میکنه..به  بار ها..به کافه ها..گاهی پشت صندلی کلیسا ها روبروی کشیشها مینشینی .....با سیاستمدارها حرف میزنی و گاهی به تماشای رقاصه ها مینشینی ...

یازده دقیقه اقای پائلو

در روز 29 می سال 2002 درست قبل از آن که قسمت هاي پایانی این کتاب
را بنویسم. به غاري در لردس فِرانسه رفتم تا چند بطري از آب معجزه آساي
چشمه هاي آنجا پر کنم. داخل سالن، یک مرد حدود هفتاد ساله به من گفت:
" شما خیلی شبیه پائولو کوئیلو هستید". من گفتم که خود او هستم. مرد
من را در آغوش گرفت و من را به همسر و نوه اشمعرفی کرد. او در مورد
اهمیت کتاب هاي من در زندگی اشصحبت کرد و این گونه خاتمه داد که: "
کتاب هاي شما مرا به فکر انداختند". من این کلمات را اغلب می شنوم و
آن ها اغلب من رو خوشنود می کنند. در حال حاضر، اما من خیلی ترسیده ام
چون می دانم رمان جدید من "یازده دقیقه" با موضوعی سخت و شوکه کننده
بر خورد خواهد کرد. من داخل چشمه رفتم و بطري هایم را پر کردم، دوباره
برگشتم و از او پرسیدم کجا زندگی می کند، و اسم او را یادداشت کردماین
کتاب تقدیم به تو می شود، موریسگریولین، من وظیفه اي نسبت به تو،
همسرت، نوه ات، و خودم دارم تا در مورد چیزهایی صحبت کنم که مرا نگران
می کنند، نه فقط چیزهایی که دیگران دوستدارند تا بشنوند. بعضی کتاب ها
ما را به فکر وادار می کنند، بعضی ها ما را با واقعیت هاي زندگی رو به رو
می کنند. اما براي یک نویسنده ي یک کتاب مهم تر از هر چیزي این است که
در کتابش با صداقت صحبت کند.

 

..................

امروز صبح خوندمت جناب   پائلو....و همین وادارم کرد کیمیاگر روهم شروع به خوندن کنم..

خلاصه کتاب کیمیاگر اثر پائولو كوئيلا عزیز

سانتیاگو شبان اسپانیایی که به گوسفندان خود دلبستگی و ایمانی بی اندازه دارد، در خواب، کودکی را می بیند که اهرام مصر را به او نشان می دهد و می گوید که چوپان می تواند در آنجا به گنجی با ارزش دست یابد. پیش از نشان دادن جای دقیق گنج، از خواب بیدار می شود . نزد پیرزن پیشگویی می رود ؛ او نیز می گوید، اگر به اهرام مصر برود ، گنج را پیدا خواهد کرد، لیکن پیمان یک دهم گنج را از چوپان می گیرد. جوان چوپان ، که کتابخوان است، با تعدادی از گوسفندان خود، راه سفر در پیش می گیرد تا با فروش پشم گوسفندان خویش به بازرگانی اندلسی، خرج سفر را فراهم کند. او دلباخته دختر بازرگان شده و این دخترِ رؤیاهای چوپان می شود.پس از تهیه خرج سفر با فروش گوسفندان ، راهی سفر به مصر می شود. در راه با پیرمردی،که خود را پادشاه سالیم معرفی می کند، آشنا می شود که چوپان را به یافتن گنج تشویق می کند. به او می گوید: خداوند نشانه ها را به او نشان خواهد داد و او نباید در آنها کوتاهی کند. پیرمرد به او دو سنگ «اوریم» و «تُمّیم» می دهد تا هنگامی که سانتیاگو توان دیدن نشانه ها را ندارد او را یاری دهد.در راه پسری پول او را می دزدد و او بناچار نزدیک بلورفروشی یک مسلمان مشغول کار می شود. او نیز وی را تشویق می کند که دست از یافتن گنج نکشد. او که مرد مهربانی است به جوان کمک می کند، سانتیاگو در مدتی که مقداری پول تهیه کند و به سفر ادامه دهد . در کاروانی که به مصر می رود به یک انگلیسی، که او نیز کتابخوان است، بر می خورد. او نیز در پی همان چیزی است که شاه سالیم آن را « افسانه شخصی» خوانده و اکنون سانتیاگو و مرد انگلیسی هر دو در پی یک هدف هستند.

........

خوندن این کتاب جالبه اللخصوص  بعد ا خوندن  یازده    دقیقه جناب پائلو جان

 

مارکز جان

قسمتی از مقدمه   عشق سالهای وبا ی     جناب مارکز جان

به راستي اگر اهداكنندگان نوبل به اندازه كافي در گزينش افراد اختيار داشتند ، گابريل گارسيا ماركز براي هر يك از اثارش
بهترين انتخاب بود. او در آستانه صد سالگي قرار دارد . يك سده تنها زندگي كرده است . كاش يك سده ديگر هم زنده بماند تا
افكار ناب خود را در معرض قضاوت عموم بگذارد و موهبتي را كه به او اعطا شده است ، از نظر مردم پنهان نگاه ندارد .
چهار داستان بلند نويسنده كلمبيايي ، چهار شاهكار به شمار مي آيند كه در زمره آثار برتر جهان ، اگر نه برترين ، قرار دارند. صد
سال تنهايي ، عشق سالهاي وبا ، پاييز پدر سالار و گزارش يك آدم ربايي ، هر يك به گونه اي از عشق مي گويند و از جاودانگي آن.
داستان هاي كوتاه او نيز سرشار از عشق و اميد به زندگي است

کیومرث پارسای

................

خوندنتون  شگفت انگیزه مرد کلمبایی جالب انگیز..و باحال 

نیکی فیروز  کوهی

دختر زیبایی نیستم
موهایی دارم سیاه
که فقط تا زیر گردنم می آید
و نه شب را به یادت می آورد
نه ابریشم
نه سکوت شاعرانه
نه حتا خیالِ یک خواب آرام
پوست گندمی دارم
که نه به گندم می مانَد
نه کویر
و چشم هایی دارم
که گاهی سیاه می زنَد
گاهی قهوه ای
و گاهی که به یاد مادرم می افتم
عسلی می شوند و گاهی خیس
دست هایم
دست هایم
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی
برای تو
به عشق تو
شعر می نویسند
مرا همین طور ساده دوست داشته باش
با موهایی که نوازش می خواهند
و دستهایی که نوازشت می کنند
و چشم هایی
که به شرقیِ صورت من می آیند

نیکی فیروزکوهی

 

.....................

 

شعر جالبی بود..

محمود   درویش

مرا به تاریخ خودم ببر
تاریخی که درآن رقاصه ای زیبا می رقصند
تاریخی که بو سه های ناب دارد
برهنگی های پاک
آواز های زیبا پشت رودخانه های خروشان
مرا به تاریخ خودت ببر
به تاریخی که زنان درجهان حکومت کنند
ومردان ملتی سر به زیر باشند
ومردان فقط عاشق شوند
مرا به تاریخ خودم ببر

محموددرویش
مترجم : بابک شاکر

........

شعرای عرب دوست داشتنی...