نویسنده مجنون

آخرش مجبور شدم رو و راست بهش بگم که باید واسه استرادلیتر انشا بنویسم و اون باید بزنه به چاک بعد رفتنش بیژامه مو پام کردم و لباس خواب مو پوشیدم کلاه شکارمم گذاشتم سرم و نشستم به انشا نوشتن. 

ص41

بچه های خوابگاه پنسی؟

پرسیدم دختره کجاست؟ 

تو ساختمون فرعی منتظره 

حوله رو ززیر بغل اش و با وسایل اصلاح رفت بیرون همیشه با بالاتنه لخت تو خوابگاه ولو بود چون فکر میکرد خیلی خوش هیکله خوش هیکلم بود اینو باید اقرار کنم 

ص30

کاپلفیلد دیوانه

چیزی که راجع به کتاب حال میده اینه که وقتی ادم کتاب رو میخونه و تموم میکنه دوست داشته باشه نویسنده اش دوست صمیمی اش باشه و بتونه هروقت دوست داره یه زنگی بهش بزنه 

ص22

کاپلفیلد کله خراب

اگه کسی ازم بپرسه کجا داری میری نذر دارم که بگم دارم میرم اپرا حتی اگه دارم میرم سر کوچه مجله بخرم 

ناتور دشت ص20

 

ناتور دشت

از اون بعد الطهرهای مزخرف بود حسابی سرد و بی آفتاب بود انگار هر کی از خیابون رد میشد ناپدید میشد 

ص9

آقای سلینجر

به درک که خداحافطیش غم انگیز یا ناجور ه ولی وقتی دارم از جایی میرم  دوس دارم بدونم که دارم می رم ادم اگه ندونه داره واسه همیشه از جایی میره احساسش از خداحافظی هم بدتره. 

ناتور دشت ص 8