جناب  اقای بورخس

دیسک

من هیزم شکنم. اسمم چه اهمیتی دارد. کلبه‌ای که در آن متولد شده‌ام و بزودی در آن خواهم مرد در حاشیه جنگل است. ظاهرا این جنگل به دریایی می‌رسد که دورتادور زمین را گرفته است و روی آن خانه‌های چوبی مثل مال من در رفت و آمدند. هیچ نمی‌دانم؛ آن دریا را هرگز ندیده‌ام. آن سر جنگل را هم هرگز ندیده‌ام. برادر بزرگترم وقتی کوچک بودیم مرا وادار کرد با هم قسم بخوریم تا دونفری تمام درخت‌های جنگل را قطع کنیم تا آن‌جا که حتی یک درخت سرپا هم در جنگل نماند. برادرم مرده است آن‌چه حالا در جستجویش هستم و در جستجویش خواهمبود، چیز دیگری است. حدود پونانت1 نهری جاری است که می‌توانم با دست در آن ماهی بگیرم. در جنگل گرگ هست، ولی از گرگ‌ها نمی‌ترسم و تبرم هرگز به من خیانت نکرده است. حساب سال‌های عمرم را ندارم. می‌دانم که زیاد است.
چشم‌هایم دیگر نمی‌بینند. در دهکده، که دیگر به آن‌جا نمی‌روم چون در راه گم می‌شوم، به خست معروف هستم ولی هیزم‌شکن جنگل چه پولی می‌تواند جمع کرده باشد؟
در خانه‌ام را با یک سنگ می‌بندم تا برف تو نیاید. یک بعدازظهر صدای پاهای سنگینی را شنیدم، بعد ضربه‌ای که به در خورد. در را باز کردم و ناشناسی را راه دادم. پیرمردی بود با قد بلند که بالاپوش فرسوده‌ای به خودش پیچیده بود. جای زخمی صورتش را خط انداخته بود. به نظر می‌رسید سن زیادش به جای این‌که از نیروهای او کم کند، توان بیشتری به او داده باشد. ولی با این حال می‌دیدم که برای راه رفتن باید روی عصایش تکیه کند. با هم حرف‌هایی زدیم که یادم نمی‌آید. آخر سر گفت: «خانمان ندارم و هرجا که بتوانم می‌خوابم. تمام امپراتوری آنگلوساکسون را پیموده‌ام.»
این کلمات به سنش می‌خورد. پدرم همیشه از امپراتوری آنگلوساکسون حرف می‌زد؛ امروزه مردم می‌گویند انگلستان.نان و ماهی داشتیم. در سکوت شام خوردیم. باران گرفت. با چند پوست حیوان روی کف زمین، همان جایی که برادرم مرده بود، برایش جای خوابی درست کردم. شب شد و خوابیدیم.

خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges)
نقل از کتاب: «کتابخانه بابل و 23 داستان دیگر»

ادامه نوشته

هانی ندیم

زن شیرین است
این ورد یک ملحد ذاتی ست
و برای این الحاد خود معجزات عظیمی دارد
زن شیرین است
هربرگ تنش شهد دارد
گلبرگهای لبانش عسلی شفابخش
آسمانش ابرهای بهاری و
زمینش آتشفشانی از شعله های سوزان
مگر می شود با چنین معجزاتی ایمان نیاورد
راهبه ی گوشه گیر کنار زنی برای پرستش نماند
ذکر نگفت
مگر می شود دراین دریای خروشان غرق نشد
زن شیرین است
برای إیمانی ابدی
ایمانی شیرین وسخت

هانی ندیم شاعر سوری
مترجم : بابک شاکر

باهم

و به سیگار پک زد و باز گفت:
... اگه تو هم مثه من بودی می‌دونسی که گاهی آخر شب، یه نخ سیگار یا یه نخ کبریت چه ارزشی داره.
و راه افتادیم
مگه هر شب، شبگردی می‌کنی؟
حرف نزد. زمزمه کرد «خلد گر به پا خاری آسان درآید- چه سازم به خاری که بر دل نشیند» صداش به دل می‌نشست. در زمزمه اش غم بود. غمی که اخت شده بود، که آشنا شده بود.
حالا، تو خیابان که دراز بود و از کمر خم بود و انتهایش به تاریکی نشسته بود، تنها صدای پای ما بود که سنگین بود و بی نظم بود.
نیمتنه ام رو دستم بود. پا به پایش می رفتم. گاه کمی جلوتر و گاه پشت سرش. قامتی میانه داشت و گونه‌هایی برجسته و نگاه تیز و گیرا که حالا خسته می نمود. حرف که می زد، صداش خش دار بود.
پرسید:
چرا ساکتی؟
گفتم:
به زمزمه ات گوش میدم
بعد گفتم:
خوش به دل می‌شینه
لبخند زد و گفت:
آدما چه زود با هم دوست می‌شن
و تا جوابی بدهم باز گفت:
اما... چه مشکل جدا می‌شن
در صدایش چیزی بود که جذب می کرد. چیزی که نمی‌شناختمش، که حسش می‌کردم. نمی‌دانم، انگار رگه‌هایی که از دل جدا شود و با حرف قاطی شود و گرمی دل را و خون دل را بر دل نشاند.
باز زمزمه‌اش بود «مرنجان دلم را که این مرغ وحشی...»
برگ ریزان بود و باد نبود و آسمان که بغ کرده بود و به غم نشسته بود و حالا، ردیف چراغ‌ها تمام شده بود و تاریکی بود و زمزمه آب بود.
عصر که از خانه می زدم بیرون، صدای زنم از تو ایوان بلند شده بود که:
خیال می‌کنی این مستی‌ها و این شبگردی‌ها راه علاجه؟
و من رو عتابه در اتاق ایستاده بودم و گفته بود:
نه زن... می‌دونم که راه علاج نیس... اینو می‌دونم، اما دست کم راه فراره.
و بعد، انگار که با خودش حرف بزند گفته بود:
پس من چی؟ ...من! منکه مادرم!
به مرد گفتم:
با یه پیاله عرق چطوری؟
گفت:
قرص قرص
و دکه می فروش دور نبود و باز زمزمه مرد بود «... ز بامی که برخاست مشکل نشیند...»
لیوان را نصفه کردم و لیوان را نصفه کرد و سر کشیدیم. لاجرعه سرکشیدیم و به سلامتی هم‌دیگر. با پشت دست، لب‌ها را پاک کرد و نگاهم کرد. تو سفیدی چشمهاش رگ قرمز دویده بود و مژه­اش سنگین بود.
زیر گونه‌هاش چین افتاد و خنده لب‌هاش را کشید
بازم می‌خوری؟
گفتم:
شب درازه
گفت:
و لابد قلندرم بیکار
بلند شدیم. از دکه بیرون زدیم. حالا بازوهامان تو هم بود و به همدیگر تکیه داده بودیم و در حاشیه خیابان می‌رفتیم.
زنم گفته بود:
من که مادرم! ... و تنهای تنها و هزاران فکر و خیال
مرد گفت:
حواست به حرفای من هست؟
گفتم:
هست
گفت:
تو از زن‌ها چی می‌دونی؟
وقتی که زنم گوشی تلفن را برداشته بود و یک‌هو وا رفته بود و من دستگیرم شده بود که چه به روزمان آمده است، صندلی را پیش کشیده بودم و ...
مرد گفت:
نگفتی
بی آنکه لام تا کام بگویم، رو صندلی نشسته بودم و سیگاری گیرانده بودم و به زنم نگاه کرده بودم که گریه تو گلویش شکسته بود و به هق هق اقتاده بود و ... انگار مدت‌ها بود که انتظار چنین روزی را می‌کشیدم.
مرد گفت:
خب... تو نگو...
گفتم:
چی نگم؟
گفت:
من از زن‌ها خیلی چیزا می‌دونم
و سیگار تعارفم کرد که گرفتم.
خیابان دراز بود. از کمر خم بود و نرمه بادی که وزیدن آغاز کرده بود با سرشاخه‌های بلند و نازک درختان بازی می‌کرد و حالا، خش­خش برگ‌های زرد بود و صدای آب بود که تو جوی کنار خیابان سیلابی می‌رفت.
مرد ایستاد. دست‌هایش را گذاشت رو شانه‌هایم و خیره شد به چشمانم.
تو چطور؟... زن رو میگم... چیزی دستگیرت شده؟
و روز بعد که زنم چادر به سر کرده بود . قرآن را زده بود زیر بالش و رفته بود که به جای دخترش قسم بخورد که تمام فکر و ذکرش درس خواندن بوده است و کتاب خواندنش و...
مرد گفت:
کجایی؟
گفتم: با تو هستم.
گفت: یه روز دوستت دارن. برات اشک میریزن، عین تمساح... دستت رو میبوسن، آسمون رو به زمین میارن که باورت بشه همیشه به تو وفادارن. اما یه روز دیگه...
دستم را گرفت. راه افتادیم. صدای سنگین قدم‌هامان سکوت شب را لرزاند. شب از نیمه گذشته بود. مرد دستم را رها کرد و با خودش حرف زد:
اما، یه روز دیگه... آخ...
و راهش که نداده بودند و عجز و لابه که کرده بود و هلش که داده بودند و رو زمین که غلتیده بود و نفرین و ناله که سر داده بود و بعد... که آمده بود و ختم گرفته بود و نذر و نیاز کرده بود و مشکل­گشا داده بود و... که این‌همه افاقه­‌ای نکرده بود و...
چراغ‌های رنگین سر در میخانه‌ای روبرومان بود.
مرد گفت:
آره مرد!... دستت میندازن، با تو قول و قرار می‌ذارن، می‌گن و می‌خندن و بعد، اون وسطا یهو کسی دیگه پیدا می‌شه و تو رو مثه سنگ رو یخ و یا مثه برج زهرمار رها می کنن و دست همدیگرو میگیرن و با هم راه میفتن و میرن تازه تو میفهمی که چه به روزت اومده... تازه تو میفهمی که همه دروغ بوده، می فهمی که با همه صداقتت گول خوردی.. گول ... می‌فهمی چی میگم مرد؟... تو از زنها چی می‌دونی؟ تو اصلن چی می‌دونی مرد؟
انگار که خستگی، غم و یا دلزدگی، راه بر گلویش می بست.

احمد محمود

ادامه نوشته

مزه عشق

آلن اوستن، مثل یک بچه گربه ناآرام، از پله های تاریک حوالی خیابان پِل که قیژ قیژ صدا می‌کردند، بالا رفت. چند دقیقه‌ای توی پاگرد کم نور ایستاد و دور و بر را پائید و اسمی را که خیلی نامشخص روی یکی از درها نوشته شده بود پیدا کرد. 
همان‌طور که بهش گفته بودند، در را هُل داد و اتاق کوچکی دید که غیر از یک میز نهار خوری قدیمی، یک صندلی راحتی و یک صندلی معمولی، مبلمان دیگری نداشت. روی یکی از دیوارهای زرد رنگ، دو تا قفسه بود که سر هم، دوازده تایی بطری و شیشه توش بود.
پیرمردی روی صندلی راحتی نشسته بود و روزنامه می‌خواند. آلن بدون معطلی کارتی را که بهش داده بودند، دستش داد. پیرمرد خیلی مودبانه گفت: «بفرمایید بنشینید آقای اندرسون. از آشنایتون خوشبختم.»
آلن پرسید: «واقعیت داره شما معجونی دارید که...ام... معجزه می‌کنه؟»
پیر مرد پاسخ داد: «آقای عزیز من تو این تجارت سهم عظیمی ندارم... من معجون ملین یا معجونی که باعث بشه دندون در بیاد نمی‌فروشم... اما همون‌طور که هست، متنوعه. فکر نمی‌‌کنم هیچ کدوم از چیـزهائی که می‌فروشم اثری فراتر از اینکه بشه دقیقاً معمولی توصیفش کرد، داشته باشه.»
آلن شروع کرد:«خوب، راستش رو بخواید...»
پیرمرد دستش را طرف یکی از شیشه‌های قفسه برد و بین کلام پسر گفت:«مثلاً همین‌جا. این معجونیه که مثل آب بیرنگه، تقریباً بدون طعمِ و وقتی توی قهوه، شیر، شراب و هر نوشیدنی دیگه‌ای ریخته می‌شه، اصلاً احساس نمی‌شه. وتوی هیچ نوع کالبد شکافی هم تشخیص داده نمی‌شه.»
آلن که خیلی ترسیده بود، گفت: «منظورتون اینه که سمه؟»
پیرمرد با بی‌تفاوتی گفت: «دوست داری اسم‌شو دستکش پاک کن بذار. شاید دستکش هم پاک بکنه. من هیچوقت امتحانش نکردم. ممکنه یکی بگه این زندگی پاک کنِ. زندگی هم گاهی نیاز به پاک شدن داره»
آلن گفت: « نه! من اصلاً از این جور چیزها نمی‌خوام.»
پیرمرد گفت: « احتمالاً این هم دقیقاً همین طوره. می‌دونی قیمتش چنده؟ برای یک قاشق چای خوری، که کافی هم هست، پنج هزار دلار می‌خوام نه کمتر. حتی یک پنی هم تخفیف نمی‌دم.»
آلن با نگرانی گفت: «امیدوارم همه معجون‌هاتون به این گرونی نباشن.»
پیرمرد گفت: «نه عزیزم. مثلاً اصلاً خوب نیست که یه شربت عشق اینقدر گرون باشه. جوان‌هائی که شربت عشق می‌خوان به ندرت پنج هزار دلار پول دارن. اگه داشتن احتیاجی به شربت عشق نداشتن.»
آلن گفت: «خب، خدا رو شکر.»
پیرمرد گفت: «من قضیه رو اینطوری نگاه می‌کنم. با یه دونه، مشتری رو راضی نگه دار، وقتی احتیاج داشته باشه برای گرفتن بعدی هم می‌آد. حتی اگه گرون‌تر هم باشه. حتی اگه لازم باشه بخاطرش پس انداز می‌کنه.»
آلن گفت: «پس شما واقعاً شربت عشق می‌فروشید؟»
پیرمرد دستش را برای برداشتن یک شیشه دیگر دراز کرد و گفت: «اگه شربت عشق نمی‌‌فروختم، که بقیه چیزها رو هم بهت نمی‌گفتم. آدم فقط وقتی توی موقعیتی‌یه که مجبوره، می‌تونه تا این حد اعتماد کنه.»
آلن گفت: «و این شربت‌ها...م...فقط...فقط...»
پیرمرد گفت:«نه. اثرشون دائمیِ و خیلی بیشتر از هیجان‌های موقت هم قوی‌یه. اما شامل اون هم می‌شه. اثرش زیاد، موثر و ازلیِ.»
آلن سعی می‌کرد متفکر و بی‌تفاوت به نظر برسد. گفت: «عجب! چقدر جالب.»
پیرمرد گفت: « البته بُعد معنویش را هم در نظر بگیر.»
آلن گفت: «بله البته. اینکار رو می‌کنم.»
پیرمرد گفت: «این شربت بی‌تفاوتی رو با وقف شدن جایگزین می‌کنه و بجای تحقیر، تحسین می‌آره. مقدار خیلی کمی رو به بانوی جوان بده_ تو آب پرتقال، سوپ، یا نوشابه مزه‌ش حس نمی‌شه_ و بعد هر قدر هم شاد و بی‌خیال باشه کاملاً تغییر می‌کنه. دیگه هیچی نمی‌خواد بجز خلوت و تو.»
آلن گفت: «باورم نمی‌شه! خیلی به مهمونی علاقه داره.»
پیرمرد گفت: «دیگه خوشش نمی‌آد. می‌ترسه توی مهمونی‌ها دخترهای خوشگل ببینی.»
آلن با ذوق پرسید: «یعنی حسود می‌شه؟ بخاطر من؟»
-بله. می‌خواد که همه چیز و همه کسِ تو باشه.
-اون همین الان هم همه کس منه. ولی اعتنا نمی‌کنه.
-اعتنا می‌کنه. وقتی از این بخوره. بلافاصله اعتنا می‌کنه، تو تنها محبوب زندگیش می‌شی.
آلن داد زد: «معرکه ست!»
پیرمرد گفت: «بعد می‌خواد از همه کارهات سر در بیاره. هر چی که توی روز برات اتفاق می‌افته رو می‌خواد بدونه. کلمه به کلمه شو. دلش می‌خواد بدونه به چی فکر می‌کنی، چرا لبخند می‌زنی، چرا سرحال نیستی.»
آلن فریاد زد: «این عشقه!»
پیرمرد گفت: «بله. با چه دقتی ازت مراقبت خواهد کرد! هیچوقت نمی‌ذاره خسته بشی، تو جای نامرتب بشینی، یا غذات آماده نباشه. اگه یه ساعت دیر کنی، وحشت می‌کنه. فکر می‌کنه کشته شدی یا یه پری تو رو ازش دزدیده.»
آلن که از ذوق دست و پایش را گم کرده بود، گفت: «به سختی می‌تونم دایانا رو اینطوری مجسم کنم.»
پیرمرد گفت: «لازم نیست از قوه تخیل استفاده کنی. و به هر حال، چون همیشه حوری هائی هم دور و برمون وجود دارن، اگه به هر ترتیب تو چنگشون هم افتادی، بعدها، دچار لغزش شدی، لزومی نداره نگران بشی. اون تو رو خواهد بخشید، بالاخره. البته به شدت لطمه می‌خوره، ولی تو رو خواهد بخشید... در نهایت.»
آلن با غضب گفت: «همچین چیزی اتفاق نخواهد افتاد.»
پیرمرد گفت: «البته. ولی اگر بیفته هم جای نگرانی نداره. هیچوقت ازت جدا نمی‌شه. نه! و البته خودش هیچوقت یه ذره هم...کمترین ناراحتی رو برات به وجود نمی‌آره.»
آلن گفت: «و قیمتش چنده این معجون خارق العاده؟»
پیرمرد گفت: «این به اندازه اون دستکش پاک کن، یا همون زندگی پاک کن، اون اسمی که من بعضی وقت‌ها روش میذارم، گرون نیست. نه. اون پنج هزار دلاره، بدون یک پنی تخفیف. آدم باید سنش از تو بیشتر باشه که تو این کارها بیفته. باید بخاطرش کلی پول جمع کنی.»
آلن گفت: «و شربت عشق؟»
پیرمرد کشو میز آشپزخانه را باز ‌کرد و بطری کوچکی که نسبتاً کثیف به نظر می‌رسید، درآورد وگفت: «بله این. این فقط یه دلاره.»
آلن پیرمرد را نگاه می‌کرد. پیرمرد داشت بطری را پر می‌کرد. گفت: « نمی‌تونم بگم چقدر ازتون ممنونم.»
پیرمرد گفت: «من دوست دارم در حق مشتری‌هام لطف کنم. بعدها برمی‌گردن. زمانی که نسبتاً اوضاع‌شون بهتر شده و می‌خوان چیزهای گرون‌تر بخرن. بفرمایید. اثرش رو خودتون خواهید دید.»
آلن گفت: «باز هم ممنونم. خدا نگهدار.»
پیرمرد گفت: « به امید دیدار.»

