فرهاد پیربال

فرهاد پیربال متولد 1961ازشاعران ونویسندگان دهه هشتاد میلادی کُردستان عراق است. در زمان دیکتاتوری صدام حسین همچون نویسندگان دیگرکُرد از کشور خارج و سال‌‌ها درغربت به سر برد. در سال 1994 موفق به اخذ مدرک دکترای ادبیات نوین کردی از انستیتوی کردی پاریس شد. هم اکنون در زادگاه خود هولیر به سر می‌برد. از پیربال تاکنون بیش پنجاه اثر در زمینه‌‌های شعر، داستان، نمایشنامه و ترجمه به جا مانده است. او در داستان‌نویسی تحت تأثیر نویسندگان اروپایی‌ست و نوعی طنز هجوآمیز در آثار او جابه‌جا پیداست. 
فرهاد پیربال داستان«کشتن یک سرباز ترک در زاخو» را در سال 1995نوشته و درمجموعه داستان «سیب‌زمینی‌خورها» به سال 2000 در شهر هولیر به چاپ رسانده است. این داستان، داستانی‌ست با زبان ساده و روان و نمونه‌ای از داستان‌‌های طنزآمیز اوست که به فاجعه‌‌های انسانی با نگرشی هجوآمیز پهلو می‌زند.

جمالزاده

  • سید محمد علی جمالزاده در 23 دی 1274 در اصفهان درخانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. او فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود. واعظ اصفهانی دراصفهان زندگی می‌کرد، اما غالباً برای وعظ به شهرهای مختلف سفر می‌کرد. 

    جمال‌ زاده پس از 10 سالگی پدر خود را در برخی از سفرها همراهی می‌کرد. وی به همراه خانواده در سال 1321 به تهران مهاجرت کرد. جمالزاده حدود دوازده سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت، اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، درآن زمان محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادی‌ خواهان با مشکلاتی مواجه شدند. 
    پدرجمال‌ زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن‌جا دستگیر و به بروجرد برده شد. امیرافخم، حاکم بروجرد دستور اعدام او را صادر کرد.
     
  • -سبک نگارش جمالزاده

    محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌ دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌ است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند. 

    این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می ‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.
     
    توصیف های پراطناب و نیش آلود
    «ویلان الدوله از آن گیاه هایی است که فقط در خاک ایران سبز می شود و میوه ای بار می آورد که نخود هر آش می نامند.» «دارالمجانین»
     
    عنصر طنز و شوخ مآبی
    «شاهزاده تویسرکانی که از بس پر فیس و افاده بود، تف می انداخت و سبحان الله تحویل می داد، اسمش را «شاهزاده اخ تف سبحان الله» گذاشته بود.» (از مجموعه یکی بود، یکی نبود)
     
    ویژگی های سبک واژگانی و بافت صرفی و نحوی
    نکات صرفی:
    به کار بردن واژه های کوتاه شده ی گفتاری با بسامد کم، مثلا «ماسها» به جای ماست ها، «بلات» به جای بلایت، «بش» به جای بهش.
    به کار گرفتن فعل ها و کلمات ساده به جای فعل های مرکب و پیشوندی:
    «به فراش های چنانی» به جای «آن چنانی» (فارسی شکر است)
    به کار بردن فعل ها به جای یک دیگر در زمان مختلف:
    «از یک طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است (به جای رسیده بود) و ابدا بی میل نیستند (به جای نبودند)(کباب غاز)
    به کارگیری صفات شمارشی ناآشنا و غیرمتعارف:
    «ده رأس حمال»، «هشت رأس انگشت»، «مبلغی سرخ و سفید شد»، «یک شکم کتک».
    آوردن ترکیبات اتباعی که یکی از آن دو مهمل است:
    «هارت و هورت»، «باد و بروت»، «سیت و سوت»، «هاج و واج».(فارسی شکر است)
    داشتن واژه های نامانوس عربی که در روزگار نویسنده رواج داشته است:
    واحد یموت، ما به النزاع، عنق منکسر و منحوس، طرفة العین، کما هو حقه، تحت الحنک، سلس القول (فارسی شکر است)
    به کار گرفتن تعابیر و اصطلاحات و لغات عامیانه:
    «عادت هم حقیقتا مثل گدای سامری و گربه ی خانگی و یهودی طلب کار و کوت کش (یا به قول تهرانی کناس) اصفهاین است که هزار بار از این در بیرونش کنی، از در دیگر می آید.» (یکی بود، یکی نبود)
    نکات نحوی:
    به کار گرفتن «را» نشانه ی مفعولی بعد از مضاف الیه جزء نخستین فعل مرکب یا انداختن آن:
    «چیزی جلب نظرم را کرد.»، «قلبم با کمال شدت بنای زدن را گذاشت.» (یکی بود، یکی نبود)
    به کارگیری جمله های پیچیده و مرکب:
    «قلتشن دیوان اسم بامسمایی بود و صاحبش چنان که لابد خودتان حدس می زنید، مرد سیاه توه ی چاق و بلند و سیبیلوی آبله رویی بود با یک دنیا هارت و پورت و یک خروار اخم و تخم و یک عالم فیس و افاده.» (قلتشن دیوان)
     
    زیبایی شناسی نثر جمال زاده
    «ولی ما فریب این قارت و قورت ها نمی خوریم و تیو دلمان می دانستیم جعفرخان چند مرده حلاج است ولو لنگش چه قدر آب می گیرد...» (یکی بود، یکی نبود)
    تشبیه به ویژه تشبیهات مرکب در نثر جمال زاده بسیار است:
    «کرجی بان های انزلی مثل مورچه هایی که دور ملخ مرده ای را بگیرند.»
    فراوانی ترکیب های تشبیهی و استعاری:
    «بیرق جوع»، «تف سلیم»، «خمره ی شکم»، «نوک جمع»، «کنسرت آروغ»، «دیگ آشنایی» و ... (یکی بود، یکی نبود)
    تنسیق الصفات (توالی صفات معطوف و بدیع):
    «جوانی لات و لوت آسمان جل و بی دست و پا پخمه گاگول و تا بخواهید بدریخت و بدقواره»
    جناس:
    «انکر و منکر»، «قیانم قیامت»، «تام و تمام»، «زار و نزار»، «خالص خلص.» (یکی بود، یکی نبود)
    سجع:
    «گویی حنجره اش دو تنبوشه داشت: یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف های قلنبه» (کباب غاز)
    به کارگیری مراعات نظیر:
    از این رهگذر است که جمال زاده به اطناب گراییده است:
    «اشاره های کج و کوله و چشم بستن ها و چشم گشودن های گوناگون و به جلو آوردن و به عقب بردن لب و لوچه و حرکات مختلف الشکل و سر و گردن و شانه و دست ها و انگشت ها که به راستی محتاج یک تفسیر کشاف و فرهنگ جامعی است مطالب و معانی و مضامین بسیار دیگری را می رسانید.» (امنیت شکم).
    تلمیحات:
    «کله ی اشپختر، شارژدافرروس، سایه روشن، صادق هدایت، کشف امریکا، شیکاگو، پاریس، منچستر.» (کباب غاز)

     

  • -زنانی که در خاطرات کودکی جمالزاده حضور دارند

    به طور کلی، در خاطرات جمالزاده پنج گروه از زنان حضور دارند:

    مادربه عنوان «زن آقا» که دارای موقعیت اجتماعی خوبی است، به تحصیل و تربیت فرزندش سخت علاقه مند و کوشاست و در نبود شوهرش، فرزندان خود را بزرگ می کند؛ 
    زن دایی حسین، به عنوان زنی باسواد و مؤمن و هنرمند
    خاله فاطمه، به عنوان زنی سنتی و خرافاتی
    زن فرنگی، که سر و وضع و هیأت عجیب او کودک گریز پای از مکتب را تا فاصله های دور به دنبال خود می کشاند.
    دختران همسایه، دخترهایی بودند که دختر سعدی باید به آنها خراج بدهد و کتفشان را ببوسد.
    بسیاری از ویژگی های این تیپ ها را می توان در شخصیتهای داستان نویسنده جستجو کرد. در کتاب جمالزاده و افکار او از قول جمالزاده درباره زن دیگری که آوازه خوان بوده و در خاطرات او حضور داشته است، چنین آمده:
    «صرف نظر از عزا و تعزیه، در تمام دوره طفولیت سه چهار بار بیشتر موسیقی نشنیده بودیم. من خیلی طفل بودم و این زن برای مادرم و زنان دیگر با آواز خوبی که داشت، تصنیف های مردم تهران را می خواند. خوب یادم است که این تصنیف را می خواند: «بیا تا بریم می خوریم، شراب ملک ری خوریم، حالا نخوریم کی خوریم». برای من سخت تازگی داشت و خیلی خوشم آمد و هرگز فراموش نکرده ام.» 
     
