خدمت شروع شد، تاريك و تو به تو

بي عكس نامزدش، بي عكس «آرزو»

 

شب هاي پادگان، سنگين و سرد بود

آخر خدا چرا؟... آخر خدا چگو....

 

نه... نه نمي شود، فرياد زد: برقص...

در خنده ی فروغ، در اشك شاملو...

 

توي كلاهِ خود، لاتين نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"

 

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

اين جا هوا پسه، اينجا نگو نگو»

 

يك نامه آمد و شد يك تراژدي

اين تيتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

 

س» و ستاره ها چشمك نمي زدند

انگار آسمان حالش گرفته بود

 

تصميم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشك در نگاه، با بغض در گلو

 

بالاي برج رفت و ماشه را چكاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

 حامد عسگری

--------------

Your hair is black, Your eyes are blue

اینجاش خیلی قشنگه..اخرش اما تلخ..

روزبه بمانی

وقتی که موهاتو نمی بندی انگار دریا غرق آشوبه

من عاشق آرامشم اما این سطح از آشفتگی خوبه

 

وقتی که موهاتو نمی بندی دنیا یه گندم زار تو باده

دستام که رد میشه از موهات انگار دنیا دستم افتاده

 

هر فصل تو این خونه چن روزه هر فصل بوی تو عوض میشه

هر فصل یک عمره برای من با رنگ موی تو عوض میشه

 

وقتی که موی تو طلاییشه بی وقفه برگ از باغ میریزه

امسال از آغاز فروردین این چندمین باره که پاییزه

 

پاییز جا خوش کرده تو موهات رو صورتت رنگی نمی شینه

از ظاهرت پیداست امسالم این خونه گرمارو نمی بینه

 

هر فصل تو این خونه چن روزه هر فصل بوی تو عوض میشه

هر فصل یک عمره برای من با رنگ موی تو عوض میشه

--------------------

من عاشق ارامشم اما..

شعر

شعر من از همان بالاترین دکمه پیراهن فیروزه ای رنگ ارزان قیمتت شروع می شود

که نبسته ای اش؛

آنجا که به فنجان خالی روی میز چشم دوخته ای

و چشمانت را از دنیا گرفته ای

تا بداند که هنوز بدون تو

یک پایش می لنگد.

 

جهان می داند که خنده های تو

تنها دلیل صلح میان او

و روزهای نیامده است.

 

آتش می بارد انگار بر جهان؛

آتشی مطبوع با طعم شیرین لب هایت

که باور شعرم را سخت می کند.

 

این رازیست بین تنها شاهد این ماجرا

که من باشم

و فنجان خالی روی میز

و جهان مدیون به تو.

 

پس

آرام

همین طور

بمان

تا دستم نلرزد

نفسم  به سینه ام باز نگردد

و چشمانم از این کمای عاشقانه به هوش نیاید


حسین دامنجانی 

---------------------

شعر من از همان بالاترین دکمه پیراهن فیروزه ای رنگ ارزان قیمتت شروع می شود

که نبسته ای اش؛



شعر

دنیای ما اندازه‌ی هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر می‌خوابم

من هر شبُ تا صبح بیدارم

 

دنیای ما اندازه‌ی هم نیست

من خیلی وقتا ساکتم، سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید

پاییز سال بعد برگردم

 

دنیای ما اندازه‌ی هم نیست

می‌بوسمت اما نمی‌مونم

تو دائم از آینده می‌پرسی

من حال فردامم نمی‌دونم

 

تو فکر یه آغوش محکم باش

آغوش این دیوونه محکم نیست

صد بار گفتم باز یادت رفت

دنیای ما اندازه‌ی هم نیست

رستاک حلاج
-----------------
دنیای ما اندازه هم نیست..
آغوش من دیونه محکم نیست...
صد بار گفتم باز یادت رفت؟
من وقتی که میرم تو  خودم
شاید پاییز سال بعد برگردم..

آنا گاوالدا

چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟
و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟!

من او را دوست داشتم
آنا گاوالدا

ترجمه الهام دارچینیان

------------------

گمونم هیچ وقت...دوست داشتن تا ابد تن و روحت را به اسارت میبرد..حتی اگر به اوفکر هم نکنی..باز یکروزی یک جایی دوست  داشتنش..دمار از روزگارت در میاورد..

سال بلوا

پوسته ي ظاهري چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه اي پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دري که باد در آن زوزه می کشد. یا نه، چناري است که پیرمردي در آن
کفش نیمدار دیگران را تعمیر می کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.

سال بلوا / عباس معروفی

-----------------

درسته ادمیان همه  درونشان ویرانه است..اما پوسته های ظاهری خوشرنگی دارند ..که از درون ویران است..اصلا اشوب است..اشوب..