نویسنده: جان کولیر
مترجم: آسو حیدری

کلاس درس

همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل کامیون زوار در رفته‏ای که هر وقت از دست اندازی رد می‏شد، چهارستون اندام‏اش وا می‏رفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را می‏چسبیدیم که پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم که فک‌هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود می‏چرخید. نفس می‏کشید و نفس پس می‏داد و آتش می‏ریخت و مدام می‏زد تو سرِ ما. همه له له می‏زدیم. دهان‌ها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه می‏کردیم. کسی کسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده ساله‏ای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی که از شدت خستگی دندان‏های عاریه‌اش را درآورده بود و گرفته بود کف دستش و مرد چهل ساله‏ای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاک آلود و تنها چند نفری از ما کفش به پا داشتند. همه ساکت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. کامیون از پیچ هر جاده‏ای که رد می‏شد گرد و خاک فراوانی به راه می‏انداخت و هر کس سرفه‏ای می‏کرد تکه کلوخی به بیرون پرتاب می‏کرد.
چند ساعتی رفتیم و بعد کامیون ایستاد. ما را پیاده کردند. در سایه سار دیوار خرابه‏ای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند که هر کدام سطلی به دست داشتند. به تک تک ما کاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یک تکه نان که همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تکیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما می‏کشید که ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تکیده و استخوانی. فک پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پایین‏اش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه که پلک‌هایش آویزان بود معلوم نبود که متوجه چه کسی است. بعد با صدای بلند دستور داد که همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریخته‏ای وارد خرابه‏ای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را کنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودال‌ها نشستیم. روبروی ما دیوار کاه‏گلی درهم ریخته‏ای بود و روی دیوار تخته سیاهی کوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبه‌های آغشته به خاک. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمی زد تو ملاج ما. می توانستیم راحت تر نفس بکشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد کوتاه بود. سنگین راه می‏رفت. مچ‌های باریک و دست‌های پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشم‌هایش مدام در چشم خانه‏ها می‏چرخید. انگار می‏خواست همه کس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند می‏زد و دندان روی دندان می‏سایید. جلو آمد و با کف دست میز سنگی را پاک کرد و تکه‌ای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت کنید خیلی زود یاد می‏گیرید. وسایل کار ما همین‌هاست که می‏بینیدبا دست سطل‌های پر آب و گونی‌ها را نشان داد و بعد گفت:کار ما خیلی آسان است. می‏آوریم تو و درازش می‏کنیم و روی تخته سیاه شکل آدمی را کشید که خوابیده بود و ادامه داد: اولین کار ما این است که بشوریمش. یک یا دو سطل آب می‏پاشیم رویش. و بعد چند تکه پنبه می‏گذاریم روی چشم‌هایش و محکم می‏بندیم که دیگر نتواند ببیند. با یک خط چشم‌های مرد را بست و بعد رو به ما کرد و گفت: فکش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فک رد می‏کنیم و بالای کله‏اش گره می‏زنیم. چشم‌ها که بسته شد دهان هم باید بسته شود که دیگر حرف نزند. فک پایین را به کله دوخت و گفت: شست پاها را به هم می‏بندیم که راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: «دست‌ها را کنار بدن صاف می‏کنیم و می‏بندیم.» و نگفت چرا. و دست‌ها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچه‏ای پیچید و دیگر کارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره کرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله می‏کرد. گاه گداری دست و پایش را تکان می‏داد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را که بر تن مرد جوان بود پاره کرد و دور انداخت.
معلم پنجه‌هایش را دور گردن مرد خفت کرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دست‌ها و پاها تکانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشم‌ها گذاشت و با تکه پارچه ای چشم را بست. فک مرده پایین بود که با یک مشت دو فک را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون کشید و دهانش را بست و تکه دیگری را از زیر چانه رد کرد و روی ملاج گره زد. بعد دست‌ها را کنار بدن صاف کرد. تعدادی پنبه از کیسه بیرون کشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنکه کمکی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «کارش تمام شد.»
اشاره کرد و دو پیر مرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یکی از گودال‌ها انداختند و گودال را از خاک انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای کرد و پرسید: «کسی یاد گرفت؟»
عده ای دست بلند کردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها که یاد گرفته‏اند بیایند جلو.»
بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم می‏خواست به بیرون خرابه اشاره کند که دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینه‌اش نشستیم و با مشت محکمی فک پایینش را به فک بالا دوختیم. روی چشم‌هایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش کردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و کفن پیچش کردیم و بعد بلندش کردیم و پرتش کردیم توی گودال بزرگی و خاک رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.
راننده کامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراهه‏ای به بیراهه‏ی دیگر می‏پیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان می‏داد.
تابستان 62
نویسنده: غلام‌حسین ساعدی

یادم میاد اولین بار خوندمش با خودم گفتم یعنی جناب ساعدی با چه ذهنیتی اینو نوشته.. 

خوان رولفو

پاهای مرد در شن فرو می‌رفت. ردی بی‌شکل برجا می‌گذاشت، مثل سُم جانوری. به سختی از سنگتخته‌ها بالا می‌رفتند، در شیب سربالایی به زحمت خود را نگاه می‌داشتند؛ بعد با تقلای بسیار، در جستجوی افق، بالا می‌رفتند.
آن که او را دنبال می کرد، گفت: «کف پاهایش صاف است، یک انگشت ندارد؛ انگشت شست پای چپش. مثل او این دور و برها زیاد نیست. پس کار آسان است.»
راه پر از خس و خار، میان علفزارها بالا می‌رفت. بس که باریک بود، مورچه‌رو می‌نمود. بی‌وقفه به سوی آسمان می‌رفت. آن‌جاگم می‌شد و بعد پیش‌تر، زیر آسمانی دورتر، پیدا می‌شد.
پاهایش پیش می‌رفت، بی‌آن‌که از راه منحرف شود. مرد و زنش را روی پاشنه‌های پینه‌بسته‌اش انداخته بود؛ ناخن‌هایش را روی سنگتخته‌ها می‌کشید، دست‌هایش خراشیده می‌شد، در هر افقی می‌کشید، دست‌هایش خراشیده می‌شد، در هر افقی می‌ایستاد تا مقصدش را بسنجد. گفت: «مال من نه، مال او.» سر برگرداند تا ببیند که حرف زده بود.
هوا ذره‌ای جریان نداشت. صدایش میان شاخه‌های شکسته پژواک می‌کرد. خسته از کورمال راه جستن، هر قدمی را می‌شمرد و با نفسی حبس در سینه تکرار می‌کرد: «تنها کاری که می‌خواهم بکنم همین است.» و بعد می‌دانست که حرف زده است.
مردی که او را دنبال می‌کرد، گفت: «از این‌جا بالا رفته،از این یال، با کارد شاخه‌های سر راهش را بریده. معلوم است که حسابی ترس برش داشته. ترس همیشه ردی از خودش جا می‌گذارد. همین آخر به دامش می‌اندازد.»

از نوشتار خوشم اومد پس میخونمش..  

ادامه نوشته

یه داستان جدی

نویسنده‌ای به نام زیگریست از راه نوشتن داستان‌های خنده‌دار امرار معاش می‌کرد. این داستان‌ها آنقدر برای خودش جالب و بامزه بودند که هنگام نوشتن آنها، شکلک‌های عجیب و غریبی درمی‌آورد و به‌ آرامی با خودش می‌خندید. این آثار در نظر خواننده‌هایش نیز جالب و بامزه بودند. و از آنجا که مردم به شادی علاقه‌ای وافر دارند، درآمد زیگریست نسبتا‌ً خوب بود.
سرانجام یک روز، دیگر از نوشتن داستان‌های کمیک خسته شد و عزمش را جزم کرد تا داستانی جدی به رشته تحریر درآورد. اما این کار عملا‌ً آنقدر‌ها که فکر می‌کرد کار ساده‌ای نبود. قلم او که به مطایبه‌نویسی و شوخ‌طبعی خو گرفته بود، دائما‌ً سعی داشت خود را از کنترل صاحبش خلاص کرده ودر جایی که مناسبت چندانی نداشت نکته‌ای خنده‌دار را ثبت کند. تن‌ها وقتی که زیگریست قلم جدیدی خرید، توانست از آن وضعیت ناخوشایند خلاصی یابد و کار نوشتنش پیشرفت خوبی پیدا کند.
پنج هفته تمام نویسنده ما پشت میز تحریر نشست، هیچ شکلکی از خود درنیاورد، چهره‌اش رنگ خنده به خود ندید هر روز دو صفحه به زیور طبع آراسته کرد، تا اینکه بالاخره کار نوشتن این داستان جدی به پایان رسید. حالا وقتش رسیده بود که زیگریست داستانش را طبق رسمی دیرینه برای دوستانش بخواند تا تأثیرش را روی آن‌ها بیازماید. او به این کار عنایت خاصی داشت، زیرا معتقد بود که اظهار نظر‌های شفاهی دید کلی را در اختیار خالق اثر می‌گذارد که وی در جریان خلق اثر از دست یافتن به آن ناتوان است. علاوه بر این، در این فرصت، او کل داستان را برای اولین بار می‌شنید. زیرا از آنجا که او پیچ و خم‌های داستان را به تدریج و بنا به مصلحت‌های داستان‌نویسی روی کاغذ آورده بود، ماجرای آن در کل‍ّیتش برای او به طور دقیق روشن نبود. ابتدا داستان را تته پته می‌خواند، زیرا از این واهمه داشت که ستایشگران هنر فکاهی را دچار سرخوردگی دردناکی کند. اما بعد از مدتی، الهه هنر به یاری‌اش شتافت و به صدایش توان و قدرت بخشید. طبعا‌ً آن خنده‌‌هایی که قبلا‌ً از نهاد دوستان برمی‌خواست و داستان‌خوانی‌اش را با وقفه روبرو می‌کرد دیگر محو شده بود. در عوض، سکوتی حاکم شده بود که راه هر گونه تعبیر و تفسیر در مورد داستان را می‌بست.
زیگریست جزو آن دسته از داستان‌خوان‌‌هایی نبود که مدام به شنوندگانش نگاه می‌‌کنند. اما وقتی به طور اتفاقی نگاهی به جمع انداخت، با ناراحتی متوجه شد که دو نفر از دوستانش به خواب فرو رفته‌اند. این مسئله برایش خیلی دردآور بود. اما به روی خودش نیاورد و به خواندن ادامه داد. عیب کار در کجا بود؟ آیا آن دو نفر که اکنون صدای خرخرشان بلند شده بود مقصر بودند، یا خواندش ایراد داشت، یا اینکه اصلا‌ً عیب از خود داستان بود؟
در هر صورت نتیجه این بود که خستگی و خواب‌آلودگی، زیگریست را هم دربرگرفت. طوریکه صدایش رفته رفته ضعیف‌تر شد و سرانجام در وسط جمله‌ای طولانی و ادیبانه به سکوت تبدیل شد. پلکهایش سنگین شد. دستنوشته از دستانش روی زمین فرو افتاد. بعد از چند ثانیه انگار یادش آمد که میزبان و نویسنده مجلس است. بنابراین، چشمهایش را برای آخرین بار باز کرد و دید که همه دوستانش به خواب رفته‌اند. بعد خواب او را نیز ربود.
شاید کسی باور نکند. اما حقیقت این است که همه‌ی آن جمع تا صبح روز بعد یکسره خوابیدند. هنگامیکه دوستان بیدار شدند، دست‌ها را به طرفی و پا‌ها را به طرف دیگر کشیدند و خمیازه سر دادند خورشید به اتاق می‌تابید. بیرون از خانه چند ساعتی بود که کار روزانه آغاز شده بود. دوستان زیگریست هم مثل همه آدم‌های باریک‌بین، فورا‌ً به دستاورد این داستان پی برده بودند. آری، زیگریست موفق به خلق اثری شده بود که خواننده یا شنونده را با قدرتی خارق‌العاده به خوابی عمیق فرو می‌برد. عجب هدیه‌ای برای بشریت به ارمغان آورده بود!
داستان زیگریست به چاپ رسید و با استقبال بی‌نظیری روبرو شد. روی میز هر خانه، زیر بالش هر کسی این اثر خواب‌آور جای خودش را پیدا کرد. مریض و سالم هر کدام به فراخور حالش با خواندن آن به خواب می‌رفت. هر کس این داستان را می‌شنید به صلاحش بود که بدون مقاومت خود را به آن بسپارد، چون بی‌شک در برابر واژه‌‌های چرت‌آور داستان توان مقاومت نداشت. بدین ترتیب، زیگریست کم‌کم نه تن‌ها به مردی متمول، بلکه به نیکوکاری والامقام تبدیل شد.
البته در این قضیه یک چیز عجیب و غیر قابل فهم بود؛ هیچ کس نمی‌دانست که داستان چطور پایان می‌یافت. چون هیچکدام از خوانندگان تا صفحه آخر آن پیش نرفته بود. آدم‌هایی که اعصابی سالم داشتند، با خواندن اولین صفحات به خواب می‌رفتند. عصبی‌ها تعداد صفحات بیشتری را می‌خواندند و در مواردی که خوانندگان، بی‌خوابی‌های مزمنی داشتند، حتی موفق به خواندن نیمی از صفحات داستان می‌شدند. یعنی به صفحه معروف سی‌ و پنج می‌رسیدند، که این موهبت تن‌ها نصیب برگزیدگان می‌شد. اینکه عده‌‌ای از افراد زیرک تن‌ها به خواندن بخش پایانی داستان مبادرت ورزیده بودند نیز کمکی به آن‌ها نمی‌کرد. به محض اینکه بیدار می‌شدند، دیگر هیچ چیز را به یاد نمی‌آوردند. نتیجه این شد که درباره پایان این اثر خواب‌آور، شایعه‌‌های ضد و نقیضی بر سر زبان‌ها افتاده بود و تقاضا‌های زیادی از هر طرف متوجه زیگریست بود تا زبان بگشاید و نظر قطعی و درست را بگوید. اما او چنین کاری نکرد. بلکه در سکوت پر رمز و رازی فرو رفت که چندان هم برایش بدنبود. در واقع، خود او هم در این باره چیزی برای گفتن نداشت. چون خودش هم نمی‌دانست که داستان با خوابی عمیق تمام می‌شود.

نویسنده: کورت کوزنبرگ
مترجم: سهراب برازش

نظر خاصی ندارم... 

آقای پابلو

تمام اصلهای حقوق بشر راخواندم
جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من اصل سی و یکم:
هر انسانی حق دارد هرکسی را میخواهد دوست بدارد
پابلو نروادا 

 

حاجی مراد

حاجی، خیس عرق، هم‌دوش آژان، از جلوِ مردم می‌گذشت و حالا مشکوک هم شده بود! درست نگاه کرد، دید کفشِ سگک‌دار آن زن و جوراب‌هایش، با مال زن او فرق داشت! نشانی‌هایی هم که آن زن به آژان می‌داد، همه درست بود: او زن مشدی‌حسین صرّاف بود که می‌شناخت! پی برد که اشتباه کرده است، امّا دیر فهمیده بود. حالا نمی‌دانست چه خواهد شد؟! تا این که رسیدند به نظمیّه، مردم بیرون ماندند. حاجی و آن زن را آژان، وارد اتاقی کرد که در آن دو نفر صاحب‌منصبِ آژان پشت میز نشسته بودند. آژان، دست را به پیشانی گذاشته، شرح گزارش را حکایت کرد و بعد خودش را کنار کشید، رفت پایین اتاق ایستاد. رییس رو کرد به حاجی:
- اسم شما چیست؟
- آقا! ما خانه‌زادیم! کوچکیم! اسم بنده حاجی‌مراد. همه‌ی بازار مرا می‌شناسند.
- چه کاره هستید؟
- رزّاز. در بازار دکّان دار. هر فرمایشی که داشته باشید، اطاعت می‌کنم.
- آیا راست است که شما نسبت به این خانم بی‌احترامی کرده‌اید و ایشان را در کوچه زده‌اید؟
- چه عرض بکنم؟! بنده گمان می‌کردم که زن خودم است!
- به کدام دلیل؟!
- حاشیه‌ی چادرش سفید است.
- خیلی غریب است! مگر صدای زن خودتان را نمی‌شناسید؟!
حاجی آهی کشید: «آخر شما که نمی‌دانید زن من چه آفتی است! زنم، نوای همه‌ی جانوران را درمی‌آورد! وقتی که از حمّام درمی‌آید، به صدای همه‌ی زن‌ها حرف می‌زند. ادای همه را درمی‌آورد. من گمان کردم می‌خواهد مرا گول بزند! صدای خودش را عوض کرده!»
زن: «چه فضولی‌ها! آقای آژان! شما که شاهد هستید توی کوچه رو به روی صد کرور نفوس به من چک زد. حالا یک مرتبه موش‌مرده شد! چه فضولی‌ها! به خیالش شهر هرت است! اگر مشدی‌حسین بداند، حقّت را می‌گذارد کف دستت! با زن او؟! آقای رییس! ... .»
رییس: «خوب خانم! با شما دیگر کاری نداریم. بفرمایید بیرون تا حساب حاجی‌آقا را برسیم!»
حاجی: «و الله غلط کردم! من نمی‌دانستم. اشتباهی گرفتم. آخر من رو به روی مردم، آب رو دارم!»
رییس چیزی نوشته، داد به دست آژان. حاجی را بردند جلوِ میز دیگر. اسکناس‌ها را با دست لرزان شمرد، به عنوان جریمه روی میز گذاشت. بعد به هم‌راهی آژان، او را بردند جلوِ درِ نظمیّه. مردم، ردیف ایستاده بودند و درگوشی با هم پچ‌پچ می‌کردند. عبای زرد حاجی را از روی کولش برداشتند و یک نفر تازیانه به دست، آمد کنار او ایستاد. حاجی، از زور خجالت، سرش را پایین انداخت و پنجاه تازیانه، جلوِ مردم به او زدند؛ ولی او خم به ابرویش نیامد!
وقتی که تمام شد، دست‌مال ابریشمیِ بزرگی از جیب درآورد. عرق روی پیشانی خودش را پاک کرد. عبای زرد را برداشته، روی دوش انداخت. گوشه‌ی آن به زمین کشیده می‌شد. سر به زیر، روانه‌ی خانه شد و کوشش می‌کرد پایش را آهسته‌تر روی زمین بگذارد تا صدای غزغز کفش خودش را خفه بکند! دو روز بعد حاجی زنش را طلاق داد!
پاریس، 4 تیرماه 1309
نویسنده: صادق هدایت

چقدر این داستان قشنگ بود یعنی زن خودش بوده بیچاره حاجی مراد 

من هم امروز سبزی پلو قراره بپزم

گمونم از حالا به بعد همه سبزی پلوها منو یاد هدایت و حاجی مراد بندازه و زنی با حاشیه چادر سفیدش 