  • +جمالزاده و زن ایرانی

  • -ازدواج جمالزاده با زن فرنگی

    جمالزاده دو بار ازدواج کرد و هر بار زن فرنگی گرفت: ازدواج اول در فرانسه در خرداد 1293 ش، و ازدواج دوم در سال 1310 در ژنو. 

    همسر اولش، زنی کاتولیک مذهب بود به نام «ژوزفین» که هیچ گاه به آیین و اعتقادات جمالزاده روی خوش نشان نداد و سرانجام بر اثر بیماری استسقا درگذشت.
    همسر دومش، زنی آلمانی الاصل بود که «مارگرت اگرت» نام داشت و ازدواج جمالزاده با او اسلامی بود. این زن بنا به قول جمالزاده، مسلمان شده و اسمش را فاطمه گذاشته بود. این مسأله می تواند بیانگر اعتقاد جمالزاده به آیین اسلام باشد.جمالزاده با زن فرنگی ازدواج کرد. ارتباط او با محیط و فرهنگ غرب و زنان فرنگی و تصور منفی او از زن ایرانی، در این امر بی تأثیر نبود.
    خود جمالزاده در جواب این پرسش که چرا زن خارجی گرفته است، می گوید:
    «وقتی من پانزده ساله بودم، از ایران خارج شدم و آمدم بیروت و بعد آمدم اینجا (ژنو). همسایه ما در ایران دخترکی داشت به اسم ملکه که من عاشق او بودم. به پدر و مادرم گفته بودم ملکه را برای من نگاه بدارید. پدرم چند ماه بعد از اینکه از ایران آمدم بیرون، کشته شد.
    اولین سفری که رفتم به ایران، مادرم صدایم زد و گفت: ملکه آمده به دیدنت. لذت بردم. ملکه تا مرا دید، گفت شوهر کرده ام... این طور شد که من در همین اروپا زن گرفتم.»
    جمالزاده بی سوادی و عقب ماندگی زنان ایرانی را دلیل دیگر این مسأله فکر می کند و می گوید: «زن من فارسی را به قدری خوب یاد گرفته بود که گاهی من از او می پرسیدم و او غلطهای من را اصلاح می کرد. فرانسه می دانست، آلمانی، انگلیسی، فارسی، چهار زبان می دانست. چرا من این زن را نگیرم و بروم زنی بگیرم که بی سواد باشد؟!»
    مهرداد مهرین در این باره چنین می نویسد: «همسر دوم جمالزاده، نمونه ای از یک زن ایده آل است که علاوه بر آلمانی، فرانسه و انگلیسی و فارسی هم می داند و در خیاطی و خانه داری مهارت دارد».
  • -نظر جمالزاده درباره دین و مذهب

    در مجله کیهان فرهنگی، سال 1366، شماره 11گفتگویی با جمالزاده انجام گرفته که در بخشی از آن سوال شده که:

    «در بعضی آثار شما مثل صحرای محشر یا یکی بود یکی نبود و یا در برخی نوشته های دیگر، مردم از بعضی عبارات شما رنجیده و کدورتی دارند، آیا فکر نمی کنید این آثار به تجدید نظر نیاز داشته باشند؟» و جمالزاده پاسخ می دهد:
    «نمی شود کسی حرفهایش را بزند و عده ای پیدا نشود که از آنها خوششان نیاید؛ این محال است؛ من سرنوشتی داشته ام که خدا می داند. من خودم را مسافر می دانم. هر شب که به رختخواب می روم، فکر می کنم چه بسا فردا دیگر بیدار نشوم، من مسافرم و آدم مسافر نمازش عقب می افتد، روزه اش عقب می افتد، خداوند از او در روز قیامت باز خواست نخواهد کرد. می گوید تو پیر و ناخوش بودی. من در کتابهایی که شما اسم بردید، چیزهایی نوشته ام که نتیجه تجربه خودم بوده. من مسلمانی را در چیزهایی می دانم که پشت این قرآن نوشته است: الناس ملّه واحده. المومنون اخوه، خواهر من تا وارد اینجا شد، اولین کاری که کرد، این بود که نماز خواند. خود من به همه پیری گاهی خوشم می آید یک روز روزه می گیرم، ولی مذهب و خدا چیزی غیر از اینهاست. قرآن را اگر بخوانید، در قرآن می گوید: «ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین». آدم با تقوا کسی است که ظلم نکند به کسی، مال کسی را نخورد و مردم را هدایت نماید.»
    شاید بهتر بود آن نویسنده نامدار نگاهی جامع به اندیشه دینی داشته باشد و بخشی از دین مثل عبادات یا احکام را به نام بخشی دیگر، مانند مسائل اجتماعی نادیده نگیرد. در فرهنگ اسلام محمّدی اهمیت عبادات و مسائل اجتماعی هر دو در سطحی بلند و قابل اهمیت است.
     
  • -دیدگاه جمالزاده درباره حجاب

    یکی از مواردی که می توان اندیشه جمالزاده را درباره آن نادرست خواند، دیدگاه او درباره حجاب است. او با نگاهی احساسی و دور از تأمل، شاید به دلیل شکل نادرست حجاب در نزد پاره ای از متعصبان، آن را برای زن اسارت می داند و کشف حجاب توسط رضاخان را در ایران به عنوان اقدامی مهم در جهت آزادی زنان و احقاق حق آنان معرفی می کند.

    جمالزاده وضع زنان ایرانی و حجاب آنان را در داستان «بیله دیگ بیله چغندر» اسف بار توصیف کرده، می نویسد: «یک قسمت عمده مردم که تقریباً نصف اهل مملکت هستند، خودشان را سرتاپای توی کیسه سیاهی می بندند و حتی برای نفس کشیدن هم روزنه ای نمی گذارند و همین طور در همان کیسه سیاه تو کوچه رفت و آمد می کنند. این اشخاص هیچ وقت نباید صدایشان را کسی بشنود و هیچ حق ندارند در قهوه خانه یا جایی داخل شوند. در مجلسهای عمومی هم، از قبیل روضه و عزا جای مخصوصی دارند. این اشخاص تا وقتی تک تک هستند، هیچ صدا و ندایی از آنان بلند نمی شود، ولی همین که با هم جمع می شوند، غلغله غریبی راه می افتد».

    حجاب چنانچه به دور از افراط و تفریط رعایت شود، پوششی است که جنسیت و جاذبه دلربایی زن را در اجتماع می پوشاند و به او اجازه می دهد تا در فعالیتهای اجتماعی حضوری انسانی داشته باشد. بعلاوه، عشق را عمیق تر و متعالی تر می سازد و زن را از دستبرد هرزگیهای کالا گونه بیرون می آورد.
    به راستی آیا مشکل اصلی زن در فرهنگ گذشته ما حجاب بوده است که جمالزاده و بسیاری از روشنفکران آن روز، رفع آن را احقاق حق زن ایرانی و آزادی او می دانسته اند؟ آیا این حق زنها بود که پس از واقعه کشف حجاب، به عنوان اولین مصرف کننده لوازم آرایشی و لوکس غربی، وقت و نیروی خود را صرف خودآرایی و مدگرایی نماید؟ و آیا پرداختن به امر آموزش و شرکت در پیشرفت کشور فقط با رفع حجاب برای بانوان ممکن بوده؟ و...
    در هر حال جمالزاده درباره کشف حجاب چنین نظر می دهد: «خدا را شکر که ورق برگشته و روزهای فرخنده هفده دی ماه 1314 ش و رفع حجاب و روزهای خجسته ششم بهمن 1314 و 16 اسفند همان سال در تاریخ احقاق حق زنان ایرانی، تاریخهای خجسته ای هستند که همیشه در خاطر ایرانیان باقی و مبارک خواهند بود».
    در بخش دیگری از همین کتاب آمده: «... من همانا در نخستین کتابم؛ یعنی یکی بود یکی نبود چهل سال پیش از آنکه در روز فرخنده 17 دی 1314ش، زنان ایران دارای آزادی و حقوق خود گردند، در ضمن داستان «بیله دیگ بیله چغندر» شرح حال و روزگار غم افزای زنان ایرانی را از زبان یک مستشار فرنگی قلابی بیان کرده ام.»
     
