این حرفهای عاشقانه حال ادم را گاهی خوب میکند خوب میکند؟

آی ای زنی که دل به تو سپرده‌ام
پا بر هر سنگی که بگذاری شعر مُنفجر می‌شود
آی ای زنی که در رنگ‌پریدگی‌ات
همه‌ی غمِ درخت‌ها را داری
آی ای زنی که خلاصه می‌کنی تاریخَم را
و تاریخِ باران را
باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست.

نزار قبانی
#کافی_کتاب

آی شاعر عرب زبانی که وحشتناک عاشقانه و زیبا مینویسی 

فراوان دوستت داریم... 

نزار قبانی جان

من می نویسم
تا اشیا را منفجر کنم
نوشتن انفجار است
می‌نویسم تا روشنایی را بر تاریکی چیره کنم و شعر را به پیروزی برسانم
می‌نویسم تا خوشه‌های گندم بخوانند تا درختان بخوانند
می‌نویسم تا گل سرخ بخواند تا ستاره تا پرنده، گربه، ماهی، صدف مرا بفهمد
می‌نویسم تا دنیا را از دندان‌های هلاکو
از حکومت نظامیان، از دیوانگی اوباشان رهایی بخشم
می‌نویسم تا زنان را از سلول‌های ستم از شهرهایی مرده
از ایالت‌های بردگی، از روزهای پرکسالت سرد و تکراری برهانم
می‌نویسم تا واژه‌ها را از تفتیش از بوکشیدن سگ‌ها
از تیغ سانسور برهانم
می‌نویسم تا زنی را که دوست دارم
از شهر بی‌شعر، شهر بی‌عشق
شهر اندوه و افسردگی رها کنم
می‌نویسم تا از او ابری نمبار بسازم
تنها زن و نوشتن
ما را از مرگ می‌رهاند.


نزار_قبانی جان 

ای جان با این شاعر بودنتان... 

حالا دیگر زنان زیادی شاعرند زنان زیادی شعر میخوانند و از قالب روزمرگی ها بیرون آمده اند... 

عشق تو

جزیره‌ای‌ست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابی‌ست ناگفتنی
تعبیر ناکردنی
به‌راستی عشق تو چیست ؟
گل است یا خنجر ؟
یا شمع روشنگر ؟
یا توفان ویران‌گر ؟
یا اراده‌ی شکست‌ناپذیر خداوند ؟
 
تمام آن‌چه دانسته‌ام
همین است
تو عشق منی
و آن‌که عاشق است
به هیچ چیز نمی‌اندیشد

نزار قبانی

مسافر

ساده دلانه گمان میکردم
تو را در پشت سر رها خواهم کرد
در چمدانی که باز کردم، تو بودی
هر پیراهنی که پوشیدم
عطرِ تو را با خود داشت
و تمام روزنامه های جهان
عکس تو را چاپ کرده بودند
به تماشای هر نمایشی رفتم
تو را در صندلی کنار خود دیدم
هر عطری که خریدم
تو مالک آن شدی
پس کی ؟
بگو کی از حضور تو رها میشوم
مسافر همیشه همسفر من

نزار قبانی

نزار قبانی

زیبای من!

 

از ...بیروت... برایت می نویسم!

باران چون معشوقه یی قدیمی

از سفری دور باز آمده است!

از قهوه خانه ی کنار دریا برای تو می نویسم!

پاییز دِل گیر،

روزنامه ها را خیس کرده است

و تو هر دم

از فنجان قهوه وٌ

سطرهای خبر روزنامه بیرون می آیی!

پنج ماه گٌذشته است...

چگونه یی؟ عزیز!

این جا خبر تازه یی نیست!

...بیروت.. مشغولِ آرایش است

-همانندِ تمام زنان-

در آغاز زمستان!

 

مغرورٌ و زیبا وٌ سمتگر...

چون تمامِ زنان!

..بیروت.. بی قرار دیدنِ توست! عزیزکم!

اِی نزدیکِ دورادور!

اِی حضور مشتعل شعر!

باران در عطش اندامِ توست

و دریا آماده است تا در چشمانت بریزد!

 

...بیروت.. در این روزها به افسانه می ماند ! عشق من!

برگ های مطلّایش بر زمین، طلا وٌ مس آند

و خیابانِ سٌرخ

پیراهنی از نی رنگارنگ به تن کرده!

چه قدر به تو محتاجم!

هنگامی که فصل گریه می رسد،

چه قدرها که باید پی دستانت بگردم

در خیابان های سلوغً خیس...

 

گل یاس دفتر من!

دردِ دل انگیزٌ

عشق عظیمم!

 

از رستورانی برایت می نویسم

که در مجله ی سفیدماسه

پیدایش کردیم!

میزها با من قهرند

و صندلی ها از من می گریزند!

خاطراتم برباد رفته وٌ

به فراموشی دٌچار شٌده آم!

صندلی مجاور

-که روزی بر آن نسشته بودی-

مرا کنار می زندٌ

از صندلی آم

نشانی تو را می خواهد...

 

در گریه می نویسم!

(عاشقی چون من باید سلامِ اول را بگوید؟)

پی انگشتانم می گردم!

پی شعله ی کبریتی

و کلمه یی

که در هیچ دفتر عاشقانه یی نباشد!

گٌر می گیرم...

نامه نوشتن برای آن که دوستش داریٍ،

چه دشوار است!

 

نزار قبانی

 

--------------------

دوست  داشتن کار سختی است..

شاید سخت ترین کار  دنیا..