ادامه نوشته

یه روز خوب برای کانگوراها؟

رفتم به خوراکی‌فروشی و د‌‌وتایی بستنی‌شکلاتی لیوانی خرید‌‌م و برگشتنی او هنوز تکیه د‌‌اد‌‌ه بود‌‌ روبه‌روی قفس و خیره کانگورو‌ها را نگاه می‌کرد‌‌.
باز گفت: «این که د‌‌یگر بچه نیست.»
یکی از بستنی‌ها را بهش د‌‌اد‌‌م.
پرسید‌‌م: «مطمئنی؟»
«بچه باید‌‌ توی کیسه‌ی مامانش باشد‌‌.»
سرم را تکان د‌‌اد‌‌م و بستنی‌ام را لیس زد‌‌م.
«اما این که توی کیسه‌ی مامانش نیست.»
سعی کرد‌‌یم کانگوروی ماد‌‌ر را تشخیص بد‌‌هیم. نشان‌کرد‌‌ن پد‌‌ر آسان بود‌‌. او بزرگ‌ترین و آرام‌ترین آن چهارتا بود‌‌. مثل آهنگسازی که استعد‌‌اد‌‌ش خشکید‌‌ه باشد‌‌، همان‌طور شق‌ و رق ایستاد‌‌ه بود‌‌ و زل زد‌‌ه بود‌‌ به برگ‌هایی که توی ظرف غذایشان بود‌‌. کانگورو‌های د‌‌یگر ‌ـ‌ یکسان د‌‌ر شکل و شمایل و رنگ و قیافه ‌ـ‌ ماد‌‌ه بود‌‌ند‌‌. هرکد‌‌امشان می‌توانست ماد‌‌ر بچه باشد‌‌.
نظرم را گفتم: «یکی‌شان باید‌‌ ماد‌‌ر بچه باشد‌‌ و آن یکی نه.»
«اوهوم.»
«خب کد‌‌امشان ماد‌‌ر بچه نیست؟»
«من هم می‌خواستم همین را بگویم!»
بچه‌کانگورو، بی‌اعتنا به همه‌ی این‌ها، توی محوطه‌شان جست می‌زد‌‌ و گاه می‌ایستاد‌‌ تا بی‌هیچ د‌‌لیل مشخصی کثیفی‌ها را این‌ور و آن‌ور کند‌‌.
نَربچه/ماد‌‌ه‌بچه‌‌ی کانگورو چیز‌های زیاد‌‌ی پید‌‌ا می‌کرد‌‌ که خود‌‌ش را مشغولشان کند‌‌. بچه‌کانگورو د‌‌ور و بر جایی که پد‌‌ر ایستاد‌‌ه بود‌‌ جست‌وخیز کرد‌‌، یک‌قد‌‌ری تو علف‌ها نشخوار کرد‌‌، گند‌‌ و کثافت‌ها را قد‌‌ری به هم ریخت، مزاحم ماد‌‌ه‌ها شد‌‌، روی زمین می‌خوابید‌‌ و بعد‌‌ بلند‌‌ شد‌‌ و یک‌بار د‌‌یگر آن د‌‌ور و بر جست زد‌‌.
نامزد‌‌م پرسید‌‌: «کانگورو‌ها چرا این‌قد‌‌ر تند‌‌تند‌‌ جست می‌زنند‌‌؟»
«تا از د‌‌ست د‌‌شمن‌هاشان د‌‌ر بروند‌‌.»
«چه د‌‌شمن‌هایی؟»
گفتم: «نوع بشر! آد‌‌م‌ها با بومرنگ کانگوروها را می‌کشند‌‌ و می‌خورند‌‌.»
«چرا بچه‌کانگورو‌ها تو کیسه‌ی ماد‌‌رشان می‌روند‌‌؟»
«خب وقتی با آن‌ها باشند‌‌، فرار می‌کنند‌‌. بچه‌ها نمی‌توانند‌‌ تند‌‌ بد‌‌وند‌‌.»
«خب یعنی ازشان مراقبت می‌کنند‌‌؟»
گفتم: «آره. بالغ‌تر‌هایشان مراقب بچه‌ترها هستند‌‌.»
«چند‌‌ وقت این‌شکلی ازشان مراقبت می‌کنند‌‌؟»
می‌د‌‌انستم قبل از اینکه این گرد‌‌ش کوچولو پیش بیاید‌‌، باید‌‌ توی د‌‌انشنامه‌ها د‌‌رباره‌ی کانگوروها چیز‌هایی بخوانم. رگبار مسلسل سؤالاتی مثل این کاملاً پیش‌بینی‌پذیر بود‌‌.
«به خیالم یک یا د‌‌و ماه.»
به بچه اشاره کرد‌‌ و گفت: «خب این بچه فقط یک ماهش است. پس هنوز هم توی کیسه‌ی مامانش باید‌‌ برود‌‌.»
گفتم: «هوم! گمانم آره.»
«فکر می‌کنی د‌‌اخل این کیسه‌هه که باشه یه‌جور حس بی‌نظیر و عالی بهت می‌د‌‌ه‌؟»
«چرا! حتماً می‌د‌‌هد‌‌.»
خورشید‌‌ حالا از آسمان بالا رفته بود‌‌ و ما صد‌‌ای بچه‌ها را می‌شنید‌‌م که توی استخر جیغ و د‌‌اد‌‌ می‌کرد‌‌ند‌‌. ابر‌های تابستانی، ابر‌های حکاکی‌شد‌‌ه‌ی سفید‌‌ تابستانی، می‌گذرند‌‌.
پرسید‌‌م: «د‌‌وست د‌‌اری چیزی بخوری؟»
گفت: «یک هات‌د‌‌اگ، با یک کوکا.»
توی د‌‌که‌ی هات‌د‌‌اگ‌فروشی که مثل یک‌جور وانت د‌‌رستش کرد‌‌ه بود‌‌ند‌‌ یک د‌‌انشجو کار می‌کرد‌‌. ضبط‌صوتی د‌‌اشت که روشن بود‌‌ و استِوی واند‌‌ر و بیلی جوئل همان‌طور که منتظر بود‌‌م هات‌د‌‌اگ‌ها حاضر بشوند‌‌، «عاشقانه‌ـ‌ کاری»ام کرد‌‌ند‌‌.
وقتی برگشتم طرفِ قفسِ کانگورو‌ها نامزد‌‌م گفت: «نگاه!» و بعد‌‌ به یکی از ماد‌‌ه‌کانگوروها اشاره کرد‌‌. «می‌بینی؟ بچه‌هه رفته د‌‌اخل کیسه‌‌اش!»
و مطمئناً بچه‌کانگوروهه خود‌‌ش را توی کیسه‌ی ماد‌‌رش مچاله کرد‌‌ه بود‌‌ (بر فرض اینکه این یکی ماد‌‌ه‌کانگورو‌هه ماد‌‌رش بود‌‌ه باشد‌‌). کیسه پُر شد‌‌ه بود‌‌ و د‌‌و تا گوش و نوک یک د‌‌م ماند‌‌ه بود‌‌ بیرون. چشم‌اند‌‌از فوق‌العاد‌‌ه‌ای بود‌‌ و بی‌شک باعث می‌شد‌‌ این سفر به د‌‌رد‌‌سرش بیرزد‌‌.
«وقتی بچه آن د‌‌اخل است، باید‌‌ خیلی احساس سنگینی کند‌‌.»
«نگران نباش. کانگورو‌ها قوی هستند‌‌.»
«واقعاً؟»
«مسلماً هستند‌‌. این‌طوری بقا پید‌‌ا می‌کنند‌‌.»
حتا با وجود‌‌ خورشید‌‌ د‌‌اغ، کانگوروی ماد‌‌ر اذیت نمی‌شد‌‌. انگار تازه خرید‌‌ عصرش را از سوپرمارکتی د‌‌ر خیابان اصلی آئویامای زیبا تمام کرد‌‌ه و د‌‌ارد‌‌ کنار یک کافه‌بار خستگی د‌‌ر می‌کند‌‌.
«از بچه مراقبت می‌کند‌‌ د‌‌یگر. مگر نه؟»
«آره.»
«فکر کنم بچه خوابید‌‌ه.»
«لابد‌‌.»
ما هات‌د‌‌اگ‌هامان را خورد‌‌یم و کوکا‌مان را نوشید‌‌یم و راه افتاد‌‌یم که از قفس کانگورو‌ها د‌‌ور بشویم.
همین‌طور که می‌رفتیم، کانگوروی پد‌‌ر د‌‌ر جست‌وجوی نت‌های ازد‌‌ست‌رفته هنوز زل زد‌‌ه بود‌‌ توی تغار غذاشان. کانگوروی ماد‌‌ر و بچه‌اش یکی شد‌‌ه بود‌‌ند‌‌؛ لمید‌‌ه د‌‌ر جریان زمان. و ماد‌‌ه‌ی د‌‌یگر، ماد‌‌ه‌ی مرموز د‌‌ر محوطه جست می‌زد‌‌، انگار د‌‌مش را برد‌‌ه باشد‌‌ آزمایش.
به نظرم، روز گرمی د‌‌اشت از آب د‌‌ر می‌آمد‌‌؛ اولین روز گرمی که این مد‌‌ت د‌‌اشته‌ایم.
پرسید‌‌: «هی! هستی ماءالشعیر بزنیم؟»
گفتم: «به نظرم معرکه است.»
هاروکی موراکامی
مترجم: آرمان سلاح ورزی

گیله مرد

- آره، من خودم لاور بودم. سواد هم دارم. این پنج ساله یاد گرفتم. خیلی چیزها یاد گرفته‌ام. می‌گی مملکت هرج و مرج نیست؟ هرج و مرج مگه چیه؟ ما را می‌چاپید،‌ از خونه و زندگی آواره‌مون کردید. دیگر از ما چیزی نمونده، رعیتی دیگه نمونده. چقدر همین خودتو، منو تلکه کردی؟ عمرت دراز بود، اگر می‌دونستم که قاتل صغرا تویی،‌ حالا هفت تا کفن هم پوسونده بودی؟ کی لامذهبه؟ شماها که هزار مرتبه قرآن را مهر کردید و زیر قولتان زدید؟ نیامدید قسم نخوردید که دیگر همه امان دارند؟ چرا مردمو بیخودی می‌گیرید؟ چرا بیخودی می‌کشید؟ کی دزدی می‌کنه؟ جد اندر جد من در این ملک زندگی کرده‌اند، کدام یک از ارباب‌ها پنجاه سال پیش در گیلون بوده‌اند؟
زبانش تتق می‌زد، به‌حدی تند می‌گفت که بعضی کلمات مفهوم نمی‌شد. وکیل باشی دو زانو پیشانیش را به کف چوبی اتاق چسبانده و با دو دست پشت گردنش را حفظ می‌کرد. کلاهش از سرش افتاده بود روی کف اتاق: «نترس، این جوری نمی‌کشمت. بلند شو، می‌خواهم خونتو بخورم. حیف یک گلوله. آخر بدبخت، تو چه قابل هستی که من یک فشنگ خودمو محض خاطر تو دور بیندازم. بلند شو!»
اما وکیل‌باشی تکان نمی‌خورد. حتی با لگدی هم که گیله‌مرد به پای راست او زد، فقط صورتش به زمین چسبید، عضلات و استخوان‌های اودیگر قدرت فرمانبری نداشتند. گیله‌مرد دست انداخت و یقه‌ی پالتوی بارانی او را گرفت و نگاهی به صورتش انداخت. در روشنایی خفه‌ی صبح باران خورده، قیافه‌ی وحشتزده‌ی محمدولی آشکار شد. عرق از صورتش می‌ریخت. چشمهایش سفیدی می‌زد. بی‌حالت شده بود. از دهنش کف زرد می‌آمد، خرخر می‌کرد.
همین که چشمش به چشم براق و برافروخته‌ی گیله‌مرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: «نکش،‌ امان بده! پنج تا بچه دارم. به بچه‌های من رحم کن. هر کاری بگی می‌کنم. منو به جوونی خودت ببخش. دروغ گفتم. من نکشتم. صغرا را من نکشتم. خودش تیراندازی می‌کرد. مسلسل دست من نبود...»
***
گریه می‌کرد. التماس و عجز و لابه‌ی مامور، مانند آبی که روی آتش بریزند،‌ التهاب گیله مرد را خاموش کرد. یادش آمد که پنج بچه دارد. اگر راست بگوید! به یاد بچه‌ی خودش که در گوشه‌ی کومه بازی می‌کرد، افتاد. باران بند آمد و در سکوت و صفای صبح ضعف و بی‌غیرتی محمدولی تنفر او را برانگیخت. روشنایی روز او را به تعجیل واداشت.
گیله‌مرد تف کرد و در عرض چند دقیقه پالتو بارانی را از تن وکیل باشی کند و قطار فشنگ را از کمرش باز کرد و پتوی خود را به سر و گردن او بست. کلاه او را بر سر و بارانیش را بر تن کرد و از اتاق بیرون آمد.
در جنگل هنوز شیون زنی که زجرش می‌دادند به گوش می‌رسید. در همین آن، صدای تیری شنیده شد و گلوله‌ای به بازوی راست گیله‌مرد اصابت کرد. هنوز برنگشته، گلوله‌ی دیگری به سینه‌ی او خورد و او را از بالای ایوان سرنگون ساخت.
مامور بلوچ کار خود را کرد.
نویسنده: بزرگ علوى

امیل زولا

میشوی بزرگ اهل‌ وار1 بود. پدر دهقانش که مالک چند قطعه زمین بود، در سال 1851 و در قیامی که باعث آن کودتا بود، تفنگ به دست گرفته و جنگیده بود. او که در دشت اوشان2 مرده انگاشته و به حال خود ر‌ها شده بود، توانسته بود خود را پنهان کند. وقتی که دوباره سر و کله‌اش پیدا شد، کسی کاری به کارش نداشت فقط، مقامات محل، ریش سفیدان و مستمری‌بگیران خرد و کلان، دیگر او را به نامی جز میشوی یاغی، صدا نکردند.
آن مرد یاغی، آن انسان درستکار و بی‌سواد، پسرش را به مدرسه آ... فرستاد. بی‌شک می‌خواست که؟ فرزندش دانشمند شود تا نهضتی را به توفیق و پیروزی برساند که او خود، اسلحه در دست، نتوانسته بود از آن پاسداری کند. ما در مدرسه، کم و بیش از این ماجرا باخبر بودیم و همین باعث می‌شد که به همشاگردیمان همچون شخصی مخوف بنگریم.
وانگهی سن و سال میشو از ما خیلی بیتر بود. فزون از هجده سال سن داشت و با این حال، هنوز در کلاس چهارم بود. اما کسی زهره نداشت سر به سرش بگذارد. از آن آدم‌های کله شق بود که به دشواری یاد می‌گیرند و گمانشان به هیچ راه نمی‌برد. اما اگر چیزی را می‌دانست، دانش او از آن چیز عمیق و همیشگی بود. در طول زنگ‌های تفریح، قوی و سرپنجه، انگار که او را به زخم تبر تراشیده باشند، ارباب‌وار حکمرانی می‌کرد. و با این همه، رأفت و شفقت او کرانه نداشت. جز یک بار هرگز او را خشمگین ندیدم. می‌خواست ناظمی را خفه کند که می‌‌گفت همه جمهوری‌خواهان دزد و جانی‌اند.
چیزی نمانده بود که میشوی بزرگ را اخراج کنند.
بعد‌ها بود که با مرور یاد همشاگردی گذشته در خاطره‌هایم، توانستم رفتار مقتدر و ملایم او را درک کنم. بی‌تردید پدرش خیلی زود از او مردی ساخته بود.

 

ادامه نوشته

آقای چخوف و داستان گندش

نوگتف که انگشت‌های دستش را تق‌تق به صدا درمی‌آورد ادامه داد:
- می‌دانید، مدت‌هاست که دلم می‌خواست با شما حرف بزنم ولی... همه‌اش می‌ترسیدم، خیال می‌کردم ممکن است از من دلگیر شوید... ولی اگر درکم کنید محال است... عصبانی شوید... آخر شما هم عاشق هنرید!
- خوب، بله... البته... البته! آخر صحبت ازهنر است!
- یلناتیموفی‌یونا هیچ می‌دانید چرا این‌جام؟ نمی‌توانید حدسش را بزنید!
لیولا از شرم گلگون شد و دستش را ظاهراَ نادانسته روی آرنج او گذاشت...نوگتف کمی سکوت کرد و ادامه داد:
- حقیقتش را بخواهید بین ما نقاش جماعت آدم‌های خوک‌صفتی هم پیدا می‌شوند... که کمترین اعتنایی به حجب وحیای زن‌ها ندارند... ولی آخر من... من که از قماش آن‌ها نیستم! من نزاکت و آداب‌دانی سرم می‌شود. حجب و حیای زنانه... چنان حجبی است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت!
لیولا در حالی که آرنج‌ها را توی شال نهان می‌کرد با خود گفت: «چرا این حرف‌ها را به من می‌زند؟»
- من شبیه آن‌ها نیستم... از نظر من، زن یک قدیس است! بنابراین دلیلی وجود ندارد که از من بترسید... من آدمی هستم که به خودم اجازه نمی‌دهم مرتکب عمل ناشایستی شوم... یلناتیموفی‌یونا! اجازه می‌دهید؟ به حرف‌هایم خوب گوش بدهید، به خدا قسم که در گفتارم صادقم زیرا هر چه بگویم نه به خاطرخودم که به خاطر هنر است! از نقطه نظر من، در درجی‌اول اهمیت، هنر قرار دارد، نه غرایز حیوانی!
در این‌جا نوگتف دست لیولا را در دست گرفت و دختر جوان کمی به طرف او خم شد.
- یلناتیموفی‌یونا! فرشتی‌ من! خوشبختی من!
- حرف بزنید! ...
- می‌توانم از شما خواهشی بکنم؟...
لیولا به آرامی زیر لب خندید و لب‌هایش را برای اولین بوسه غنچه کرد.
- آیا می‌توانم از شما خواهشی بکنم؟ التماستان می‌کنم! به خدا به خاطر هنر... نمی‌دانید از شما چقدر خوشم آمده؛ درست همانی هستید که به‌اش احتیاج دارم! مرده‌شوی بقیه را ببرد! یلناتیموفی‌یونا! دوست من ! بیایید...
لیولا که آماده بود خود را به آغوش او بیندازد کمی از جا بلند شد ؛ قلبش به شدت می‌تپید.
- بیایید...
این را گفت و دست دیگر لیولا را هم در دست گرفت. دختر جوان سرش را رام و آرام روی شانی‌ او گذاشت؛ قطره‌های اشک خوشبختی روی مژه‌هایش برق زد.
- عزیزم،بیایید مدل من شوید!
لیولا سرش را بلند کرد.
- چه گفتید؟
- می‌خواهم مدل من شوید!
لیولا از جایش بلند شد.
- چه گفتید؟ چه شوم؟
- مدل... مدل من بشوید!
- هوم... فقط مدل؟
- اگر قبول کنید سخت مدیون‌تان می‌شوم! با این کار به من امکان آن را خواهید داد که تابلویی بکشم... آن هم چه تابلویی!
رنگ از روی لیولا پرید. اشک عشق ناگهان به اشک یأس وخشم و احساسات ناخوشایند دیگر مبدل شد. در حالیکه سراپا می‌لرزید زیرلب گفت:
- که این‌طور!
نقش بی‌نوا ! وقتی در تاریکی باغ صدای کشیدی‌ پر طنین با پژواک آن درهم آمیخت، سرخی شفق یکی از گونه‌های سفید نقاش را گلگون ساخت.
نوگتف گونه‌اش را خاراند و مبهوت ماند- دست‌خوش بهت‌زدگی شده بود. احساس می‌کرد که زمین دهان باز کرده بود و او را می‌بلعید... از چشم‌هایش برق بیرون می‌جست...
لیولای سراپا لرزان و منگ و رنگ‌پریده چون میت، قدم پیش گذاشت و تعادلش را طوری از دست داد که گفتی زیر چرخ‌های کالسکه افتاده بود. لحظه‌ای بعد همین که حالش جا آمد با قدم‌های بیمار و نامطمئن به طرف خانه راه افتاد. زانوانش تا می‌شد، از چشم‌هایش برق بیرون می‌زد، دست‌هایش بی‌اختیار به طرف موهایش کشیده می‌شد و آشکارا نشان می‌داد که لیولا قصد داشت در آن‌ها چنگ بیندازد...
بیشتر از چندین ساژن به خانه نمانده بود که باز ناچار شد رنگ ببازد- سر راهش، در چند قدمی کلاه فرنگی پوشیده از انگور وحشی، ایوان مست و پوزه‌درشت و آشفته مو، با جلیقه‌‌ای دکمه باز ایستاده بود؛ به قیافی‌ لیولا نگاه می‌کرد، پوزخند تمسخرآمیزی بر لب داشت و هوا را با «هه- هی‌» اهریمنی خود آلوده می‌کرد ؛ چنگ انداخت و دست لیولا را گرفت. دختر جوان، با خشم و غضب زیرلب گفت:
- گورتان را گم کنید!
و دست خود را از چنگ او رهانید...
چه ماجرای گندی!
1882
نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان

(چیزی شبیه به رمان)

 

