داستانک عنکبوت کوچولوی قهوه ای بند باز
داستان رو الان نوشتم یهویی
داستان رو الان نوشتم یهویی
بمیری یک حیوانی هنوز انسان نیستی و خیلیها میلیونها نفر از مردم فقط با این دو چاکرا زندگی میکنند
آنان هرگز به فراسوی این دو نمییابند.
ما به سرکوب عواطف اندیشیدهایم ما بر آن بودهایم که احساساتی نباشیم ما فکر کردهایم که احساساتی
بودن بی ارزش است و به آن نباید پرداخت اهل عمل باش؛ سخت باش مالیم نباش آسیبپذیر نباش! و اال
مورد استسمار خواهی بود سخت باش! دست کم نشان بده که سختی الاقل وانمود کن که خطرناک هستی
که موجودی نرم و مالیم نیستی در پیرامونت ترس بیافرین نخند چون اگر بخندی نمیتوانی در اطرافت
ترس بیافرینی گریه نکن اگر گریه کنی نشان میدهی که خودت هم ترسیده ای محدودیتهای انسانیات را
نشان نده وانمود کن که کاملی.
سومین مرکز را سرکوب کن یک سرباز میشوی نه یک انسان که یک سرباز یک آدم نظامی یک انسان
دروغین.
برای آرامش این سومین مرکز کار زیادی در تانترا شده است عواطف و هیجانات میباید رها باشند آرام
باشند وقتی که احساس می کنی دوست داری گریه کنی ناگزیری از گریستن هنگامی که حس می کنی
دوست داری بخندی ناچاری از خندیدن این مهملات سرکوب را می باید رها کنی باید از ابزار داشتن را
بیاموزی زیرا تنها از ممر عواطف حساسیت و احساس هایت به آن ارتعاشی می رسی که از طریق آن ارتباط
ممکن است.
اوه این جاش خیلی قشنگ بود
دارم میخونمش و هیچ آگاهی و شناختی و نظری ندارم فعلا
او شو
خواندن چاکراها از نظر او شو.. و تعبیرش به گل های نیلوفرین
مجموعه داستانهاش هم شلوارهای وصله دار 1336و لولی سرمست 1346
موراکامی
انگار در منی
یا من در توام؟
نمیدانم
فقط تا به تومی اندیشم
می آیی از هزار توی فاصله ها
و مرا از توی رویاها بیرون میکشی
با دستانی نوازش گر
سخت و سنگی و سرد
"خودم "
آقای موراکامی
از داستانهای همشهری داستان
مهدی حمیدی پارسا
کافیست باد خیال تو را برایم بیاورد
خانه دیوانگی میکند درها دیوارها همه بیقرار میشوند
همه جا عطر حضور تو میپیچد
و این عطر این خانه رسوایم میکند
"خودم "
گاهی هوای شعر که به سرم میزند...
عادت از صمد جان بهرنگی زمستان 1338
روایتی ساده و دلنشین و حقیقت دور و درد آشنا
فرانتس پسر میگوید :همه کودکان پشتکار و شهامت طولانی مدت برای دست یافتن به مهربانی را ندارند.
دوست و رفیق تو زنی دهه پنجاهی
سال هزار و سیصد و نود و پنج شمسی آذر ماه
... خواندن شما آقای جمالزاده خوب است این را هم بگویم کباب غاز تان راهم دوباره خواندم پریشب آقا همین پریشب که نمایشگاه رفته بودم و یک جلد قطور از داستانها یتان را خریدم
آقای موراگامی آقای موراکامی جان گردش بعد اطهر چهار شنبه ات را دارم میخوانم تازه از نمایشگاه شهر کوچکمان خریده ام چای دم کرده ام و دارم تورا میخوانم اوه آقای موراکانی جان داستان قسمت اولش فوق العاده بود تو فوق العاده ای این داستان محشر بودبخوانید ش ب خوانیدش راستش را بگو موراکامی جان چکار میکنی اینقدر جذاب و دلنشین و خوب مینویسی...