سکوت اینجارو دوست دارم

هروقت ..دنبال یه جای  ارومم..جایی که  کسی نباشه.. به بهونه خوندن کتاب  میام اینجا..یه جای اروم و دنج که کسی کاری به کارت نداره..برای همین  اینجا بودن ..تنهاییش رو دوست دارم...وقتی غرق   خوندن نوشته های ادمهایی میشم..که دنیا رو یه جور دیگه از یه چشم و منظر دیگه سوای  ادمهای معمولی دیدن..برام قشنگ و جذابه..ارامشی که تو نوشته های خیلی نویسنده ها  موج میزنه..و غمی که توی تکتک جمله ها و کلمه ها فریاد میکشه.و نویسندگانی که فقط میخونمشون..و تلخ و گزنده مینویسن...و تا درد نداشته باشی..نویسنده و شاعر خوبی نمیشی..خوب نوشتن..راه و رسم تا ابد ماندن است..و فقظ کسانی ماندگار میشن..که خوب نوشتن رو خوب بلدن..

اولین ب و س ه جهان

مي داني اولين بوسه ي جهان چه طور كشف شد ؟!
دست هاش تا آرنج گلي بود گفت كه در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يك روز به هنگام كار بوسه را كشف كردند . مرد دست هاش به كار بود ، تكه نخي را به دندان كند ، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز . زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود ، آمد كه نخ را از لب هاي مرد بردارد ، ديد دستش بند است ، گفت چه كار كنم . ناچار با لب برداشت ، شيرين بود ، ادامه دادند!


سال بلوا - عباس معروفی

-----------------

 قشنگ مینویسی...جناب معروفی

سال بلوا

تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگو ها و پشت هم اندازها و حقه بازها اداره می شود، مرده شورش ببرد.

سال بلوا / عباس معروفی

-------------------

کاشکی میشد قسمی و یکجاهایی از این دنیا رو بالا اورد..انقدر که دیگر هیچ دروغگو صفتی با ماسکهای تقلبی و ساخته دست بشر فانتیزی و مدرن اینروزها نباشد..اما  ادمیان..چنان به این دروغها و تظاهرات و نیرنگها انس گرفته ان که نه راه فراری برای بشر مانده .نه کلامی ..حرفی ..حیف  کاش قدر ادمیت خویشتن خویش رامیدانستیم..

چنین گفت زرتشت

هر آن کس که می خواهد پرواز کردن بیاموزد
ابتدا بایستی ایستادن و راه رفتن و دویدن و صعود کردن و رقصیدن را یاد بگیرد
هیچ کس پرواز کردن را با پرواز کردن نمی آموزد...!

چنین گفت زرتشت / نیچه

-------

هیچ کس پرواز رابا پرواز نمی اموزد

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم.
ما هرگز از آن چه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم . ترس، سوغات آشنایی هاست .
هیچ پایانی به راستی پایان نیست . در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است .
چه کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد...!

بار دیگر شهری که دوست می داشتم/ نادر ابراهیمی

بزرگ ترها عاشق عدد و رقم اند

بزرگ ترها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با آن ها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره ی چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند. هیچ وقت نمی پرسند: “آهنگ صداش چطور است؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟” می پرسند: “چند سالش است، چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق می گیرد؟” و تازه بعد از این سوال ها است که خیال می کنند طرف را شناخته اند.
اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما به شان گفت یک خانه صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که: وای، چه قشنگ…

شازده کوچولو/ آنتوان دوسنت اگزوپری/ احمد شاملو

خداحافظ گری کوپر

قسم میخورد که به یک کلمه از حرف هایی که میزده اعتقاد نداشته و فقط میخواسته دیگران را انگولک کند و با خود به مخالفت بیندازد تا بحث ِ گرم و آموزنده بر پا شود. فکرش را نمیشد کرد که این همه خریت در یک نفر متراکم شده باشد. با ذخیره ی خریت او میشد شکم یک ملت را سیر کرد.

خداحافظ گری کوپر / رومن گاری

برتولت برشت

طی چهل سال عمل و رفتار آدم ها به من یاد داد که آن ها میانه ای با عقل ندارند .
دم سرخ رنگ ستاره ی دنباله داری را به آن ها نشان بده ، دلشان را از ترس پر کن ، می بینی که آشفته و سراسیمه از خانه هاشان بیرون می ریزند ، و در هم بر هم چنان می دوند که قلم پاشان بشکند . ولی بیا و به آن ها حرف معقولی بزن ، و به هزار دلیل ثابتش کن ، می بینی که فقط به ریشت می خندند .

زندگی گالیله/برتولت برشت

جونیور

پفیوز کیست؟
پفیوز کسی است که فکر می کند خیلی باهوش است، هیچ وقت نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد. مهم نیست بقیه چی می گویند، او باید مخالفتش را بکند. یک آدم پفیوز تمام سعی اش را می کند که تو همیشه خیال کنی گند زده ای. مهم نیست تو از چی حرف میزنی، او بهتر از تو می داند .

گهواره گربه/ کورت ونه گوت جونیور 


چقدر خندیدم..

آناکارنینا/تولستوی

موضوع چیست؟
ـ موضوع این است: فرض کن که زن داری و زنت را هم دوست داری و عاشق زن دیگری می*شوی ..
ـ معذرت می*خواهم، این حرف تو برای من درست به همان اندازه عجیب و نامفهوم است که فرض کن وقتی اینجا(رستوران) خوب سیر شدیم، از کنار دکان نانوایی که رد می*شویم یک نان قندی بدزدیم.

آناکارنینا/تولستوی


اوم..خیلی جالب بود جناب تولستوی..