موراکامی جان و ملاقات با دختر صددرصد دلخواهش
در یک صبح زیبای بهاری در یک خیابان فرعی باریک در محلهی پر رفت و آمد هارایوکو در توکیو، از کنار دختر صد در صد دلخواهم گذشتم. راستش را بخواهید، آنقدرها هم خوشگل نیست. هیچ ویژگی برجستهای ندارد. لباسهایش معمولیاند. هنوز جای بالش پشت موهایش دیده میشود. خیلی هم جوان نیست- باید حدود سی سالی داشته باشد، حتی نمیتوان گفت به معنای واقعی دختر است. با این حال از فاصلهی چهل و پنج متری میدانم دختر صددرصد دلخواه من است. لحظهای که او را میبینم، قلبم به تپش میافتد و دهانم مثل کویر خشک میشود. شاید شما از نوع خاصی از دخترها خوشتان بیاید- مثلاً دختری با مچپای باریک، یا چشمهای درشت، یا انگشتان ظریف یا این که بدون هیچ دلیل خاصی جذب دخترهایی شوید که وقتشان را در رستوران میگذرانند. من هم معیارهای خودم را دارم. گاهی در رستوران متوجه میشوم به دختری که پشت میز مجاور نشسته خیره شدهام، فقط چون از شکل بینیاش خوشم آمده.
هیچکس نمیتواند ادعا کند دختر صددرصد دلخواهش با همهی معیارهای از پیش تعیین شده مطابقت دارد. با این که همیشه به بینی آدمها توجه میکنم، نمیتوانم شکل بینی او را به خاطر بیاورم- حتی یادم نمیآید بینی داشته یا نه. آنچه با اطمینان کامل یادم میآید این است که قیافهاش چنگی به دل نمیزد. خیلی عجیب است.
به یکی میگویم: «دیروز در خیابان از کنار دختر صددرصد دلخواهم رد شدم.» میگوید: «راستی؟ خوشگله؟»
«راستش نه.»
«پس حتماً از همان دخترهایی است که دوست داری؟»
«نمیدونم، انگار هیچی ازش یادم نیست- شکل چشمها یا حتی اندامش.»
«عجیبه.»
«آره، عجیبه.»
با بیحوصلگی میگوید: «حالا چی کار کردی؟ باهاش حرف زدی؟ دنبالش رفتی؟»
«نه، فقط در خیابان از کنارش رد شدم.»
او از شرق به غرب میرود و من از غرب به شرق میروم. صبح بهاری واقعاً زیبایی است. کاش میشد با او حرف بزنم. نیمساعت کافی است. فقط در مورد خودش میپرسم و از خودم برایش میگویم. اما بیش از همه دوست دارم پیچیدگیهای سرنوشت را برایش توضیح بدهم که منجر شده ما در یک صبح زیبای بهاری در سال 1981 در یک خیابان فرعی در هارایوکو از کنار هم عبور کنیم. بدون شک این اتفاق، درست مثل یک ساعت عتیقه که بعد از جنگ ساخته شده، پر از اسرار ناب است. بعد از صحبت میرویم جایی ناهار میخوریم. شاید یکی از فیلمهای وودی آلن را ببینیم و برای خوردن کوکتل کنار کافهی یک هتل توقف کوتاهی بکنیم. شاید هم اگر کمی خوششانس باشم آخرش به یک رابطهی عاشقانه بینجامد. نیروی ناشناختهای در قلبم احساس میکنم. حالا فاصلهی بین ما به سیزده متر رسیده. چطور میتوانم به او نزدیک شوم؟ چه باید بگویم؟ «صبح بخیر خانوم، میتونید نیمساعت از وقتتون رو برای یک گفتگوی کوتاه به من بدید؟»
مسخرهاس. شبیه بازاریابهای بیمه شدم.
«ببخشید، تصادفاً اطلاع دارید این نزدیکیها خشکشویی شبانهروزی هست یا نه؟»
نه، احمقانهاس. من که هیچ لباس چرکی با خودم ندارم. از طرف دیگر، کسی برای چنین روشی تره هم خرد نمیکند! شاید گفتن حقیقت بهتر باشد. «صبح بخیر. شما دختر صددرصد دلخواه من هستید.»
هیچکس نمیتواند ادعا کند دختر صددرصد دلخواهش با همهی معیارهای از پیش تعیین شده مطابقت دارد. با این که همیشه به بینی آدمها توجه میکنم، نمیتوانم شکل بینی او را به خاطر بیاورم- حتی یادم نمیآید بینی داشته یا نه. آنچه با اطمینان کامل یادم میآید این است که قیافهاش چنگی به دل نمیزد. خیلی عجیب است.
به یکی میگویم: «دیروز در خیابان از کنار دختر صددرصد دلخواهم رد شدم.» میگوید: «راستی؟ خوشگله؟»
«راستش نه.»
«پس حتماً از همان دخترهایی است که دوست داری؟»
«نمیدونم، انگار هیچی ازش یادم نیست- شکل چشمها یا حتی اندامش.»
«عجیبه.»
«آره، عجیبه.»
با بیحوصلگی میگوید: «حالا چی کار کردی؟ باهاش حرف زدی؟ دنبالش رفتی؟»
«نه، فقط در خیابان از کنارش رد شدم.»
او از شرق به غرب میرود و من از غرب به شرق میروم. صبح بهاری واقعاً زیبایی است. کاش میشد با او حرف بزنم. نیمساعت کافی است. فقط در مورد خودش میپرسم و از خودم برایش میگویم. اما بیش از همه دوست دارم پیچیدگیهای سرنوشت را برایش توضیح بدهم که منجر شده ما در یک صبح زیبای بهاری در سال 1981 در یک خیابان فرعی در هارایوکو از کنار هم عبور کنیم. بدون شک این اتفاق، درست مثل یک ساعت عتیقه که بعد از جنگ ساخته شده، پر از اسرار ناب است. بعد از صحبت میرویم جایی ناهار میخوریم. شاید یکی از فیلمهای وودی آلن را ببینیم و برای خوردن کوکتل کنار کافهی یک هتل توقف کوتاهی بکنیم. شاید هم اگر کمی خوششانس باشم آخرش به یک رابطهی عاشقانه بینجامد. نیروی ناشناختهای در قلبم احساس میکنم. حالا فاصلهی بین ما به سیزده متر رسیده. چطور میتوانم به او نزدیک شوم؟ چه باید بگویم؟ «صبح بخیر خانوم، میتونید نیمساعت از وقتتون رو برای یک گفتگوی کوتاه به من بدید؟»
مسخرهاس. شبیه بازاریابهای بیمه شدم.
«ببخشید، تصادفاً اطلاع دارید این نزدیکیها خشکشویی شبانهروزی هست یا نه؟»
نه، احمقانهاس. من که هیچ لباس چرکی با خودم ندارم. از طرف دیگر، کسی برای چنین روشی تره هم خرد نمیکند! شاید گفتن حقیقت بهتر باشد. «صبح بخیر. شما دختر صددرصد دلخواه من هستید.»
*احتمالا داستانهایی رو که خوندم از اون وبلاگم اینجا منتقل کنم...این داستان فوق العاه بود عالی جناب موراکامی...
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ ساعت 12:56 توسط زرر'ین
|