رویاهایم را میفروشم

یک روز صبح، ساعت نه، که روی تراس هتل ریویرای هاوانا، زیر آفتاب درخشان داشتیم صبحانه می‌خوردیم، موجی عظیم چندین اتومبیل را، که آن پایین در امتداد دیوار ساحلی، در حرکت بودند یا توی پیاده رو توقف کرده بودند، بلند کرد و یکی از آن‌ها را با خود تا کنار هتل آورد. موج حالت انفجار دینامیت را داشت و همه آدم‌های آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده کرد و در شیشه‌ای بزرگ ورودی را به‌صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسرای هتل با مبل‌ها به هوا پرتاب شدند و عده‌ای از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به یقین بسیار بزرگ بود، چون از روی خیابان دوطرفه میان دیوار ساحلی و هتل گذشت و، با آن قدرت، شیشه را از هم پاشید.
داوطلبان بشاش کوبایی، به کمک افراد اداره آتش‌نشانی، آت و آشغال‌ها را در کمتر از شش ساعت جمع کردند و دروازه رو به دریا را گشودند و دروازه دیگری کار گذاشتند و همه چیز را به صورت اول در‌آوردند. صبح کسی نگران اتومبیلی که با دیوار جفت شده بود نبود، چون مردم خیال می‌کردند یکی از اتومبیل‌هایی است که توی پیاده رو توقف کرده بودند. اما وقتی که جرثقیل آن را از جایش بلند کرد، جسد زنی دیده شد که کمربند ایمنی او را پشت فرمان نگه داشته بود. ضربه آن‌قدر شدید بود که زن حتی یک استخوان سالم برایش نمانده بود. چهره‌اش داغان شده بود، چکمه‌هایش دریده بود و لباسش تکه پاره شده بود. یک حلقه طلا به شکل مار با چشمانی از زمرد در انگشت دستش دیده می‌شد. پلیس به اثبات رساند که زن خدمتکار سفیر جدید پرتغال و زنش بوده. او دو هفته پیش همراه آن‌ها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح، سوار بر اتومبیلی نو، راهی بازار بوده. وقتی این موضوع را توی روزنامه خواندم نام زن چیزی را به خاطرم نیاورد، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش کنجکاوی مرا برانگیخت؛ چون دستگیرم نشد که حلقه در کدام یک از انگشتانش بوده.
این خبر برای من بسیار بااهمیت بود چون می‌ترسیدم همان زن فراموش‌نشدنی باشد که اسمش را هیچگاه در نیافتم و حلقه‌ای شبیه همین حلقه در انگشت اشاره دست راستش داشت که حتی در آن روزها از حالا غیرعادی‌تر بود. این زن را سی وچهار سال پیش در وین، توی میخانه‌ای که محل رفت و آمد دانشجویان امریکای لاتینی بود، دیده بودم که سوسیس و سیب‌زمینی آب‌پز و آبجو بشکه می‌خورد. من آن روز صبح از رم رسیده بودم و هنوز که هنوز است واکنش سریع خود را در برابر سینه باشکوه او که حالت سینه خوانندگان اپرا را داشت؛ دم‌های وارفته پوست روباهی که روی یقه کتش آویخته بود؛ و آن حلقه مصری مارمانند را به یاد دارم. زبان اسپانیایی را که تعریفی نداشت با لحنی طنین‌دار و بدون مکث صحبت می‌کرد و من خیال می‌کردم که او تنها زن اتریشی در پشت آن میز طولانی چوبی است. اما اشتباه می‌کردم، او توی کلمبیا متولد شده بود، و در دوران بچگی و در فاصله دو جنگ به اتریش آمده بود تا در رشته موسیقی و آواز درس بخواند. سی سالی داشت اما خوب نمانده بود چون چهره‌اش چنگی به دل نمی‌زد و پیش از موقع شکسته شده بود. اما انسان جذابی بود و حیرت همه را برمی‌انگیخت.
وین هنوز شهر سلطنتی کهنی بود که موقعیت جغرافیایی‌اش در میان دو دنیای آشتی‌ناپذیر، پس از جنگ جهانی دوم، آن‌را به‌صورت بهشت معاملات بازار سیاه و جاسوسی بین المللی در‌آورده بود. من جایی دنج‌تر برای هم‌میهن فراری‌ام، که هنوز توی میخانه سر نبش دانشجویان غذا می‌خورد، سراغ نداشتم. او صرفاً به خاطر پای‌بندی به ریشه‌هایش آن‌جا می‌آمد چون آن‌قدر پول داشت که غذای همه دوستان پشت میزش را حساب کند. هیچ‌گاه اسم حقیقی‌اش را نمی‌گفت و ما همیشه او را با نامی آلمانی، که راحت نمی‌شد تلفظ کرد، می‌شناختیم؛ نامی که ما آمریکای لاتینی‌ها در وین برایش ساخته بودیم؛ یعنی فروفریدا. من تازه به او معرفی شده بودم که با گستاخی بی‌شائبه‌ای از او پرسیدم، چطور پا به دنیایی گذاشته که این همه با تپه‌های بادخیز کیندیو متفاوت و دور است و او این جمله بهت‌انگیز را پاسخ داد:
«من رویاهامو می‌فروشم.»
در واقع همین تنها حرفه او بود. او فرزند سوم از یازده فرزند مغازه‌دار مرفهی در کالداس سابق بود و همین‌که زبان باز کرد، این عادت زیبا را در خانواده‌اش تعمیم داد که همه، پیش از صبحانه، خواب‌های‌شان را تعریف کنند؛ یعنی وقتی که کیفیت الهام‌بخشی در انسان به ناب‌ترین شکلی در حال پا گرفتن است. در هفت سالگی خواب دید که یکی از برادرهایش را سیلاب برده. مادرش، صرفاً از روی خرافه‌پرستی قدغن کرد که پسرش توی آبکند شنا نکند با این که او عاشق این کار بود. اما فروفریدا از قبل به شیوه خود پیش‌بینی‌اش را اعلام کرده بود.
گفته بود: «معنی این خواب این نیست که برادرم غرق می‌شه بلکه منظور اینه که نباید لب به شیرینی بزنه.»
تعبیر او برای پسر پنج ساله ظاهراً روسیاهی به دنبال داشت ؛ چون او نمی‌توانست روزهای یکشنبه را بدون قاقالی‌لی به شب برساند. مادر که به استعداد غیبگویی دخترش اطمینان داست اخطار را جدی گرفت. اما در اولین لحظه‌ای که از پسر غافل ماند او با یک تکه شیرینی کارامل که پنهانی مشغول خوردنش بود خفه شد و راهی برای نجاتش نبود.
فروفریدا گمان نمی‌کرد که از راه استعدادش بتواند زندگی کند تا این که زمستان‌های طاقت‌فرسای وین عرصه را بر او تنگ کرد. آن‌وقت بود که او در اولین خانه‌ای که علاقه پیدا کرد زندگی کند به دنبال کار بر‌‌آمد و وقتی که از او پرسیدند چه کاری از دستش برمی‌آید فقط این نکته را به زبان آورد: «من خواب می‌بینم.» به تنها کاری که نیاز داشت توضیحی مختصر برای خانم خانه بود و آن‌وقت با دستمزدی که تنها مخارج جزئی او را برمی‌آورد استخدام شد، اما یک اتاق قشنگ و سه وعده غذا در اختیار داشت، به‌خصوص صبحانه که خانواده می‌نشستند تا از آینده نزدیک تک تک اعضا خبر پیدا کنند: پدر کارشناس امور مالی بود؛ مادر زن بشاشی بود و به موسیقی مجلسی عشق می‌ورزید؛ و دو بچه یازده و نه ساله. آن‌ها همه مذهبی بودند و به خرافات تمایل داشتند و با علاقه به گفته‌های فروفریدا دل می‌دادند که تنها وظیفه‌اش کشف سرنوشت روزانه خانواده از طریق رویاهای آن‌ها بود.
فروفریدا برای مدتی طولانی و به‌خصوص در طول سال‌های جنگ، که واقعیت شرارت‌بارتر از کابوس بود، کارش را به خوبی انجام می‌داد. تنها او بود که در سر صبحانه تصمیم می‌گرفت که هر کس در هر روز دست به چه کاری بزند و چگونه بزند تا این که پیش‌گویی‌هایش به صورت قدرت مطلق خانه در‌آمد. سلطه‌اش بر خانواده بی‌چون و چرا بود. جزئی‌ترین آه به اجازه او از دهان برمی‌آمد. ارباب خانه در همان وقت‌هایی که من در وین بودم در گذشت و این بزرگواری را نشان داد که قسمتی از دارایی‌اش را برای آن زن به جا گذاشت به این شرط که فروفریدا به دیدن خواب‌هایش برای خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.
من برای مدتی بیش از یک ماه در وین ماندگار شدم و در شرایط طاقت‌فرسای دانشجویان دیگر سهیم بودم و به انتظار پولی لحظه‌شماری می‌کردم که هیچ‌وقت به دستم نرسید. دیدارهای فروفریدا که با دست و دلبازی توام بود با آن غذاهای بخور و نمیر برای ما جشن به حساب می‌آمد. یک شب که آبجو مرا به وجد آورده بود، توی گوش من با قاطعیت زمزمه کرد:
«فقط اومدم به‌ت بگم که دیشب خواب‌تو دیدم. باید فوری از این‌جا بری و تا پنج سال این طرف‌ها پیدات نشه.» و جای درنگ باقی نگذاشت. گفته‌اش با چنان قاطعیتی همراه بود که من همان شب سوار آخرین قطار رم شدم.
گفته‌اش آ‌ن‌قدر بر من تاثیر گذاشت که از آن وقت به بعد خود را آدمی دانسته‌ام که از فاجعه‌ای که قرار بوده دامن‌گیرش شود جان به در برده و هنوز که هنوز است پایم به وین نرسیده.
پیش از آن واقعه ناگوار هاوانا، فروفریدا را یک‌بار طوری نامنتظرانه و تصادفی دیدم که برایم راز‌آمیز بود. این اتفاق در روزی پیش آمد که پابلونرودا در طول یک سفر دورودراز، برای یک اقامت موقتی، برای اولین بار از هنگام جنگ داخلی، پا به اسپانیا گذاشت. نرودا یک روز صبح را به قصد شکار کتاب‌های ناب دست دوم با ما گذراند و توی پورتر یک جلد کتاب قدیمی از ریخت افتاده را، که شیرازه‌اش از هم پاشیده بود، خرید و در ازایش قیمتی پرداخت که دو برابر حقوق ماهانه‌اش در سفارتخانه رانگون می‌شد. در لابه‌لای جمعیت مثل فیل معلولی حرکت می‌کرد و هر چیزی را که می‌دید با کنجکاوی بچگانه به دنبال طرز کارش بود، چون دنیا در نظرش اسباب‌بازی کوکی گنده‌ای می‌آمد که زندگی از آن ساخته می‌شد.
من کسی را ندیده‌ام که به اندازه او به یکی از پاپ‌های رنسانس شبیه باشد، چون آدمی شکم‌باره و ظریف بود و حتی، به رغم میلش، در صدر میز می‌نشست. همسرش، ماتیلده، پیش‌بندی دور گردنش می‌آویخت که بیش‌تر به درد آرایشگاه می‌خورد تا سر میز غذا، اما این تنها راهی بود که سراپایش غرق سس نمی‌شد. آن روز در رستوران کاروالریاس یکی از روزهای معمول زندگی او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت یک جراح از هم جدا کرد و خورد و در عین حال بشقاب‌های دیگران را با چشم بلعید و از هر کدام با لذتی چشید که انگار خواسته باشد صدف‌های خوراکی معمول گالیسیا؛ صدف‌های پوسته سیاه کانتابریا؛ میگوهای آلیکانته و خیارهای دریایی کوستا براوا را، که خواستاران زیادی دارد، بخورد. و درین میان مثل فرانسوی‌ها از چیز دیگری به‌جز غذاهای لذیذ آشپزخانه صحبت نمی‌کرد، به خصوص خرچنگ ما‌قبل تاریخی شیلی که توی قلبش جا داشت. ناگهان از خوردن دست کشید، شاخک‌های خرچنگ‌وارش را تنظیم کرد و با لحنی بسیار آرام به من گفت:
«یه نفر پشت سر منه که چشم از من بر‌نمی‌داره.»
از روی شانه‌اش نگاه کردم و دیدم درست می‌گوید. سه میز آن طرف‌تر زنی جسور با کلاه قدیمی و اشارپی ارغوانی بدون شتاب غذا می‌خورد و به او خیره شده بود. بی‌درنگ او را به جا آوردم. پیر و چاق شده بود اما او همان فروفریدا بود با حلقه مارمانند در انگشت اشاره.
فروفریدا با نرودا و همسرش سوار یک کشتی بود که از ناپل راه افتاده بود. اما توی کشتی هم‌دیگر را ندیده بودند. او را دعوت کردیم تا سر میز ما قهوه بنوشد و من تشویقش کردم تا از رویاهایش بگوید و شاعر را شگفتزده کند. نرودا اعتنایی نکرد، چون از همان ابتدا اعلام کرد که به رویاهای پیش‌گویانه اعتقادی ندارد.
گفت:«فقط شعره که غیبگوست.»
پس از صرف ناهار و در طول قدم زدن اجباری در طول رامبلاس، من و فروفریدا خود را عقب کشیدیم تا خاطرات‌مان را تعریف کنیم بی‌آن که گوش کسی بشنود. فروفریدا گفت که اموالش را در اتریش فروخته و در اپورتوی پرتغال جای دنجی پیدا کرده وتوی خانه‌ای که توضیح داد کاخی قلابی بر روی تپه است زندگی می‌کند که از آن‌جا چشم‌انداز سراسر اقیانوس تا کشورهای امریکای جنوبی پیداست. هر چند صریحاً نگفت اما از گفته‌هایش این موضوع روشن بود که با خواب‌های پیاپی، داروندار مشتریان پروپاقرصش را در وین بالا کشیده. اما این موضوع تعجب مرا برنینگیخت، چون نظرم همیشه این بوده که رویاهای او چیزی بیش از ترفندی برای گذران زندگی نیست و این موضوع را با او در میان گذاشتم.
غش‌غش زیر خنده زد و گفت: «مث همیشه پررویی.» و چیز دیگری نگفت، چون بقیه افراد به انتظار نرودا ایستاده بودند تا او صحبت‌هایش را به زبان عامیانه شیلیایی با طوطی‌های رامبلا د لوس پا خاروس تمام کند. وقتی گفت‌وگوی‌مان را از سر گرفتیم فروفریدا موضوع را عوض کرد. 
گفت:«راستی، می‌تونی برگردی وین.»
تنها در این وقت بود که به صرافت افتادم سیزده سال از اولین ملاقات ما گذشته.
گفتم:«حتی اگه رویاهات نادرست باشه به هیچ ‌وجه برنمی‌گردم، اینو گفته باشم.»
در ساعت سه ما او را به حال خود گذاشتیم تا نرودا را برای رفتن به محل خواب نیم‌روز مقدس او هم‌راهی کند، که در خانه ما پس از تدارک مفصل آماده کرده بود و از جهتی آدم را به یاد مراسم چای ژاپنی‌ها می‌انداخت. بعضی پنجره‌ها می‌بایست باز باشند و بعضی دیگر بسته باشند تا میزان کامل گرما حاصل شود و نوع خاصی نور از جهتی خاص می‌بایست بتابد و سکوت کامل برقرار باشد. نرودا بی‌درنگ به خواب رفت و، مثل بچه‌ها، ده دقیقه بعد بیدار شد که اصلاً انتظارش را نداشتیم. سروکله‌اش در اتاق پذیرایی پیدا شد، سرحال و با نقشی که بالش بر گونه‌اش جا گذاشته بود.
گفت:«من خواب اون زنی رو دیدم که خواب می‌بینه.»
ماتیلده از او خواست که خوابش را برایش تعریف کند.
گفت:«خواب دیدم که اون زن داره خواب منو می‌بینه.»
من گفتم:«این موضوع از داستان‌های بورخسه.»
با ناراحتی نگاهی به من انداخت.
«مگه اون این موضوعو نوشته؟»
گفتم:«اگه هم ننوشته باشه یه روزی می‌نویسه. این یکی از مخمصه‌های اونه.»
همین که نرودا در ساعت شش غروب آن روز سوار کشتی شد با ما خداحافظی کرد، به تنهایی پشت یک میز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهای روانی کرد که معمولاً موقع اهدای کتاب‌هایش با آن گل و ماهی و پرنده می‌کشید. با اولین اخطار«بدرقه‌کننده‌ها پیاده شوند»، به دنبال فروفریدا گشتم و سرانجام همان‌طور که خداحافظی نکرده داشتیم می‌رفتیم، در عرشه جهانگردها پیدایش کردیم. او هم چرتی زده بود.
گفت:«من خواب شاعرو دیدم.»
شگفت‌زده از او خواستم که خوابش را برایم تعریف کند.
گفت:«خواب دیدم شاعر داره خواب منو می‌بینه.» و نگاه بهت‌زده من اوقات او را تلخ کرد.«چه انتظاری داشتی؟ گاهی، میون اون همه خواب، آدم خوابی می‌بینه که هیچ ارتباطی با زندگی واقعی نداره.»
دیگر او را ندیدم یا حتی به فکرش هم نیفتادم تا وقتی که خبر آن زن انگشتر مارمانند به‌دست را توی آن فاجعه ریویرای هاوانا شنیدم که جانش را از دست داده. چند ماه بعد که، در یک مهمانی سیاسی، تصادفی با سفیر پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسه خود را بگیرم و از او سوال‌هایی کردم. سفیر با علاقه زیاد و تحسین فوق‌العاده‌ای در باره او داد سخن داد، و گفت:«شما نمی‌دونین چقدر این زن خارق‌العاده بود. اگه می‌دونسین یه داستان در باره‌ش می‌نوشتین.» و با همین لحن و جزئیات بهت‌انگیز به گفته‌هایش ادامه داد، بی‌آن‌که سرنخی به دست من بدهد تا به نتیجه‌ای برسم.
سرانجام با لحنی بسیار عینی پرسیدم: «آخر چه کار می‌کرد؟»
آن‌وقت او مایوسانه گفت: «هیچی، خواب می‌دید.»
مارس 1980 

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: احمد گلشیری

داستان قشنگیه 

مرگ پدر

مادرم یک سال زودتر از پدرم مرده بود. یک هفته بعد ازاین‮که پدرم مرد، من تنها، توی خونه‮ش بودم. خونه‮ش در آرکادیا بود و من که نزدیک‮ترین کس او بودم، چند روز بعد از مرگش، سر راه سانتا آنیتا به سرم زد که به خونه‮ش سر بزنم .
مراسم کفن‮ودفن تموم شده بود، برای همین هم هیچ‮کدوم از همسایه‮ها من‮رو نمی‮شناختند. رفتم توی آشپزخونه، از شیر یه لیوان آب برا خودم ریختم و خوردم. بعد اومدم بیرون دیگه نمی‮دونستم چه کاری می‮تونم بکنم. توی حیاط یه شیر آب بود بازش کردم و شروع کردم به آب دادن باغچه. همون‮طور که اون جا وایساده بودم، می‮دیدم که پرده‮ها کنار می‮روند و بعد همسایه‮ها یکی یکی از خونه‮هاشون میان بیرون. یک زن از خیابون رد شد و اومد تو پرسید:   - شما هنری هستید؟
جواب دادم که هنری هستم.
- چند سالی بود که ما پدر و مادرتون رو می‮شناختیم.
بعد شوهرش آمد و گفت :
- مادرتون رو هم می‮شناختیم.
من خم شدم، شیر آب روبستم و گفتم:
- اگه دوست دارین می تونیم بریم تو.
اون‮ها خودشون رو معرفی کردند تام و تلی ملیر. بعد رفتیم داخل خونه.
- چه‮قدر شبیه پدرتون هستین !
- بله اینو زیاد می‮شنوم.
- روبه‮روی هم نشستیم و هم دیگه رو نگاه کردیم.
زن گفت:
- آ ... پدر شما چه‮قدر نقاشی داشته . نقاشی دوست داشت نه؟
-  آره این‮طور به نظر می‮رسه.
- اون نقاشی آسیاب بادی یه، توی غروب آفتاب چه‮قدر قشنگه .
-  اگه می‮خواین می‮تونین برش دارین .
- واقعاً؟
زنگ در به صدا در اومد، دوتا همسایه دیگه بودند، گیبسون‮ها. اون‮ها هم گفتندکه سال‮ها درهمسایگی پدرم زندگی کرده بودند، بعد خانوم گیبسون گفت:
- شما چه‮قدر شبیه پدرتون هستین!
- هنری اون نقاشی آسیاب بادی روداد به ما.
- چه خوب. من عاشق اون نقاشی اسب آبی‮ام .
-  می‮تونین برش دارین خانم گیبسون .
-  راست می‌گین؟
-  آره، حتما.ًً
زنگ دوباره به صدا دراومد ویک زوج دیگه وارد شدند. درونیمه باز گذاشتم. بعد مردی سرش روآورد تو:
- من داگ هودسن هستم، خانومم رفته سلمونی .
- بیایید تو آقای هودسن .
بقیه هم داشتند می‮رسیدند. اون‮ها که بیشترشون زن و شوهر بودند، شروع کردند به پرسه زدن توی خونه .
- خیال دارین این‮جا رو بفروشین؟
- فکر کنم بفروشمش .
- این جا محله خوبیه .
- بله، می‮بینم.
- آ.. قاب اون تابلو چه‮قدر قشنگه. ولی نقاشیش چنگی به دل نمی‮زنه.
- می‮تونین قاب رو بردارین.
- با نقاشیش چه کار کنم؟
- بندازنش دور.
بعد به دور و بری‮ها نگاه کردم:
- لطفاً هر کس هر تابلویی رو که دوست داره بر داره.
اون‮ها هم همین کار رو کردند. چیزی نگذشت که دیوار خالی شد .
- این صندلی هارو لازم ندارین؟
- نه، فکر نکنم .
دیگه حتی رهگذرهایی که از جلوی خونه رد می‮شدند هم سرشون رو می‮انداختند میومدند تو. اون‮ها دیگه زحمت معرفی کردن خودشون رو هم نمی‮کشیدند. یه نفر با صدای بلند پرسید:
- این کاناپه چی؟ لازمش دارین؟
- نه لازم ندارم .
کاناپه هم رفت از خونه بیرون. بعدنوبت به میز گوشه آشپزخانه و صندلی‮ها شد.
- هنری شما این‮جا توستر دارید؟
توستر روهم بردند.
- این ظرف‮هارو هم که لازم ندارین، دارین؟
- نه .
- این سرویس نقره چی؟
-  نه .
-  اگه این فنجون‌های قهوه وهم‌زن رو هم لازم ندارین، ببرمشون.
- ببرینشون .
یکی از خانم‮ها در قفسه آشپزخونه رو باز کرد:
- این میوه‮ها رو چی؟ فکر نکنم تنهایی بتونین از پس شون بر بیاین.
-  خیله خب. هر کس می‮خواد می‮تونه یه کم بر داره فقط سعی کنین به همه یه اندازه برسه .
-  من توت فرنگی‮هارو می خوام !
-  من هم انجیرهارو !
- من هم مربا رو می‮برم !
- آدم‮ها میومدند، می‮رفتند و با آدم‮های تازه برمی‌گشتند.
-  هی این‮جا پنج بطر ویسکی هم هست. هنری ! شما که مشروب نمی‮خورین ؟
- اون‮ها رو بذارین باشن .
خانه داشت کم کم پر از آدم می‮شد. از توالت صدای کشیدن سیفون اومد و بعدش صدای شکستن ظرفی از آشپزخونه.
-  بهتره این جارو برقی رو نگه دارین. برای آپارتمان‮تون به درد می‮خوره.
- باشه نگهش می‮دارم.
-  توی گاراژ یه مقدار وسایل باغبونی هست لازم‌شون که ندارین؟
-  چرا، اون‌ها به دردم می‮خورن .
-  برا اون‌ها پونزده دلار به‮تون می دم .
-  باشه .
مرد پونزده دلار به‮م دادو من کلید گاراژ رو دادم به‮ش . چیزی نگذشت که صدای ماشین چمن زنی که داشت کشیده می‮شد به اون طرف خیابون بلند شد .
-  هنری پونزده دلار برای اون همه وسیله واقعاً مفت بود ارزش اون‮ها خیلی بیشتر بود .
من جواب ندادم
-  ماشین رو چه‮طور؟ مال چهار سال پیشه .
-  فکر کنم ماشین رو نگه می‮دارم.
-  حاضرم پنجاه دلار هم به‮تون بدم.
-  فکر کنم ماشین رو نگه می‌دارم.
یه نفر فرش اتاق جلویی رو لوله کرد و برد بعد وقتی که دیگه چیز دندون‮گیری باقی نموند ه بود یکی یکی رفتند . فقط سه چهار نفر مونده بودند که اون‮ها هم زیادنموندند. شلنگ آب، تخت‮خواب، یخچال، اجاق گاز و یه حلقه کاغذ توالت، تنها چیزی بود که باقی مونده بود .
- از خونه اومدم بیرون و در گاراژرو بستم. من داشتم در گارژ رو قفل می‮کردم که دوتا پسر بچه اسکیت‮سوار جلوی خونه وایسادند .
- اون مرده رو می‮بینی؟
-  آره.
- باباش مْرده .
اون ها اسکیت‌کنان رفتند. بعد من شلینگ آب رو بر داشتم. شیر رو باز کردم و باغچه رو آب دادم .
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: بهمن کیارستمی