  • -آثارداستانی

    یکی بود، یکی نبود 1300

    سر و ته یه کرباس 1323
    دارالمجانین 1321
    زمین، ارباب، دهقان
    صندوقچه اسرار 1342
    تلخ و شیرین 1334
    فارسی شکر است
    راه‌آب‌نامه
    قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش‌دار 1352
    قصهٔ ما به سر رسید 1357
    قلتشن دیوان 1325
    صحرای محشر
    هزار پیشه 1326
    معصومه شیرازی 1333
    هفت کشور
    قصه‌های کوتاه قنبرعلی 1338
    شاهکار 1337
    کهنه و نو
    یاد و یاد بود
    قیصرو ایلچی کالیگولا اطورروم
    غیر از خدا هیچکس نبود 1340
    شورآباد 1341
    خاک و آدم
    آسمان و ریسمان 1343
    مرکب محو 1344
  • -آثارسیاسی و اجتماعی

    آزادی وحیثیت انسانی 1338

    خاک وآدم 1340

    زمین، ارباب، دهقان 1341

    خلقیات ما ایرانیان 1345
     
    تصویر زن در فرهنگ ایران 1357
     
  • -آثار تاریخی و ادبی

    گنج شایان (چاپ برلین، 1335ه. ق.)

    تاریخ روابط روس با ایران (چاپ برلین، چاپ تهران 1372)
    پندنامهٔ سعدی یا گلستان نیکبختی (1317)
    قصه قصه‌ها (از روی قصص‌المعمای تنکابنی، 321)
    بانگ نای (داستان‌های مثنوی معنوی، 1337)
    فرهنگ لغات عوامانه (1341)
    طریقهٔ نویسندگی و داستان‌سرایی (1345)
    سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی (1348)
    اندک آشنایی با حافظ  (1366)
     
  • -ترجمه ها وآثار متفرقه

    قهوه خانه سورات یا جنگ هفتاد ودو ملت (برناردن دو سن پیر) 1340

    ویلهلم تل (شیللر) (1334)
    داستان بشر (هندریک وان لون) (1335)
    دون کارلوس (مولیر)
    خسیس (مولیر) 
    داستانهای برگزیده 
    دشمن ملت (ایبسن) 
    داستانهای هفت کشور (مجموعه) 
    بلای ترکمن در ایران قاجاریه (بلوک ویل) 
    قنبرعلی جوانمرد شیراز (آرتور کنت دوگوپینو) 
    سیر وسیاحت در ترکستان و ایران (هانری موزر) 
    جنگ ترکمن (آرتورکنت دوگبینو) 
    کشکول جمالی
    صندوقچه اسرار
    منبع :شخصیت نگار
     

نیکلای گوگول ِروسی

نیکلای واسیلویچ گوگول نویسنده‌ی بزرگ روس بود. گوگول بنیان‌گذار سبک رئالیسم انتقادی در ادبیات روسی و یکی از بزرگترین طنزپردازان جهان است.
گوگول در روستای بالشیِه ساروچینتسی در ایالت پولتاوا (واقع در اوکراین) به دنیا آمد. کودکی او در املاک خانوادگیشان در دهکده‌ی واسیلیِفکا سپری شد. در ۱۸۱۸ وارد مدرسه‌ی شهرستان شد و سپس در دبیرستان علوم عالی شهر نیژین به تحصیل ادامه داد. پس از پایان دبیرستان به پترزبورگ رفت و امیدوار بود بتواند در آنجا شغل دولتی نان‌وآب‌داری به دست آورد، ولی پترزبورگ این امید را برآورده نساخت و گوگول مقامی بیش از یک کارمند ساده به دست نیاورد.
در ۱۸۲۹ منظومه‌ی هانس کوشِل‌گارتِن را به چاپ رساند. این کتاب با موفقیتی روبه‌رو نشد و تقریباً تمام نسخه‌های آن را خود گوگول خرید و آتش زد. این ناکامی، نویسنده‌ی نوپا را نسبت به ادبیات دلسرد کرد، ولی سرخوردگی او طولانی نبود. در سالهای ۱۸۳۱-۱۸۳۲ داستانهای منثور شبهایی در قصبه‌ی نزدیک دیانکا منتشر شد و تحسین الکساندر پوشکین را برانگیخت. رمانتیسم این داستانها در مضمونهای افسانه‌ای و قصه‌وار آنها و نیز در به تصویر کشیدن زندگی خوش و بی‌غم مردم نمود می‌یافت. این اثر گویای عشق و علاقه‌ی نویسنده به زادگاهش، اوکراین، و مردم آن است و در آن هنوز از خنده‌ی تلخ و آمیخته به گریه که در مجموعه‌ی بعدی داستانهای او با عنوان میرگورود (۱۸۳۵) احساس می‌شود خبری نیست. گوگول در میرگورود به نمایش زندگی پیش‌پاافتاده و مبتذل مردم عامی روی آورد. این نخستین بار بود که در ادبیات روس نیروی هولناک زندگیِ فاقد معنویت نمایان می‌شد و ریشه‌های اجتماعی آن آشکار می‌گشت.
گوگول از سال ۱۸۳۵ تا ۱۸۴۲ مشغول نگارش مجموعه‌ی داستانهای پترزبورگی (شامل داستانهای دماغ، پرتره، کالسکه، بلوار نفسکی، یادداشتهای یک دیوانه و شنل) بود که در آنها استادیِ نویسنده در قلمروهای جدیدی جلوه می‌یافت: گوگول در این داستانها در مقام روایتگر شهرها رخ می‌نماید که عمق تضادهای اجتماعی موجود در شهر را به چشم دیده و دریافته است.
وی همزمان با نگارش داستانهای پترزبورگی، روی نمایشنامه‌ی بازرس نیز کار می‌کرد. ذهن خلاق و جستجوگر نویسنده در این اثر در پی بسط و تعمیمهای گسترده و فراگیر بود. وی در اعتراف نویسنده نوشت: «من در بازرس عزمم را جزم کردم تا تمام پلشتیهای روسیه را در توده‌ای گرد آورم و یکباره همه‌شان را به تمسخر بگیرم.» بازرس در سال ۱۸۳۶ روی صحنه رفت. برخی از آن استقبال کردند و از موفقیت آن به وجد آمدند و گروهی دیگر نویسنده را به هجونویسی و افترا زدن به روسیه متهم کردند و او را «یاغی خطرناک» خواندند. این اتهامات و سرزنشها گوگول را به شدت تحت تأثیر قرار داد و او تصمیم گرفت به خارج از کشور سفر کند تا در «فراغت دوردستها» بتواند کتاب نفوس مرده را که تازه نوشتنش را شروع کرده بود، به پایان برساند.
زندگی نسبتاً آرام در رم و در میان آثار هنری نفیس موزه‌های شهر، تأثیر خوبی بر وضعیت روحی نویسنده نهاد و او در سال ۱۸۴۱ نگارش جلد نخست نفوس مرده را به پایان برد و پس از بازگشت به روسیه آن را منتشر ساخت. در این منظومه‌ی منثور که در نوع خود منحصربه‌فرد است، گوگول تصویر غمباری از بحران اقتصادی، اجتماعی و معنوی نظام سرواژ و رعیت‌داری را ارائه می‌دهد و در همان حال، ماهیت درنده‌خوی گرایشهای سرمایه‌داری را که تازه داشتند در روسیه پا می‌گرفتند، آشکار می‌سازد. به گفته‌ی آلکساندر هرتسن، نویسنده و اندیشمند بزرگ روس، این کتاب «لرزه‌ای بر سراسر روسیه انداخت». ولی محافظه‌کاران همچنان به چشم هجونویس و افترازن به گوگول نگاه می‌کردند. این بدفهمیها تأثیر عمیقی بر وضعیت روحی نویسنده گذاشت و او را از لحاظ فکری و عقیدتی دچار تزلزل ساخت.
گوگول به منظور بیان نگرشهای حقیقی خود نسبت به زندگی مردم روسیه و نسبت به آثار خود، در سال ۱۸۴۷ کتاب قطعات برگزیده از نامه‌نگاری با دوستان را منتشر کرد که در میان هواداران هنر او واکنشهای مختلفی برانگیخت. ویساریون بلینسکی، منتقد مشهور روس، در نامه‌ای که در تاریخ فرهنگ و ادبیات روسیه به نامه به گوگول مشهور شد، شدیداً او را محکوم کرد.
گوگول که احساس می‌کرد تکیه‌گاه‌های خود را در راه خدمت به حقیقت از دست می‌دهد، برای یافتن آرامش و اتکای معنوی به مذهب روی آورد. او امید بسیاری داشت که با تمام کردن نفوس مرده سرانجام نظر مساعد خوانندگان را نسبت به خود جلب کند. گوگول در بخش دوم این اثر قصد داشت نوزایی روسیه را نمایش دهد و اشرافزادگان والا و دارای افکار مترقی را به تصویر بکشد. ولی طرح او عملی نشد و اثر فاقد یکپارچگی ظاهری و درونی بود. گوگول در یک لحظه‌ی سرخوردگی دستنویس جلد دوم نفوس مرده را سوزاند و چند روز بعد از دنیا رفت و در مسکو به خاک سپرده شد.
گوگول نویسنده‌ای است با قریحه‌ی استثنایی. تأثیر او بر نویسندگان پس از خود عظیم و همه‌جانبه است. گوگول جایگاه شیوه‌ی رئالیسم انتقادی را در ادبیات محکم کرد و سمت و سویی در ادبیات روسیه به وجود آورد که بحق «محور گوگول» نام گرفت.

