زیبای من!
از ...بیروت... برایت می نویسم!
باران چون معشوقه یی قدیمی
از سفری دور باز آمده است!
از قهوه خانه ی کنار دریا برای تو می نویسم!
پاییز دِل گیر،
روزنامه ها را خیس کرده است
و تو هر دم
از فنجان قهوه وٌ
سطرهای خبر روزنامه بیرون می آیی!
پنج ماه گٌذشته است...
چگونه یی؟ عزیز!
این جا خبر تازه یی نیست!
...بیروت.. مشغولِ آرایش است
-همانندِ تمام زنان-
در آغاز زمستان!
مغرورٌ و زیبا وٌ سمتگر...
چون تمامِ زنان!
..بیروت.. بی قرار دیدنِ توست! عزیزکم!
اِی نزدیکِ دورادور!
اِی حضور مشتعل شعر!
باران در عطش اندامِ توست
و دریا آماده است تا در چشمانت بریزد!
...بیروت.. در این روزها به افسانه می ماند ! عشق من!
برگ های مطلّایش بر زمین، طلا وٌ مس آند
و خیابانِ سٌرخ
پیراهنی از نی رنگارنگ به تن کرده!
چه قدر به تو محتاجم!
هنگامی که فصل گریه می رسد،
چه قدرها که باید پی دستانت بگردم
در خیابان های سلوغً خیس...
گل یاس دفتر من!
دردِ دل انگیزٌ
عشق عظیمم!
از رستورانی برایت می نویسم
که در مجله ی سفیدماسه
پیدایش کردیم!
میزها با من قهرند
و صندلی ها از من می گریزند!
خاطراتم برباد رفته وٌ
به فراموشی دٌچار شٌده آم!
صندلی مجاور
-که روزی بر آن نسشته بودی-
مرا کنار می زندٌ
از صندلی آم
نشانی تو را می خواهد...
در گریه می نویسم!
(عاشقی چون من باید سلامِ اول را بگوید؟)
پی انگشتانم می گردم!
پی شعله ی کبریتی
و کلمه یی
که در هیچ دفتر عاشقانه یی نباشد!
گٌر می گیرم...
نامه نوشتن برای آن که دوستش داریٍ،
چه دشوار است!
نزار قبانی
--------------------
دوست داشتن کار سختی است..
شاید سخت ترین کار دنیا..