پوست داغ شهر و سیلی

با طوفان گاهی سر دروازه دولت قرار می‌گذاشتیم من از روزولت سرازیر میشدم و طوفان از سعدی سر بالا می آمد و قدم زنان راه می افتادیم طرف بستنی فروشی معروف گل و بلبل که سر پیچ شمیران ابتدای جاده قدیم بود مغازه میز و صندلی داشت 

روی پوست شهر مسعود فروتن 

آقای فروتن

داستان بعدی دقیقا داستان روی پوست شهر از مسعود فروتن که سبکش خیلی جالبه یه سبک عامیانه و جالب و قشنگ و خاصی نوشته