یرما

زن‌: کمتر بگو آی! باید روحیه داشت. پیش‌پیش نمی‌تونستم چیزی بت بگم. حالا بت می‌گم.
یرما: چی می‌تونی بم بگی که خودم ندونم؟
پیرزن‌: اونی که دیگه نمی‌تونم نگم. اونی که همه می‌دونن که تقصیر از شوهرته. گوشِت به منه؟ حاضرم بدم جفت دستامو قطع کنن اگه جز این باشه! نه پدرش نه پدربزرگش نه جدش. تو رگ هیچ‌کدومشون خون گرم نمی‌جوشه برای این که بتونن صاحب یه پسر بشن باید زمینو آسمونو به هم بدوزن. عوضِ خون تو رگاشون تُف دارن. اما فامیل تو فرق می‌کنه، تا صد فرسخی دور و بر تو دخترعمو و پسرعمو گرفته. حالا فهمیدی چه بلایی سرت اومده!
یرما: یه‌لعنت. یه رگبارِ زهر روی یه مزرعه سمبله .
پیرزن: ‌توکه واسه رفتن از خونه‌ت پا داری.
یرما: واسه رفتن؟
پیرزن‌: تو زیارتگاه که دیدمت قلبم ریخت. زنا میان این‌جا که با مردای تازه‌یی آشنا بشن. اون‌وقت اون حضرت هم معجزشو نشون می‌ده. پسر من پشت صومعه نشسته. منتظر منه. تو خونه‌ی من یه زن لازمه. باهاش راه بیفت. سه تایی با هم زنده‌گی می‌کنیم. پسرمن خونش یه پارچه آتیشه. عین خودم. عطرِ ننو رم تو خونه‌ی من حس می‌کنی. خاکستر ملافه‌هات واسه نی‌نی قنداقی‌هات نون و نمک می‌شه. برو. پهن هم بارِ حرفِ مردم نکن و اما شوورت. توخونه‌ی من اونقدر اسلحه و شجاعت پیدا می‌شه که جرات نکنه تو کوچه‌مون پا بذاره
یرما: درِ تو چف‌کن ننه. درِ تو چف‌کن. مگه پشت گوش‌تو ببینی! محاله همچین کاری رو بکنم! من از اون زنا نیستم که واسه شیکار از خونه میان بیرون. فکر می‌کنی ممکنه من به یه مرد دیگه نگاه کنم؟ تکلیف شرفم چی می‌شه؟ آب به سرچشمه‌ش برنمی‌گرده. قرص ماه هم صلاتِ ظهر در نمیاد. بزن به چاک! من راهِ خودمو بلدم. واقعاً خیال کردی من زنیم که جلو یه مرد دیگه کمر خم کنم؟ من از یه بره‌ی خودم چی می‌تونم بخوام؟ طرفت رو بشناس و دیگه هیچ‌وقت با من هم‌کلام نشو. من از اوناش نیستم.
پیرزن: وقتی آدم تشنه باشه از کسی که بش آب می‌رسونه ممنون می‌شه.
یرما: من به‌مزرعه‌ی خشکی می‌مونم که در آنِ واحد هزار جفت ورزا می‌تونن با هم شیارش کنن و اون وقت تو به من از چاهت یه جرعه آب می‌دی. دردِ من از یه درد جسمی خیلی بیشتره.
پیرزن: (خشن) پس به همین حال و روز بمون. پس اینو می‌خوای! مثِ خارخسکای بی‌ثمرِ شن‌زار انقدر بمون تا پژمرده بشی!
یرما: (خشن) بی‌ثمر، آره، می‌دونم! احتیاجی نیست که به رُخم بکشی. مث یه بچه‌ی شیطون که از تماشای جون کندنِ یه حیوون کوچولو تفریح می‌کنه. از وقتی شوور کردم از شنیدن این کلمه می‌ترسیدم و حالا اول دفعه‌یی‌س که یکی جرائت می‌کنه تو روم بگه. اول دفعه‌س که حس می‌کنم واقعیت همینه.
پیرزن: ‌به‌حالت دل نمی‌سوزونم. اصلاً. می‌رم واسه پسرم زن دیگه‌یی دست و پا می‌کنم.
(می‌رود. از دور سرود دسته‌جمعی زوار شنیده می‌شود. یرما می‌رود سمتِ گاری و از پشتِ آن شوهرش پیدا می‌شود).
یرما: تو این جا بودی؟
خوآن: آره.
یرما: زاغ سیاهِ منو چوب می‌زدی؟
خوآن: همچین.
یرما: همه‌چی رم شنیدی؟
خوآن: ‌آره.
