بزرگ ترها عاشق عدد و رقم اند

بزرگ ترها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با آن ها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره ی چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند. هیچ وقت نمی پرسند: “آهنگ صداش چطور است؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟” می پرسند: “چند سالش است، چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق می گیرد؟” و تازه بعد از این سوال ها است که خیال می کنند طرف را شناخته اند.
اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما به شان گفت یک خانه صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که: وای، چه قشنگ…

شازده کوچولو/ آنتوان دوسنت اگزوپری/ احمد شاملو

آنتوان دوسنت

...... اگر کسی گلی را دوست بدارد که در میلیون ها میلیون ستاره یکتا باشد همین کافی است تاهر وقت که به ستاره ها نگاه  می کند خوشبخت باشد. نگاه می کند و به خود می گوید گل من آنجا در یکی از آن ستاره هاست و چه شیرین است  شب ها نگاه کردن به ستاره ها  همه ی ستاره ها گل می  شوند.


از  کتاب شازده کوچولو شاهکار جاویدان آنتوان دوسنت اگزوپری
-----------
فوق العاده ای..فوق العاده ..شاهکاری  جناب انتوان

شازده کوچولو- آنتوان دوسنت اگزوپه ری

آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.                                        
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن                                     


شازده کوچولو- آنتوان دوسنت اگزوپه ری

احمد شاملو

شهریار کوچولو گفت: -سلام.
سوزن‌بان گفت: -سلام.
شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار می‌کنی این‌جا؟
سوزن‌بان گفت: -مسافرها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: -از خودِ آتش‌کارِ لکوموتیف هم بپرسی نمی‌داند!
سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت: -آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریع‌السیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها هیچ چیزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو یا خواب‌شان می‌بَرَد یا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شیشه‌ها.
شهریار کوچولو گفت: -فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهمیت به هم می‌رساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زیر گریه...


سوزن‌بان گفت: -بخت، یارِ بچه‌هاست.
شازده کوچولو ، آنتوان دو سنت اگزوپری، ترجمه احمد شاملو

شازده کوچولو

شازده کوچولو : آنتوان دوسنت اگزوپری


شازده کوچولو از مرد الکلی پرسید : چرا الکل میخوری ؟
مرد الکلی گفت : برای اینکه فراموش کنم .
شازده کوچولو پرسید : چی رو فراموش کنی؟
مرد گفت : که غصه دارم .
شازده کوچولو پرسید غصه چی داری ؟
مرد گفت : که الکل می خورم ...

-------------------------------------------

دوسش دارم همین..دیگر هیچ