چقدر خوب مینویسی آقای بوکوفسکی خوندن شمارو دوست دارم

 

 

صادق چوبک جان

عذرا همان‮طور که گوشه‮های چادرنماز چیت گل اشرفیش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّه‮ی گلی را با اطمینان و دل قرص به ضریح امام‮زاده بست. بعد سرش را بالا کرد و چشمان درشتش را به قندیل‮های پر از گرد و خاک سقف مقبره دوخت و با تمنا و شوروشوق فراوان زیر لب زمزمه کرد:
- ای آقا! ای پسر موسی بن جعفر، مراد منو بده. پیش سر و همسر بیشتر از این خجالتم نده. یه کاری کن آقا که من سر و سرانجومی ‮بگیرم و یه خونه زندگی بهم بزنم. یه شوور سربه‮راهی نصیبم کن که منو از خونه بابام ببره؛ هر جا که دلش میخواد ببره. من دیگه به‮غیر از این هیچی از شما نمی‮خوام. .همین یه شوور و بس. مگه از دستگاه خداییت کم می‮شه مگه من چمه؟ چه‮طور به دختر عزیزخان که یه سالک به اون گندگی، رو دماغشو خورده، شوور به اون خوبی دادی؟ ای آقاقربونت برم. با خدای خودم عهد می‮کنم که اگر به مرادم برسم یه گوسبند پرواری نذرت کنم.
به غیر از عذرا یک قاری کور هم در آنجا بود که توی رواق نشسته بود و چپق می‮کشید و گاهی هم یک آیه قرآن از حفظ می‮خواند و صدای مرده و کش دارش توی فضای مقبره می‮پیچید .عذرا ضریح چوبی قهوه ای را که هزاران دخیل رنگ وارنگ دیگر به آن بسته شده بود، قرص و قایم چسبیده بود و نفس نفس می‮زد. اشک دور پلک‮های چشمش جمع شده بود .یک آرزوی دردناک و یک بی‮چارگی مزمن آمیخته با شرمساری، ته دلش عقده شده بود. چند بار چشمانش را باز کرد و بست.
بعد پیشانیش را به ضریح چسبانید و رک و مات به لاله‮ها ورحل‮های روی قبر نگاه کرد .روی قبر، یک روپوش ماهوت سبز بیدخورده‮ای که پر از گردوخاک بود، کشیده بودند. لاله‮ها و رحل‮ها جلوی اشک چشمان عذرا می‮لرزید. ظاهراً چیزهای روی قبر او را مشغول داشته بود. قبر، بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود که هیکل بلند مردانه ای زیرش خوابیده. عذرا این طور فکر می‮کرد. سراپای قبر را با تعجب و کنج‮کاوی ورانداز کرد و پیش خودش خیال کرد:
- قربونش برم چه قد رشیدی داشته!
اما از این‮که از یک مرد، شوهر خواسته بود خجالت کشید و صورتش گل انداخت. با شتاب و چابکی از سرجاش بلند شد. چند ماچ چسبان صدادار، خیلی شهوانی و از روی دل پری به ضریح کرد؛ آن‮وقت بی آن که دست‮هایش را از محجر بردارد، دو بار دور قبر طواف کرد و باز سرجای اولش نشست. در این‮جا دوباره گره ای را که بسته بود، با ملایمت کشید و آن را آهسته نوازش کرد. اما وقتی که دید یک دخیل زمخت دبیت سربی رنگ که قبلاً در آن‮جا بسته بودند، روی دخیلی که خودش بسته بود افتاده، خلقش تنگ شد و با غیظ گره شله را از زیر دخیل بیت سربی بیرون کشید. چند بار آن را نوازش کرد. مثل باغبانی که بدون انتظار، گل اصیلی را در میان انبوهی از علف خودرو یافته باشد، آن را از میان دخیل‮های دیگر مشخص و نمایان ساخت. اما ناگهان یکه خورد و به نظرش رسید که شاید آن را هم مردی برای سفید بختی بسته باشد. پیش خودش خیال کرد:
- گاسم یه مردی که زن می‮خواسه اینو بسته باشه؛ قسمتو کی می‮دونه؟ حالا من اینو این جوری عقبش زدم، بل که اومد نیومد داشته باشه.
با شور شهوت‮ناکی به دخیل دبیت سربی رنگ که خشن ومردانه کنار گره شله گلی خودش بسته شده بود، خیره شد. از دیدن آن دلش تو ریخت و حس کرد که محبت سرشاری از آن دخیل در دلش پیدا شده. گره دبیت برایش مظهر یک مرد قوی‮و دلخواه شده بود و به قدر یک شوهر آن را دوست می‮داشت. از رفتار خشنی که با آن کرده بود، پشیمان شد. دخیل سربی رنگ در نظرش به شکل مردی در آمده بود که دستش رابه طرف او دراز کرده بود و می‮خواست او را در بغل بگیرد. دلش فشرده شد. دزدکی نگاهی به این طرف‮وآن طرف کرد. بعد آهسته لب‮هایش را روی دخیل دبیت سربی رنگ چسباند وآن را با شور فراوان بوسید. چشمانش هم بود. بوی پر زهم تخته کهنه و دبیت را با ولع بالا می‮کشید و تخته ضریح را بین انگشتان عرق کرده‮اش فشار می‮داد. پیش نظرش مردی که شکل صورتش درست معلوم نبود و لباس سربی رنگ به تن داشت، جلوش ورجه ورجه می‮زد و ازش فرار می‮کرد. چشمانش را باز کرد و به آرامی‮ دخیل سربی را روی دخیل شله خودش گذاشت، همان‮طور که اول بودند بعد با عجله از حرم بیرون رفت. در این دنیای گل‮وگشاد و شلوغ، عذرا از تنهایی وحشت می‮کرد. هرکس به فکرخودش بود؛ و کسی نمی‮دانست که عذرایی هم در دنیا وجوددارد که از وحشت تنهایی به ستوه آمده و شوهر می‮خواهد. هزاران هزار مرد بودند، زن می‮خواستند و اگر از دل عذرای بیچاره خبر داشتند شاید برایش سر و دست می‮شکستند. ولی خوب، کسی چه می‮دانست. چه بسیار زن‮ها و مردها که شب‮ها به آرزوی هم بر تختخواب می‮روند و از حال هم دیگر خبر ندارند. وای از آن روزی که این لحاف و تشک‮ها به زبان بیایند. آن‮وقت است که دیگر مردم از هم وحشت می‮کنند.
سراسر زندگی عذرا در انتظار می‮گذشت. مثل آن بود که همیشه منتظر بود که یک نفر در کوچه را بزند و از او خواستگاری کند و دستش را بگیرد و با خودش ببرد. این انتظار صبح به صبح که از خواب بیدار می‮شد، ترو تازه می‮شد. اما هیچ‮کس جز نفتی که سال‮ها بود به خانه‮ی آن‮ها نفت می‮داد، به آن جا رفت وآمد نداشت. تنها همین مرد بود که همه روزه با لباس روغن چراغی و خال گوشتی روی پلک چشمش می‮آمد در خانه؛ پیت خالی را از دست عذرا می‮گرفت و نصفه می‮کرد و می‮داد و می‮رفت. گاهی همان‮طور که تو خانه مشغول کار بود، صدای در زدن به گوشش می‮رسید؛ و چون می‮دوید و در را باز می‮کرد، می‮دید هیچ‮کس نیست. آن‮وقت بود که دیگر حتم می‮کرد خیالات به سرش زده. هزاران شوهر خیالی برای خودش خلق می‮کرد و هر یک را در جای خود می‮پسندید. حتی از آن یکی هم که نفتی بود و یک خال گوشتی روی پلک چشمش بود، خوشش می‮آمد. اما تمام زندگی عذرا یک طرف و مسافرتش به قم یک طرف. خاطره این سفر، بستگی شیرینی با زندگی او داشت. در همین مسافرت بود که برای اولین بار در عمرش، دست خشن و مردانه شوفر اتوبوس زیر بغل او را نزدیک پستانش گرفت و سوارش کرد. آن شب را هیچ‮وقت از یاد نمی‮برد و همیشه دقایق آن را به خاطر می‮آورد و از آن لذت می‮برد. لذتی جنون‮آمیز و شهوانی.
شب تاریک و گرمی‮بود که پایین کوشک نصرت پنچرکردند. تمام مسافرین پیاده شدند. عذرا هم پیاده شد. بوی رطوبت آمیخته با مرداری از طرف دریاچه بلند بود. ستاره‮ها، مثل آن‮که ماه را کشته و چالش کرده بودند، تو آسمان سیاه سوسو می‮زدند. شاگرد شوفر بنزین می‮ریخت. خود شوفر هم بغل پله اتوبوس ایستاده بود و به زن‮ها کمک می‮کرد سوار شوند چون که رکاب اتوبوس زیادی بالا بود. وقتی که دست‮های پر قوت و زمخت شوفر، بیخ بازوی عذرا را نزدیک پستانش گرفت، بوی تند بنزین زد به دماغ عذرا و لذت هرگزندیده‮ای در خودش حس کرد. دلش تندتند زد و نمی‮دانست چکار بکند. تا وقتی که رفت ته اتوبوس روی صندلی نشست، هنوز گیج و منگ بود. مثل این‮که خواب شیرین نیمه تمامی‮دیده باشد، با ولع و گیجی پی باقیش می‮گشت. چند بار عضلات گلویش برای قورت دادن آب دهنش به حرکت آمد، اما دهن و گلویش خشک شده بود و بی‮آن‮که خودش بداند هنوز بازوی راستش را به پهلو زور می‮داد و می‮کوشید از فراری شدن لذتی که داشت، جلوگیری کند. بوی بنزین هم منگش کرده بود. مدت‮ها بعد از آن در خواب و بیداری دست راستش را به پهلوی خود فشار می‮داد و خوشش می‮آمد. بوی زهم دبیت سربی و بوی تند بنزین به دماغش می‮رسید و کیف می‮کرد. حالا خیلی وقت بود که عذرا، کف باغچه‮ی حیاط خودشان زیر درخت انار نشسته بود و به انارک‮های فسقلی گرد گرفته آن نگاه می‮کرد و باز هم به فکر شوهر بود. ناگهان صدای نفتی از پشت در بلند شد که فریاد می‮کرد:
- نفتی! های نفت!
 عذرا با دستپاچگی از جایش بلند شد، ولی همان دم ایستاد و دستش را گذاشت روی تنه کج و کوله درخت انار و در رفتن دو دل ماند. پیش خودش فکر کرد:
- بالای سیاهی که رنگی نیس. هر چی باداباد. گاسم که زن بخواد. گناه که نیس؛ نشوم نیس. گاس اونم مثه من پی کی بگرده.
دم در که رسید، پیت خالی را به طرف نفتی دراز کرد. این دفعه دست‮های سبزه‮اش را بیشتر از همیشه از زیر چادر نماز چیت گل اشرفیش بیرون انداخت و النگوهای شیشه‮اش را زیر چشم نفتی نگاه داشت. نفتی با اخم همیشگی‮اش پیت خالی را از دست او گرفت و مشغول نفت ریختن شد. این دفعه هم بوی تند بنزین زد به دماغ عذرا و دلش تپ تپ کرد.
- عمو نفتی، شما بنزین نمیرفوشین؟
- بنزین برا چی می‮خواسین؟ مبادا خانم یه وخ بنزین بریزین تو چراغ که گُر می‮گیره‮ها!
- خودم می‮دونم که گُر می‮گیره... اما خوب واسیه چیزای ... دیگه.
- واسه چی مثلاً؟
- واسیه تو ماشین. راسی شوما زن ندارین؟
- سه‮تا.
- بچه چه‮طور؟
- نه، اجاقم کوره.
- تا چارتا که حلاله. گاسم بعد پیدا بشه. خدا رو چی دیدی... آدم خوب نیس بی‮عقبه بمیره.
- نه قربون، همین شم که می‮بینی زیادیه. کی حال داره؟ مگه ما واسیه باباننمون چی کار کردیم که اولادامون واسیه ما بکنن؟
عذرا هنوز دم در ایستاده بود و خیره به چکه‮های نفت که روی زمین پهن شده بود، زل زل نگاه می‮کرد. یک پیازفروش، خرش را برابر او نگه داشت و با صدای گرفته‮ای گفت:
- خانوم دو ری پیاز خوب انباری داریم، نمی‮خواین؟ پیازش خیلی خبه. مال اصباهونه.
از دور صدای آشنای نفتی به گوش می‮رسید:
- نفتی!‮ های نفت!
نویسنده: صادق چوبک

داستان جالبیه ممنون آقای چوبک جان

شغل من خندیدن

وقتی از من راجع به شغلم می‌‎پرسند، دست و پایم را گم می‌کنم، صورتم سرخ می‌شود و زبانم می‌گیرد؛ منی که در سایر موارد، اعتماد به نفسم معروف است. به آدم‌هایی که در برابر چنین سوالی می‌توانند بگویند: «بنا هستم» غبطه می‌خورم. به آرایشگرها، حسابدار‌ها و نویسنده‌‌ها هم از این لحاظ غبطه می‌خورم که ماهیت شغلشان مشخص است، و نیاز به توضیح ندارد. اما من مجبورم در برابر چنین سؤالی بگویم: «شغل من خندیدن است.» و از آنجایی که در جواب سؤال دوم که می‌پرسند: «از این راه امرار معاش می‌کنید؟» مجبورم پاسخ مثبت بدهم، طبعاً توضیحات دیگر هم ضروری می‌شود. من جداً از راه خندیدن امرار معاش می‌کنم و کار و بارم هم بدک نیست؛ چون ـ اگر بخواهم به زبان بازاری بگویم ـ خنده‌هایم خریدار دارد. در این حرفه بسیار ماهر و کارآزموده‌ام و کسی در ظرافت‌های هنر خندیدن، به پای من نمی‌رسد. تا مدت‌ها برای اینکه از توضیحات کسالتبار یا ناخوشایند طفره بروم، خودم را بازیگر معرفی می‌کردم، اما استعداد بازیگری و فن بیانم آنقدر نازل است که احساس می‌کردم حقیقت را نمی‌گویم: من عاشق حقیقتم و حقیقت این است که شغل من خندیدن است. نه دلقکم نه کمدین، مردم را شاد نمی‌کنم، بلکه نقش شادی را بازی می‌کنم: مثل یک امپراطور رومی یا یک نوجوان احساساتی می‌خندم، با خنده قرن هفدهم به همان اندازه آشنایم که با خنده‌ی قرن نوزدهم، و اصلاً اگر لازم باشد به سبک همه قرون می‌خندم، مثل همه قشر‌های اجتماعی با سنین مختلف. خ‍ُب این حرفه را یاد گرفته‌ام، همانطور که کفاش تخت زدن به کفش را یاد می‌گیرد. خنده یک آمریکایی، آفریقایی، سفیدپوست، سرخ‌پوست یا زرد پوست را به خوبی در وجودم دارم و به اندازه دستمزدم، هر جور که کارگردان بخواهد، می‌خندم. خیلی به درد می‌خورم. خنده‌ام را روی صفحه گرامافون ونوارکاست ضبط می‌کنند. کارگردان‌های برنامه‌‌های تلویزیونی با من رفتاری محترمانه دارند. مثل آدم‌های مالیخولیایی، هیستریک یا متین و موقر می‌خندم، مثل مأمور تراموا یا کارآموز مواد غذایی؛ خندیدن در صبح، عصر و بعداز نیمه شب، و خنده سپیده‌دم، خلاصه هر جا و هر طور که فکرش را بکنی، من از عهده‌اش برمی‌آیم. بدون شک همه تایید خواهند کرد که چنین حرفه‌ای آسان نیست، به‌خصوص که به خنده مسری هم تسلط دارم و این در واقع تخصص من است. بنابراین به مهره‌ای غیر قابل حذف تبدیل شده‌ام، حتی برای کمدین‌‌های درجه سه و چهار، که به حق نگران مزه‌‌هایی هستند که در برنامه‌هایشان می‌پراکنند، و من تقریباً هر شب، به عنوان یک مشوق حرفه‌ای و نکته‌سنج در نمایش‌هایشان حضور می‌یابم و در جا‌های ضعیف برنامه، خنده‌‌های مسری سر می‌دهم. باید دقیقاً به موقع باشد خنده‌‌های هیجان‌انگیز و پرشورم نباید دیرتر یا زودتر از وقت خودش سر داده شود. طبق برنامه شلیک خنده را ر‌ها می‌کنم و کل شنوندگان را با خود همراه می‌سازم؛ و بدین ترتیب، برنامه نجات می‌یابد. اما بعد خسته و کوفته یواشکی به رختکن می‌خزم، پالتویم را به تن می‌کنم و از اینکه بالاخره کارم در آن روز به پایان رسیده است، احساس سعادت می‌کنم. در خانه اغلب تلگرام‌هایی انتظار مرا می‌کشند: «نیاز فوری به خنده شما. پذیرش سه‌شنبه» و چند ساعت بعد در حالی که در دل از مهارتم ناراضی‌ام، در قطاری گرم چمپاتمه زده‌ام. روشن است که چرا بعد از اتمام کار، یا در ایام مرخصی میل چندانی به خندیدن ندارم: شیردوش از اینکه می‌تواند گاو را فراموش کند خوشحال است و بنا نیز از اینکه سیمان را از ذهن دور کند سعادتمند. در‌های خانه نجار خرابند. قناد عاشق خیارشور است و قصاب عاشق شیرینی بادامی. نانوا هم سوسیس را به نان ترجیح می‎دهد. گاوباز‌ها عاشق بازی با کبوتر، و بوکسور‌ها وقتی خون دماغ شدنِ فرزندشان را می‌بینند، رنگ از صورتشان می‌پرد. همه این‌ها برای من قابل درک است، چون خودم هم هنگامی که کارم تمام می‌شود، هرگز خنده‌ای بر لب ندارم. من آدمی بی‌نهایت جدی هستم. و مردم، شاید به حق، من را آدمی بدبین می‌انگارند. در اولین سال‌های ازدواجمان همسرم اغلب می‌گفت: «یکبار هم که شده بخند!» اما در این مدت برایش مسلم شده که من قادر به برآوردن آرزویش نیستم. هنگامی که عضلات کشیده صورتم و روحیه خسته‌ام را با جدیتی عمیق جبران می‌کنم، خوشبختم. آری، حتی از خنده‌‌های دیگران عصبی می‌شوم چون این خنده‌‌ها مرا به یاد حرفه‌ام می‌اندازد. همسرم نیز خندیدن را از یاد برده و به این ترتیب زندگیمان آرام و بی‌سر و صداست. گه‌گاه او را هنگام لبخند زدن غافلگیر می‌کنم و خودم هم می‌خندم. ما با هم آهسته حرف می‌زنیم. چون از سر و صدای برنامه‌هایش نمایشی بیزاریم. به نظر کسانی که خوب مرا نمی‌شناسند آدم احمقی هستم. شاید هم همین‌طور باشد چون مجبورم اغلب بی‌دلیل بخندم. در زندگی شخصی چهره سردی دارم، فقط گاهی به خود اجازه می‌دهم لبخند کمرنگی بزنم. خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که آیا تاکنون واقعاً خندیده‌ام؟ نه. خواهر و برادرهایم که می‌گویند از بچگی آدم جدی‌ای بوده‌ام.
خلاصه، به شیوه‌‌های مختلفی می‌خندم، اما خنده‌ی خودم را نمی‌شناسم!

