اقا جمال میرصادقی
آن روزها من چهارده- پانزده ساله بودم. به در خانهها میرفتم، عقب مشتریها راه میافتادم و بدهکاریها را جمع میکردم. اوستام پیش حاجآقام تعریف من را خیلی میکرد:
«ماشاءالله بچی زبر و زرنگیه. وقتی میفرستمش تا پولو نستونه برنمیگرده.»
دکان قصابی ما سر گذر بود. مشتریهای جورواجور داشتیم. محلی گندی بود. تا دلت بخواهد مفتش و افسر و مفتخور داشت. میآمدند گوشت نسیه میگرفتند، بعد یادشان میرفت که بدهکارند. یکی را میخواست که یادشان بیندازد! سروکلهشان که از دور پیدا میشد، اوستام میگفت:
«آقا جعفر بدو بینم، بدو بینم چی کار میکنی پسر.»
کار لجنی بود. پررویی و لچری میخواست و بدپیلگی و زبلی. کثافتکاری بود. حالا که فکرش را میکنم حالم را بههم میزند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همی راههاش را امتحان کرده بودم. برای همین هم اوستام خاطر من را خیلی میخواست. هی پیش این و آن تعریفم را میکرد:» بچی زرنگیه، بچی زرنگیه....» هی تعریف میکرد، هی تعریف میکرد . باد توی آستینم افتاده بود چه جور. به خیالم این کاری بود که فقط از دست من برمیآمد. شاگردهای دیگر عرضه و قابلیتش را نداشتند. جلو آنها چه قپیها که نمیآمدم و چه پُزی که نمیدادم.
عذر و بهانهها همیشه مثل هم بود:
«بله، بله، درسته از نظرم رفته بود. فردا میام کارسازی میکنم. حالا پول خرد ندارم.»
یا پول خرد نداشتند یا عجله داشتند و وقتشان تنگ بود یا بهانههای دیگر. آخر سر هم میخواستند با توپ و تشر برمگردانند.
«قباحت داره بچه، ده گورتو گم کن وگرنه میدمت دست پاسبون.»
از این توپها خیلی میآمدند. صداشان را کلفت میکردند و قیافه میگرفتند و چشمهاشان را میدریدند و دستهاشان را تکان میدادند، اما کی تو میزد و کی دستبردار بود. دست میگذاشتم به داد و فریاد:» گوشت بردین پولشو بدین.»
اگر دست رو من بلند میکردند، چنان قشقرقی راه میانداختم و مردم را دوروبرم جمع میکردم که حسابی جا میزدند. قرضشان را میدادند و هرچه فحش و بد و بیراه بود، به من و اوستام میدادند و راهشان را میکشیدند و میرفتند. وقتی میآمدم و برای اوستام تعریف میکردم، قاهقاه میخندید و میگفت:
«ننهسگها به مفتخوری عادت کردن، هی مردمو میچاپن و گردن کلفت میکنن.»
میان بدهکارها همه جور آدمی پیدا میشد. زن، مرد، چادری، بیحجاب، شخصی و ارتشی، پیر و جوان. نمیدانم چرا اینقدر خوششان میآمد مال مردم را بخورند. ندار که نبودند. یکی با سر و پز عالیش جلو میآمد، یکی با قپههاش. اما امان از این زنها، چه کلاههایی سر آقامحمود وردست اوستام میگذاشتند، چه کلکهایی که سوار نمیکردند.
یک روز زنی را دنبال کردم که از آن عروسکفرنگیها بود. خودی ساخته بود و خاکه رو خاکه مفصلیکرده بود. یک من گوشت بیاستخوانگرفته بود و دیگر پیداش نشده بود. یادم هست که وقتی گوشت را گرفت و توی زنبیل گذاشت، با چه خجالتی گفت:» آخ کیف پولمو جا گذاشتم، دیدی چه بد شد. حالا چیکار کنم اوسا.»
ادامه نوشته
«ماشاءالله بچی زبر و زرنگیه. وقتی میفرستمش تا پولو نستونه برنمیگرده.»
دکان قصابی ما سر گذر بود. مشتریهای جورواجور داشتیم. محلی گندی بود. تا دلت بخواهد مفتش و افسر و مفتخور داشت. میآمدند گوشت نسیه میگرفتند، بعد یادشان میرفت که بدهکارند. یکی را میخواست که یادشان بیندازد! سروکلهشان که از دور پیدا میشد، اوستام میگفت:
«آقا جعفر بدو بینم، بدو بینم چی کار میکنی پسر.»
کار لجنی بود. پررویی و لچری میخواست و بدپیلگی و زبلی. کثافتکاری بود. حالا که فکرش را میکنم حالم را بههم میزند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همی راههاش را امتحان کرده بودم. برای همین هم اوستام خاطر من را خیلی میخواست. هی پیش این و آن تعریفم را میکرد:» بچی زرنگیه، بچی زرنگیه....» هی تعریف میکرد، هی تعریف میکرد . باد توی آستینم افتاده بود چه جور. به خیالم این کاری بود که فقط از دست من برمیآمد. شاگردهای دیگر عرضه و قابلیتش را نداشتند. جلو آنها چه قپیها که نمیآمدم و چه پُزی که نمیدادم.
عذر و بهانهها همیشه مثل هم بود:
«بله، بله، درسته از نظرم رفته بود. فردا میام کارسازی میکنم. حالا پول خرد ندارم.»
یا پول خرد نداشتند یا عجله داشتند و وقتشان تنگ بود یا بهانههای دیگر. آخر سر هم میخواستند با توپ و تشر برمگردانند.
«قباحت داره بچه، ده گورتو گم کن وگرنه میدمت دست پاسبون.»
از این توپها خیلی میآمدند. صداشان را کلفت میکردند و قیافه میگرفتند و چشمهاشان را میدریدند و دستهاشان را تکان میدادند، اما کی تو میزد و کی دستبردار بود. دست میگذاشتم به داد و فریاد:» گوشت بردین پولشو بدین.»
اگر دست رو من بلند میکردند، چنان قشقرقی راه میانداختم و مردم را دوروبرم جمع میکردم که حسابی جا میزدند. قرضشان را میدادند و هرچه فحش و بد و بیراه بود، به من و اوستام میدادند و راهشان را میکشیدند و میرفتند. وقتی میآمدم و برای اوستام تعریف میکردم، قاهقاه میخندید و میگفت:
«ننهسگها به مفتخوری عادت کردن، هی مردمو میچاپن و گردن کلفت میکنن.»
میان بدهکارها همه جور آدمی پیدا میشد. زن، مرد، چادری، بیحجاب، شخصی و ارتشی، پیر و جوان. نمیدانم چرا اینقدر خوششان میآمد مال مردم را بخورند. ندار که نبودند. یکی با سر و پز عالیش جلو میآمد، یکی با قپههاش. اما امان از این زنها، چه کلاههایی سر آقامحمود وردست اوستام میگذاشتند، چه کلکهایی که سوار نمیکردند.
یک روز زنی را دنبال کردم که از آن عروسکفرنگیها بود. خودی ساخته بود و خاکه رو خاکه مفصلیکرده بود. یک من گوشت بیاستخوانگرفته بود و دیگر پیداش نشده بود. یادم هست که وقتی گوشت را گرفت و توی زنبیل گذاشت، با چه خجالتی گفت:» آخ کیف پولمو جا گذاشتم، دیدی چه بد شد. حالا چیکار کنم اوسا.»
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 19:30 توسط زرر'ین
|