یرما: خب؟... پس باز ولم کن برو با دیگرون آواز بخون.
(بالای رواندازها می‌نشیند).
خوآن: ‌دیگه وقتشه که منم به حرف بیام.
یرما: خب. حرف بزن.
خوآن: می‌خوام سرِ گله‌گذاری رو وا کنم.
یرما: در مورد چی؟
خوآن: ‌گلوم پر از تلخیه.
یرما: من تو استخونام !
خوآن: ‌باید یه بار واسه همیشه این حسرت‌های بی‌موردِ پا در هوا رو فراموش کرد.
یرما: (با حیرت نمایشی )گفتی بی‌مورد؟ گفتی پا در هوا؟
خوآن: ‌واسه چیزهایی که نه تو می‌تونی کاریشون کنی نه من.
یرما:( باخشونت) ادامه بده، ادامه بده...
خوآن: ‌واسه چیزایی که برا من اهمیتی ندارن. گوش می‌دی؟ چون واسه من به کلی علی‌السویه‌س. بالاخره یه روز باس بت می‌گفتم. اونی که واسه من مهمه اون چیزیه که تو دستام دارمش. اونیه که با جُف چشام می‌بینمش .
یرمـا: (کمر راست می‌کند، به‌زانو، نومید) که این طور... که این طور... چیزی که می‌خواستم از دهنت بشنوم. آدم حقیقتو وقتی تهِ وجودش مخفیه حس نمی‌کنه. اما وقتی بروز کرد چه وحشتناکه و پُرصدا! و از اون به بعد دیگه براش مهم نیست. حالا می‌فهمم!
خوآن: (در حالی که به او نزدیک می‌شود) فکر کن که باید همین‌جور باشه. گوش کن... (می‌خواهد بلندش کند) خیلی از زن‌ها آرزوی زند‌گی تو رو دارن. زند‌گی بدون بچه خیلی شیرین‌تره. من از این که بچه ندارم خیلی خوشحالم. تازه این که گناهِ تو نیست.
یرما: پس واسه چی اومدی سراغِ من؟
خوآن‌: خودت. خودتو می‌خواستم!
یرما:( سخت متغیر )واقعاً! تو یه خونه می‌خواستی و آرامش و یه زن! و دیگه هیچی... درست می‌گم؟
خوآن‌: کاملا. مث همه‌ی مردا.
یرما: باقیش چی؟ پسرت چی؟
خوآن: (جدی) نشنیدی که گفتم واسه‌م علی‌السویه‌س؟ از سوآلات دس وردار! باید داد بزنم تا تو مُخِت فرو بره که من فقط می‌خوام تو آرامش زنده‌گی کنیم.
یرما: حتا وقتی می‌دیدی که من این قدر آرزوشو دارم هیچ وقت بش فکر نکردی؟
خوآن‌: هیچ وقت!
(هر دو روی زمین می‌نشینند).
یرما: پس یعنی دیگه هیچ امیدی نیست؟
خوآن: ‌نه!
یرما: خودتم نه؟
خوآن: ‌خودمم نه. قبول کن!
یرما: بی‌ثمر!
خوآن: می‌خوام تو آرامش خیال زنده‌گی کنیم. جفت‌مون. با خوشی. بغلم کن. (به آغوش‌اش می‌کشد.)
یرما: پی چی می‌گردی؟
خوآن: ‌پی تو! تو مهتاب چه قدر خوشگلی!
 یرما: پی من می‌گردی، مث کبوتری که بخوای بخوریش.
خوآن: ‌منوببوس... این‌جوری.
یرما: هیچ‌وقت! هرگز!
(فریادی می‌کشد و چنگ به گلوی خوآن می‌اندازد. خوآن به زمین می‌غلتد. یرما تا وقتی خفه شود گلوی خوآن را می‌فشارد. آواز دسته‌جمعی زوار از دور).
یرما: یرما! اما مطمئن! آره، حالا دیگه مطمئنم. و تنها ...
(بلند می‌شود. چند نفر از راه می‌رسند.)
می‌رم چنون استراحت کنم که دیگه هیچ وقت از خواب نپرم که ببینم خونم خونِ تازه‌یی رو نوید می‌ده یا نه. تنم واسه ابد خشکیده. ازم چی می‌خواین؟ نزدیک نشید! من پسرمو کشتم! من با دستای خودم پسرمو کشتم!
(یک دسته از ته صحنه نزدیک می‌شوند. آواز دسته‌جمعی زائران شنیده می‌شود).
نویسنده: فدریکو گارسیا لورکا (Federico Garcia Lorca)
مترجم: احمد شاملو

