آقای چخوف و داستان گندش
نوگتف که انگشتهای دستش را تقتق به صدا درمیآورد ادامه داد:
- میدانید، مدتهاست که دلم میخواست با شما حرف بزنم ولی... همهاش میترسیدم، خیال میکردم ممکن است از من دلگیر شوید... ولی اگر درکم کنید محال است... عصبانی شوید... آخر شما هم عاشق هنرید!
- خوب، بله... البته... البته! آخر صحبت ازهنر است!
- یلناتیموفییونا هیچ میدانید چرا اینجام؟ نمیتوانید حدسش را بزنید!
لیولا از شرم گلگون شد و دستش را ظاهراَ نادانسته روی آرنج او گذاشت...نوگتف کمی سکوت کرد و ادامه داد:
- حقیقتش را بخواهید بین ما نقاش جماعت آدمهای خوکصفتی هم پیدا میشوند... که کمترین اعتنایی به حجب وحیای زنها ندارند... ولی آخر من... من که از قماش آنها نیستم! من نزاکت و آدابدانی سرم میشود. حجب و حیای زنانه... چنان حجبی است که نمیشود نادیدهاش گرفت!
لیولا در حالی که آرنجها را توی شال نهان میکرد با خود گفت: «چرا این حرفها را به من میزند؟»
- من شبیه آنها نیستم... از نظر من، زن یک قدیس است! بنابراین دلیلی وجود ندارد که از من بترسید... من آدمی هستم که به خودم اجازه نمیدهم مرتکب عمل ناشایستی شوم... یلناتیموفییونا! اجازه میدهید؟ به حرفهایم خوب گوش بدهید، به خدا قسم که در گفتارم صادقم زیرا هر چه بگویم نه به خاطرخودم که به خاطر هنر است! از نقطه نظر من، در درجیاول اهمیت، هنر قرار دارد، نه غرایز حیوانی!
در اینجا نوگتف دست لیولا را در دست گرفت و دختر جوان کمی به طرف او خم شد.
- یلناتیموفییونا! فرشتی من! خوشبختی من!
- حرف بزنید! ...
- میتوانم از شما خواهشی بکنم؟...
لیولا به آرامی زیر لب خندید و لبهایش را برای اولین بوسه غنچه کرد.
- آیا میتوانم از شما خواهشی بکنم؟ التماستان میکنم! به خدا به خاطر هنر... نمیدانید از شما چقدر خوشم آمده؛ درست همانی هستید که بهاش احتیاج دارم! مردهشوی بقیه را ببرد! یلناتیموفییونا! دوست من ! بیایید...
لیولا که آماده بود خود را به آغوش او بیندازد کمی از جا بلند شد ؛ قلبش به شدت میتپید.
- بیایید...
این را گفت و دست دیگر لیولا را هم در دست گرفت. دختر جوان سرش را رام و آرام روی شانی او گذاشت؛ قطرههای اشک خوشبختی روی مژههایش برق زد.
- عزیزم،بیایید مدل من شوید!
لیولا سرش را بلند کرد.
- چه گفتید؟
- میخواهم مدل من شوید!
لیولا از جایش بلند شد.
- چه گفتید؟ چه شوم؟
- مدل... مدل من بشوید!
- هوم... فقط مدل؟
- اگر قبول کنید سخت مدیونتان میشوم! با این کار به من امکان آن را خواهید داد که تابلویی بکشم... آن هم چه تابلویی!
رنگ از روی لیولا پرید. اشک عشق ناگهان به اشک یأس وخشم و احساسات ناخوشایند دیگر مبدل شد. در حالیکه سراپا میلرزید زیرلب گفت:
- که اینطور!
نقش بینوا ! وقتی در تاریکی باغ صدای کشیدی پر طنین با پژواک آن درهم آمیخت، سرخی شفق یکی از گونههای سفید نقاش را گلگون ساخت.
نوگتف گونهاش را خاراند و مبهوت ماند- دستخوش بهتزدگی شده بود. احساس میکرد که زمین دهان باز کرده بود و او را میبلعید... از چشمهایش برق بیرون میجست...
لیولای سراپا لرزان و منگ و رنگپریده چون میت، قدم پیش گذاشت و تعادلش را طوری از دست داد که گفتی زیر چرخهای کالسکه افتاده بود. لحظهای بعد همین که حالش جا آمد با قدمهای بیمار و نامطمئن به طرف خانه راه افتاد. زانوانش تا میشد، از چشمهایش برق بیرون میزد، دستهایش بیاختیار به طرف موهایش کشیده میشد و آشکارا نشان میداد که لیولا قصد داشت در آنها چنگ بیندازد...
بیشتر از چندین ساژن به خانه نمانده بود که باز ناچار شد رنگ ببازد- سر راهش، در چند قدمی کلاه فرنگی پوشیده از انگور وحشی، ایوان مست و پوزهدرشت و آشفته مو، با جلیقهای دکمه باز ایستاده بود؛ به قیافی لیولا نگاه میکرد، پوزخند تمسخرآمیزی بر لب داشت و هوا را با «هه- هی» اهریمنی خود آلوده میکرد ؛ چنگ انداخت و دست لیولا را گرفت. دختر جوان، با خشم و غضب زیرلب گفت:
- گورتان را گم کنید!
و دست خود را از چنگ او رهانید...
چه ماجرای گندی!
