همینگوی و هدایت و عشق

اونجایی داش آکل مرجان و به یکی مسن تر از خودش خواستگار شوهر میده و رسم جوونمردی و حفظ میکنه و در نبرد با کاکا رستم میمیره (خودشو به کشتن میده )

آخ مرجان عشق تو  منو کشت (هدایت جان ) و خب بعدش دور دور نالوطی ها میشه

یا اونجایی تو قصه ده سرخپوست  از آقای همینگوی دوست دختر سرخپوست اون پسره  نیک درست همونروز اون میره جشن شهر دختره میره با یکی دیگه خوش میگذرونه خب همیشه همینه  نیک نباید دلخور شی میدونی تا بوده همین بوده عشق مال قصه هاس فقط به درد داستان نویسا میخوره فقط

صادق خوانی بیمارستانی!

دارم علویه خانوم صادق هدایت رو میخونم وای چقدر قشنگ نوشته هدایت برای همینه خیلیها هدایت رو بهترین داستان نویس ایرانی میخونن خیلی عالی نوشتی دست مریزاد.. 

اینقدر این چند روز حالم بد بود جون داستان خوندن رو هم نداشتم 

متن رو هم که دستم درد میگیره نمیتونم تایپ کنم 

داش آکل

 

قسمت اول

همة اهل شيراز مي دانستند كه داش آكل و كاكا رستم سايه يكديگر را با تير مي زدند. يك روز داش آكل روي سكوي قهوه خانة دو ميل چندك زده بود ، همان جا كه پاتوغ قديميش بود. قفس كركي كه رويش شلة سرخ كشيده بود ، پهلويش گذاشته بود و با سرانگشتش يخ را دور كاسه آبي مي گردانيد . ناگاه كاكا رستم از در درآمد، نگاه تحقير آميزي به او انداخت و همين طور كه دستش بر شالش بود رفت روي سكوي مقابل نشست . بعد رو كرد به شاكرد قهوه چي و گفت:
"به به بچه ، يه يه چاي بيار ببينيم ."
داش آكل نگاه پرمعني بشاگرد قهوه چي انداخت، به طوريكه او ماست ها را كيسه كرد و فرمان كاكا را نشنيده گرفت. استكان ها را از جام برنجي در مي آورد و در سطل آب فرو مي برد، بعد يكي يكي خيلي آهسته آن ها را خشك مي كرد. از مالش حوله دور شيشة استكان صداي غژ غژ بلند شد.
كاكا رستم از اين بي اعتنائي خشمگين شد، دوباره داد زد: "مه مه مگه كري ! به به تو هستم؟ ! "
شاگرد قهوه چي با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از ما بين دندان هايش گفت:
"ار – واي شك كمشان ، آنهائي كه ق ق قپي پا مي شند اگ لولوطي هستند ا ا امشب مي آيند، دست و په په پنجه نرم مي كنند !"
داش آكل همين طور كه يخ را دور كاسه مي گردانيد و زير چشمي وضعيت را مي پائيد خندة گستاخي كرد كه یك رج دندان هاي سفيد محكم از زير سبيل حنا بستة او برق زد و گفت:
"بي غيرت ها رجز مي خوانند ، آنوقت معلوم مي شود رستم صولت وافندي پيزي كيست ."
همه زدند زير خنده، نه اينكه به گرفتن زبان كاكا رستم خنديدند، چون مي دانستند كه او زبانش مي گيرد، ولي داش آكل در شهر مثل گاو پيشاني سفيد سرشناس بود و هیچ لوطي پيدا نمي شد كه ضرب شستش را نچشيده باشد، هر شب وقتي كه توي خانه ملا اسحق يهودي يك بطر عرق دو آتشه را سر مي كشيد و دم محلی سر دزك مي ايستاد، كا كا رستم كه سهل بود، اگر جدش هم مي آمد لنگ مي انداخت. خود كاكا هم مي دانست كه مَرد ميدان و حريف داش آكل نيست، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هـم روي سـينه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پيش كاكا رستم ميدان را خالي ديده بود و گرد و خاك مي كرد. داش آكل مثل اجل معلق سر رسيد و يك مشت متلك بارش كرده، به او گفته بود:
"كاكا، مردت خانه نيست. معلوم ميشه كه يك بست فور بيشتر كشيدي، خوب شنگولت كرده . ميداني چييه، اين بي غيرت بازي ها ، اين دون بازي ها را كنار بگذار ، خودت را زده اي به لاتي ، خجالت هم نميكشي؟ اين هم يك جور گدائي است كه پيشه خودت كرده اي. هر شبه خدا جلو راه مردم را مي گيري؟ به پورياي ولي قسم اگر دو مرتبه بد مستي كردي سبيلت را دود مي دهم. با برگة همين قمه دو نيمت مي كنم."
آنوقت كاكا رستم دمش را گذاشت روي كولش و رفت، اما كينة داش آكل را بدلش گرفته بود و پي بهانه مي گشت تا تلافي بكند.
ادامه دارد...

