بوکوفسکی

"من به ارث میبرم"
مردِ پیر همسایه هفته پیش مُرد،
مطمئن نیستم، ۹۵ یا ۹۶ سالش بود.
من الان پیرترین پیریِ این اطرافم.
وقتی خم میشم روزنامه صبح رو بردارم،
به حمله قلبی فکر میکنم.
یا وقتی تنها در استخر شنا میکنم،
فکر میکنم که یا عیسی مسیح،
همه میان و منو غوطه ور روی آب پیدا میکنن،
و هشت تا گربه هام لب استخر،
خودشونو میلیسن و میخارونن.
مردن بد نیست،
فقط این تغییر کوچولو از اینجا به اونجا، عجیب غریبه.
مثل خاموش کردن چراغ میمونه.
من الان پیرترین پیریِ این اطرافم،
دارم مدتی روش کار میکنم،
باید رفتارهای جدیدی یاد بگیرم.
باید زیپمو نصفه باز بذارم،
به جای کفش، دمپایی بپوشم،
عینکمو به گردنم آویزون کنم،
توی سوپرمارکت بلند بگوزم،
جورابهای لنگه به لنگه بپوشم،
دنده عقب با ماشین بزنم به سطل آشغال،
قدمهای کوچکترِ پُر ادا اصولی بردارم،
چشمهامو لوچ کنم،
سرمو خم کنم و هی بپرسم چی؟ چی گفتی؟
باید خودمو آماده کنم،
موهامو سفید کنم،
یادم بره ریشمو بتراشم،
دوست دارم وقتی منو میبینید، بشناسید.
من الان پیرترین پیریِ این اطرافم و هیچ مزخرفی نمیتونی بگی که من خودم از قبل ندونم.
بچه جون، به پیرا احترام بذار،
و از جلو چشمم گورتو گم کن.
چارلز_بوکفسکی
برگردان مهیار_مظلومی
از کتاب آنچه_اهمیت_دارد_این_است_که_چگونه_از_میانه_آتش_بگذریم

غیر از یکی دو جاش که سانسور نیاز داشت متن خیلی جالبی بود خیلی خوشم اومد خلاقیت متن رو دوست داشتم   چقدر باحال ادم نویسنده باشه فکرشو میکردی یه وقتی تو یه کشور خیلی دور یکی مثه من تو رو بخونه خب این فوق العاده اس 

صبحها و بیمارستان

من معمولا یک چیزی همراهم هست که بخونم، تا مجبور نباشم ریخت مردم رو ببینم.
چارلزبوکفسکی
شعرهای_آخرین_شب_زمین

هی آقای بوکوفسکی بد اخلاق عصبانی بد عنق تو فوق العاده مینویسی باهات موافقم که بعضی وقتا دوست نداری ریخت هیشکی رو ببینی اما خب شاید تقصیر اون آدما نباشه تقصیر نویسنده هاس که یکجور مالیخولیایی ان اما ادم ای معمولی حواسشون نیست تو دنیای خودشونن دقت کردی بوکوفسکی جان نویسنده ها ادم ای غیر عادی هستن با بقیه فرق دارن؟ حالا سوای شخصیت منحصر به فرد خودش مثلا یکی میشه بوکوفسکی یکی میلان کوندرا یکی هم چخوف

 

