قسمت اول

همة اهل شيراز مي دانستند كه داش آكل و كاكا رستم سايه يكديگر را با تير مي زدند. يك روز داش آكل روي سكوي قهوه خانة دو ميل چندك زده بود ، همان جا كه پاتوغ قديميش بود. قفس كركي كه رويش شلة سرخ كشيده بود ، پهلويش گذاشته بود و با سرانگشتش يخ را دور كاسه آبي مي گردانيد . ناگاه كاكا رستم از در درآمد، نگاه تحقير آميزي به او انداخت و همين طور كه دستش بر شالش بود رفت روي سكوي مقابل نشست . بعد رو كرد به شاكرد قهوه چي و گفت:
"به به بچه ، يه يه چاي بيار ببينيم ."
داش آكل نگاه پرمعني بشاگرد قهوه چي انداخت، به طوريكه او ماست ها را كيسه كرد و فرمان كاكا را نشنيده گرفت. استكان ها را از جام برنجي در مي آورد و در سطل آب فرو مي برد، بعد يكي يكي خيلي آهسته آن ها را خشك مي كرد. از مالش حوله دور شيشة استكان صداي غژ غژ بلند شد.
كاكا رستم از اين بي اعتنائي خشمگين شد، دوباره داد زد: "مه مه مگه كري ! به به تو هستم؟ ! "
شاگرد قهوه چي با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از ما بين دندان هايش گفت:
"ار – واي شك كمشان ، آنهائي كه ق ق قپي پا مي شند اگ لولوطي هستند ا ا امشب مي آيند، دست و په په پنجه نرم مي كنند !"
داش آكل همين طور كه يخ را دور كاسه مي گردانيد و زير چشمي وضعيت را مي پائيد خندة گستاخي كرد كه یك رج دندان هاي سفيد محكم از زير سبيل حنا بستة او برق زد و گفت:
"بي غيرت ها رجز مي خوانند ، آنوقت معلوم مي شود رستم صولت وافندي پيزي كيست ."
همه زدند زير خنده، نه اينكه به گرفتن زبان كاكا رستم خنديدند، چون مي دانستند كه او زبانش مي گيرد، ولي داش آكل در شهر مثل گاو پيشاني سفيد سرشناس بود و هیچ لوطي پيدا نمي شد كه ضرب شستش را نچشيده باشد، هر شب وقتي كه توي خانه ملا اسحق يهودي يك بطر عرق دو آتشه را سر مي كشيد و دم محلی سر دزك مي ايستاد، كا كا رستم كه سهل بود، اگر جدش هم مي آمد لنگ مي انداخت. خود كاكا هم مي دانست كه مَرد ميدان و حريف داش آكل نيست، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هـم روي سـينه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پيش كاكا رستم ميدان را خالي ديده بود و گرد و خاك مي كرد. داش آكل مثل اجل معلق سر رسيد و يك مشت متلك بارش كرده، به او گفته بود:
"كاكا، مردت خانه نيست. معلوم ميشه كه يك بست فور بيشتر كشيدي، خوب شنگولت كرده . ميداني چييه، اين بي غيرت بازي ها ، اين دون بازي ها را كنار بگذار ، خودت را زده اي به لاتي ، خجالت هم نميكشي؟ اين هم يك جور گدائي است كه پيشه خودت كرده اي. هر شبه خدا جلو راه مردم را مي گيري؟ به پورياي ولي قسم اگر دو مرتبه بد مستي كردي سبيلت را دود مي دهم. با برگة همين قمه دو نيمت مي كنم."
آنوقت كاكا رستم دمش را گذاشت روي كولش و رفت، اما كينة داش آكل را بدلش گرفته بود و پي بهانه مي گشت تا تلافي بكند.
ادامه دارد...

نویسنده: صادق_هدايت جان 

از کانال بهشت 


فعلا هیچی نظر خاصی ندارم جناب هدایت