آخی بیچاره خوآن؟ یا طفلکی یرما؟

پرده‌ی اول
صحنه‌ی دوم
(مزرعه. یرما زمبیل به دست می‌گذرد . ورود پیرزن .)
یرما: سلام!
پیرزن: سلام خوشگلک! کجا می‌ری؟
یرما: ناهارِ شوهرمو می‌برم. تو زیتون‌زار مشغول کاره .
پیرزن: ‌خیلی وقته زنش شدی؟
یرما: سه سالی می‌شه.
پیرزن: بچه مچه چی؟
یرما: هیچی!
پیرزن: به!... خب ، بچه هم پیدا می‌کنی .
یرما: (مشتاقانه) حتماً؟
پیرزن: چرا که نه؟ (می‌نشیند.) منم دارم واسه مَردَم شکم‌گیره می‌برم. بیچاره پیره. اما خب دیگه، ناچاره کار کنه. نُه تا پسر دارم عینِ شاخ شمشاد اما دختر ندارم. می‌بینی مجبورم خودم این‌ور و اون‌ور سگ دو بزنم و همه‌ی کارها رو خودم بکنم.
یرما: اون‌ورِ رودخونه می‌شینین؟
پیرزن: ‌آره. سرِ آسیابا... پدر مادرت کیا هستن؟ انریکه‌ی چوپونم، یرما دختر انریکه.
پیرزن: ‌آهااااا! انریکه چوپونه. می‌شناسمش. آدم خوبیه... سر تا پای زنده‌گی ما چیه؟ بیدارشدن و یه لقمه نون لُمبوندن و ترکیدن. دیگه نه تفریحی نه چیزی... حتا هفته بازارام مال کسون دیگه‌س... آدمای سر به زیر... چیزی نمونده بود من زن یکی ازعموهات بشم‌ها... اپوف‌ف! اون زمونا من سرم با جاهای دیگه‌م بازی می‌کرد. یه ناخونک این جا، یه ناخونک اون جا. بارها و بارها شده بود که توتاریک روشنِ دمِ صبح دویدم جلوِ پنجره چون به خیالم صدای گیتار شنفته بودم. (می‌خندد.) بعد تازه هم معلوم می‌شد صدای باد بوده. لابد تو دلت به گیسم می‌خندی... دو بار شوور کردم. چارده شیکم زاییدم. پنج‌تاشون مردن. اما غصه به دلم راه ندادم. چون حالا حالاها خیال دارم زنده‌گی کنم. مرامم اینه. مث درخت انجیر که سال‌های سال عمر می‌کنه. خونه‌ها سرپا می‌مونن و ما خاک می‌شیم می‌ریم پی کارمون !
یرما: می‌خوام ازتون یه چیزی بپرسم.
پیرزن: ‌چی بپرسی؟ (می‌رود تو نخ‌اش) می‌دونم چی می‌خوای بگی. اما همه‌ی حرفارو نباس به زبون آورد.
(بلند می‌شود.)
یرما: (نگه‌اش می‌دارد) چرا نه؟ ازشنیدن صداتون قوت قلب پیدا می‌کنم. خیلی وقته که می‌خواستم با یه زنِ دنیا دیده گپ بزنم. چون که می‌خوام بدونم. آره. حالا شما به من بگین ...
پیرزن: چی‌چی‌رو؟
یرما: (صدا را می‌آورد پایین) اونی‌رو که می‌دونین. چرا من بچه ندارم؟ این همه عمر نباید فقط خرج جوجه خوابوندن و اتوکردن پشت‌دری‌ها بشه. نه! به من بگین چی کار باید بکنم تا رو تخم چشام انجامش بدم، حتا اگه اون کار سوزن فروکردن توهمون تخم چشام باشه.
پیرزن: من هیچی نمی‌دونم. رو پشتم خوابیدم زدم زیرِ آواز و بچه‌ها مثِ آب راه افتادن. آخ! کی جرات داره بگه این قد و بالا خوشگل نیس؟ تو یه قدم ورمی‌داری و اسبِ ته کوچه به شیهه در میاد. آی‌ی! ولم کن دخترجون، مجبورم نکن به‌حرف بیام. هر چی از کله‌ی آدم می‌گذره که به دردِ گفتن نمی‌خوره.
یرما: واسه‌چی؟ من با شوهرم حرف دیگه‌یی نمی‌زنم .
پیرزن: ‌گوش‌کن. شوورت بات خوب تا می‌کنه؟
یرما: چه طور مگه؟
پیرزن: ‌خب... تو دوسش داری؟ دلت می‌خواد باهاش باشی؟
یرما: نمی‌دونم...
پیرزن: وقتی میاد طرفت هفت بند تنت بنا نمی‌کنه لرزیدن؟ 

فدریکو گارسیا لورکا

اخرش داستان رو تا ته اش خوندم خیلی دور و دراز بود بیچاره خوآن بیچاره خوآن؟ 

اصلا فکر نمبکردم آخرش اینجوری شه.. 

 

پرده اول
یرما به معنی بی‮باروبر، بی‌ثمر، بایر و سترون است.