نویسنده: هاینریش بل
مترجم: سهراب برازش

انصافا قشنگه

جان سوس پاسوس؟

از قوری قشنگی بر لب میز کافه عطر ملایم برگچه‌های ریحان می‌آید. آن پشت، روی سکوی کوچکی که دورش پارچه قرمز کشیده‌اند، نوازندگان با مضراب و زخمه پیش در‌آمد یکنواختی می‌نوازند که از میان آب نغمه‌ای در نیم پرده‌های بالا رونده بیرون می‌خزد و با لوشه‌های پیچیده بی‌پایان در فضا می‌لغزد. سنتور و قانون و ویولون زن خواننده را همراهی می‌کنند. در میانشان روی یک سه پایه چند فنجان قهوه‌ خوری و یک شیشه عرق مصطکی گذاشته‌اند. سنتور را مرد خاکستری موئی می‌نوازد که دماغ گنده و عینکی است و گاه به گاه سر به عقب می‌برد ، دهانش را چارتاق باز می‌کند و شادمانه چهچهه‌ای می‌زند که دیگران هم از آن پیروی می‌کنند و بعد با دشواری تمام بافت آهنگ را از سر می‌گیرند. بر سر میزهایی که تنگاتنگ هم زیر درخت چنار گذاشته‌اند تا از آفتاب بعدازظهر در امان بمانند، مشتریها با قلیان یا سیگار یا پیپهای آلمانی یا سیگارهای برگ آمریکایی نشسته‌اند و عرق مصطکی و آبجو و قهوه و حتی ودکا می‌نوشند. از مصطکی و راکی1 بوی تنباکو و زغال و بادیان می‌آید و از سیخهای شیش کباب بوی گوشت بریان، و زبانهای ناساز با لخ لخ پاهایی که از خیابان زیر ایوان رد می‌شوند نمی‌سازند.
دستهایم ستون چانه‌ام و چشمهای فروافتاده‌ام دوخته بر باریکه قاچ‌قاچ و غبار‌آلودی از پیاده‌رو در میان پاهای برهنه پسر بچه‌هایی که در کنار دیوار ایوان کلوچه و پسته و آب‌نباتهای مگس‌زده می‌فروشند، و ردیف اتومبیلهای کرایه که رانندگانشان، غالباَ روسهایی در جامه‌های گوناگون و وصله خورده نظامی، چرت می‌زنند و می‌خسبند و صحبت می‌کنند، و ساعات دراز بعدازظهر را در انتظار مسافر به سر می‌آورند.... در آن سو کفشها، پاها، لخ‌لخ پاها بر خاک، بازوهای در هم افتاده، دستهایی که تهی‌وار در هوا تاب می‌خورند، شانه‌های خمیده، شانه‌های ستبر زیر پیراهن نازکی از نخ، سینه‌های زیتونی، دانه‌های درشت عرق، چارقد، چادرهای سیاه زنان،gakmalel ، چهره‌ها. گویائی چهره‌ها آئینه تمام حیات است. پسرکی، رنگ پوستش چون سفال، چشمها و لبهایش چون رب‌النوع سرمست شراب، طبقی از دانه‌های زرد رنگ ذرت بوداده بر سر، شاد و شنگول می‌گذرد. دخترکی، موش‌وار، اندام سست و سپیدش چون گل رازقی در پشت چادری نازک و سیاه، با گامهای تند می‌رمد. پیرمردی سپید ریش، چشمهای سرخ‌هامشش ناز چون حجر‌القمر، و عصاکشش پسرکی نحیف به رنگ کهر. دو حمال، زور بازوی هرکدام همسنگ گاومیش، چهره‌های برجسته نقش‌شان تهی از شعور و ریشهای سیاهشان چون کمانداران آشور. سه مرد روس، زرین مو، ستبر سینه، برزو بالایشان یکجور، پیراهنهای کرباسی سفیدشان محکم فروکشیده به زیر کمربند، چشمها آبیرنگ، چهره‌ها شسته و شاداب و موهایشان باز شده از وسط مثل کودکانی آراسته برای رفتن به مهمانی. تاجر یونانی چهارشانه‌ای در کت و شلوار سبکی که جهانگردهای آمریکائی به تن می‌کنند. سربازهای انگلیسی، راست قامت و سرخ‌رو. ولگردهای درشت آرواره ستیزه جو سرگرم بازی با گدازاده‌های نحیف و زردانبو. ساحل نشینهای پریده رنگ با چشمهای رموک و بینیهای خمیده. ارمنیهایی با دهانهای خرده‌گیر و چشمهای درشتی به رنگ عسل. در آفتاب رخشان و سایه‌های تند، چهره‌ها در گذر محو می‌شوند و در می‌آمیزند. چهره‌ها صاف و زرد مانند گرمک، پولادین چون تبر؛ چهره‌ها مثل کدوهای زمستان، جمجمه مردگان، فانوس خیال، نارگیل، و سیب‌زمینیهای جوانه‌زده، در آفتاب سفید سنگدل آهسته در هم می‌آمیزند، چهره‌های قهوه‌ای زیر فینه‌ها، چهره‌های زرد زیر کلاههای حصیری، چهره‌های شاداب شمالی زیر کاسکتهای خاکی رنگ- همه با هم درمی‌آمیزند و به چهره واحدی تبدیل می‌شوند با ابروهای در هم کشیده، شیارهای گرسنه در اطراف گوشه‌های لب، لبهای بیتاب، رشگ‌آمیز، خشمگین، شهوانی. چهره انسانی که با قوت لایموت زنده است.
این چهره‌ها نغمات زخمه‌ای است که بر تارهای مرتعش کلاف سر در گم اپرا نواخته شده است. رشته‌های بیشماری است، که از قعر هزار تو بیرون جسته است. اگرم راهی می‌بود به میان خیابانهای سراشیب قراضه‌ای که خانه‌های چوبی سیاهشان یله شده است و در آنها زنهای درشت ساق با چشمهای سورمه کشیده از مهتابیها به حمالهایی می‌نگرند که روی پله‌های ناهموار زیر بارهای سنگینشان تلوتلو می‌خوردند و چنان عرق می‌ریزند که سرخی فینه‌های آنها رشته‌رشته بر گونه‌های قاچ‌قاچ و خشکیده‌شان جاری است؛ به میان چنار سایه پس کوچه‌های نا به هنگامی که جای‌جای از میان گورسنگهای قائم و ظریفانه تراش خورده گورستانها آبی باور ناشدنی دریا و زرد کهربایی تپه‌ها را ربوده‌اند و منتهی به کومه سنگهای بی‌راه عمارتهای سوخته‌ای می‌شوند که گاه به گاه در میانشان گنبد دهان بازکرده‌ای هست و مناره شرحه‌شرحه‌ای، همانجا که جیب‌برها و مردم بیخانمان در بازمانده خانه‌ها و ویرانه آب‌انبارها زندگی می‌کنند؛ و یا به میان خیابانهای ساحلی گالاتا2 با داربستهای درختهای میوه و زنهای طناز یونانی در کنار درگاهها و کافه‌هایی که پاتوق ملوانها و انباشته از دینگ و دانگ پیانوهای مکانیکی یا طنین زنگدار سازهای بادی دسته ارکستر است، همانجا که رقص زوجهای ناجو ر و به هم چسبیده به افت و خیز امواج دریا می‌ماند؛ یا به میان بازارهای خنک استانبول، آنجا که در سایه روشن رواقهای فیروزه‌ای بازرگانهای ایرانی و یونانی و یهودی و ارمنی قماش منچستر و قلمکارهایی را پهن کرده‌اند که گاه به گاه ستون غبار آلودی از آفتاب چون شعله‌های رنگین جلوه‌شان میدهد؛ یا به درون ویرانه کاخهای کنار بسفر، همانجا که پناهندگان سیاسی تنگاتنگ هم در گندی گیج‌کننده به سر می‌برند؛ یا به درون خانه‌های مجلل و زرنگاری که در آنها میلیونرهای یونانی و دلالهای سوری ثروتمند شده در سایه جنگ هر شب در جوار خیابان بزرگ پرا ضیافت می‌دهند؛ یا به میان حیاطها و در گاههایی که در آنها روسها مانند گوسفندهای بوران زده هنگام خواب کنجله می‌شوند: شاید روزی در جایی می‌توانستم کلید رمز این نقش شگفت و درهم تنیده را که لاقیدانه بر زمینه‌ای از درد محض حک شده است پیدا کنم.
امروز بعدازظهر فقط می‌توانم راکی‌ام را که بر اثر آب به رنگ شیر در‌آمده است جرعه جرعه بنوشم. شکوه بی‌پایان ارکستر ترکی، یکنواخت و عجیب و ارضاه کننده، گوشم را کرخت کرده است. باد خنک دریای سیاه برخاسته و با وزش پیچانش خاک و کاغذ را در میدان تقسیم به رقص در‌آورده است.
در امتداد صف تاکسیها، بی‌اعتنا به آنها، بی‌اعتنا به ترامواهای سرخرنگ و مچ‌پیچهای ظفرمند افسرهای یونانی، سرش، زیر کلاه گلابتون، خم شده در برابر باد، چشمهای بادامی‌اش فروبسته چون دو شکاف سیاه در گرگ و میش شامگاه، گامهای ریز و کوتاهش در گیوه‌های ملیله دوزی شده، آستینهای گشاد قبای ابریشمی قرمزش پیچنده در باد، چینی صاحب منصبی راه می‌رود.
چین!
نویسنده: جان دوس پاسوس (John Dos Passos)
مترجم: سعید باستانی

بعد خوندن داستان نصف نیمه آقای جلال جان آقای جان دوس پاسوس

جاماییکا کینیکید

رخت سفیدا رو دوشنبه ها می‌شوری و پهنشون می‌کنی روی پشته سنگ، ببین این‌جوری؛ رخت رنگیارم سه شنبه ها می‌شوری و پهنشون می‌کنی سرِ بند تا خشک شن؛ نبینم ظهر گرما سرِ لخت بری بیرون؛ کلوچه رو با روغن معطر داغ می‌پزن؛ لباسای زیرتو تا در آوردی بشورشون، خب؛ وقتی میری پارچه نخی بخری که واسه خودت بلوزای قشنگ بدوزی، ششدنگ حواستو جمع می کنی که پارچه‌هه اهار نخورده باشه، چون بعد یکی دو بار شستن وا می‌ره؛ ماهی شورا رو شب قبل از این‌که بپزی، بذار خوب خیس بخورن؛ ببینم، راس میگن یکشنبه‌ها تو کلاسای مذهبی می‌زنی زیر آواز؟ همیشه جوری غذاتو بخور که دل دوروبریاتو آشوب نکنی؛ می خوام ببینم یکشنبه‌ها مثه یه پارچه خانم رفتار می‌کنی‌ها، نه مثه اون دخترای چش سفیدی که یواش یواش داری شبیهشون می‌شی؛ نشنفم یکشنبه‌ها تو کلاسای مذهبی زدی زیر آواز، ها؛ نبینم با بر و بچه‌های بی‌سروپا دهن به دهن شدی، حتی اگه نشونی جایی رو ازت خواستن محلشون نمی‌ذاری؛ تو خیابون میوه نمی‌خوری چون اونوقت دیگه مگسا دست از سرت بر نمی‌دارن؛ ولی من نه یکشنبه‌ها، نه تو کلاسای مذهبی، نه هیچ‌وقت دیگه ای نمی‌زنم زیر آواز؛ این‌جوری دکمه رو به پارچه می‌دوزن؛ بعدش که دکمه رو دوختی، این‌جوری واسه‌ش جادکمه‌ای در میاری؛ وقتی لبه لباسی پوسیده شد، این‌جوری لبه دوزیش می‌کنن؛ اگه این کارایی که گفتم انجام بدی دیگه از ریخت و قیافه اون دخترای چش سفید در میای؛ اگه می‌خوای رو پیرهنسربازی و خاکی رنگ بابات چروک باقی نمونه، این‌جوری که من می‌گم اتوش می‌کنی؛ واسه این‌که شلوارسربازی خاکی رنگ بابات چروک نداشته باشه، این‌جوری که من می‌گم اتوش می‌کنی؛ بامیه رو خیلی دور از خونه می‌کارن، چون بوته بامیه هر چی مورچه سرخه می‌کشونه طرف خودش؛ موقع کاشتن دارچین یادت نره یه ریز آبش بدی، چون اگه ندی وقت خوردن تو گلوت خارش می‌افته؛ گوشه موشه‌های خونه رو این‌جوری جارو می‌کنن، گوشات با منه؟ کل خونه رو این‌جوری جارو می‌کنن؛ حیاط رو هم این‌جوری جارو می کنن؛ اگه از کسی همچی خوشت نمیاد، این‌جوری بهش لبخند می‌زنی؛ اگه زد و مهمون بخصوصی اومد، میز شامو این‌جوری مرتب می‌کنی؛ به کسی که چشم دیدنشو نداری این‌جوری لبخند می‌زنی؛ به کسی هم که خیلی ازش خوشت میاد این‌جوری لبخند می‌زنی؛ میز چای رو این‌جوری مرتب می کنن؛ میز صبحونه رو این‌جوری مرتب می‌کنن؛ در حضور آدمایی که درست و حسابی نمی‌شناسیشون، باید این‌جوری رفتار کنی، اون‌وقته که هم حرف منو زمین نمی‌ندازی هم این‌که اونا پیش خودشون نمی‌گن ببین چه دختره چش سفیدیه؛ یادت باشه هر روز خودتو بشوری، اگه شده با آب دهنت؛ نبینم واسه تیله بازی عزا بگیری، خیالتو راحت کنم، تو پسر نیستی؛ نبینم گلای مردمو بچینی، وگر نه می‌افتی تو هچل؛ به توکاها سنگ پرت نمی‌کنی، خدا رو چه دیدی شاید اصلآ توکا نبودن؛ این‌جوری پودینگ درست می‌کنن؛ این‌جوری دوکونا درست می‌کنن؛ این‌جوری قلیه درست می‌کنن؛ راه علاج سرماخوردگی اینه؛ برای این‌که کار بچه رو، قبل از این‌که بچه بشه، بسازن این معجونو درست می کنن؛ این‌جوری ماهی می‌گیرن؛ اگه از ماهیه خوشت نیومد می‌تونی این‌جوری پرتش کنی سرجاش تا خدای نکرده چیز نحسی دامنتو نگیره؛ مردا رو این‌جوری قال می‌ذارن؛ مردا این‌جوری دخترا رو قال می‌ذارن؛ اگه عاشق مردی شدی این کارو بکن، اگه جواب نداد راهای دیگه‌ای هم هست، اگه هیچ‌کدوم از اونام جواب نداد، خر نشی دست برداری‌ها؛ اگه یه دفعه زد به سرت و هوس کردی، این‌جوری تف کن به هوا، بعدش هم این‌جوری بزن به چاک تا نیفته رو سرت؛ گلیم خودتو این‌جوری بایستی از آب بکشی بیرون؛ اگه خواستی بفهمی نونی که خریدی تازه‌اس یا نه، فشارش بده؛ اگه یارو نونواهه نذاش دس بزنم چی؟ یعنی بعد از این همه که تو سر خودم زدم می‌خوای جوری بار بیای که عقلتو بدی دس یارو نونواهه و هرچی اون گفت بگی باشه؟
نویسنده: جاماییکا کینکید (Jamaica Kincaid)
مترجم: محمد حیاتی

دارم میخونمش..  

شرکا

خیلی خوشم می‌آید که بنشینم توی سینماهای ارزان آمریکا که مردمش با تماشای فیلم، الیزابتی زندگی می‌کنند و الیزابتی می‌میرند. توی خیابان مارکت یک سینما هست که آن‌جا با یک دلار می‌شود چهارتا فیلم دید. اصلاً اهمیتی برایم ندارد که فیلم‌هایش خوب است یا بد. من که منتقد نیستم. فقط دلم می‌خواهد فیلم تماشا کنم. همین که چیزی روی پرده تکان بخورد برایم بس است.
سینما پر است از سیاه‌ها، هیپی‌ها، بازنشسته‌ها، سربازها، ملوان‌ها و مردم بیگناهی که با فیلم‌ها حرف می‌زنند، چون فیلم‌ها درست مثل همه‌ی اتفاق‌های زندگی‌شان واقعی‌اند.
((نه! نه! برگرد توی ماشین کلاید. وای، خدایا، بانی را دارند می‌کشند.))
شاعر مقیم این سینماها منم، اما فکر نکنم از گوگنهایم چیزی به من بماسد. یک روز ساعت شش عصر رفتم سینما و ساعت یک صبح در آمدم. ساعت هفت، پا روی پا انداختم، تا ساعت ده همان طور نشستم و حتی یک بار هم از جایم بلند نشدم.
رک بگویم، من کشته مرده فیلم‌های هنری نیستم. خوشم نمی‌آید در سینماهای رویایی، بنشینم لای تماشاچیانی که عطر دل گرم کننده فرهنگ از سر و کله‌شان می‌بارد و از نظر زیباشناسی ارضا شوم. اصلاً وسعم نمی‌رسد. ماه پیش نشسته بودم توی یکی از سینماهای ((دوفیلم فقط هفتادوپنج سنت))ی به اسم ((روزگاری در سواحل شمال)) و کارتونی می‌دیدم در باره‌ی یک سگ و یک جوجه.
سگ می‌خواست یک چرت بخوابد اما جوجه نمی‌گذاشت و ماجراهایی اتفاق می‌افتاد که آخرش همیشه یک بلوای کارتونی بود.
مردی نشسته بودکنار من.
سفید سفید سفید و چاق و حدود پنجاه‌ساله و بگی‌نگی تاس و صورتش کاملاً خالی از هرگونه از احساس انسانی.
لباس‌های کیسه مانند بی مدلش مثل پرچم یک کشور شکست خورده پهن شده بود رویش و انگار در تمام عمر جز صورت حساب نامه‌ای برایش نیامده بود.
درست در همین لحظه سگ کارتون به خاطر این‌که جوجه هنوز نمی‌گذاشت بخوابد یک دهن دره‌ای کرد و قبل از اینکه خمیازه‌اش تمام شود مرد بغل دستی من هم دهنش را باز کرد و این‌طور شد که آن‌روز در کشور آمریکا، سگ کارتون و مرد، این آدمی زاد زنده، مثل دوتا شریک خمیازه کشیدند.
نویسنده: ریچارد براتیگان (Richard Brautigan)
مترجم: علی‌رضا طاهری عراقی

از کتاب: «اتوبوس پیر»

ازش خوشم اومد 

فرهاد پیربال

فرهاد پیربال متولد 1961ازشاعران ونویسندگان دهه هشتاد میلادی کُردستان عراق است. در زمان دیکتاتوری صدام حسین همچون نویسندگان دیگرکُرد از کشور خارج و سال‌‌ها درغربت به سر برد. در سال 1994 موفق به اخذ مدرک دکترای ادبیات نوین کردی از انستیتوی کردی پاریس شد. هم اکنون در زادگاه خود هولیر به سر می‌برد. از پیربال تاکنون بیش پنجاه اثر در زمینه‌‌های شعر، داستان، نمایشنامه و ترجمه به جا مانده است. او در داستان‌نویسی تحت تأثیر نویسندگان اروپایی‌ست و نوعی طنز هجوآمیز در آثار او جابه‌جا پیداست. 
فرهاد پیربال داستان«کشتن یک سرباز ترک در زاخو» را در سال 1995نوشته و درمجموعه داستان «سیب‌زمینی‌خورها» به سال 2000 در شهر هولیر به چاپ رسانده است. این داستان، داستانی‌ست با زبان ساده و روان و نمونه‌ای از داستان‌‌های طنزآمیز اوست که به فاجعه‌‌های انسانی با نگرشی هجوآمیز پهلو می‌زند.

