از کتاب زن وسطی نویسنده بورخس

به ساعت کوچک ایستگاه که نگاه کردم، یکی دو دقیقه از یازده شب‏ گذشته بود. پیاده به طرف هتل راه افتادم. حس آسودگی و بی قیدی‌ایی که جا‌های آشنا به جان آدم می‌ریزد، مثل دفعات قبل به جانم ریخت. در بزرگ آهنی باز بود. عمارت توی تاریکی فرو رفته بود.‏
وارد سرسرا شدم که آینه‌های دودی‌اش تصویر گلدان‌‌ها را در خود منعکس می‌کرد. عجیب آنکه مهمانخانه‌چی مرا به جا نیاورد و دفتر ثبت نام را مقابلم گذاشت. قلم را که با زنجیر نازکی به پیشخان بسته بودند ‏برداشتم.‏
آن را در مرکب‌دان برنجی فرو کردم و روی دفتر ثبت نام خم شدم که ناگهان یکی از آن عجایبی را که قرار بود آن شب با آن ‌ها روبه رو شوم دیدم.‏
اسم من خورخه لوئیس، روی صفحه ثبت نام مسافران نوشته شده بود و‏ جوهر آن هم هنوز کاملا خشک نشده بود.‏
مهمانخانه‌چی گفت: «گمان می‌کردم جنابعالی تازه به طبقه بالا تشریف برده‌اید.» بعد هم با دقت بیشتری مرا نگاه کرد و گفت: «معذرت می‌خواهم قربان. آن یکی خیلی شبیه شما بود. شما البته جوانتر از ایشان هستید.»‏
یرسیدم: «توی کدام اتاق است؟»‏
جواب داد: «از من اتاق شماره نوزده را خواست.»‏
ترس من هم از همین بود.‏
قلم را انداختم و به سرعت از پله‌‌ها بالا رفتم. اتاق شماره نوزده در‏ طبقه دوم بود و پنجره‌اش به حیاط درب و داغانی باز می‌شد. ایوانی هم داشت و به گمانم نیمکتی هم در ایوان بود. این اتاق بلندترین اتاق مسافرخانه به حساب می‌آمد. دستگیره را چرخاندم. در باز بود. چراغ را خاموش نکرده بودند. آهسته وارد اتاق شدم و در نور تند، خودم را دیدم!‏
طاقباز روی تخت آهنی کوچک دراز کشیده بودم. پیرتر بودم و جا افتاده‌تر و نحیف‌تر. چشم‌‌ها در چشمخانه گم شده بود. صدایش به گوشم رسید.‏
صدای واقعی من نبود. به صدایی شباهت داشت که غالبا در مصاحبه‌های ضبط شده‌ام می‌شنوم، صدایی یکنواخت و ملال آور.‏
گفت: “چقدر عجیب است. ما دو نفریم و ما یک نفریم. ولی خوب، وجود چنین چیزی در رؤیا، واقعا جای تعجب ندارد.”‏

 

 

*داستان جالبی بود.. چه ذهن خلاقی... میتونید همه داستان رو در ادامه بخوانید... نمیتونه ادم این داستان رو بخونه و بهش فکر نکنه دقیقا عینهو یه تلنگره چه داستان خوبی بود آقای بورخس... 

ادامه نوشته

اقای بورخس و جنوب

سرنوشت، که در برابر همه‌ی خطاها کور است، گاه نسبت به مختصر پریشانی انسان بسیار بی‌رحم می‌شود. داهلمن، همان بعد از ظهر، موفق شده بود نسخه‌ی ناقصی از چاپ ویل هزار و یک‌شب به دست آورد. مشتاق بررسی این یافته، منتظر آسانسور نشد بلکه با شتاب از پله‌ها بالا رفت.در تاریکی، چیزی به پیشانی‌اش مالید: خفاشی، پرنده‌ای؟ وحشت‌ را بر چهره‌ی زنی که در را به رویش گشود حک شده دید، و دستی که به رخسار مالید از خون سرخ شده بود. تیزی دری که تازه رنگ خورده بود و کسی فراموش کرده بود آن را ببندد باعث این زخم شده بود. داهلمن توانست بخوابد، اما سحرگاهان، از لحظه‌ای که بیدار شد طعم همه‌ی چیزها در دهانش سخت گزنده بود. در آتش تب می‌سوخت و نقاشی‌های کتاب هزار و یک‌شب به آرایش کابوس‌های او کمک می‌کرد، دوستان و خویشاوندان به عیادت او می‌آمدند و، با لبخندهای اغراق آمیز، به او اطمینان می‌دادند که به نظر آنان حالش خوب است.

ادامه نوشته

جناب  اقای بورخس

دیسک

من هیزم شکنم. اسمم چه اهمیتی دارد. کلبه‌ای که در آن متولد شده‌ام و بزودی در آن خواهم مرد در حاشیه جنگل است. ظاهرا این جنگل به دریایی می‌رسد که دورتادور زمین را گرفته است و روی آن خانه‌های چوبی مثل مال من در رفت و آمدند. هیچ نمی‌دانم؛ آن دریا را هرگز ندیده‌ام. آن سر جنگل را هم هرگز ندیده‌ام. برادر بزرگترم وقتی کوچک بودیم مرا وادار کرد با هم قسم بخوریم تا دونفری تمام درخت‌های جنگل را قطع کنیم تا آن‌جا که حتی یک درخت سرپا هم در جنگل نماند. برادرم مرده است آن‌چه حالا در جستجویش هستم و در جستجویش خواهمبود، چیز دیگری است. حدود پونانت1 نهری جاری است که می‌توانم با دست در آن ماهی بگیرم. در جنگل گرگ هست، ولی از گرگ‌ها نمی‌ترسم و تبرم هرگز به من خیانت نکرده است. حساب سال‌های عمرم را ندارم. می‌دانم که زیاد است.
چشم‌هایم دیگر نمی‌بینند. در دهکده، که دیگر به آن‌جا نمی‌روم چون در راه گم می‌شوم، به خست معروف هستم ولی هیزم‌شکن جنگل چه پولی می‌تواند جمع کرده باشد؟
در خانه‌ام را با یک سنگ می‌بندم تا برف تو نیاید. یک بعدازظهر صدای پاهای سنگینی را شنیدم، بعد ضربه‌ای که به در خورد. در را باز کردم و ناشناسی را راه دادم. پیرمردی بود با قد بلند که بالاپوش فرسوده‌ای به خودش پیچیده بود. جای زخمی صورتش را خط انداخته بود. به نظر می‌رسید سن زیادش به جای این‌که از نیروهای او کم کند، توان بیشتری به او داده باشد. ولی با این حال می‌دیدم که برای راه رفتن باید روی عصایش تکیه کند. با هم حرف‌هایی زدیم که یادم نمی‌آید. آخر سر گفت: «خانمان ندارم و هرجا که بتوانم می‌خوابم. تمام امپراتوری آنگلوساکسون را پیموده‌ام.»
این کلمات به سنش می‌خورد. پدرم همیشه از امپراتوری آنگلوساکسون حرف می‌زد؛ امروزه مردم می‌گویند انگلستان.نان و ماهی داشتیم. در سکوت شام خوردیم. باران گرفت. با چند پوست حیوان روی کف زمین، همان جایی که برادرم مرده بود، برایش جای خوابی درست کردم. شب شد و خوابیدیم.

خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges)
نقل از کتاب: «کتابخانه بابل و 23 داستان دیگر»

ادامه نوشته