آثار
شب‌ها کنار دهکده‌ی دیکانکا (۱۸۳۱-۱۸۳۲) از این مجموعه داستان کوتاه، داستان انتقام موحش توسط عبدالرحیم احمدی و داستان ایوان فیودورویچ اسپونکا و خاله اش توسط خشایار دیهیمی ترجمه شده است.
میرگرود (۱۸۳۵) از این مجموعه داستان کوتاه، داستانهای ملاک قدیمی و چطور ایوان ایوانویچ با ایوان نیکیفورویچ دعوا کرد توسط خشایار دیهیمی ترجمه شده است.
تاراس بولبا (قسمتی از میرگرود؛ ۱۸۳۵)
آرابسک (۱۸۳۵) سه داستان از این مجموعه به فارسی منتشر شده است (داستان تصویر تحت عنوان پرتره ترجمه پرویز همتیان بروجنی انتشارات چشمه و داستانهای بلوار نیفسکی و یادداشتهای یک دیوانه ترجمه خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی)
بینی (۱۸۳۶) ترجمه‌ی خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی
کالسکه (۱۸۳۶) ترجمه خشایار دیهیمی
شنل (۱۸۴۲) ترجمه‌ی خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی
روح‌های مرده (۱۸۴۲) ترجمه‌ی کاظم انصاری با نام نفوس مرده نشر اندیشه، و ترجمه فریدون مجلسی با نام مردگان زرخرید انتشارات نیلوفر. این کتاب در لیست روزنامه گاردین ( ۱۰۰۰ رمان که هر شخص باید بخواند) قرار دارد.
نمایشنامه بازرس (۱۸۳۶)، ترجمه‌ی آبتین گلکار، انتشارات هرمس
نمایشنامه عروسی (۱۸۴۲)، ترجمه‌ی آبتین گلکار، انتشارات هرمس
نمایشنامه قماربازان (۱۸۴۳) ترجمه‌ی عبدالرحیم احمدی در کتاب انتقام موحش و قماربازان انتشارات دادار
پرتره ترجمه‌ی پرویز همتیان بروجنی، نشر چشمه

اقای شکسپیر

در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال ۱۵۵۱ به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید .

 ماری در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و یونانی فرا گرفت .

ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند . برخی می گویند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کرده اند ، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.


در سال ۱۵۸۲ موقعی که هجده ساله بود ، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند .

از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید.


پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد .
بعدا وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت . این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت.


در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه نویسی حرفه ای محترم و محبوب تلقی نمی شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خویش می دانستند . تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می دادند.


در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال ۱۵۹۴ دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در ۱۵۹۷ اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامه های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می آمد.


الیزابت در سال ۱۶۰۳ زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد .

 نمایشنامه های او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد . هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند .

 اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می کرد .


این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در می آورند ، اما احتمالا آثار استاد "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید.


این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقه ای ساخته شده بود ، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه ای منتهی می گشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده می شد.


شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال ۱۶۱۳ در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود .

 احتمالا شکسپیر در سال ۱۶۱۰ یعنی در ۴۶ سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت ، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد . چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامه هایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال ۱۶۱۱ به اجرا در آمدند.


در آوریل سال ۱۶۱۶ شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد.


● مجموعه آثار

با توجه به تعداد نمایشنامه هایی که هر ساله از شکسپیر به صحنه می آمد ، می توان این طور نتیجه گرفت که او آنها را بسیار سریع می نوشته است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمایشنامه "زنان سر خوش وینزر" (که در سال ۱۶۰۱ اجرا شد) کرده است .

 البته این بسیار هیجان آور است که شکسپیر را در حالتی شبیه به آنچه در این نقاشی می بینیم ، در ذهن مجسم می کنیم، که تنها با تخیلات و الهامات خود در یک اتاق زیر شیروانی کوچک نشسته است و با شتاب چیز می نویسد، اما واقعیت غیر از این بود.

 آن طور که گفته می شود شکسپیر بیشتر نمایشنامه هایش را دراتاق کوچکی در انتهای ساختمان تماشاخانه می نوشته است . به احتمال زیاد شکل فشرده ای از نمایشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصیتها و سایر عناصر نمایشی،

 با شتاب به روی کاغذ می آورده... بعد آن را کمی می پرورانده و در پایان، زمانی که بازیگرها خود را با نقشهای نمایشی انطباق می دادند ، شکل نهایی آن را تنظیم می کرده است.


طرحهای شکسپیر اغلب چیز تازه ای نیستند . در حقیقت او این قصه را از خود خلق نمی کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفی مثل تاریخ، افسانه های قدیمی و غیره بر می گرفته است. یکی از منابع آثار شکسپیر کتابی بوده به نام "شرح وقایع انگلستان، اسکاتلند و ایرلند" اثر "هالینشد" شکسپیر قصه های بسیاری از نمایشنامه خود را از جمله: "هانری پنجم"، "ریچارد سوم" و "لیر شاه" را از همین کتاب گرفت.


▪ ازدیگر آثاری که از نمایشنامه های شکسپیر به جا مانده است می توان به :

هملت ، شب دوازدهم، اتللو، هانری چهارم، هانری پنجم، هانری ششم، تاجر ونیزی، ریچارد دوم، آنطور که تو بخواهی، رومئو و ژولیت، مکبث، توفان، تلاش بی ثمر عشق ... اشاره کرد.


نمایشنامه رومئو و ژولیت در پنج پرده و بیست و سه صحنه تنظیم شده و اگر نمایشنامه تیتوس اندرونیکوس را به حساب نیاوریم ؛ اولین نمایشنامه غم انگیز شکسپیر محسوب می شود .

 تاریخ قطعی تحریر آن معلوم نیست و بین سالهای ۱۵۹۱ و ۱۵۹۵ نوشته شده ، ولی سبک تحریر و نوع مطالب و قراین دیگر نشان می دهد ، که قاعدتاً بایستی مربوط به سال ۱۵۹۵ باشد.


هملت بزرگ ترین نمایشنامه تمامی اعصار است . هملت بر تارک ادبیات نمایشی جهان خوش می درخشد. دارای نقاط اوج، جلوه ها و لحظات بسیار کمیک است. می توان بارها و بارها سطری از آن را خواند و هر بار به کشفی تازه نایل شد .

