زویا پیرزاد

√ یه جایی آلیس به کلاریس میگه اونایی انگشتهای باریک  و کشیده ای دارن ادمهای احساساتی ای هستن درست عینهو  انگشتهای امیل مرد ارمنی خونه چی 4 خونه روبرو (اره اون حسابی احساساتی بود اونقدر که وقتی چشمش به کلاریس زن متاهل خونه روبرو افتاد از سلیقه اش از متفاوت بودنش خوشش اومد به قول مادر امیل خانم آرتوشیان اگه اشتباه نکنم امیل پسرم زود عاشق میشه اما کلاریس فقط بهترین دوستش بود و بعد عاشق ویولت شد دختر خاله شوهر دوست کلاریس نینا که اونو خونه کلاریس دیده بود ) وقتی دولا شد به جای دست دادن دست کلاریس و بوسید اونوقت دو قلوها گفتن اوه چه قشنگ  ....و بعدها مدام هر چی پیش میومد میومد کمک کلاریس حتی اونروز که کلاریس هول کرد دستاشو تو گرفتن قابلمه سوزوند و امیل دویید رفت دوای محلی هندی اورد بعدم نشست سیب زمینی ها رو پوست کند آرتوش همسر کلاریس هم حتی بلد نبود چطور پوست بکنه اونوقت از خدا خواسته رفت به دو قلوها برسه و ...

از کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم خانم زویا پیرزاد 

میشوم؟ نمی شوم...

_چقدر دنج است اینجا بی سرو صدا آرام  انگار پرنده هم پر نمیزند  و از هفت دولت و آدمها آزادم 

_نه تو آدم نمیشوی که نمیشوی!  

_میشوم  دارم سعی میکنم... 

_ چشمم که آب نمی خورد  کتاب چه میخوانی این روزهها 

_جانم برایت بگوید روز و شب یوسف از آقای دولت آبادی را.. 

_ تمامش نکرده ای هنوز؟ چای چه شد؟ هزار کار داری برخیز

_نه تمامش نکرده ام هنوز چقدر کار دارم امروز بیرون و دلم میخواهد همه روز توی خانه بنشینم  موسیقی گوش کنم  و کتاب بخوانم 

_ به گمآنم.. 

بر خیر چای بگذار هزار کار داری امروز

_آخ دلم لک زده برای نوشتن برای وبلاگ نویسی شبیه آن چیزهایی که وقتی می نوشتم خودم کیف میکردم و می آمدند میگفتند  رگه هایی از نبوغ در نوشته های شماست خانم 

(نمیدانم کدام وبلاگ باید بنویسم اینجا انجا کجا  ) آخ کاش هوش و حواسم جمع شود بتوانم رمان خوبی بنویسم  شبیه آقای خالد حسینی جان 

_بنشین یک چیز حسابی بنویس رمان ات را بنویس  داستانهایت را سرو سامان  بده بگذار چاپ شوند زن حسابی 

 

خیلی تلخ، شیرینم

اردیبهشت است

 اما

انگار از هوا زهر می‌بارد 

بیا دستم را بگیر  برایم شعر بخوان 

تا من  هم آسوده برایت کتاب بخوانم...