اقای هنری و قورمه سبزی

از بیرون میآم من پیاده میشم و اونا میرن جایی ساعت نه و نیم شب برای شب در حقیقت سحری قورمه سبزی گذاشتم اون باید روزه بگیره با گوشتهای تازه که یه داستان هم واسش نوشتم بعد یه جوری شد که اینجا ارسال نکردم لوبیا چیتی و دو تا لیمو عمانی درشت رو میشورم و می‌ریزم داخل خورش همه تلاشم رو میکنم دستام خیس نشه کار سختیه لیمو عمانی ها رو و لوبیا چیتی ها رو تو شیشه خالی می‌ریزم از این کار خوشم میاد از خرید کردن یه شامپو ترم کننده مو و یه ژله بچه گونه زرد با به با دکنک زرد بزرگ خالی هم هست میام به هال تو کتابها میگردم هالیوود از آقای بوکوفسکی رو میگیرم از نمایشگاه خریدم کتاب خیلی سبک برگهاش  کاهیه صفحه اولش رو میخونم تا نصفه سرم درد میگیره درست کنار گوش سمت راستم بعد میگم اوه نه آقای هنری منو ببخش اصلا حال خوندنت رو ندارم یه چیز کوتاه؟ شایدم خودت رو خوندم تلگرام رو باز میکنم و باز ادم ها آنلاین همون مسافرهای صندلیهای مترو رو میبینم هی پرو خالی میشن... به آشپزخونه باید برم لابد آب برنج جوش اومده اصلا دلم نمیخواد برنج بپزم حوصله آشو ندارم کتاب داستانهای انگلیسی رو ور میدارم نه حوصله تورو هم ندارم بعد میگم سردد لعنتی مسخره همش تقصیر تو هه به آشپزخونه میرم خورشت روهم میزنه تقریبا داره به روغن میوفته اما بوی خورش حالم به هم میزنه انگار ویار دارم  یه همچین چیزی و شامپو صورتی رو روانداز میکنم و میگم سردرد مسخره لعنتی من کلی داستان باید بنویسم اوه یاد یه تیکه از داستان آقای هنری میوفته اون جاش محشر بود همونجا ش که به دوستش قول میده اسمش بره لای صفحات کتابخونه حدودای سال 1940 و... میگه هی لعنتی همچین چیزی یه روز همه  اینا  رو مینویسم و خیلی این جاش رو دوست داشتم معرکه بود هنری اوه آقای هنری. اقای هنری .. به قول خودت حرف ب خیلی کم بوده  تو ردیف کتابای کتابخونه ها  و به فامیل و اسم خودم فکر میکنم و میگم لابد دلم میخواد با یه نام  مثلا با مسما بنویسم خیلی وقتها بهش فکر میکنم .. سردرد لعنتی مسخره 

من و آقای هنری آلمانی الاصل لس آنجلس نشین

بالاخره ساندویچ زامبون رو همین الان تموم کردم درست صفحه های سیصد بودم که تصمیم داشتم عین ناتور دشت آقای سلینجر نخونمش  و خیلی دلم میخواست یه مشت بخوابانم تو صورت آقای هنری ولی به خودم  قول دادم نه تو تا آخرش میخونی بعدم نشستم و خوندم از حدودای صفحه سیصد هی خواستم یه خط درمیونش کنم ولی خب باز برگشتم درست حسابی خوندمش خیلی خوب تموم شد آخرش خوب بود دیگه نمیخواستم با مشت بخوابونم تو دهن آقای هنری تخس بد کتاب خون باحال؟ 

اوه هنری بیچاره

پدرم گفت از ترم بعد مدرسه میری گفت من دارم خودم و جر میدم که جلو دزدا رو بگیرم اون وقت تو بنشینی و با پشتت زمین و طی بکشی؟ میخوام تو مهندس شی اونوقت چه جوری میخوای مهندس شی با اون  دفترا  که پر از نقاشی زنایی که پاشون رو انداختن روهم؟ فقط بلدی اینارو بکشی؟ چرا دریا و کوه و گل نمیکشی ؟ نه نمیشه تو باس برگردی مدرسه 

میدونی این آب هویج کوفتی تو چقدر واسه من آب میخوره؟ هرروز یک ساعت از کار من سر این اب هویج لعنتی تو هدر میره 

ساندویچ زامبون ص 203

طفلکی هنری بیچاره

بیچاره خانم آکرمن من پانزده سالم بود و عاشقش شده بودم و سر تا پا پوشیده از جوش بودم و هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد گفت خب این آخرین جلسه درمان با اشعه ماورا بنفش رو شکمت دراز بکش گفتم فهمیدم اسم کوچیک ات چیه جنیس اسم قشنگیه مثل خودت گفت اوه ببند دهنت رو جنیس دستگاه رو تنظیم کرد و از اتاق خارج شد دیگر هیچ وقت ندیدمش

چارلز بوکوفسکی ص 202

آقای هنری دیوانه؟

کم کم عاشق خانم اکرمن پرسنل جوش چلانم میشدم او همیشه انسانی و با محبت رفتار میکرد احساس عشق من به او اصلا بار جنسی نداشت تنها آرزو میکردم دستم را می گرفت و برای همیشه از این دنیا محو میشدیم ولی هیچ وقت اینکار را نکرد او منطقی تر از این حرفها بود هر بار فقط ملاقات بعدی را یاد آوری میکرد 

بازم آقای هنری ص 193

آقای بوکوفسکی آقای بوکوفسکی لعنتی جالب

همه امان از خانواده های افسرده ای آمده بودیم و اغلب امان هم سو هاضمه داشتیم و با این حال خیلی گنده و قوی بودیم به نظرم بیشتر ما خرده محبتی از خانواده هایمان دیده بودیم و بنابر این از کسی مهربانی و عشق گدایی نمی کردیم 

