جویس کرول
لیک وُرت، فلوریدا
14 سپتامبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
چقدر دلم میخواهد می توانستم شما را «فریدا» خطاب کنم! ولی حق ندارم تا این حد با شما خودمانی باشم.
من تازه خاطرات شما را خواندهام. و به دلیلی فکر میکنم ما دخترخالهایم. نام خانوادگی پدری من «اشوارت» است( این اسم واقعی پدرم نیست، فکر میکنم در 1936 در جزیری الیس عوض شده)، ولی فامیلی مادرم قبل از ازدواج «مورگنشترن» بود و خانوادهاش، مثل خانوادی شما، همه اهل کاوفبویرن بودند. بنا بود ما در سال 1941، که بچههای کوچکی بودیم، همدیگر را ملاقات کنیم، شما و پدر و مادر و خواهر و برادرتان داشتید میآمدید که با من و پدر و مادر و دو برادرم در میلبرن نیویورک زندگی کنید. ولی اداری مهاجرت امریکا کشتی مارئا را، که شما و سایر پناهندهها سوارش بودید، از بندر نیویورک برگرداند.
(شما در خاطراتتان خیلی به اختصار به این موضوع اشاره میکنید. ظاهراَ اسم دیگری غیر از مارئا به یادتان میآید. ولی من مطمئنم که اسمش مارئا بود چون به نظرم مثل موسیقی خوشآهنگ بود. البته شما خیلی کوچک بودید. بعد از آن اتفاقهای زیادی افتاده، طبیعی است که این اسم به یادتان نمانده باشد. طبق محاسبی من، شما شش سال داشتید و من پنج سال.)
تمام این سالها نفهمیده بودم شما زندهاید! نفهمیده بودم از خانوادی شما کسی زنده مانده است. پدرم به ما گفته بود هیچ کس زنده نمانده است. خیلی خوشحالم که زنده ماندهاید و آدم موفقی شدهاید. باورم نمیشود که شما از سال 1956 در آمریکا زندگی میکنید. که وقتی شما در شهر نیویورک دانشجوی کالج بودید، من( با شوهر اولم، که زیاد با او سعادتمند نبودم) در شمال ایالت نیویورک زندگی میکردم! میبخشید، من چیزی درباری کتابهای قبلی شما نمیدانستم، هرچند تصور میکنم اگر میدانستم، «مردمشناسی زیستشناختی» حتماَ برایم جالب بود.( من به هیچوجه تحصیلات دانشگاهی شما را ندارم، و از این بابت خیلی شرمندهام. نه تنها کالج نرفتهام، بلکه دبیرستان را هم تمام نکردهام. )
خب، من به این امید برایتان نامه مینویسم که شاید همدیگر را ملاقات کنیم. به زودی، فریدا! پیش از آن که خیلی دیرشود.
من دیگر دخترخالی پنج سالی شما نیستم که خواب خواهر جدیدی را میبیند( این قولی بود که مادرم به من داده بود)، خواهری که توی تختخوابم کنارم بخوابد وهمیشه پیش من باشد.
دخترخالی «گمشدی » شما
ربکا
14 سپتامبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
چقدر دلم میخواهد می توانستم شما را «فریدا» خطاب کنم! ولی حق ندارم تا این حد با شما خودمانی باشم.
من تازه خاطرات شما را خواندهام. و به دلیلی فکر میکنم ما دخترخالهایم. نام خانوادگی پدری من «اشوارت» است( این اسم واقعی پدرم نیست، فکر میکنم در 1936 در جزیری الیس عوض شده)، ولی فامیلی مادرم قبل از ازدواج «مورگنشترن» بود و خانوادهاش، مثل خانوادی شما، همه اهل کاوفبویرن بودند. بنا بود ما در سال 1941، که بچههای کوچکی بودیم، همدیگر را ملاقات کنیم، شما و پدر و مادر و خواهر و برادرتان داشتید میآمدید که با من و پدر و مادر و دو برادرم در میلبرن نیویورک زندگی کنید. ولی اداری مهاجرت امریکا کشتی مارئا را، که شما و سایر پناهندهها سوارش بودید، از بندر نیویورک برگرداند.
(شما در خاطراتتان خیلی به اختصار به این موضوع اشاره میکنید. ظاهراَ اسم دیگری غیر از مارئا به یادتان میآید. ولی من مطمئنم که اسمش مارئا بود چون به نظرم مثل موسیقی خوشآهنگ بود. البته شما خیلی کوچک بودید. بعد از آن اتفاقهای زیادی افتاده، طبیعی است که این اسم به یادتان نمانده باشد. طبق محاسبی من، شما شش سال داشتید و من پنج سال.)
تمام این سالها نفهمیده بودم شما زندهاید! نفهمیده بودم از خانوادی شما کسی زنده مانده است. پدرم به ما گفته بود هیچ کس زنده نمانده است. خیلی خوشحالم که زنده ماندهاید و آدم موفقی شدهاید. باورم نمیشود که شما از سال 1956 در آمریکا زندگی میکنید. که وقتی شما در شهر نیویورک دانشجوی کالج بودید، من( با شوهر اولم، که زیاد با او سعادتمند نبودم) در شمال ایالت نیویورک زندگی میکردم! میبخشید، من چیزی درباری کتابهای قبلی شما نمیدانستم، هرچند تصور میکنم اگر میدانستم، «مردمشناسی زیستشناختی» حتماَ برایم جالب بود.( من به هیچوجه تحصیلات دانشگاهی شما را ندارم، و از این بابت خیلی شرمندهام. نه تنها کالج نرفتهام، بلکه دبیرستان را هم تمام نکردهام. )
خب، من به این امید برایتان نامه مینویسم که شاید همدیگر را ملاقات کنیم. به زودی، فریدا! پیش از آن که خیلی دیرشود.
من دیگر دخترخالی پنج سالی شما نیستم که خواب خواهر جدیدی را میبیند( این قولی بود که مادرم به من داده بود)، خواهری که توی تختخوابم کنارم بخوابد وهمیشه پیش من باشد.
دخترخالی «گمشدی » شما
ربکا
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ ساعت 9:56 توسط زرر'ین
|