از کتاب زن وسطی نویسنده بورخس
وارد سرسرا شدم که آینههای دودیاش تصویر گلدانها را در خود منعکس میکرد. عجیب آنکه مهمانخانهچی مرا به جا نیاورد و دفتر ثبت نام را مقابلم گذاشت. قلم را که با زنجیر نازکی به پیشخان بسته بودند برداشتم.
آن را در مرکبدان برنجی فرو کردم و روی دفتر ثبت نام خم شدم که ناگهان یکی از آن عجایبی را که قرار بود آن شب با آن ها روبه رو شوم دیدم.
اسم من خورخه لوئیس، روی صفحه ثبت نام مسافران نوشته شده بود و جوهر آن هم هنوز کاملا خشک نشده بود.
مهمانخانهچی گفت: «گمان میکردم جنابعالی تازه به طبقه بالا تشریف بردهاید.» بعد هم با دقت بیشتری مرا نگاه کرد و گفت: «معذرت میخواهم قربان. آن یکی خیلی شبیه شما بود. شما البته جوانتر از ایشان هستید.»
یرسیدم: «توی کدام اتاق است؟»
جواب داد: «از من اتاق شماره نوزده را خواست.»
ترس من هم از همین بود.
قلم را انداختم و به سرعت از پلهها بالا رفتم. اتاق شماره نوزده در طبقه دوم بود و پنجرهاش به حیاط درب و داغانی باز میشد. ایوانی هم داشت و به گمانم نیمکتی هم در ایوان بود. این اتاق بلندترین اتاق مسافرخانه به حساب میآمد. دستگیره را چرخاندم. در باز بود. چراغ را خاموش نکرده بودند. آهسته وارد اتاق شدم و در نور تند، خودم را دیدم!
طاقباز روی تخت آهنی کوچک دراز کشیده بودم. پیرتر بودم و جا افتادهتر و نحیفتر. چشمها در چشمخانه گم شده بود. صدایش به گوشم رسید.
صدای واقعی من نبود. به صدایی شباهت داشت که غالبا در مصاحبههای ضبط شدهام میشنوم، صدایی یکنواخت و ملال آور.
گفت: “چقدر عجیب است. ما دو نفریم و ما یک نفریم. ولی خوب، وجود چنین چیزی در رؤیا، واقعا جای تعجب ندارد.”
*داستان جالبی بود.. چه ذهن خلاقی... میتونید همه داستان رو در ادامه بخوانید... نمیتونه ادم این داستان رو بخونه و بهش فکر نکنه دقیقا عینهو یه تلنگره چه داستان خوبی بود آقای بورخس...