ساندویچ زامبون ص 124

سردرد و آقای بوکوفسکی

پدر و مادرم هم آنجا بودند نشسته بودند و مادر گریه میکرد وقتی مادر مرا دید بلند شد و دوید سمتم و بغلم کرد هنری تو مامانت رو دوست داری؟ راستش نه اما او خیلی غمگین بود بنابر این گفتم بله گفت اما بابات این زنه رو دوست داره 

من هردوتون رو دوست دارم حالا اون بچه رو بنداز بیرون 

به پدر گفتم میکشمت

گفتم تو چطور میتونی اون زنه رو دوست داشته باشی دماغش رو نگا مث دماغ فیله 

زن گفت خدای من من مجبور نیستم این وضع رو تحمل کنم بعد به پدر نگاه کرد و گفت انتخاب کن هنری یا من یا اون همین حالا زود باش

ص67

بوکوفسکی امریکایی؟

بعد پدر سمت جلو خان ساختمانی ویلایی رفت زنی با کیمونو ی ابریشمی گشاد خارج شد و در آستانه ایستاد زن سیگار میکشید :گوش کن جیگرم من پولمو میخوام تو بدهکارام هیشکی انقدر بدهی بم نداره که تو داری 

زن به پدر خندید 

ببین جیگر م بیا نصف شو بده لامصب بیا یه کم شو بده یه چیزی که لااقل نشون بدم بگم گرفتم 

زن حلقه ای از دود بیرون راند و بعد با انگشت سیگار را ترکاند پدر گفت گوش کن ببین چی میگم تو باس یه پولی بدی وگرنه کلاهمان میره تو هم 

زن گفت بیا تو درباره اش حرف بزنیم 

پدر رفت داخل و در بسته شد 

او مدت زیادی همانجا ماند وقتی بیرون امد موهایش به هم ریخته بود و داشت پست پیراهنش را در شلوارش فرو میکرد پرید و نشست پشت فرمان پرسیدم زنه بهت پول داد؟ 

پدر گفت این آخرین جایی بود که واستادیم دیگه خسته شدم الان میریم واگن رو تحویل میدیم و میریم خونه 

ص67

ب مثل بوکوفسکی

احساس میکردم حتی خورشید هم متعلق به پدرم است چون داشت بر بالای خانه پدرم میتابید پس من سهمی از آن نداشتم من مثل رزهای پدرم بودم چیزی متعلق به او نه به خودم..  

ص 51 بوکوفسکی

بوکوفسکی جان؟

شنیدم که پدر وارد خانه شد او همیشه در را به هم میکوفت سنگین راه میرفت و بلند حرف میزد پس پدر در خانه بود بعد از چند دقیقه در اتاق ام باز شد قد او صد  و نود سانت بود و جثه درشتی داشت همه چیز ناپدید شد صندلی ای که رویش نشسته بودم کاغذ دیواری دیوارها همه فکر هایم او یک حجاب تار بود برای خورشید و خشونت حضورش همه چیز را مطلقا ناپدید میکرد او به تمامی گوش بود و بینی و دهان و من نمیتوانستم به چشمهایش نگاه کنم او فقط صورتی قرمز از خشم بود 

چارلز بوکوفسکی ص 49 ساندویچ زامبون

این جاش خیلی قشنگ بود چند روز پیش خوندم و الان تا کتاب رو باز کردم اینجا اومد و نوشتمش.. 

آقای بوکوفسکی آلمانی تبار؟

با یه برف شگفت انگیز کله صبح غافلگیر شدیم برف حال مو اساسی خوب کرد یه برف شگفت انگیز زیبا فکرش رو بکنید بیست سانت برف اومده کله صبح در و باز کردم و عکس گرفتم به جز یه رد پا هیچی نبود برف داشت ریزه ریزه می‌بارید عینهو قدیما هیشکی تو خیابون نبود ساعت ای شیش و نیم صبح بود چنگ زدم با نوک انگشتام برف خوردم خیلی کم فقط انگار لب زدم  و اینجوری شد که دیگه بیدار موندم چای دم کردم یه چند تا چیز گوش دادم و دارم چارلز بوکوفسکی رو میخونم ساندویچ زامبون اش رو وای این مرد واقعا عالی مینویسه جملات کوتاه ضرب آهنگهای دلنشین هر صفحه اش هیجان زدم میکنه خیلی قشنگه کتاب ردیف درختان پرتقال آن مرد با تفنگ ششلول و عالی عالی کمی تخمه زردآلو شور کرده کنار دستم گذاشتم دیروز شور کردم واقعا کار سختی بود ولی واقعا خوردن اش عالیه در حقیقت معروف به پسته اینجاس  و خونه در سکوت مطلق و از فرصت استفاده کردم و میخونم این کتاب عالیه عالی بخونیدش