عافیتگاه

یه داستان جالبی داره غلامحسین ساعدی به نام" عافیتگاه "

از اون داستانهایی بود خیلی خوشم اومدخصوصا اخرش، منو یاد داستان صوتی از یه نویسنده ی یوگوسلاو اگه اشتباه نکنم میلان جولاس با ترجمه اسدا..امرایی انداخت

 اونم اخرش عالی بود زن و مرد پیری که جسد پسرشون رو با یه تابوت از جنگ خارج میکنن یه پسر مرده که ....

عافیتگاه هم جالبه دکتر تهرانی که میره یه جایی یه روستای پرت ماموریت تا انگار کلمات و نوع اداب رفتارها رو جمع اوری کنه برای کسی یا جایی

 که پشت طغیان رود گیر میکنه خیلی دل پریشونه و از پستچی میخواد اونو هم هر جور هست باطیاره ببره و ...اخرش اینکه یه روز با. ماهیگیرها  .  میره دریا دریا زمین گیرش میکنه میشه یه پا  ماهی  گیر یه روز پست چی می اد با یه عالمه نامه که اونقدر انتظار میکشیده وسط دریا

اما  به پست چی طیاره نشین میگه ببرشون روستا الان کار دارم با همون سرو دستار و شمایل ماهی گیر ها و میگه شب میام ازت میگیرم و دیگه تمایلی برای رفتن به خونه اش اونطرف رودها نداره اخه خودش اوایل داستان میگه چیزی هم اونجا منتظرم نیست ولی اروم و قرار ندارم باید برگردم چرا اب رود  همون رودخانه موند نمیاد پایین  

صمد جان بهرنگی


صمد بهرنگی میگه ادم واسه زیبا شدن نه به لباس زیبا احتیاج داره ، نه پز و افاده

یعنی اگه قرار باشه زینت ها و لباسهای زیبا تو رو دور بریزی بازهم از زیباییت چیزی کم نشه پس مثه طاووس نباش که به خودش و پرهااش خیلی مینازه

طوری باش که اگه لباس هاتو دور بندازن بازم دوستت دااشته باشن چه با لباس چه بی لباس

قصه های بهرنگ اولدوز و عروسک سخنگوش  ص 82

 

مکبث

تازه مکبث شکسپیر رو تموم کرده ام به اندازه تموم سردارهایی تو جنگ علیه مکبث جنگیدن   خسته ام ...

خوندنتون رو دوست داشتم اقای شکسپیر