نویسنده: صادق_هدايت جان 

از کانال بهشت 


فعلا هیچی نظر خاصی ندارم جناب هدایت 

سه قطره خون


"دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همان‌طوری که ناظم وعده داد من حالا به کلی معالجه شده‌ام و هفته‌ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یک سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌کردم کاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌کردم هرساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها که خواهم نوشت? ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی که آن قدر آرزو می کردم، چیزی که آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فکر می کنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا می‌گیرد یا بازویم بیحس می‌شود. حالا که دقت می‌کنم مابین خطهای درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده‌ام تنها چیزی که خوانده می‌شود اینست: "سه قطره خون."

***

" آسمان لاجوردی، باغچه‌ی سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم کیف بکنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی‌که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوبست _ یک سال است که اینجا هستم، شب‌ها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناک، این حنجره‌ی خراشیده که جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده که انژکسیون بی کردار...! چه روزهای دراز و ساعت‌های ترسناکی که اینجا گذرانیده‌ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیرزمین دور هم جمع می‌شویم و در زمستان کنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یک سال است که میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌کنم. هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی ناله‌ها، سکوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پراز کابوس خواهد کرد.

صادق هدایت

.................

اصلا این داستان  رو دوست نداشتم...با اینکه همشو  خوندم  

گمونم   اصلا  دوباره نخونمش...سرم حسابی درد گرفت

کل داستان در ادمه

 

