ویران می آیی
گفتی، تو مرا فراموش می کنی اگر چند روز نبینی ام، نه؟
خندیدم و گفتم، بیشتر از سه یا حداکثر چهار روز اگر بشود، آره.
کنار پنجره ایستاده بودی و خیابان را نگاه می کردی و من فقط صدای ماشین ها را می شنیدم که گاهی بوق می زدند یا صدای ترمزشان می آمد. نمی دانم تو هم به گذر ماشین ها یا عابرها نگاه می کردی یا نه. اما همان طور رو به پایین نگاه می کردی و ساکت مانده بودی.
گفتم، واقعن نگرانی که زود فراموش ات ...کنم؟
گفتی، نه. می دانم که باید فراموشم کنی، وقتی ازدواج می کنی یا می روی خارج یا توی همین تهران می روی جایی که دیگر نمی توانم پیدات کنم. این عیبی ندارد. من نگران ام که خودم تو را فراموش کنم. می ترسم که مبادا یک طوری بشود، نمی دانم چه طوری، اما یک طوری بشود...!
حیف! فقط یک بار بود. فکر میکنی اگر عین همان روز، توی همان برف بیاییم اینجا، برویم زیر همان کاج ها، باز پارک همان می شود که آن روز بود؟ نه. فقط یک بار آن طور می شد. چیزهای قشنگ این جوری هستند. برعکس چیزهای بدبخت کننده ...!
خندیدم و گفتم، بیشتر از سه یا حداکثر چهار روز اگر بشود، آره.
کنار پنجره ایستاده بودی و خیابان را نگاه می کردی و من فقط صدای ماشین ها را می شنیدم که گاهی بوق می زدند یا صدای ترمزشان می آمد. نمی دانم تو هم به گذر ماشین ها یا عابرها نگاه می کردی یا نه. اما همان طور رو به پایین نگاه می کردی و ساکت مانده بودی.
گفتم، واقعن نگرانی که زود فراموش ات ...کنم؟
گفتی، نه. می دانم که باید فراموشم کنی، وقتی ازدواج می کنی یا می روی خارج یا توی همین تهران می روی جایی که دیگر نمی توانم پیدات کنم. این عیبی ندارد. من نگران ام که خودم تو را فراموش کنم. می ترسم که مبادا یک طوری بشود، نمی دانم چه طوری، اما یک طوری بشود...!
حیف! فقط یک بار بود. فکر میکنی اگر عین همان روز، توی همان برف بیاییم اینجا، برویم زیر همان کاج ها، باز پارک همان می شود که آن روز بود؟ نه. فقط یک بار آن طور می شد. چیزهای قشنگ این جوری هستند. برعکس چیزهای بدبخت کننده ...!
ویران می آیی / حسین سناپور
-----------------------------------------------------------
خیلی قشنگه..چقدر زیبا نوشتی جسین سناپور دم قلمت گرم..
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 13:3 توسط زرر'ین
|