می توان تا دنیا ، دنیاست آن را به روی صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسید . انسان خود را در آن گم می کند ،

 گاه به بن بست می رسد، گاه لحظاتی سرشار از خوشی و لذت می آفریند و گاه انسان را به اعماق نومیدی می کشاند . بازی در این نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگیر خود می کند و او را در خود فرو می برد.

اقاای چخوف جان روسی

چخوف نويسنده اي است که با تاثير پذيري از ناتوراليسم سعي بر نشان دادن واقعيت دارد.

 بدون آنکه مانند نويسندگاني چون ايبسن درام را وسيله اي براي بيان افکارشخصي خودش کند و يا مثل استريندبرگ سعي در بيان واقعياتي کند که وراي تجربه ي شخصي اش است.


چخوف نويسنده اي بود که مي خواست بي طرفانه سخن بگويد و زندگي را آنطوري ترسيم کند که هست.

 اين تاثير پذيري از ناتوراليسم اروپايي و رسيدن به نقطه نظر جديد درام، تحت تاثير چهار عامل اصلي صورت مي گيرد.

1- تاتر ماينينگن (کارگردان آلماني، تولد 1772) است. ماينينگن که به عنوان اولين کارگردان به معناي امروزي کلمه مسئوليت اجراي پروژه را به عهده مي گيرد، صحنه هاي پر پرسوناژ را ابداع کرده و نورپردازي خاص صحنه را متداول مي کند و لباس و صحنه آرايي را به مفهوم جديد کلمه در تئاتر باب مي کند و همچنين اهميت بسياري به جزئيات زماني و مکاني نمايشنامه مي دهد.

ماينينگن، ميزانسن را بنا بر آنچه که ديالوگ ايجاب مي کند، تغيير مي دهد و بازيگر ديگر روي يک نقطه و با يک حالت تکراري و يکنواخت بازي نمي کند و نور خاص صحنه بر تمام حالت هاي مورد نياز او تاکيد مي کند. همه ي اينها عواملي هستند که چخوف تحت تاثيرشان قرار مي گيرد و اجراهايي آزادانه و با تحرک صحنه اي کاملا متفاوت را بنياد مي کند.

2- از طرف ديگر چخوف تحت تاثير نويسنده و کارگرداني به نام هايت من قرار مي گيرد که کارش را با ناتوراليسم شروع کرده است.
مهمترين عامل تاثير گذاري که هايت من انجام مي دهد و چخوف تحت تاثير آن قرار مي گيرد، نشان دادن قيام يک ملت، در نمايشنامه هايش است. که اين حرکت او تا سالهاي 1920 در آلمان و اروپا تاثير گذار باقي مي ماند.

3- ايبسن نيز يکي از کساني است که بر چخوف، از لحاظ طرح کردن يک مسئله از زبان چند شخصيت تاثير مي گذارد. ايبسن در آثار خود به قضاوت شخصيت ها مي پردازد و درک شخصي خود را از زبان شخصيت ها مطرح مي کند و فراتر از ناتوراليسم مي رود و نشانه هاي زيادي از رئاليسم در آثارش معلوم مي شود.


4- اما نمايشنامه هاي سمبليک موريس مترلينگ نيز تاثير زيادي روي آثار چخوف مي گذارد. مترلينگ در آثارش احساسات رقيق و پر رمز و راز را نشان مي دهد و معمولا تم مرگ يک تم مسلط است. مترلينگ بيشتر به رابطه ي متافيزيک مي پردازد و رابطه ي روح با روح را مطرح مي کند و سعي دارد که آنچه را که در کلمات و تصاوير وجود دارند را به تماشاچي القا کند و اين کاري است که چخوف در آثار خودش دقيقا انجام مي دهد.

ما در آثار چخوف از طريق آنچه که در نهفت ديالوگ ها است تفهميم مي شويم. نه آنچه که در ظاهر آنها است. که اين امر معمولا از طريق ديالوگ هاي شاعرانه انجام مي گيرد. اگر ما اين شاعرانگي را در تک تک ديالوگ ها نمي بينيم، ولي در کل اثر شاعرانگي ديده مي شود.




از زماني که چخوف مي نويسد، ما مي بينيم که به تدريج نظمي که از نظر زماني و مکاني در نمايشنامه هاي کلاسيک موجود بود کنار مي رود و حالا شخصيت ها مي توانند زماني در يک فضاي خاص و بلافاصله در فضايي کاملا متفاوت به سر برند.

 يعني محدوديت زماني به کلي از بين مي رود و نويسنده سعي مي کند شخصيت ها را با ديالوگ هاي نه چندان منظم (از نظر فکري) در ارتباط با هم قرار دهد و با به کار گيري ذهنيات خود، واقعيات را به نحوي مطرح مي کند که ذهنيت و تخيل بيننده را به کار بگيرد.

 در همين زمان است که چخوف اعلام مي کند که شخصيت هاي تخيلي بايد کاملا مستقل از قضاوت شخصي نويسنده و عقايد فردي نويسنده وجود داشته باشند و کار نويسنده بايد مثل کار يک شيميدان باشد و به همان اندازه بي طرف.


چخوف مي گويد، نويسنده نبايد قاضي شخصيت هاي نمايشي اش باشد، بلکه فقط بايد آنها را همانطور که هستند تصوير کند. به همين دليل است که چخوف خودش را يک نويسنده ي علمي مي داند و هميشه در حضور نداشتن خودش در کارها اصرار دارد و فقط معتقد به حقيقت صادقان و مطلق است.


اما اگر درست دقت شود، مي بينيم که به هرحال چخوف هم به عنوان يک نويسنده، به نحوي با واقعيات محدود کننده ي شخصيت ها درگير مي شود و در پرداخت موقعيت دچار رنج و اندوه مي شود و ما به نحوي حضور چخوف را مي توانيم حس کنيم.


مي بنيم که چطور ازدرد و رنج شخصيت هايش دچار اندوه شده و فرياد پوچي انسان ها را در آثارش بر مي دارد. او خودش را از هرنوع گرايش به ايدئولوژي هايي مختلف مبرا مي داند و مي گويد من نه يک ليبرال هستم و نه يک محافظه کار و نه يک کشيش و نه يک آدم بي تفاوت نسبت به جهان اطرافم.

 دوست دارم يک هنرمند آزاد باشم که البته به عنوان يک هنرمند مباحث سياسي، اجتماعي و فلسفي را در کارهايش مطرح مي کند و سعي مي کند تا جايي که ممکن است قضاوت نکند و بي طرفانه اين مسائل را مطرح نمايد.


شخصيت هاي چخوف معمولا آنچه را که در وجودشان ممکن است به درد اجتماع بخورد، نابود مي کنند و اين آنجا آشکار مي شود که ظاهرا هر وجه اشتراکي را که در طبيعتشان با سايرين وجود دارد را از بين مي برند.


شخصيت هاي او گرايش به نوعي تنهايي و جدا افتادگي عمدي دارند. زيرا چخوف معتقد است که زندگي از ديد اوست که معنا پيدا مي کند نه آنچنان که سايرين تعريف کرده اند.
اين امر برمي گردد به فلسفه ي امپرسيونيستي و آن برداشت حسي هنرمند امپرسيونيست از گذر لحظه اي خاص که در يک آن با او مواجه مي شود.


از رگه هاي امپرسيونيستي آثار چخوف يکي همين خصوصيت است که هر فردي ميل دارد هر وجه اشتراکي بين خودش و ديگران را از بين ببرد و به نوعي گريز و تنهايي خود خواسته پناه ببرد.


از رگه هاي امپرسيونيستي ديگري که در نوع شخصيت پردازي چخوف مشاهده مي شود آن است که آدمها همه، زندگي کولي وار دارند و يا با کولي واره گي به نحوي همدم هستند. هيچکس جاي تثبيت شده اي ندارد همه حتي اگر از نظر فيزيکي در يک جاي ثابتي قرار داشته باشند اما ذهنشان در جاي ديگري است.

 اين شخصيت ها با نوعي از احساسات مفت و مجاني خوشبختي تحقير مي شوند. در واقع آنها خوشبختي را در چيزهايي مي بينند که حتي از سطح خوشبختي يک آدم معمولي نيز کمتر است.


