سردرد و آقای بوکوفسکی
پدر و مادرم هم آنجا بودند نشسته بودند و مادر گریه میکرد وقتی مادر مرا دید بلند شد و دوید سمتم و بغلم کرد هنری تو مامانت رو دوست داری؟ راستش نه اما او خیلی غمگین بود بنابر این گفتم بله گفت اما بابات این زنه رو دوست داره
من هردوتون رو دوست دارم حالا اون بچه رو بنداز بیرون
به پدر گفتم میکشمت
گفتم تو چطور میتونی اون زنه رو دوست داشته باشی دماغش رو نگا مث دماغ فیله
زن گفت خدای من من مجبور نیستم این وضع رو تحمل کنم بعد به پدر نگاه کرد و گفت انتخاب کن هنری یا من یا اون همین حالا زود باش
ص67
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۳۹۵ ساعت 10:4 توسط زرر'ین
|