چیزی مسخره
در دوستی ماست
از من می‌خواهی
جامه‌ی کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاه زاده‌ی موناکو
عطرآگین سازم
و فرهنگ لغات بریتانیکا را
حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز
گوش دهم
به شرط این‌که
همانند مادر بزرگم بیندیشم!!...
از من می‌خواهی که دانشمندی چون
مادام کوری باشم
و رقاصه‌ای دیوانه در شب سال نو چون مادونا
به این شرط که
حجابم را هم چون عمه‌ام حفظ کنم
و زنی عارف باشم چون رابعه‌ی عدویه...؟!
اما فراموش کردی به من بگویی چگونه.!! 


غاده_السمان

ابدیّت، لحظهٔ عشق

کارگر ساختمان گفت: باران می‌بارد، امروز گِل آلود خواهد بود
پستچی گفت: باران می‌بارد، روزی سختی را خواهم گذرانید.
رانندهٔ تاکسی گفت: باران می‌بارد، مسافران زیادی خواهم داشت.
بانوی خانه گفت: باران می‌بارد، بیرون رفتن و خرید کردن چه بدبختی است.
پیر دختر گفت: باران می‌بارد، مُدل مو‌هایم به هم خواهد خورد.
... کشاورز اول خندید: باران می‌بارد، گندم زار شکوفا خواهد شد.
کشاورز دوم گریست: باران می‌بارد، محصول پنبه‌ام فاسد خواهد شد.
چتر فروش گفت: باران می‌بارد، چه هوای خوبی است.
پیرزن گفت: باران می‌بارد، نمی‌توانم خانه را ترک کنم.
گورگن گفت: باران می‌بارد، خاک سنگین می‌شود و من خسته خواهم شد.
زن عاشق اما چیزی نگفت...
در این ریزشِ وحشیانه، ژرف اندیشید،
در حالی که انگشتانِ شفّافِ آب، جاسوسانه
با ریزش گرمش، پنجره را می‌سایید...
زن عاشق، بی‌هیچ صدایی با خود گفت:
باران ببارد یا نبارد،
خورشید از پس ابر‌ها بتابد یا نتابد
رنگین کمان بر آید یا تاریکی بر همه جا فرو بارد
تند بغّرد یا تازیانه‌های آذرخش همه جا را بپوشاند...
چه فرقی می‌کند؟
تا آن‌گاه که معشوقم خواهد آمد
تا با هم شب زنده داری کنیم
هوا زیباست، هر طور که باشد...!

ابدیّت، لحظهٔ عشق / غادة السّمّان / مترجم: دکتر عبدالحسین فرزاد

-------------

خیلی خوشگله...خیلی