دلتنگیهای نقاش خیابان چهل وهشتم
وقتی آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: «میبینم که به پاهای من زل زدین.» زن گفت: «چی فرمودین؟»
«گفتم، میبینم به پاهای من زل زدین.»
زن گفت: «عذر میخوام. من تصادفاً به زمین نگاه میکردم.» و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: «اگه دلتون میخواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین.»
زن بیدرنگ به دختر متصدی آسانسور گفت: «لطفاً همین جا منو پیاده کنین.»
درهای آسانسور باز شد و زن بیآن که پشت سرش را نگاه کند، بیرون رفت.
جوان گفت: «من مثل همه دو پای معمولی دارم و نمیفهمم چرا همه باید بهشون خیره بشن. طبقهی پنجم لطفاً.» کلید اتاقش را از جیب روپوشش بیرون آورد.
طبقهی پنجم پیاده شد. طول راهرو را پیمود و وارد اتاق پانصدوهفت شد. توی اتاق بوی تیماج چمدانهای نو و مایع پاک کردن لاک ناخن میآمد.
به زن جوانی که روی یکی از دو تخت یکشکل خوابیده بود نگاهی انداخت. سپس به طرف یکی از چمدانها رفت. درش را باز کرد و از زیر یکدسته شورت و زیرپیراهنی یک هفتتیر خودکار کالیبر 7/66 ارتگیز بیرون آورد. خشاب را درآورد و نگاهی به آن انداخت، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آنوقت جلو رفت و روی تخت خالی نشست. نگاهی به زن جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلولهای به شقیقهی راست خود شلیک کرد.
ادامه نوشته
«گفتم، میبینم به پاهای من زل زدین.»
زن گفت: «عذر میخوام. من تصادفاً به زمین نگاه میکردم.» و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: «اگه دلتون میخواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین.»
زن بیدرنگ به دختر متصدی آسانسور گفت: «لطفاً همین جا منو پیاده کنین.»
درهای آسانسور باز شد و زن بیآن که پشت سرش را نگاه کند، بیرون رفت.
جوان گفت: «من مثل همه دو پای معمولی دارم و نمیفهمم چرا همه باید بهشون خیره بشن. طبقهی پنجم لطفاً.» کلید اتاقش را از جیب روپوشش بیرون آورد.
طبقهی پنجم پیاده شد. طول راهرو را پیمود و وارد اتاق پانصدوهفت شد. توی اتاق بوی تیماج چمدانهای نو و مایع پاک کردن لاک ناخن میآمد.
به زن جوانی که روی یکی از دو تخت یکشکل خوابیده بود نگاهی انداخت. سپس به طرف یکی از چمدانها رفت. درش را باز کرد و از زیر یکدسته شورت و زیرپیراهنی یک هفتتیر خودکار کالیبر 7/66 ارتگیز بیرون آورد. خشاب را درآورد و نگاهی به آن انداخت، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آنوقت جلو رفت و روی تخت خالی نشست. نگاهی به زن جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلولهای به شقیقهی راست خود شلیک کرد.
نویسنده: جی.دی. سلینجر (J.D.Salinger)
مترجم: احمد گلشیری
از کتاب: «دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم» – نشرققنوس
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 21:12 توسط زرر'ین
|