شعر
شعر من از همان بالاترین دکمه پیراهن فیروزه ای رنگ ارزان قیمتت شروع می شود
که نبسته ای اش؛
آنجا که به فنجان خالی روی میز چشم دوخته ای
و چشمانت را از دنیا گرفته ای
تا بداند که هنوز بدون تو
یک پایش می لنگد.
جهان می داند که خنده های تو
تنها دلیل صلح میان او
و روزهای نیامده است.
آتش می بارد انگار بر جهان؛
آتشی مطبوع با طعم شیرین لب هایت
که باور شعرم را سخت می کند.
این رازیست بین تنها شاهد این ماجرا
که من باشم
و فنجان خالی روی میز
و جهان مدیون به تو.
پس
آرام
همین طور
بمان
تا دستم نلرزد
نفسم به سینه ام باز نگردد
و چشمانم از این کمای عاشقانه به هوش نیاید
حسین دامنجانی
---------------------
شعر من از همان بالاترین دکمه پیراهن فیروزه ای رنگ ارزان قیمتت شروع می شود
که نبسته ای اش؛