1882
نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان
(چیزی شبیه به رمان)
- میدانید، مدتهاست که دلم میخواست با شما حرف بزنم ولی... همهاش میترسیدم، خیال میکردم ممکن است از من دلگیر شوید... ولی اگر درکم کنید محال است... عصبانی شوید... آخر شما هم عاشق هنرید!
- خوب، بله... البته... البته! آخر صحبت ازهنر است!
- یلناتیموفییونا هیچ میدانید چرا اینجام؟ نمیتوانید حدسش را بزنید!
لیولا از شرم گلگون شد و دستش را ظاهراَ نادانسته روی آرنج او گذاشت...نوگتف کمی سکوت کرد و ادامه داد:
- حقیقتش را بخواهید بین ما نقاش جماعت آدمهای خوکصفتی هم پیدا میشوند... که کمترین اعتنایی به حجب وحیای زنها ندارند... ولی آخر من... من که از قماش آنها نیستم! من نزاکت و آدابدانی سرم میشود. حجب و حیای زنانه... چنان حجبی است که نمیشود نادیدهاش گرفت!
لیولا در حالی که آرنجها را توی شال نهان میکرد با خود گفت: «چرا این حرفها را به من میزند؟»
- من شبیه آنها نیستم... از نظر من، زن یک قدیس است! بنابراین دلیلی وجود ندارد که از من بترسید... من آدمی هستم که به خودم اجازه نمیدهم مرتکب عمل ناشایستی شوم... یلناتیموفییونا! اجازه میدهید؟ به حرفهایم خوب گوش بدهید، به خدا قسم که در گفتارم صادقم زیرا هر چه بگویم نه به خاطرخودم که به خاطر هنر است! از نقطه نظر من، در درجیاول اهمیت، هنر قرار دارد، نه غرایز حیوانی!
در اینجا نوگتف دست لیولا را در دست گرفت و دختر جوان کمی به طرف او خم شد.
- یلناتیموفییونا! فرشتی من! خوشبختی من!
- حرف بزنید! ...
- میتوانم از شما خواهشی بکنم؟...
لیولا به آرامی زیر لب خندید و لبهایش را برای اولین بوسه غنچه کرد.
- آیا میتوانم از شما خواهشی بکنم؟ التماستان میکنم! به خدا به خاطر هنر... نمیدانید از شما چقدر خوشم آمده؛ درست همانی هستید که بهاش احتیاج دارم! مردهشوی بقیه را ببرد! یلناتیموفییونا! دوست من ! بیایید...
لیولا که آماده بود خود را به آغوش او بیندازد کمی از جا بلند شد ؛ قلبش به شدت میتپید.
- بیایید...
این را گفت و دست دیگر لیولا را هم در دست گرفت. دختر جوان سرش را رام و آرام روی شانی او گذاشت؛ قطرههای اشک خوشبختی روی مژههایش برق زد.
- عزیزم،بیایید مدل من شوید!
لیولا سرش را بلند کرد.
- چه گفتید؟
- میخواهم مدل من شوید!
لیولا از جایش بلند شد.
- چه گفتید؟ چه شوم؟
- مدل... مدل من بشوید!
- هوم... فقط مدل؟
- اگر قبول کنید سخت مدیونتان میشوم! با این کار به من امکان آن را خواهید داد که تابلویی بکشم... آن هم چه تابلویی!
رنگ از روی لیولا پرید. اشک عشق ناگهان به اشک یأس وخشم و احساسات ناخوشایند دیگر مبدل شد. در حالیکه سراپا میلرزید زیرلب گفت:
- که اینطور!
نقش بینوا ! وقتی در تاریکی باغ صدای کشیدی پر طنین با پژواک آن درهم آمیخت، سرخی شفق یکی از گونههای سفید نقاش را گلگون ساخت.
نوگتف گونهاش را خاراند و مبهوت ماند- دستخوش بهتزدگی شده بود. احساس میکرد که زمین دهان باز کرده بود و او را میبلعید... از چشمهایش برق بیرون میجست...
لیولای سراپا لرزان و منگ و رنگپریده چون میت، قدم پیش گذاشت و تعادلش را طوری از دست داد که گفتی زیر چرخهای کالسکه افتاده بود. لحظهای بعد همین که حالش جا آمد با قدمهای بیمار و نامطمئن به طرف خانه راه افتاد. زانوانش تا میشد، از چشمهایش برق بیرون میزد، دستهایش بیاختیار به طرف موهایش کشیده میشد و آشکارا نشان میداد که لیولا قصد داشت در آنها چنگ بیندازد...
بیشتر از چندین ساژن به خانه نمانده بود که باز ناچار شد رنگ ببازد- سر راهش، در چند قدمی کلاه فرنگی پوشیده از انگور وحشی، ایوان مست و پوزهدرشت و آشفته مو، با جلیقهای دکمه باز ایستاده بود؛ به قیافی لیولا نگاه میکرد، پوزخند تمسخرآمیزی بر لب داشت و هوا را با «هه- هی» اهریمنی خود آلوده میکرد ؛ چنگ انداخت و دست لیولا را گرفت. دختر جوان، با خشم و غضب زیرلب گفت:
- گورتان را گم کنید!
و دست خود را از چنگ او رهانید...
چه ماجرای گندی!
1882
نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان
(چیزی شبیه به رمان)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴ ساعت 13:49 توسط زرر'ین
|