شخصيت هاي چخوف معمولا از واقعيت گريزانند. بنابر اين يک نوع هجرت دروني دارند که آنها را از واقعيت بي واسطه و فعاليت عملي دور مي سازد.
به طور کلي مي توان گفت آنها به نوعي خرد ستيزي دست مي زنند که از مشخصه هاي آثار چخوف است.


از ديگر مشخصه هاي شخصيت ها چخوف يک نوع جايگزيني حرکت دروني بجاي حرکت بيروني است که ما در روابط آدمها به وضوح مشاهده مي کنيم. به اين معنا که آنها از درون به نوعي حرکت دست مي زنند که در ظاهرشان نه تنها مشاهده نمي شود بلکه قابل حدس زدن هم نيست. به طور مثال مي توان به حرکت تربلف در مرغ دريايي به سوي خودکشي اشاره کرد.



اما از نوع شخصيت پردازي امپرسيونيستي چخوف که بگذريم باز در مواردي ديگر به اين سبک برمي خوريم. مثلا در هنر امپرسيونيستي، فلسفه و تفسير زندگي اهميت دارد، نه طرح زندگي و اين دقيقا همان کاري است که چخوف مي کند.


مهم نيست که چهار چوب داستاني با ابتدا و انتها باشد. مهم اين است که آدم ها با فلسفه ها و شخصيت هاي خودشان حضور پيدا مي کنند.
به طور کلي گريز از قصه يک خصوصيت امپرسيونيستي است و هيچگونه قصه پردازي قابل قبول نيست. آنچه مهم است تفسير زندگي است. فلسفه ي زندگي و اينکه هرکس چطور آنرا مي بيند.


اينکه زندگي داراي طرح و شکل است، اصلا مهم نيست، مهم آن است که هر کس چطور آنرا مي بيند و چطور با آن کنار بيايد.

اما درباره ي ساختمان دراماتيک آثار چخوف بحث بسيار است و بعضي ها به اين اعتقاد دارند که آثار چخوف اصلا فاقد ساختماني دراماتيک است.


يکي از عواملي که بعضي معتقدند باعث تنزل طرح دراماتيک آثار چخوف شده است، همين گريز از قصه در ساختمان اثر است. که در بالا از آن ياد کرديم. نبودن يک قصه و يک چهار چوب داستاني و عدم پيوند لازم بين حوادث خارجي کارهاي او را فاقد مرکزيت کرده است.


همه چيز براي يک زندگي بدون کانون و به صورت امري اپيزوديک و جانبي طرح ريزي شده است. بنابراين به هيچ وجه در نمايشنامه هاي او ديده نمي شود که روي يک رابطه تاکيد شده و آن رابطه در کل نمايشنامه تعميم پيدا کند.

 ما معمولا (به غير از نمايشنامه هاي کوتاه و تک پرده اي او) شاهد حوادث و رخدادهاي متعددي هستيم که غالبا پيوندي با يکديگر دارند و به نظر مي آيد که هريک از اين رخدادها را مي شود به صورت اپيزوديک مطرح کرد.


بنابراين همانطور که گفتيم هيچ مرکزيتي وجود ندارد که بشود گفت همه چيز حول و حوش آن مي چرخد و به همين دليل است که ما با وضعيتي مواجه مي شويم که درآن تلاش شخصيت ها همه بي ثمر مي ماند.


هيچکس به يک نتيجه ي مثبت دست پيدا نمي کند هر شخصيتي در همان حوزه ي مطرح شده ي خودش طرح مي شود و همانجا در نهايت سعي و تلاش هاي بي ثمر، افول مي کند و درنتيجه نمايشنامه در پايان بدون هيجان و با حسي از بخورد با وقايع پاره پاره و بي ربط تمام مي شود.

 

دارم چخوف به طور کلي يک درام معمولا شاعرانه است. شکلي است که ضربه هاي تئاتري و صحنه هاي غافلگير کننده بسيار کم دارد.


در آثار او از کشمکش دراماتيک خبري نيست و وقايع مهم خارج از صحنه اتفاق مي افتد. زندگي بدون حادثه جريان دارد و معمولا اين طور به نظر مي رسد که گفتگو ها نامحدود و آزادند. به طوري که گويا زمان محدوديتي ندارد و قرار نيست نمايش به فرجام برسد.


راجع به مسائل پيش پا افتاده بحث هاي طولاني و بي سرو ته مي شود، تجارب توضيح داده مي شود و ظاهرا پاياني براي موضوعاتي که در صحنه کشف مي شود وجود ندارد اما به طور کلي مي توان گفت چخوف کسي است که نظاره مي کند، حدس مي زند و ترکيب مي کند، نه براي آنکه نارسائي خاصي را درمان کند، بلکه آنها را همانطورکه هستند نشان دهد.

منبع سوتک

داستایوفسکی

داستايفسكي تنها كسي است كه از مبحث روان‌شناسي چيزي به من آموخته است.

«نيچه»

فئودور ميخائيلوويچ داستايوسكي در 30 اكتبر 1821 در يكي از بيمارستانهاي حومه شهر مسكو متولد شد. پدرش پزشكي نظامي بود كه در آن بيمارستان كار مي‌كرد. وي آدم سختگيري بود كه خود را نه تنها از تجمل، بلكه از آسايش هم محروم كرده بود تا بتواند فرزندانش را خوب تربيت كند.

 او به آنها از همان نخستين سالهاي زندگي آموزش داده بود كه بايد خود را به سختي و بدبختي عادت دهند تا براي مقابله با موانع و مشكلات زندگي آماده شوند.

 افراد خانواده، در دو يا سه اتاق بيمارستان كه در ضمن، منزل دكتر نيز بود، زندگي مي‌كردند. آنها اجازه نداشتند تنها بيرون بروند و نه تنها پول توجيبي نمي‌گرفتند كه دوست و رفيقي هم نداشتند.

 اين حوادث دوران كودكي چنان اثر پايداري در روح فئودور برجا گذارد كه او هرگز نتوانست سختيهاي آن دوره را به طور كامل فراموش كند.

فئودور برادر بزرگتري به نام «ميخائيل» داشت كه بعدها به انتشار دو مجله اقدام نمود. فئودور از همان اوان كودكي عليل و كم خون بود و گاهي غش مي‌كرد. وقتي پا به سن گذاشت، اغلب دچار حملات صرع مي‌شد.
با اين حال در شانزده سالگي با برادر خود براي تكميل تحصيلات از مسكو به پترزبورگ رفت و وارد مدرسه مهندسي نظام شد. در طول تحصيل از شاگردان خوب به شمار مي‌آمد. او نه تنها به رياضيات و فنون مهندسي دلبستگي كامل داشت، بلكه به آثار «بالزاك»، «ويكتور هوگو» و «هوفمان» نيز عشق مي‌ورزيد.

 در هفده سالگي يعني در سال 1839 واقعه ناگواري در زندگي او رخ داد كه بر حوادث دردناك گذشته افزود و اثر ناخوشايندي بر روح او از خود برجا گذارد. ماجرا از اين قرار بود كه مادرش در ملك مختصري كه در شهرستان «تولا» داشت، درگذشت.

 پدرش كه از مرگ همسر بسيار متاثر بود و بدخويي مي‌كرد، به دست يكي از دهقانان كشته شد. پس از اين حادثه، داستايوفسكي دوران تحصيل را به تنگدستي گذراند. در سال 1843 پس از به پايان بردن دوره مدرسه، چون اميد داشت كه بتواند از راه ادبيات زندگي خود را بگذراند، وارد خدمت نظام نشد؛ بلكه با خواندن آثار «شيلر»، «ژرژسان» و «اوژان سو» چشمانش را به سوي جهاني تازه گشود.

 علاوه بر اين، به نويسندگان بزرگ روسيه مانند «پوشكين»، «گوگول» و «گريبايدوف» بسيار علاقمند بود. نفوذ سبك اين نويسندگان در آثار وي به خوبي مشهود است. در همين دوران، جوان ديگري كه او هم در زمينه نويسندگي در ابتداي راه بود.

 داستايوفسكي را نزد «نكراسف»، اديب و منتقد مشهور روس برد. نكراسف در آن ايام مشغول راه‌اندازي مجله‌اي بود و به دنبال همكاراني مي‌گشت. داستايوفسكي پس از ملاقات با نكراسف، از رفتار سرد و خشن او خوشش نيامد، ولي نسخه دستنويس نخستين رمانش را روي ميز او گذاشت و بي‌آن كه چيزي بگويد، از پيش او گريخت.

