احساساتی باشیم

چاکرای مانیپورا سومین مرکز مانیپورا مرکز کل عواطف احساسات و هیجانات توست ما دائما به سرکوب احساسات خود در مانیپورا ادامه میدهیم مانیپورا به معنی الماس است – زندگی به سبب عواطف هیجانات قهقهه گریه اشکها و لبخندها گرانقدر است زندگی به دلیل کل این چیزها قیمتی است اینها شکوه زندگی اند از همین روی این چاکرا را مانیپورا نامیده اند چاکرای الماس. تنها الماس الیق داشتن این الماس گرانبها است حیوانات نمیتوانند بخندند طبیعتا گریه هم نمیتوانند بکنند اشکها بعدی هستند که تنها برای انسان در دسترس اند زیبایی اشکها زیبایی خنده شعر اشکها و شعر خنده فقط برای انسان دست یافتنی است تمامی حیوانات دیگر فقط با دو چاکرا زنده اند: موال داهارا و سبادهیستانا آنان به دنیا میآیند و میمیرند بین این دو هیچ چیز چندانی نیست اگر تو نیز صرفا زاده شوی و 

بمیری یک حیوانی هنوز انسان نیستی و خیلیها میلیونها نفر از مردم فقط با این دو چاکرا زندگی میکنند
آنان هرگز به فراسوی این دو نمییابند.
ما به سرکوب عواطف اندیشیدهایم ما بر آن بودهایم که احساساتی نباشیم ما فکر کردهایم که احساساتی
بودن بی ارزش است و به آن نباید پرداخت اهل عمل باش؛ سخت باش مالیم نباش آسیبپذیر نباش! و اال
مورد استسمار خواهی بود سخت باش! دست کم نشان بده که سختی الاقل وانمود کن که خطرناک هستی
که موجودی نرم و مالیم نیستی در پیرامونت ترس بیافرین نخند چون اگر بخندی نمیتوانی در اطرافت
ترس بیافرینی گریه نکن اگر گریه کنی نشان میدهی که خودت هم ترسیده ای محدودیتهای انسانیات را
نشان نده وانمود کن که کاملی.
سومین مرکز را سرکوب کن یک سرباز میشوی نه یک انسان که یک سرباز یک آدم نظامی یک انسان
دروغین.
برای آرامش این سومین مرکز کار زیادی در تانترا شده است عواطف و هیجانات میباید رها باشند آرام
باشند وقتی که احساس می کنی دوست داری گریه کنی ناگزیری از گریستن هنگامی که حس می کنی
دوست داری بخندی ناچاری از خندیدن این مهملات سرکوب را می باید رها کنی باید از ابزار داشتن را
بیاموزی زیرا تنها از ممر عواطف حساسیت و احساس هایت به آن ارتعاشی می رسی که از طریق آن ارتباط
ممکن است.

اوه این جاش خیلی قشنگ بود 

بدن اثیری و چاکرای سوادهیستانا


لحظهای که انسان نسبت به بدن خود از درون آگاه میشود، دومین بدن به طور خودکار در معرض دید قرار
میگیرد. حال، دومین بدن از بیرون شناخته خواهد شد. اگر اولین بدن را از درون بشناسی، آن وقت از
بیرون نسبت به دومین بدن آگاه میشوی.
این بدن دوم، بدن اثیری، شبیه دود متراکم است. میتوانی بدون هیچ مانعی از درونش بگذری، اما شفاف
نیست؛ نمیتوانی از بیرون به داخل آن نگاه کی. نخستین بدن جامد است. تا آنجا که پای شکل در میان
است، دومین بدن هم درست شبیه به اولی است،با این تفاوت که جامد نیست.
وقتی نخستین بدن بمیرد، دومی برای مدت سیزده روز زنده میماند و همراه تو سفر میکند. سپس، بعد از
سیزده روز، آن هم میمیرد؛ محو و تبخیر میشود. اگر وقتی که هنوز بدن اول زنده است؛ به شناخت دومی
دست پیدا کنی، میتوانی از این اتفاق آگاه باشی.
بدن دوم میتواند از کالبدت بیرون برود. پارهای اوقات، در هنگام مراقبه، این بدن دوم باال یا پایین میرود، و
حس میکنی که نیروی جاذبه فشاری بر تو وارد نمیآورد؛ زمین را ترک میکنی. ولی وقتی که چشمانت را
باز میکنی، روی زمینی و میدانی که آن همه وقت را هم همانجا بودهای. این حس که از جا برخاسته و از
زمین بلند شدهای، به سبب دومین بدن ایجاد میشود، نه اولی. برای دومین بدن نیروی جاذبه وجود ندارد؛
بنابراین لحظهای که بدن دوم را بشناسی، یک رهایی مسلم و مشخص را که برای بدن مادی ناشناخته بود،
احساس میکنی. ال، میتوانی ا بدنت بیرون رفته و دوباره به آن بازگردی.

دارم میخونمش و هیچ آگاهی و شناختی و نظری ندارم فعلا 

چاکراها

دانستن چیزی به لحاظ فنی یک چیز است و شناخت وجودی  و تجربی آن چیززدیگز 

او شو 

خواندن چاکراها از نظر او شو.. و  تعبیرش به گل های نیلوفرین