خوان رولفو
پاهای مرد در شن فرو میرفت. ردی بیشکل برجا میگذاشت، مثل سُم جانوری. به سختی از سنگتختهها بالا میرفتند، در شیب سربالایی به زحمت خود را نگاه میداشتند؛ بعد با تقلای بسیار، در جستجوی افق، بالا میرفتند.
آن که او را دنبال می کرد، گفت: «کف پاهایش صاف است، یک انگشت ندارد؛ انگشت شست پای چپش. مثل او این دور و برها زیاد نیست. پس کار آسان است.»
راه پر از خس و خار، میان علفزارها بالا میرفت. بس که باریک بود، مورچهرو مینمود. بیوقفه به سوی آسمان میرفت. آنجاگم میشد و بعد پیشتر، زیر آسمانی دورتر، پیدا میشد.
پاهایش پیش میرفت، بیآنکه از راه منحرف شود. مرد و زنش را روی پاشنههای پینهبستهاش انداخته بود؛ ناخنهایش را روی سنگتختهها میکشید، دستهایش خراشیده میشد، در هر افقی میکشید، دستهایش خراشیده میشد، در هر افقی میایستاد تا مقصدش را بسنجد. گفت: «مال من نه، مال او.» سر برگرداند تا ببیند که حرف زده بود.
هوا ذرهای جریان نداشت. صدایش میان شاخههای شکسته پژواک میکرد. خسته از کورمال راه جستن، هر قدمی را میشمرد و با نفسی حبس در سینه تکرار میکرد: «تنها کاری که میخواهم بکنم همین است.» و بعد میدانست که حرف زده است.
مردی که او را دنبال میکرد، گفت: «از اینجا بالا رفته،از این یال، با کارد شاخههای سر راهش را بریده. معلوم است که حسابی ترس برش داشته. ترس همیشه ردی از خودش جا میگذارد. همین آخر به دامش میاندازد.»
ادامه نوشته
آن که او را دنبال می کرد، گفت: «کف پاهایش صاف است، یک انگشت ندارد؛ انگشت شست پای چپش. مثل او این دور و برها زیاد نیست. پس کار آسان است.»
راه پر از خس و خار، میان علفزارها بالا میرفت. بس که باریک بود، مورچهرو مینمود. بیوقفه به سوی آسمان میرفت. آنجاگم میشد و بعد پیشتر، زیر آسمانی دورتر، پیدا میشد.
پاهایش پیش میرفت، بیآنکه از راه منحرف شود. مرد و زنش را روی پاشنههای پینهبستهاش انداخته بود؛ ناخنهایش را روی سنگتختهها میکشید، دستهایش خراشیده میشد، در هر افقی میکشید، دستهایش خراشیده میشد، در هر افقی میایستاد تا مقصدش را بسنجد. گفت: «مال من نه، مال او.» سر برگرداند تا ببیند که حرف زده بود.
هوا ذرهای جریان نداشت. صدایش میان شاخههای شکسته پژواک میکرد. خسته از کورمال راه جستن، هر قدمی را میشمرد و با نفسی حبس در سینه تکرار میکرد: «تنها کاری که میخواهم بکنم همین است.» و بعد میدانست که حرف زده است.
مردی که او را دنبال میکرد، گفت: «از اینجا بالا رفته،از این یال، با کارد شاخههای سر راهش را بریده. معلوم است که حسابی ترس برش داشته. ترس همیشه ردی از خودش جا میگذارد. همین آخر به دامش میاندازد.»
از نوشتار خوشم اومد پس میخونمش..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴ ساعت 20:13 توسط زرر'ین
|