ادامه نوشته

اقای بیضایی و هدایت

عصر 7 آوریل 1951م  و 18 فروردین 1330ایرانی؛ پاریس
در عصر ابریِ دل‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسنده‌ی چهل‌وهشت ساله‌ی ایرانی، مقیم موقت پاریس، به سوی خانه‌اش در محله‌ی هجدهم، کوچه‌ی شامپیونه، شماره 37 مکرر می‌رود، دو مرد را می‌بیند که بیرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش می‌پرسند که آیا از اداره‌ی پلیس می‌آید، و آیا جواز اقامت پانزده روز بعدی را گرفته؟ آن‌ها با او در خیابان‌ها راه می‌افتند و حرف می‌زنند: رفتن پی تمدید اقامت، آن هم با خیالی که تو داری! هدایت می‌گوید: من خیالی ندارم! یکی‌شان می‌خندد: البته که نداری! خودکشی؟ این‌جا پاریس است؛ و آن هم اول بهار!
در هوای خاکستری پیش از غروب، آن‌ها در دوسویش از پی می‌آیند و ازش می‌پرسند چه فایده‌ای دارد زنده بماند؟ این زندگی که پانزده روز یک بار تمدید می‌شود! آیا نمی‌داند که هیچ امیدی نمانده است؟
هدایت تقریباً خاموش است. یکی از آن‌ها فکر او را می‌خواند و از آخرین امیدش ـ تغییری معجزه‌آسا در همه چیز ـ حرف می‌زند: تو می‌دانی که هیچ تغییری در پیش نیست. همه در نهان مثل همند. کشورت بوی نفت و گدایی می‌دهد، و همه هم‌دستِ چپاولگرانند. رجاله‌ها همین نیست کلمه‌ای که به‌کار می‌بری؟ رجاله‌ها هر فکر نوی دل‌سوزانه‌ای را با گلوله پاسخ می‌دهند. همین روزها نویسنده‌ای را در دادگستری تهران، روز روشن جلوی چشم همه کشتند، به خاطر صراحت افکارش! و امید به این‌که با نوشتن چیزی را عوض کنی یا حتی فقط آیینه‌ای باشی، در تو مرده. این‌جا کسی زبان نوشته‌های تو را نمی‌داند؛ و آن‌ها که در کشورت خط تو را می‌خوانند آیا از حروف الفبا بیش‌ترند؟! هدایت می‌خواهد بداند که آن‌ها پلیس‌اند؟ نه؛ آن دو بسیار شبیه خود هدایت هستند. هدایت می‌گوید در نظر اول آن‌ها را اشتباه گرفته با کسانی که خیال می‌کند دنبالش هستند. آن‌ها پیش خود می‌خندند.
آن‌ها به کافه می‌روند و زن اثیری برایشان قهوه و کنیاک می‌آورد. هدایت دست به جیب می‌برد: نمی‌توانم مهمانتان کنم. آن‌ها لبخند می‌زنند: ته مانده‌ی دست و دل‌بازی اشرافی؟ هدایت رد می‌کند: برایم ممکن نیست! یکی‌شان نگاهی شوخ می‌اندازد و به جیب بغل او: نمی‌شود گفت نداری! هدایت دفاع کنان پس‌می‌کشد: این نه! یکمی به شوخی تأکید می‌کند: البته؛ باید به فکر آینده بود! دومی تند می‌پرسد: مخارج کفن و دفن؟ هدایت می‌گوید: دست دراز کردن یاد نگرفته‌ام! یکمی می‌خندد:داستان «تاریکخانه»! او یادداشتی در می‌آورد و پیش چشم می‌گیرد:«با خودم عهد کرده‌ام روزی که کیسه‌ام ته کشید، یا محتاج کس دیگری بشوم، به زندگی خودم خاتمه بدهم». یادداشت را می‌بندد: لازم است بگویم چه سطر و چه صفحه‌ای؟
هدایت کمی گیج در نیمه‌ی تاریکی چراقی که فقط روی میز را روشن می‌کند به آن‌ها می‌نگرد: حتماً مأموریتی دارید. چپی هستید یا راستی؟ مذهبی هستید یا دولتی؟ این تکه را نوشته و دست و دستتان داده‌اند. شما فقط وانمود می‌کنید که خیلی می‌دانید؛ ولی واقعاً یک کلمه هم از من نخوانده‌اید! آن‌ها در برابر این خشم غیر منتظره، دمی هاج و واج و ندانم‌کار به‌هم نگاه می‌کنند؛ و اندک اندک یکی‌شان آغاز می‌کند:«همه‌ی اهل شیراز می‌دانستند که داش‌آکل و کاکا رستم سایه‌ی یک‌دیگر را با تیر می‌زنند...» و هم‌چنان که می‌گوید داش‌آکل و کاکا رستم قمه‌کشان، در جنگی ابدی، از پشت پنجره کافه که حالا دیگر بفهمی نفهمی همان محله سردزک شیراز است، از برابر مرجانِ طوطی به‌دست می‌گذرند. هدایت فقط می‌نگرد. دیگری چراغ روی میز را به سوی هدایت سر می‌گرداند