یه داستان دیشب خوندم از جومپا لاهیری یه داستان کوتاه که خیلی هم بلند بود.. شاید بیشتر لذت بخش بود که تصاویر بیشتر  بود داستان طولانی بود آخرش خیلی خوب تموم شد دقیقا یه برش از یه زندگی واقعی بود.... نوشتن و آپ کردن با موبایل تو این وبلاگ کار سختیه به دلم اصلا نمی شینه امیدوارم خیلی زود یه لب تاب خوشگل گیرم بیاد... و جایگزین لب تاب قبلیم کنم.. داستان خوندن خوبه حال آدم رو خوب میکنه و من هروقت تو پیله خودم میرم میام اینجا داستان میخونم  البته اگه اینترنت باشه و وقت و حوصله اش هم باشه دخترک عزیزتر از جان هم خواب باشه.   گذاشتن داستانها اینجا برای یادآوری برای خود مه و شاید مرور چیزهایی که خوندم و بازخوانی دوباره اشون.. گمونم بعضیها هم از این کار خوششون بیاد.. البته معمولا داستانهای پی دی افی رو اینجا میزارم... خیلی هم حرفه ای نیستم تا در مورد داستانها صحبت کنم و برداشت خودم از این داستان.. شاید دوباره ب خونمش.. بعدا.. 

داستان رو تو ادامه بخوانید