 از آن جا كه بيرون آمد بحدي دچار ياس و اندوه بود كه تا صبح را بيرون از خانه با دوستان خود كه به مطالعه آثار گوگول مي‌پرداختند، گذراند. سپيده دمان كه به منزل بازگشت، چون خوابش نمي‌برد، جلوي پنجره ايستاد و به تماشاي خيابان پرداخت.



 ناگهان صداي زنگ در او را به خود آورد. پشت در، نكراسف و دوست جوانش را ديد كه به محض ورود به خانه وي را در آغوش گرفتند. نكراسف بعد از رفتن داستايوفسكي نسخه دستنويس رمان او را طي تمام شب خوانده بود و اينك براي تبريك به نزد او آمده بود. فرداي آن روز نكراست دستنويس اين رمان را نزد «بيلينسكي» نويسنده و منتقد آن روز برد و گفت: «مژده مي‌دهم كه گوگول ديگري ظهور كرده است.»


بيلينسكي با احتياط در جواب گفت: «امروز چنين افرادي مثل قارچ از زمين مي‌رويند!» اما او هم كتاب را خواند و خواست تا با نويسنده‌اش آشنا شود. با ديدن او از وي پرسيد: «آقا! خودتان مي‌دانيد چه كرده‌ايد؟»


اين كتاب كه اين همه مايه شگفتي همگان شد، همان رمان مشهور «مردم تهي‌دست» (آدمهايي بي‌چيز) است كه در سال 1846 در مجله نكراسف انتشار يافت. از همين نخستين رمان داستايوفسكي، مهارت او در روان‌شناسي و تحليل احساسات و درونيات شخصيتها هويداست. داستايوفسكي پس از موفقيت نخستين رمانش، با شوقي وافر به كار نويسندگي پرداخت. وي همواره در نوشتن شتاب داشت كه همين امر يكي از مظاهر نبوغ او به شمار مي‌آيد.

 از اثر دوم او يعني «همزاد» استقبال چنداني به عمل نيامد. هر چند كه اين اثر داستايوفسكي از نظر «ولاديمير نابوكوف» نويسنده و منتقد شهير روسي، بهترين اثر اوست. اما ناگهان در سال 1849 وي را به همراه سي و چهار تن از اعضاي انجمن «پتراشفسكي» دستگير كردند.

او به شركت در توطئه‌هاي جنايتكارانه، استفاده از يك ماشين چاپ خصوصي، پخش نامه بيلينسكي به گوگول –كه پر از بيانات توهين‌آميز درباره كليساي ارتدكس و قدرت عاليه بود- و تلاش براي توزيع نوشته‌هاي ضد دولتي متهم شده بود.

مجازات بسيار سخت بود، هشت سال اعمال شاقه در سيبري. اما پيش از قرائت راي دادگاه به محكومان گفتند كه قرار است تيرباران شوند! آنها را با يك پيراهن در برف به محل اعدام بردند و اولين گروه محكومين را به تيرها بستند. در اين لحظه بود كه حكم واقعي را برايشان قرائت كردند.

بخاطر اين عمل، يكي از زندانيان ديوانه شد و تجربه آن روز، زخم عميقي بر روح داستايوفسكي نها. وي هرگز نتوانست از كابوس آن روز روهايي يابد. تزار مدت محكوميت را از هشت سال به چهار سال كاهش داد.

داستايوفسكي مدت چهار سال را در سيبري در كنار جنايتكاران و دزدان گذراند. توصيف اين سالهاي دهشتناك را در رمان مشهور وي به نام «خاطرات خانه مردگان»     (1862) مي‌توان خواند: «زندان ما در انتهاي دژ و كنار سنگر جاي داشت.

 هرگاه از شكافهاي پرچين، به دنياي خارج مي‌نگريستم، جز قسمت كوچكي از آسمان و خاكريزي كه از علفهاي بلند استپ پوشيده شده بود، چيزي نمي‌ديدم. شب و روز نگهبانان در آن جا قدم مي‌زدند و ما به خود مي‌گفتيم: طي سالياني كه خواهد گذشت،

 هر وقت كه از لاي شكافهاي پرچين نگاه كنيم، همواره همين سنگر و همين نگهبانان و همين قطعه آسمان را كه آسمان قلعه نيست، بلكه آسماني ديگر، آسماني دور دست‌تر و آسماني آزاد است، خواهيم ديد.»


تحمل سختيهاي اين دوران، نيروي روحي و جسمي او را افزايش داد. خود وي در نامه‌اي نوشته است: «در وجود انسان، ذخيره عظيمي از تحمل و حيات وجود دارد كه تاكنون به عظمت آن پي نبرده بودم. اما اكنون به تجربه آن را دريافتم.»


هنگامي كه دوره زندان به اتمام رسيد، براي تكميل مدت محكوميت، او را مثل يك سرباز ساده به پادگاني در يكي از شهرهاي كوچك سيبري فرستادند. زندگي سختي بود. ولي او همه دردها و رنج‌ها را پذيرفت؛ زيرا به اين نتيجه رسيده بود كه فعاليت‌هاي آرام او در راه اطلاحات گناه بوده است.

 در سال 1856 با شفاعت يكي از همشاگردي‌هاي قديمي، از سربازي به افسري ارتقا يافت و زندگيش قابل تحملتر شد.

 در ضمن، دوستاني نيز پيدا كرد. در سال 1857 با زني به نام «مارياد ميتريونا ايزائه‌وا» ازدواج كرد. هر دو فقير و بي‌پول بودند و داستايوفسكي به قدري پول قرض كرده بود كه ديگر نمي‌توانست از كسي تقاضاي قرض كند. به همين خاطر مجدداً به ادبيات روي آورد؛ البته چون از محكومين سابق بود، براي چاپ و انتشار كتابهايش بايد اجازه مي‌گرفت و اين كار آساني نبود.

 او در زندگي مشترك با همشرش نيز دوران سخت و ناگواري را گذراند. علت اين وضع را طبع بدگمان و خيالپردازي‌هاي دردناك زنش مي‌دانست. در اين زمان، داستانهاي مختلفي را آغاز كرد؛ ولي هر بار آنها را نيمه كاره رها مي‌كرد و مجدداً داستان‌هاي ديگري را به نگارش در مي‌آورد. سرانجام، آنچه را كه در اين مدت نوشته بود، بسيار اندك و بي‌ارزش يافت.

 در سال 1859، داستايوفسكي بر اثر در خواستهاي خود و با كمك دوستانش موفق شد كه مجدداً به سن‌پترزبورگ بازگردد و همراه با همسر و ناپسري‌اش در پايتخت بماند. در اين ايام، به اتفاق برادرش «ميخائيل» يك مجله ادبي تاسيس كردند. نام اين مجله «زمان» بود و داستايوفسكي «خاطرات خانه مردگان» و «آزردگان» را در آن به چاپ رساند. در سال 1862، وي مجله را به ميخائيل سپرد و به اروپاي غربي سفر كرد.

ولي از آن جا خوشش نيامد. يك هفته‌اي را كه در فلورانس بود، صرف خواندن رمان «بينوايان» كرد. هنگامي كه به روسيه بازگشت، زنش را مسلول و ناخوش يافت كه مدتي بعد هم در گذشت. چندي پس از آن، ميخائيل برادرش نيز در اثر بيماري در گذشت و بيست و پنج هزار روبل قرض براي او باقي گذارد. داستايوفسكي وظيفه خود ديد كه زندگي بيوه و بچه‌هاي ميخائيل را اداره كند.

 داستايوفسكي در اين دوران مدام از ديگران قرض مي‌كرد تا اين كه در سال 1865 ورشكسته شد. مدتي را با فقر و تنگدستي سپري كرد و در همين احوال كه يك شاهي هم پول نداشت و بيمار و نكبتزده بود، اقدام به نوشتن رمان مشهور خود يعني «جنايات و مكافات» (جنايت و مجازات) نمود. ولي ناگاه يادش آمد كه بايد كتابي را در تاريخ معيني تحويل دهد.