و سایه او را چون جغدی بر دیوار می‌اندازد:«در زندگی زخم‌هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد...» و هم‌چنان که می‌گوید زن اثیری ـ که سینی سفارش یک مشتری را می‌برد ـ دمی روان میان تاریک روشن کافه به هدایت لبخند می‌زند؛ و گدایی شبیه پیرمرد خنزرپنزری با کوزه‌ی شکسته زیر بغل از پشت پنجره ـ که حالا کم و بیش خانه‌های کاه گلی تو سری خورده، و درشکه‌ای با اسب لاغر مردنی، در چشم‌انداز آن پیداست ـ می‌گذرد. و به طرزی هراس‌آور می‌خندد چنان که دندان‌هایش نمایان می‌شود؛ از میان راهش زنی لکاته ناگهان پیش می‌آید و چادرش را می‌اندازد و سر و تن خود را به شیشه پنجره می‌چسباند. هدایت می‌کوشد با تکان دادن سر آن‌ها را از ذهن خود براند. یکی‌شان علویه خانم را تعریف می‌کند؛ زن میان سالی پر زاد و رودی که برای ثواب و کاسبی، دائم با کاروان زوار می‌رود و می‌آید و در راه صیغه می‌شود؛ و هم‌چنان که می‌گوید قافله‌ی زوار و چاوش‌خوان از پشت سرش می‌گذرند، علویه خانم نشسته میان گاری پر از زن‌های دیگر و بروبچه‌های قد و نیم قد خودش، پیاپی بر سینه می‌کوبد و کسی را نفرین می‌کند. هدایت خاموش می‌نگرد. دیگری می‌گوید تو که نمی‌خواهی حاجی‌آقا را سر تا ته بشنوی. هان؟ خود آزاری است! کار چاق کنی نشسته بر یک سکو که گمان می‌کند مرکز دنیاست! و هم‌چنان که می‌گوید کافه اندک اندک نوری از سوراخ سقف می‌گیرد و حاجی‌آقا نشسته در هشتی خانه‌اش دیده می‌شود که به چند مرد ته‌ریش‌دار با تحکم و بد خلقی دستورهایی می‌دهد و صدایش کم‌کم شنیده می‌شود:«در مجامع رسوخ بکنید؛ سینما و تیاتر، قاشق چنگال، هواپیما، اتوموبیل و گرامافون را تکفیر بکنید. از معجزه سقاخانه غافل نباشد!» ناگهان گویی چشمش به هدایت افتاده لحن عوض می‌کند:«آقا من اعتقادم از این جوانان فرنگ رفته هم سلب شده. وقتی برمی‌گردند یک نفر بیگانه هستند!» ارباب‌رجوع حاجی‌آقا محو می‌شود و فقط دو تن که محرم‌ترند خود را پیش می‌کشند. حاجی‌آقا خشمگین هدایت را نشان می‌دهد:«آقا این مرتیکه خطرناکه. حتماً بلشویکه؛ از مال پس و از جان عاصی؛ باید سرش را زیر آب کرد.» ناگهان پارابلومی از زیر لباده بیرون می‌آورد و به آن‌ها نزدیک می‌کند:«در حقیقت شما ثواب جهاد با کفار را می‌برید!» هدایت بی‌اختیار می‌گوید کاش می‌شد همه را…! سایه‌ی یکم از تاریکی درمی‌آید: نه، نمی‌توانی پاره‌شان کنی؛ آن‌ها سال‌هاست دیگراز اختیار تو بیرون‌اند. دوره‌ات کرده‌اند. نه! این کی بود رد شد؟ سایه‌ی دوم از تاریکی درمی‌آید: زرین‌کلا؛ زنی که مردش را گم کرد. سایه یکم می‌پرسد: دوستش داشتی؟ هدایت لبخند می‌زند. سایه‌ی دوم می‌گوید هنوز دنبال مردش می‌گردد. و هم‌چنان که می‌گوید زرین‌کلا پیش می‌آید و در جست‌وجوی مردش می‌گذرد. سایه‌ی یکم کتابی را باز می‌کند: «عشق مثل یک آواز دور، نغمه دل‌گیر و افسونگر است که آدم زشت بد منظره‌ای می‌خواند. نباید دنبال او رفت و از جلو نگاه کرد!» کتاب را می‌بندد: می‌خواهی ببینی؟ نوشته توست:«آفرینگان»! ـ هدایت برافروخته و بی‌اختیار از جا بلند می‌شود. یکمی در پی‌اش می آید: عشق یک طرفه. نه؟ به مردمی که دوستشان داری و قدر خودشان را نمی دانند! هدایت از در بیرون می‌زند؛ دومی در پی‌اش می‌آید: درد تو وقتی شروع شد که زن اثیری در آغوشت مرد. بدبختی تو بود که پیش از مرگ آن درد عمیق را در چشمانش دیدی. این وطنت نبود؟ هدایت رو می‌گرداند که چیزی بگوید ولی زبانش بسته می‌ماند. پشت شیشه‌ی کافه زن اثیری، با بردن انگشت به سوی بینی‌اش او را به خاموشی می‌خاند لبخندی بی‌رنگ؛ و سپس هدایت سرش را به زیر می‌اندازد.