سلام علاقه‌ی خوبم

آرامم
دارم به‌خیال تو راه می‌روم
به‌حال تو قدم می‌زنم

آرامم
دارم برای تو چای می‌ریزم
کم رنگ و
استکان باریک
پر رنگ و
شکسته قلم

آرامم
دارم برای تو خواب می‌بینم
خوابی خوب
خوابی خوش
خوابی پر از چشم‌های قشنگ تو
صدای جانم گفتنِ تو و
برای تو مردنِ
من

آرامم
به‌خوابی پراز خیلی دوستت دارم
پر از کجا بودی
پر از سلام ، دلم برای تو تنگ شده است
دارم برای تو خواب می‌بینم

آرامم
کنارِ تو حرف می‌زنم
چای می‌ریزم
تنت را بو می‌کنم و
لبت را می‌بوسم
دستت را می‌گیرم و به‌ سمت پاییز قدم می‌زنم و
دل به‌دریا می‌زنم

و به تو سلام می‌کنم
سلام علاقه‌ی خوبم
علاقه‌ جانِ من
من به خیال تو
آرامم

می‌دانی
من سال‌هاست به دوست داشتنِ تو آرامم

افشین صالحی

عشق تو

جزیره‌ای‌ست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابی‌ست ناگفتنی
تعبیر ناکردنی
به‌راستی عشق تو چیست ؟
گل است یا خنجر ؟
یا شمع روشنگر ؟
یا توفان ویران‌گر ؟
یا اراده‌ی شکست‌ناپذیر خداوند ؟
 
تمام آن‌چه دانسته‌ام
همین است
تو عشق منی
و آن‌که عاشق است
به هیچ چیز نمی‌اندیشد

نزار قبانی

دلتنگی‮های نقاش خیابان چهل‮ وهشتم

وقتی آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: «می‌بینم که به پاهای من زل زدین.» زن گفت: «چی فرمودین؟»
«گفتم، می‌بینم به پاهای من زل زدین.»
زن گفت: «عذر می‌خوام. من تصادفاً به زمین نگاه می‌کردم.» و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: «اگه دل‌تون می‌خواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین.»
زن بی‌درنگ به دختر متصدی آسانسور گفت:‌ «لطفاً همین جا منو پیاده کنین.»
درهای آسانسور باز شد و زن بی‌آن که پشت سرش را نگاه کند، بیرون رفت.
جوان گفت: «من مثل همه دو پای معمولی دارم و نمی‌فهمم چرا همه باید بهشون خیره بشن. طبقه‮ی پنجم لطفاً.» کلید اتاقش را از جیب روپوشش بیرون آورد.
طبقه‮ی پنجم پیاده شد. طول راه‌رو را پیمود و وارد اتاق پانصدوهفت شد. توی اتاق بوی تیماج چمدان‌های نو و مایع پاک کردن لاک ناخن می‌آمد.
به زن جوانی که روی یکی از دو تخت یک‌شکل خوابیده بود نگاهی انداخت. سپس به طرف یکی از چمدان‌ها رفت. درش را باز کرد و از زیر یک‌دسته شورت و زیرپیراهنی یک هفت‌تیر خودکار کالیبر 7/66 ارتگیز بیرون آورد. خشاب را درآورد و نگاهی به آن انداخت، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آن‌وقت جلو رفت و روی تخت خالی نشست. نگاهی به زن جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلوله‌ای به شقیقه‮ی راست خود شلیک کرد.

نویسنده: جی.دی. سلینجر (J.D.Salinger)
مترجم: احمد گلشیری

از کتاب: «دلتنگی‮های نقاش خیابان چهل‮وهشتم» – نشرققنوس

ادامه نوشته

اقای ساموئل بکت

ساموئل بکت Samuel Beckett
تولد: 1906
وفات: 1989
رمان‌نویس و نمایش‌نامه نویس و محقق ادبی
در ایرلند زاده شد. در کالج ترینیتی درس خواند، به تدریس زبان فرانسه پرداخت، به پاریس رفت و تا پایان زندگی در آن‌جا ماند. در اواخر دهی‌ 1920 با جیمز جویس که در پاریس به سر می‌برد دوست شد. در معرفی سوررئالیسم سهمی داشت. چندین شعر و مقاله از آندره برتون و پل الوار را به انگلیسی ترجمه کرد. به تحقیق در آثار مارسل پروست پرداخت.
تقریباَ تمام آثارش را نخست به زبان فرانسه نوشته و سپس خودش یا دیگری آنها را به انگلیسی برگردانده است. از این رو او را نویسنده‌ای فرانسوی زبان به شمار می‌آورند. مهم‌ترین رمان‌های او: مورفی (1938)، مالون می‌میرد (1951)، ملوی (1951)، نام ناپذیر (1953)، وات ( 1953).
مهم‌ترین نمایش‌نامه‌های او: در انتظار گودو (1952)، همی‌ افتادگان (1957)، دست آخر (1957)، آخرین نوار کراپ (1958)، چه روزهای خوشی (1961).
در سال 1969 جایزی‌ نوبل در ادبیات به او تعلق گرفت

ادبیات امریکا و هندوستان

بسیاری از نویسندگان شبه قاره‌ی هند، در سال‌های اخیر، آمریکا را به عنوان وطن خود برگزیده‌اند. باراتی موکرجی (1940) مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه دارد که بسیار مورد توجه است، موسوم به مرد وسط و داستان‌های دیگر (1988). رمان او، جاسمین (1989)، داستان زنی است که به طور غیر قانونی مهاجرت می‌کند. موکرجی در کلکته بزرگ شده است. رمان او موسوم به نگهدارنده‌ی جهان (1993) ماجرا‌های پرشوری را در هند در قرن هفدهم به تصویر می‌کشد. آن را به من واگذار کن (1997) مبارزات دختری سرگردان را توصیف می‌کند که در هند رها شده و در جستجوی اصلیت خویش است. داستان «سازماندهی سوگواری» (1988)، که درباره‌ی وقایع بعد از بمب گذاری تروریستی در یک هواپیما است، بعد از وقایع 11 سپتامبر 2001، مورد توجه بسیار قرار گرفت.
 مینا الکساندر (1951) در هند متولد شده، او پیشینه‌ی سوری داشته و بزرگ شده‌ی آفریقا است. او در کتاب خاطرات خود، موسوم به خطوط خطا (1993)، از تجربیات خود می‌گوید. چیترا بانرجی دیواکارونی (1956)، متولد هند است، او داستان نویس و شاعر می‌باشد و رمان‌های احساسی که موضوع آن‌ها حول محور زن دور می‌زند نوشته است، مانند، استاد ادویه (1997) و خواهر قلبم (1999)، مجموعه داستان‌های او خطا‌های ناشناخته‌ی زندگی ما (2001) نام دارد.
جومپا لاهیری (1967) در کتاب خود، مترجم ناملایمات: داستان‌هایی از بنگال، بوستون و فراتر (1999)، از نسل‌های جدید و مبارزات آن‌ها برای تطبیق و شبیه کردن خود با محیط  می‌پردازد. او از تجربیات خود نیز حکایت می‌کند: والدین بنگالی او در هند بزرگ شده اند، و او متولد لندن است و در آمریکا بزرگ شده.
نویسندگان جنوب شرقی آسیایی آمریکایی، به خصوص کره‌ای‌ها و فیلیپینی‌ها، در سال‌های اخیر بسیار مطرح بوده‌اند. از میان آن‌ها چانگ-ری لی (1965) شهرت زیادی دارد. او در سئول، کره متولد شد و در کتاب خود، سخن‌گوی بومی (1995)، آرمان‌های مردمی، خیانت ها، و سرخوردگی‌های شخصی را به هم می‌آمیزد. رمان دوم او، زندگی با اشاره (1999)، درباره‌ی خشونت‌ها و وحشیگری‌های زمان جنگ است -جنگ میان ژاپن و کره- و استفاده‌ی ژاپنی‌ها از زنان کره‌ای برای «تسکین» خود.
ترزا هاک کیونگ چا (1951-1982) متولد کره بود. او در اثر خود، دیکته (1982)، تصاویرویدئویی، عکس، و اسناد تاریخی را به هم درمی آمیزد، تا بتواند هر چه بهتر رنج و عذاب کره ای‌ها را در هنگام جنگ با ژاپن تجسم ببخشد. شرلی گئوک-لین لیم، از اجداد چینی است اما ملیت مالزی آمریکایی دارد. او کتاب خاطراتی دارد موسوم به در میان صورت سفیدان به رنگ ماه (1996) و زندگی‌نامه‌ی شخصی او جاس و طلا (2001)نام دارد. داستان‌های او در مجموعه‌ی دو رؤیا (1997) جمع‌آوری گشته است.
از دیگر نویسندگان متولد فیلیپین، می‌توان از بینونیدو سانتوس (1911-1996) نام برد. رمان او بوی سیب (1979) نام دارد، و جسیکا هجدورن (1949) که رمان‌های سوررئالیستی او، سگ خور‌ها (1990) و گانگستر عشق (1996) نام دارند. این دو به انحاء گوناگون، پاسخ‌گوی رمان اتو بیوگرافیک نویسنده‌ی فیلیپینی آمریکایی، کارلوس بولوسان (1913-1956)، موسوم به آمریکا در قلب جای دارد (1946)، هستند.
ترین مین-ها (1952)، فیلم‌ساز و نظریه‌پرداز اجتماعی ویتنامی آمریکایی است. او در کار فمینیستی خود، زن، بومی، دیگر (1989)، داستان سرایی و نظریه‌پردازی را با هم تلفیق می‌کند.‌ ها جین (1956) در چین متولد شده و نویسنده‌ی رمان انتظار (1999) است و داستان غم‌انگیز جدایی بعد از هجده سال می‌باشد و  در این اثر، سبک واقع گرایانه‌ی او که از مختصات نویسندگان چینی است، بسیار بر دل مخاطبان آمریکایی می‌نشیند.
تازه‌ترین نویسندگان از جامعه‌ی عربی آمریکایی، جوزف گها (1944)، متولد لبنان است، که داستان‌های او موسوم به جلوتر و جلوتر (1990)، در تولدو، اوهایو اتفاق می‌افتند.
دیانا ابو جابر (1959) نویسنده‌ی اردنی آمریکایی، در نیویورک متولد شده و رمان جاز عربی (1993) را نوشته است.
الماز ابینادر (1954)، شاعر و نمایش‌نامه‌نویس است، او نویسنده‌ی خاطراتی است موسوم به کودکان روجمه، سفر یک خانواده از لبنان (1991). در «درست نزدیک خیابان اصلی» (2002)، او از فرهنگ دوگانه‌ی خود در کودکی و سال‌های دهه‌ی 1960 در یکی از شهر‌های کوچک پنسیلوانیا نوشته است:
«... صحنه‌های خانوادگی مرا سرشار از نشاط و تعلق می‌کرد، اما می‌دانستم که پشت در، هیچ یک از آن‌ها برای دیگران وجود ندارد.»
ادبیات آمریکا،  از دوران ماقبل استعماری تا زمان معاصر، مسیری پر پیچ و تاب را طی کرده است. جامعه، تاریخ، و فناوری، هر سه، تأثیراتی بر آن به جای گذاشته‌اند.  با این حال، در نهایت در آن انسانیتی پایدار با تمام تابناکی، بد اندیشی، سنت و وعده‌هایش موجود است.

اقا جمال میرصادقی

آن روزها من چهارده- پانزده ساله بودم. به در خانه‌ها می‌رفتم، عقب مشتری‌ها راه می‌افتادم و بده‌کاری‌ها را جمع می‌کردم. اوستام پیش حاج‌آقام تعریف من را خیلی می‌کرد:
«ماشاءالله بچی‌ زبر و زرنگیه. وقتی می‌فرستمش تا پولو نستونه برنمی‌گرده.» 
دکان قصابی ما سر گذر بود. مشتری‌های جورواجور داشتیم. محلی‌ گندی بود. تا دلت بخواهد مفتش و افسر و مفت‌خور داشت. می‌آمدند گوشت نسیه می‌گرفتند، بعد یادشان می‌رفت که بدهکارند. یکی را می‌خواست که یادشان بیندازد! سروکله‌شان که از دور پیدا می‌شد، اوستام می‌گفت:
«آقا جعفر بدو بینم، بدو بینم چی کار می‌کنی پسر.»
کار لجنی بود. پررویی و لچری می‌خواست و بدپیلگی و زبلی. کثافت‌کاری بود. حالا که فکرش را می‌کنم حالم را به‌هم می‌زند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همی‌ راه‌هاش را امتحان کرده بودم. برای همین هم اوستام خاطر من را خیلی می‌خواست. هی پیش این و آن تعریفم را می‌کرد:» بچی‌ زرنگیه، بچی‌ زرنگیه....» هی تعریف می‌کرد، هی تعریف می‌کرد . باد توی آستینم افتاده بود چه جور. به خیالم این کاری بود که فقط از دست من برمی‌آمد. شاگردهای دیگر عرضه و قابلیتش را نداشتند. جلو آن‌ها چه قپی‌ها که نمی‌آمدم و چه پُزی که نمی‌دادم.
عذر و بهانه‌ها همیشه مثل هم بود:
«بله، بله، درسته از نظرم رفته بود. فردا میام کارسازی می‌کنم. حالا پول خرد ندارم.»
یا پول خرد نداشتند یا عجله داشتند و وقت‌شان تنگ بود یا بهانه‌های دیگر. آخر سر هم می‌خواستند با توپ و تشر برم‌گردانند.
«قباحت داره بچه، ده گورتو گم کن وگرنه می‌دمت دست پاسبون.»
از این توپ‌ها خیلی می‌آمدند. صداشان را کلفت می‌کردند و قیافه می‌گرفتند و چشم‌هاشان را می‌دریدند و دست‌هاشان را تکان می‌دادند، اما کی تو می‌زد و کی دست‌بردار بود. دست می‌گذاشتم به داد و فریاد:» گوشت بردین پول‌شو بدین.»
اگر دست رو من بلند می‌کردند، چنان قشقرقی راه می‌انداختم و مردم را دوروبرم جمع می‌کردم که حسابی جا می‌زدند. قرض‌‌شان را می‌دادند و هرچه فحش و بد و بیراه بود، به من و اوستام می‌دادند و راه‌شان را می‌کشیدند و می‌رفتند. وقتی می‌آمدم و برای اوستام تعریف می‌کردم، قاه‌قاه می‌خندید و می‌گفت:
«ننه‌سگ‌ها به مفت‌خوری عادت کردن، هی مردمو می‌چاپن و گردن کلفت می‌کنن.»
میان بدهکار‌ها همه جور آدمی پیدا می‌شد. زن، مرد، چادری، بی‌حجاب، شخصی و ارتشی، پیر و جوان. نمی‌دانم چرا این‌قدر خوششان می‌آمد مال مردم را بخورند. ندار که نبودند. یکی با سر و پز عالیش جلو می‌آمد، یکی با قپه‌هاش. اما امان از این زن‌ها، چه کلاه‌هایی سر آقامحمود وردست اوستام می‌گذاشتند، چه کلک‌هایی که سوار نمی‌کردند.
یک روز زنی را دنبال کردم که از آن عروسک‌فرنگی‌ها بود. خودی ساخته بود و خاکه رو خاکه مفصلیکرده بود. یک من گوشت بی‌استخوانگرفته بود و دیگر پیداش نشده بود. یادم هست که وقتی گوشت را گرفت و توی زنبیل گذاشت، با چه خجالتی گفت:» آخ کیف پول‌مو جا گذاشتم، دیدی چه بد شد. حالا چی‌کار کنم اوسا.»

 

 

ادامه نوشته

کباب  غاز جناب جمالزاده

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته‌جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به‌تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت به‌تر می‌دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر کم‌تر نمی‌شوند.
گفت یک بر نره‌خر گردن‌کلفت را که نمی‌شود وعده گرفت. تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدن خط بکش و بگذار سماق بمکند.
گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یک‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند که کباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌کنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم
با اوقات تلخ گت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی که شکوم ندارد و بچه‌ی اول می‌میرد؟
گفتم پس چاره‌ای نیست جز این‌که دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته‌ی اول و روز سوم دسته‌ی دوم بیایند.
اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب بره‌ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه‌ای که از جمله‌ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایت‌های بی‌نظیر صادق هدایت بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفى‌نام آمده می‌گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مبارکی شرفیاب شده است.
مصطفی پسرعموی دختردایی خاله‌ی مادرم می‌شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هروقت می‌خواست حرفی بزند، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت و مثل این‌که دسته هاون برنجی در گلویش گیر کرده باشد دهنش باز می‌ماند و به خرخر می‌افتاد. الحمدالله سالی یک مرتبه بیش‌تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم.
به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی‌شاخ و دم را از سر ما بکن و بگذار برود لای دست بابای علیه‌الرحمه‌اش.
گفت به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش. ماشاء‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته‌دیزی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط کرده‌ام با قوم و خویش‌های ددری تو هیچ سر و کاری نداشته باشم؛ آن‌هم با چنین لندهور الدنگی.

این داستان فوقالعاده اس

قلمت گرم جنا ب جمالزاده

کل  داستان در ادامه..

 

ادامه نوشته

جمالزاده

  • سید محمد علی جمالزاده در 23 دی 1274 در اصفهان درخانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. او فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود. واعظ اصفهانی دراصفهان زندگی می‌کرد، اما غالباً برای وعظ به شهرهای مختلف سفر می‌کرد. 

    جمال‌ زاده پس از 10 سالگی پدر خود را در برخی از سفرها همراهی می‌کرد. وی به همراه خانواده در سال 1321 به تهران مهاجرت کرد. جمالزاده حدود دوازده سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت، اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، درآن زمان محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادی‌ خواهان با مشکلاتی مواجه شدند. 
    پدرجمال‌ زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن‌جا دستگیر و به بروجرد برده شد. امیرافخم، حاکم بروجرد دستور اعدام او را صادر کرد.
     
  • -سبک نگارش جمالزاده

    محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌ دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌ است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند. 

    این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می ‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.
     
    توصیف های پراطناب و نیش آلود
    «ویلان الدوله از آن گیاه هایی است که فقط در خاک ایران سبز می شود و میوه ای بار می آورد که نخود هر آش می نامند.» «دارالمجانین»
     
    عنصر طنز و شوخ مآبی
    «شاهزاده تویسرکانی که از بس پر فیس و افاده بود، تف می انداخت و سبحان الله تحویل می داد، اسمش را «شاهزاده اخ تف سبحان الله» گذاشته بود.» (از مجموعه یکی بود، یکی نبود)
     
    ویژگی های سبک واژگانی و بافت صرفی و نحوی
    نکات صرفی:
    به کار بردن واژه های کوتاه شده ی گفتاری با بسامد کم، مثلا «ماسها» به جای ماست ها، «بلات» به جای بلایت، «بش» به جای بهش.
    به کار گرفتن فعل ها و کلمات ساده به جای فعل های مرکب و پیشوندی:
    «به فراش های چنانی» به جای «آن چنانی» (فارسی شکر است)
    به کار بردن فعل ها به جای یک دیگر در زمان مختلف:
    «از یک طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است (به جای رسیده بود) و ابدا بی میل نیستند (به جای نبودند)(کباب غاز)
    به کارگیری صفات شمارشی ناآشنا و غیرمتعارف:
    «ده رأس حمال»، «هشت رأس انگشت»، «مبلغی سرخ و سفید شد»، «یک شکم کتک».
    آوردن ترکیبات اتباعی که یکی از آن دو مهمل است:
    «هارت و هورت»، «باد و بروت»، «سیت و سوت»، «هاج و واج».(فارسی شکر است)
    داشتن واژه های نامانوس عربی که در روزگار نویسنده رواج داشته است:
    واحد یموت، ما به النزاع، عنق منکسر و منحوس، طرفة العین، کما هو حقه، تحت الحنک، سلس القول (فارسی شکر است)
    به کار گرفتن تعابیر و اصطلاحات و لغات عامیانه:
    «عادت هم حقیقتا مثل گدای سامری و گربه ی خانگی و یهودی طلب کار و کوت کش (یا به قول تهرانی کناس) اصفهاین است که هزار بار از این در بیرونش کنی، از در دیگر می آید.» (یکی بود، یکی نبود)
    نکات نحوی:
    به کار گرفتن «را» نشانه ی مفعولی بعد از مضاف الیه جزء نخستین فعل مرکب یا انداختن آن:
    «چیزی جلب نظرم را کرد.»، «قلبم با کمال شدت بنای زدن را گذاشت.» (یکی بود، یکی نبود)
    به کارگیری جمله های پیچیده و مرکب:
    «قلتشن دیوان اسم بامسمایی بود و صاحبش چنان که لابد خودتان حدس می زنید، مرد سیاه توه ی چاق و بلند و سیبیلوی آبله رویی بود با یک دنیا هارت و پورت و یک خروار اخم و تخم و یک عالم فیس و افاده.» (قلتشن دیوان)
     
    زیبایی شناسی نثر جمال زاده
    «ولی ما فریب این قارت و قورت ها نمی خوریم و تیو دلمان می دانستیم جعفرخان چند مرده حلاج است ولو لنگش چه قدر آب می گیرد...» (یکی بود، یکی نبود)
    تشبیه به ویژه تشبیهات مرکب در نثر جمال زاده بسیار است:
    «کرجی بان های انزلی مثل مورچه هایی که دور ملخ مرده ای را بگیرند.»
    فراوانی ترکیب های تشبیهی و استعاری:
    «بیرق جوع»، «تف سلیم»، «خمره ی شکم»، «نوک جمع»، «کنسرت آروغ»، «دیگ آشنایی» و ... (یکی بود، یکی نبود)
    تنسیق الصفات (توالی صفات معطوف و بدیع):
    «جوانی لات و لوت آسمان جل و بی دست و پا پخمه گاگول و تا بخواهید بدریخت و بدقواره»
    جناس:
    «انکر و منکر»، «قیانم قیامت»، «تام و تمام»، «زار و نزار»، «خالص خلص.» (یکی بود، یکی نبود)
    سجع:
    «گویی حنجره اش دو تنبوشه داشت: یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف های قلنبه» (کباب غاز)
    به کارگیری مراعات نظیر:
    از این رهگذر است که جمال زاده به اطناب گراییده است:
    «اشاره های کج و کوله و چشم بستن ها و چشم گشودن های گوناگون و به جلو آوردن و به عقب بردن لب و لوچه و حرکات مختلف الشکل و سر و گردن و شانه و دست ها و انگشت ها که به راستی محتاج یک تفسیر کشاف و فرهنگ جامعی است مطالب و معانی و مضامین بسیار دیگری را می رسانید.» (امنیت شکم).
    تلمیحات:
    «کله ی اشپختر، شارژدافرروس، سایه روشن، صادق هدایت، کشف امریکا، شیکاگو، پاریس، منچستر.» (کباب غاز)

     

  • -زنانی که در خاطرات کودکی جمالزاده حضور دارند

    به طور کلی، در خاطرات جمالزاده پنج گروه از زنان حضور دارند:

    مادربه عنوان «زن آقا» که دارای موقعیت اجتماعی خوبی است، به تحصیل و تربیت فرزندش سخت علاقه مند و کوشاست و در نبود شوهرش، فرزندان خود را بزرگ می کند؛ 
    زن دایی حسین، به عنوان زنی باسواد و مؤمن و هنرمند
    خاله فاطمه، به عنوان زنی سنتی و خرافاتی
    زن فرنگی، که سر و وضع و هیأت عجیب او کودک گریز پای از مکتب را تا فاصله های دور به دنبال خود می کشاند.
    دختران همسایه، دخترهایی بودند که دختر سعدی باید به آنها خراج بدهد و کتفشان را ببوسد.
    بسیاری از ویژگی های این تیپ ها را می توان در شخصیتهای داستان نویسنده جستجو کرد. در کتاب جمالزاده و افکار او از قول جمالزاده درباره زن دیگری که آوازه خوان بوده و در خاطرات او حضور داشته است، چنین آمده:
    «صرف نظر از عزا و تعزیه، در تمام دوره طفولیت سه چهار بار بیشتر موسیقی نشنیده بودیم. من خیلی طفل بودم و این زن برای مادرم و زنان دیگر با آواز خوبی که داشت، تصنیف های مردم تهران را می خواند. خوب یادم است که این تصنیف را می خواند: «بیا تا بریم می خوریم، شراب ملک ری خوریم، حالا نخوریم کی خوریم». برای من سخت تازگی داشت و خیلی خوشم آمد و هرگز فراموش نکرده ام.» 
     