 به موجب قرارداد شريرانه‌اي كه امضا كرده بود، اگر كتاب را در آن تاريخ تحويل نمي‌داد، ناشر حق داشت تا نه سال بعد، هر چه او مي‌نوشت؛ چاپ و منتشر كند و يك روبل هم به او ندهد. شخص خوش فكري به او پيشنهاد كرد كه براي اين كار، تندنويسي را استخدام كند. داستايوفسكي پذيرفت و ظرف بيست‌وشش روز رماني را كه «قمارباز» نام دارد، به پايان رساند.

 اين منشي تندنويس، زني بيست ساله به نام «آنا گريگوريوناسوتيكين» بود كه كارآمد، كاردان، صبور، صادق و وفادار بود و در اوايل سال 1867، داستايوفسكي او را به همسري خود برگزيد. اين دو پس از مدتي با هم روسيه را ترك كردند و داستايوفسكي باز تا گلو در قرض فرو رفت. اين بار وي چهار سال را در خارج از روسيه گذراند. اولين فرزند آنها در ژنو به دنيا آمد و داستايوفسكي سخت شيفته او شد.

 اما پس از سه ماه، بچه مرد و داستايوفسكي را دچار اندوه فراوان كرد. «رمان جنايات و مكافات» وي در اين زمان موفقيت بزرگي كسب كرده بود و هم اكنون او سرگرم نوشتن رمان ديگري بنام «ابله» بود. ابله با استقبال روبرو نشد و داستايوفسكي به نوشتن رمان كوتاه ديگري به نام «شوهر ابدي» (شوهر جاودان) پرداخت.

سپس سرگرم نوشتن رمان مفصل خود يعني «جن زدگان» شد. در سال 1871 به همراه خانواده خود به روسيه بازگشت و رمان «جن زدگان» وي با استقبال خوبي روبرو گشت. مدتي بعد، آناي خوب و كاردان خودش يك بنگاه نشر كتاب تاسيس كرد و آثار شوهرش را چنان پرسود منتشر كرد كه داستايوفسكي براي باقيمانده عمر از چنگ فقر و احتياج خلاصي يافت.

داستايوفسكي از آن پس سه كتاب مهم ديگر نوشت؛ بنام‌هاي: «يادداشت‌هاي روزانه يك نويسنده»، «جوان خام» و سرانجام «برادران كارامازوف».
وي در سال 1881 در حالي كه مورد احترام بسياري از نويسندگان طراز اول زمان خود بود، بطور ناگهاني در گذشت.

گفته‌اند كه «تشييع جنازه وي مظهر يكي از عاليترين احساسات عمومي بود كه در پايتخت روسيه هرگز نظير آن ديده نشده بود!»


داستايوفسكي را به عنوان يكي از پيشگامان رمان‌نويسي نوين به شمار مي‌آوردند؛ بطوري كه بسياري از رمان‌هاي مهم اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم از وي مايه و سرچشمه گرفته‌اند.

 داستايوفسكي استعداد سرشار و قدرت عظيمي در تحليل حالات رواني داشت؛ چنان كه او را نماينده و پيشگوي ياس، بدبيني و پوچگرايي آن دوره (قرن نوزدهم) در ادبيات به شمار مي‌آورند. وي جنبه‌هاي بيمارگونه و ناهنجار افراد بشر را در آثار خود تشريح و توصيف كرده است. قهرمانان او اغلب مجرم و يا قرباني هستند و گذشته خود را در برابر ديگران اعتراف مي‌كنند.



در آثار داستايوفسكي به مساله «شيطان» توجه بسيار شده است و مي‌توان گفت كه از اين لحاظ به «زرتشت» توجه داشته و به اصل «خير و شر» معتقد بوده است. علاوه بر اين، وي به شدت تحت تاثير كتاب مقدس بود؛ چرا كه وقتي در سيبري به سر مي‌برد، به زني برخورد كه به او يك كتاب انجيل هديه داد. انجيل تنها كتابي بود كه در تبعيدگاه اجازه داشت، بخواند.

قرائت و تفكر درباره آن بر داستايوفسكي اثر زيادي گذارد؛ تمام آثاري را كه پس از اين واقعه نوشت، با عقايد انجيل آميخته است. داستايوفسكي واقعگرايي (رئاليسم) را با شرح جزءبه‌جزء رخدادهاي مبتذل روزمره متفاوت مي‌دانست و به همين خاطر داستانهاي وي مملو از حوادث هيجان‌انگيز، عجيب و اسرارآميز هستند.

بیوگرافی  اقای گابو جان

 گابریل گارسیا مارکز در 6مارس 1928در در دهکده آرکاتاکا ( منطقه سانتامارا ) در کشور کلمبیا( آمریکای لاتین ) دیده به جهان گشود او رمان ‌نویس ، روزنامه ‌نگار، ناشر و فعال سیاسی است و بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو ( به زبان صمیمانه ) مشهور است .

او در سال 1941اولین نوشته‌هایش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال 1947به تحصیل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت .

در سال 1965شروع به نوشتن رمان صد سال ‌تنهایی کرد و آن را در سال 1968به پایان رساند که به عقیده اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود . اندکی قبل از آن به دلیل درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفت و به کشور مکزیک گریخت و هم اکنون هم در این کشور زندگی می کند .

در سال 1982برای کمیته انتخاب جایزه نوبل ادبیات در کشور سوئد به اتفاق آرا رمان صد سال تنهایی را شایسه دریافت این جایزه دانستند و این جایزه به او اهدا شد . این رمان ده سال پیش از این که جایزه نوبل ادبیات 1982 را از آن خود کند در پی آشنایی بهمن فرزانه مترجم ایرانی مقیم ایتالیا با مارکز به زبان فارسی ترجمه و در ایران منتشر شد . صد سال تنهایی پیش از انقلاب 1357 شمسی در ایران بارها تجدید چاپ شد و مورد استقبال فارسی زبان قرار گرفت اما پس از آن این کتاب نزدیک به 30 سال است که منتشر نشده است .

در سال 1999رسما به عنوان مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد . در سال 2000مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت .


 

مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است، اگرچه تمام آثارش را نمی ‌توان در این سبک طبقه‌ بندی کرد .

از نوشته های او تا کنون این آثار به زبان فارسی برگردانده شده است : طوفان برگ ، پاییز پدرسالار ، کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد، ( گلشیری) ، زائران غریب ( مجموعه داستان کوتاه، همچنین با عنوان ده داستان سرگردان ) ، ماجرای الندیرا و مادربزرگ سنگدل ‌اش ( مجموعه داستان کوتاه ) ، سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی ، زنده ‌ام که روایت کنم ، صد سال تنهایی، ترجمهٔ (بهمن فرزانه) ، از عشق و شیاطین دیگر ، عشق در سالهای وبا ( یا عشق در زمان وبا ) ، ساعت نحس ، خانهٔ بزرگ ، وقایع‌ نگاری یک قتل از پیش اعلام شده ، ژنرال در هزارتوی خویش .


عنوان رمان های او به انگلیسی  عبارتند از :  ‎ Santa Mara ،‎ Arcataca ، ‌ In Evil Hour ، Chronicle of a Death Foretold  ، The General in His Labyrinth

برگردان‌ها به زبان فارسی
  • طوفان برگ
  • پاییز پدرسالار
  • کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد، هوشنگ گلشیری
  • زائران غریب (مجموعه داستان کوتاه، همچنین با عنوان ده داستان سرگردان)
  • ماجرای ارندیرا و مادربزرگ سنگدل‌اش (مجموعه داستان کوتاه)
  • سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی
  • زیستن برای بازگفتن، انتشارات کاروان
  • صد سال تنهایی، (به اسپانیایی: Cien años de soledad) ترجمه‌های: بهمن فرزانه، کیومرث پارسای.
  • از عشق و شیاطین دیگر
  • عشق سال‌های وبا هرمز عبداللهی
  • ساعت نحس
  • خانهٔ بزرگ
  • وقایع‌نگاری يک قتل از پيش اعلام شده
  • ژنرال در هزارتوی خويش
  • ۱۳۸۵ - بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز، احمد گلشیری. انتشارات نگاه.
  • ۱۳۸۶ - خاطرهٔ دلبرکان غمگین من. (به اسپانیایی: Memoria de mis putas tristes) (خاطرات روسپیان غمگین من.). کاوه میرعباسی.