 

اینو چند وقت پیش تیکه تیکه خوندم...

بعدم تصمیم گرفتم همه داستانهای هدایتو بخونم بعد بیام سراغ این

همه داستان در ادامه...

ادامه نوشته

حاجی مراد

حاجی، خیس عرق، هم‌دوش آژان، از جلوِ مردم می‌گذشت و حالا مشکوک هم شده بود! درست نگاه کرد، دید کفشِ سگک‌دار آن زن و جوراب‌هایش، با مال زن او فرق داشت! نشانی‌هایی هم که آن زن به آژان می‌داد، همه درست بود: او زن مشدی‌حسین صرّاف بود که می‌شناخت! پی برد که اشتباه کرده است، امّا دیر فهمیده بود. حالا نمی‌دانست چه خواهد شد؟! تا این که رسیدند به نظمیّه، مردم بیرون ماندند. حاجی و آن زن را آژان، وارد اتاقی کرد که در آن دو نفر صاحب‌منصبِ آژان پشت میز نشسته بودند. آژان، دست را به پیشانی گذاشته، شرح گزارش را حکایت کرد و بعد خودش را کنار کشید، رفت پایین اتاق ایستاد. رییس رو کرد به حاجی:
- اسم شما چیست؟
- آقا! ما خانه‌زادیم! کوچکیم! اسم بنده حاجی‌مراد. همه‌ی بازار مرا می‌شناسند.
- چه کاره هستید؟
- رزّاز. در بازار دکّان دار. هر فرمایشی که داشته باشید، اطاعت می‌کنم.
- آیا راست است که شما نسبت به این خانم بی‌احترامی کرده‌اید و ایشان را در کوچه زده‌اید؟
- چه عرض بکنم؟! بنده گمان می‌کردم که زن خودم است!
- به کدام دلیل؟!
- حاشیه‌ی چادرش سفید است.
- خیلی غریب است! مگر صدای زن خودتان را نمی‌شناسید؟!
حاجی آهی کشید: «آخر شما که نمی‌دانید زن من چه آفتی است! زنم، نوای همه‌ی جانوران را درمی‌آورد! وقتی که از حمّام درمی‌آید، به صدای همه‌ی زن‌ها حرف می‌زند. ادای همه را درمی‌آورد. من گمان کردم می‌خواهد مرا گول بزند! صدای خودش را عوض کرده!»
زن: «چه فضولی‌ها! آقای آژان! شما که شاهد هستید توی کوچه رو به روی صد کرور نفوس به من چک زد. حالا یک مرتبه موش‌مرده شد! چه فضولی‌ها! به خیالش شهر هرت است! اگر مشدی‌حسین بداند، حقّت را می‌گذارد کف دستت! با زن او؟! آقای رییس! ... .»
رییس: «خوب خانم! با شما دیگر کاری نداریم. بفرمایید بیرون تا حساب حاجی‌آقا را برسیم!»
حاجی: «و الله غلط کردم! من نمی‌دانستم. اشتباهی گرفتم. آخر من رو به روی مردم، آب رو دارم!»
رییس چیزی نوشته، داد به دست آژان. حاجی را بردند جلوِ میز دیگر. اسکناس‌ها را با دست لرزان شمرد، به عنوان جریمه روی میز گذاشت. بعد به هم‌راهی آژان، او را بردند جلوِ درِ نظمیّه. مردم، ردیف ایستاده بودند و درگوشی با هم پچ‌پچ می‌کردند. عبای زرد حاجی را از روی کولش برداشتند و یک نفر تازیانه به دست، آمد کنار او ایستاد. حاجی، از زور خجالت، سرش را پایین انداخت و پنجاه تازیانه، جلوِ مردم به او زدند؛ ولی او خم به ابرویش نیامد!
وقتی که تمام شد، دست‌مال ابریشمیِ بزرگی از جیب درآورد. عرق روی پیشانی خودش را پاک کرد. عبای زرد را برداشته، روی دوش انداخت. گوشه‌ی آن به زمین کشیده می‌شد. سر به زیر، روانه‌ی خانه شد و کوشش می‌کرد پایش را آهسته‌تر روی زمین بگذارد تا صدای غزغز کفش خودش را خفه بکند! دو روز بعد حاجی زنش را طلاق داد!
پاریس، 4 تیرماه 1309
نویسنده: صادق هدایت

چقدر این داستان قشنگ بود یعنی زن خودش بوده بیچاره حاجی مراد 

من هم امروز سبزی پلو قراره بپزم

گمونم از حالا به بعد همه سبزی پلوها منو یاد هدایت و حاجی مراد بندازه و زنی با حاشیه چادر سفیدش 

ادامه نوشته