  • +جمالزاده و زن ایرانی

  • -ازدواج جمالزاده با زن فرنگی

    جمالزاده دو بار ازدواج کرد و هر بار زن فرنگی گرفت: ازدواج اول در فرانسه در خرداد 1293 ش، و ازدواج دوم در سال 1310 در ژنو. 

    همسر اولش، زنی کاتولیک مذهب بود به نام «ژوزفین» که هیچ گاه به آیین و اعتقادات جمالزاده روی خوش نشان نداد و سرانجام بر اثر بیماری استسقا درگذشت.
    همسر دومش، زنی آلمانی الاصل بود که «مارگرت اگرت» نام داشت و ازدواج جمالزاده با او اسلامی بود. این زن بنا به قول جمالزاده، مسلمان شده و اسمش را فاطمه گذاشته بود. این مسأله می تواند بیانگر اعتقاد جمالزاده به آیین اسلام باشد.جمالزاده با زن فرنگی ازدواج کرد. ارتباط او با محیط و فرهنگ غرب و زنان فرنگی و تصور منفی او از زن ایرانی، در این امر بی تأثیر نبود.
    خود جمالزاده در جواب این پرسش که چرا زن خارجی گرفته است، می گوید:
    «وقتی من پانزده ساله بودم، از ایران خارج شدم و آمدم بیروت و بعد آمدم اینجا (ژنو). همسایه ما در ایران دخترکی داشت به اسم ملکه که من عاشق او بودم. به پدر و مادرم گفته بودم ملکه را برای من نگاه بدارید. پدرم چند ماه بعد از اینکه از ایران آمدم بیرون، کشته شد.
    اولین سفری که رفتم به ایران، مادرم صدایم زد و گفت: ملکه آمده به دیدنت. لذت بردم. ملکه تا مرا دید، گفت شوهر کرده ام... این طور شد که من در همین اروپا زن گرفتم.»
    جمالزاده بی سوادی و عقب ماندگی زنان ایرانی را دلیل دیگر این مسأله فکر می کند و می گوید: «زن من فارسی را به قدری خوب یاد گرفته بود که گاهی من از او می پرسیدم و او غلطهای من را اصلاح می کرد. فرانسه می دانست، آلمانی، انگلیسی، فارسی، چهار زبان می دانست. چرا من این زن را نگیرم و بروم زنی بگیرم که بی سواد باشد؟!»
    مهرداد مهرین در این باره چنین می نویسد: «همسر دوم جمالزاده، نمونه ای از یک زن ایده آل است که علاوه بر آلمانی، فرانسه و انگلیسی و فارسی هم می داند و در خیاطی و خانه داری مهارت دارد».
  • -نظر جمالزاده درباره دین و مذهب

    در مجله کیهان فرهنگی، سال 1366، شماره 11گفتگویی با جمالزاده انجام گرفته که در بخشی از آن سوال شده که:

    «در بعضی آثار شما مثل صحرای محشر یا یکی بود یکی نبود و یا در برخی نوشته های دیگر، مردم از بعضی عبارات شما رنجیده و کدورتی دارند، آیا فکر نمی کنید این آثار به تجدید نظر نیاز داشته باشند؟» و جمالزاده پاسخ می دهد:
    «نمی شود کسی حرفهایش را بزند و عده ای پیدا نشود که از آنها خوششان نیاید؛ این محال است؛ من سرنوشتی داشته ام که خدا می داند. من خودم را مسافر می دانم. هر شب که به رختخواب می روم، فکر می کنم چه بسا فردا دیگر بیدار نشوم، من مسافرم و آدم مسافر نمازش عقب می افتد، روزه اش عقب می افتد، خداوند از او در روز قیامت باز خواست نخواهد کرد. می گوید تو پیر و ناخوش بودی. من در کتابهایی که شما اسم بردید، چیزهایی نوشته ام که نتیجه تجربه خودم بوده. من مسلمانی را در چیزهایی می دانم که پشت این قرآن نوشته است: الناس ملّه واحده. المومنون اخوه، خواهر من تا وارد اینجا شد، اولین کاری که کرد، این بود که نماز خواند. خود من به همه پیری گاهی خوشم می آید یک روز روزه می گیرم، ولی مذهب و خدا چیزی غیر از اینهاست. قرآن را اگر بخوانید، در قرآن می گوید: «ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین». آدم با تقوا کسی است که ظلم نکند به کسی، مال کسی را نخورد و مردم را هدایت نماید.»
    شاید بهتر بود آن نویسنده نامدار نگاهی جامع به اندیشه دینی داشته باشد و بخشی از دین مثل عبادات یا احکام را به نام بخشی دیگر، مانند مسائل اجتماعی نادیده نگیرد. در فرهنگ اسلام محمّدی اهمیت عبادات و مسائل اجتماعی هر دو در سطحی بلند و قابل اهمیت است.
     
  • -دیدگاه جمالزاده درباره حجاب

    یکی از مواردی که می توان اندیشه جمالزاده را درباره آن نادرست خواند، دیدگاه او درباره حجاب است. او با نگاهی احساسی و دور از تأمل، شاید به دلیل شکل نادرست حجاب در نزد پاره ای از متعصبان، آن را برای زن اسارت می داند و کشف حجاب توسط رضاخان را در ایران به عنوان اقدامی مهم در جهت آزادی زنان و احقاق حق آنان معرفی می کند.

    جمالزاده وضع زنان ایرانی و حجاب آنان را در داستان «بیله دیگ بیله چغندر» اسف بار توصیف کرده، می نویسد: «یک قسمت عمده مردم که تقریباً نصف اهل مملکت هستند، خودشان را سرتاپای توی کیسه سیاهی می بندند و حتی برای نفس کشیدن هم روزنه ای نمی گذارند و همین طور در همان کیسه سیاه تو کوچه رفت و آمد می کنند. این اشخاص هیچ وقت نباید صدایشان را کسی بشنود و هیچ حق ندارند در قهوه خانه یا جایی داخل شوند. در مجلسهای عمومی هم، از قبیل روضه و عزا جای مخصوصی دارند. این اشخاص تا وقتی تک تک هستند، هیچ صدا و ندایی از آنان بلند نمی شود، ولی همین که با هم جمع می شوند، غلغله غریبی راه می افتد».

    حجاب چنانچه به دور از افراط و تفریط رعایت شود، پوششی است که جنسیت و جاذبه دلربایی زن را در اجتماع می پوشاند و به او اجازه می دهد تا در فعالیتهای اجتماعی حضوری انسانی داشته باشد. بعلاوه، عشق را عمیق تر و متعالی تر می سازد و زن را از دستبرد هرزگیهای کالا گونه بیرون می آورد.
    به راستی آیا مشکل اصلی زن در فرهنگ گذشته ما حجاب بوده است که جمالزاده و بسیاری از روشنفکران آن روز، رفع آن را احقاق حق زن ایرانی و آزادی او می دانسته اند؟ آیا این حق زنها بود که پس از واقعه کشف حجاب، به عنوان اولین مصرف کننده لوازم آرایشی و لوکس غربی، وقت و نیروی خود را صرف خودآرایی و مدگرایی نماید؟ و آیا پرداختن به امر آموزش و شرکت در پیشرفت کشور فقط با رفع حجاب برای بانوان ممکن بوده؟ و...
    در هر حال جمالزاده درباره کشف حجاب چنین نظر می دهد: «خدا را شکر که ورق برگشته و روزهای فرخنده هفده دی ماه 1314 ش و رفع حجاب و روزهای خجسته ششم بهمن 1314 و 16 اسفند همان سال در تاریخ احقاق حق زنان ایرانی، تاریخهای خجسته ای هستند که همیشه در خاطر ایرانیان باقی و مبارک خواهند بود».
    در بخش دیگری از همین کتاب آمده: «... من همانا در نخستین کتابم؛ یعنی یکی بود یکی نبود چهل سال پیش از آنکه در روز فرخنده 17 دی 1314ش، زنان ایران دارای آزادی و حقوق خود گردند، در ضمن داستان «بیله دیگ بیله چغندر» شرح حال و روزگار غم افزای زنان ایرانی را از زبان یک مستشار فرنگی قلابی بیان کرده ام.»
     
  • -آثارداستانی

    یکی بود، یکی نبود 1300

    سر و ته یه کرباس 1323
    دارالمجانین 1321
    زمین، ارباب، دهقان
    صندوقچه اسرار 1342
    تلخ و شیرین 1334
    فارسی شکر است
    راه‌آب‌نامه
    قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش‌دار 1352
    قصهٔ ما به سر رسید 1357
    قلتشن دیوان 1325
    صحرای محشر
    هزار پیشه 1326
    معصومه شیرازی 1333
    هفت کشور
    قصه‌های کوتاه قنبرعلی 1338
    شاهکار 1337
    کهنه و نو
    یاد و یاد بود
    قیصرو ایلچی کالیگولا اطورروم
    غیر از خدا هیچکس نبود 1340
    شورآباد 1341
    خاک و آدم
    آسمان و ریسمان 1343
    مرکب محو 1344
  • -آثارسیاسی و اجتماعی

    آزادی وحیثیت انسانی 1338

    خاک وآدم 1340

    زمین، ارباب، دهقان 1341

    خلقیات ما ایرانیان 1345
     
    تصویر زن در فرهنگ ایران 1357
     
  • -آثار تاریخی و ادبی

    گنج شایان (چاپ برلین، 1335ه. ق.)

    تاریخ روابط روس با ایران (چاپ برلین، چاپ تهران 1372)
    پندنامهٔ سعدی یا گلستان نیکبختی (1317)
    قصه قصه‌ها (از روی قصص‌المعمای تنکابنی، 321)
    بانگ نای (داستان‌های مثنوی معنوی، 1337)
    فرهنگ لغات عوامانه (1341)
    طریقهٔ نویسندگی و داستان‌سرایی (1345)
    سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی (1348)
    اندک آشنایی با حافظ  (1366)
     
  • -ترجمه ها وآثار متفرقه

    قهوه خانه سورات یا جنگ هفتاد ودو ملت (برناردن دو سن پیر) 1340

    ویلهلم تل (شیللر) (1334)
    داستان بشر (هندریک وان لون) (1335)
    دون کارلوس (مولیر)
    خسیس (مولیر) 
    داستانهای برگزیده 
    دشمن ملت (ایبسن) 
    داستانهای هفت کشور (مجموعه) 
    بلای ترکمن در ایران قاجاریه (بلوک ویل) 
    قنبرعلی جوانمرد شیراز (آرتور کنت دوگوپینو) 
    سیر وسیاحت در ترکستان و ایران (هانری موزر) 
    جنگ ترکمن (آرتورکنت دوگبینو) 
    کشکول جمالی
    صندوقچه اسرار
    منبع :شخصیت نگار
     

کالاسکه

خانم خانه با خودش فکر کردن مطمئناً این‌ها به خانی‌ ما نمی‌آیند، اما ناگهان جیغ کشید: «وای، خاک عالم، از پل هم رد شدند!» سپس دست‌ها را بالای سر برد و از روی گل‌ها و باغچه‌ها دوید تا خودش را یک راست به اتاق خواب شوهرش برساند. وقتی رسید، دید شوهرش مثل مرده خواب است.
دست او را کشید و تکان اش داد و گفت: «بلند شو! زود باش بلند شود!»
فیثاغور فیثاغوروویچ بی آن که چشمان اش را باز کند، و در همان حال دراز کش، گفت: «ها؟»
«بلند شو خوشگلکم!می‌شنوی؟مهمان!»
«مهمان؟ کدوم مهمان؟» و بعد از گفتن این حرف، ماغ کشید، مثل گوساله ئی که دنبال پستان مادرش می‌گردد. بعد به نجوا گرفت: «سرت رو بیار جلو یه ماچ به‌ت بدم.»
«عزیزم بلند شو، تو رو به خدا بلند شو! زودباش! ژنرال و افسرهاش! خدای من، نگاه کن، دو تا گولی‌ خار به سبیلت چسبیده!»
«ژنرال؟ منظوت اینه که اومده‌اند؟ لعنت بر شیطون، چرا کسی من رو بیدار نکرد؟ ناهار چی؟ همه چی رو به راهه؟»
«کدوم ناهار؟»
«یعنی من دستورش رو ندادم؟»
«تو؟ تو که چهار صبح اومدی و هر چی هم ازت سؤال کردم جوابم رو ندادی. خوشگلکم بیدارت نکردم، چون دل م برات سوخت. تو که هیچ نخوابیده بودی ...» او این حرف‌های آخرش را با عشوه گری و طنازی گفت.
فیثاغور فیثاغوروویچ یک لحظه مثل صاعقه زده‌ها روی تخت افتاد. سرانجام با همان لباس خواب‌اش بلند شد و اصلاً یادش رفت که این ریخت و وضع دور از آراستگی است.
با دست به پیشانی اش کوبید و گفت: «عجب خری هستم. من اون‌ها رو برای ناهار دعوت کردم. حالا چه خاکی به سرم بکنم. خیلی مونده برسند؟»
«نمی‌دونم ... هر لحظه ممکنه سر برسند.»
«عزیزم ... قایم شو! ... هِی، کی اون جاست؟ دختر، بیا ببینم، از چی ترسیدی؟ یه عده افسر دارند می‌آند و همین الان سر می‌رسند. به شون بگو آقا خونه نیست و نمی‌آد هم. صبح گذاشته رفته، می‌شنوی؟ برو به همی‌ خدمت کارها بگو؛ دِ بجنب!»
بعد از گفتن این حرف‌ها روب دوشامبرش را برداشت و دوید تا توی اصطبل قایم شود، چون فکر می‌کرد آن جا کاملاً امن و امان است. اما زیر سایبان که رفت، فکر کر حتی ممکن است در آن جا هم دیده شود. فکری به خاطرش رسید: «آره، این جوری بهتره!» و در یک چشم به هم زدن پلی‌ کالسکی‌ نزدیک‌اش را پایین کشید و به درون جست و در را پشت سر خود بست و برای اطمینان بیش تر روکش چرمی ‌کالسکه را هم روی خود انداخت و از جا نجنبید.
در این ضمن، کالسکه‌ها به دم ایوان رسیده بودند.
ژنرال پیاده شد و خودش را تکاند. به دنبال او سرهنگ هم پیاده شد وپر کلاه‌اش را مرتب کرد. آن گاه از کالسکی‌ دیگر سرگرد چاق، شمشیر به زیر بغل، پایین پرید. از آن کالسکی‌ سفری هم چهار افسر لاغر با پنجمی‌ که روی زانوی رفیق‌اش نشسته بود پایده شدند. و دست آخر افسران اسب سوار رسیدند.
سرایدار روی ایوان آمد و گفت: «آقا خونه نیستند.»
«چه طور خونه نیستند؟ حتماً برای ناهار که می‌آند؟»
«نه خیر، قراره تمام روز بیرون باشند. تا فردا صبح برنمی‌گردند.»
ژنرال گفت: «سر در نمی‌آورم، چه طور چنین چیزی ممکنه؟»
سرهنگ خندید و گفت: «فکر می‌کنم همه‌ش شوخی بوده.»
ژنرال با ناخشنودی گفت: «باز هم سر در نمی‌آورم، چه طور چنین چیزی ممکنه؟ اگر نمی‌توانست از ما پذیرایی کنه چرا ما رو دعوت کرد؟»
یکی از افسران جوان گفت: «حضرت اشرف، هیچ نمی‌فهمم چه طور ممکنه شخصی هم چی کاری بکنه!»
ژنرال بنا به عادتی که به هنگام صحبت با افسران جزء داشت گفت: «چی؟»
«حضرت اشرف، عرض کردم هیچ نمی‌فهمم چه طور ممکنه شخصی هم چی کاری بکنه!»
«البته، البته... خوب شاید مشکلی پیش اومده ... اما دست کم باید به ما خبر می‌داد و دعوت‌اش رو لغو می‌کرد.»
سرهنگ گفت: «پس حضرت اشرف، اجازه بدید برگردیم.»
«البته، ما دیگه این جا کاری نداریم. اما صبر کنید. بد نیست حالا که تا این جا اومده‌ایم نگاهی به کالسکه بندازیم. لازم نیست که حتماً خودش باشن هِین با شمام، بیا این جا.»
«بله، حضرت اشرف؟»
«تو مهتر هستی؟»
«بله، حضرت اشرف.»
«پس کالسکه‌یی رو که اربابت تازه خریده به ما نشون بده.»
«چشم، لطف کنید دنبال من تشریف بیارید.»
ژنرال و افسران هم راه اش به دنبال مهتر به اصطبل رفتند.
«بفرمایین حضرت اشرف، بیارم ش جلوتر؟ این جا تقریباً تاریکه.»
«خوب، خوب، بسه... متشکرم.»
ژنرال و افسران گِرد کالسکه گشتند، به دقت نگاه اش کردند، و فنرهایش را آزمایش کردند.
ژنرال گفت: «کالسکی‌ خیلی خاصی نیست. باید بگم خیلی هم معمولیه.»
سرهنگ گفت: «همین طوره، واقعاً چیز خیلی خاصی نداره.»
یکی از افسران جوان گفت: «گمان نکنم چهارهزار تا بیارزه.»
«چی؟»
«حضرت اشرف عرض کردم، گمان نکنم چهار هزار تا بیارزه.»
«چهار هزار تا! دو هزار تا هم از سرش زیاده. واقعاً چیز خاصی نداره. مگر این که چیز خاصی توش باشه ... هی پسر این روکش چرمی‌رو بازکن!»
و در برابر چشمان حیرت زدی‌ افسران و ژنرال فیثاغور فیثاغوروویچ از زیر روکش چرمی‌پدیدار شد که در لباس خواب بلندش نشسته و مچاله شده بود.
ژنرال با شگفت گفت: «آه، پس شما این جایید ...»
پس از این حرف ژنرال روکش چرمی‌را روی او انداخت، در را بست، و با افسرانش آن جا را ترک کرد.
نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: خشایار دیهیمی


 

این داستان   خیلی جالب و فوقالعاده   بود و  خیلی خاص ..

 چیزی که توی  داستانهای روس برام خیلی خاصه و درگیرشم همیشه تلفظ  اسامیه...

ومن عاشق خوندن داستانهای روسم..

کل داستان در ادامه..

حتما بخونید..

ادامه نوشته