صحنه‮ی نخست.
پرده که باز می‌شود یرما روی صندلی خوابیده. گلدوزی‌اش روی پای اوست. نور تند رویا بر صحنه حاکم است. چوپانی نوک پنجه وارد می‌شود. بچه‌ی سفیدپوشی به بغل دارد و نگاه‌اش را به یرما می‌دوزد. با خروج او صحنه را نور شادِ بهاری فرامی‌گیرد و یرما بیدار می‌شود.

ترانه
(از پشت صحنه)
واسه‌ی بچه که لالاش میاد
میون کِشت ننو می‌بندیم
ننویی خوشگل و رنگین و بزرگ
زیر اون خَف می‌کنیم می‌خندیم.
یرما: خوآن! کجایی؟... خوآن !
خوآن: ‌اومدم .
یرما: وَقتشه.
خوآن: ‌ورزاها رد شدن؟
یرما: آره.
خوآن: ‌خُب پس، خدافظ ...
(می‌خواهد برود).
یرما: یه لیوان شیر نمی‌خوای؟
خوآن: ‌واسه چی؟
یرما: آخه خیلی کار می‌کنی، باید بنیه داشته باشی، نه؟
خوآن: ‌مردای استخونی مثِ فولاد سختن.
یرما: نه تو! وقتی با هم عروسی کردیم پاک یه جور دیگه بودی. حالا رنگ‌وروت چنون پریده‌س که پنداری اصلاً آفتاب بِت نمی‌خوره. دلم می‌خواد ببینم تو رودخونه شنو می‌کنی‌ و وقتایی که آبِ بارون چیکه می‌کنه بالا پشت‌بوم می‌ری. تو این دو سالی که از عروسی‌مون گذشته تو روز به روز گرفته‌تر و هفته به هفته لاغرتر شدی.
خوآن: تموم شد؟
(بلند می‌شود)
یرما: اوقات تلخی نکن. اگه خودم ناخوش بودم دلم می‌خواست تو ِبم برسی... دلم می‌خواس بگی: �زنم ناخوش‌احواله، دارم این بَره رو می‌برم بُکُشم یه کباب حسابی بش برسونم.� یا مثلاً: �زنم حالش خوب نیس، چربی این مرغو واسه سرفه‌ی اون می‌خوام. این پوست بره‌رو براش می‌برم تا پاهاش تو برف یخ نکنه.�
خلاصه، اگه این جوری تا می‌کنم واسه اینه که دوس دارم با خودم هم همین‌جور تا کنن.
خوآن: ‌ممنونتم یرما.
یرما: گیرم تو که نمی‮ذاری من بت برسم.
خوآن: ‌چون من چیزیم نیس. همه‌ش فکر و خیالاتیه که تو واسه خودت می‌کنی. من زیادی کار می‌کنم و خب البته هر سالی که می‌گذره از سال پیش شیکسه‌تر و پیرتر می‌شم.
یرما: واسه من و تو همه‌ی سال‌ها مث همن.
خوآن: (خندان) معلومه. مث همن و آروم. کاروبار خوبه‌و بچه هم نداریم که تو دردسرمون بندازه.
یرما: ما بچه نداریم... خوآن !
خوآن: ‌چیه؟
یرما: من تورو دوس دارم یا نه؟
خوآن:‌ البته که داری، منظور؟
یرما: من دخترایی‌رو می‌شناسم که بار اول پیش از رفتن تو رختخواب شووراشون، لرزه و گریه امونشونو بریده. می‌خوام بدونم بار اولی که من با تو خوابیدم همچین چیزی ازم دیدی؟... خودت بگو... . مگه من وقتی می‌خواستیم بریم تو رختخواب مث بلبل چهچه نمی‌زدم؟ مگه نگفتم این ملافه‌ها چه بوی سیبی می‌دن؟
خوآن: ‌آره، همینو گفتی.
یرما: مگه مادرم از این که دید من از ترکش غصه‌ام نیست گریه نکرد؟ راستش اینه که هیچ‌دختری تو عروسیش مث من با دُمبش گردو نشکسته بود... با وجود این ...
خوآن: ‌تورو خدا... بسه دیگه، مدام اینو تکرار می‌کنی!
یرما: نه! نمی‌خوام چیزایی‌رو که از این‌واون شنیدی واسه من بگی. با چشم‌های خودم می‌بینم که همه‌ش یاوه‌س. بارون سنگ‌ها‌رو نرم می‌کنه. از شنزار علف‌هایی در میاره که آدما می‌گن به درد هیچ کوفتی نمی‌خوره. اما من گلبرگ‌های زردشونو می‌بینم که تو باد می‌رقصن ...  خوآن:‌ باید امیدوار بود.
یرما: آره... و باید خواست.
(یرما شوهرش را در آغوش می‌فشارد و می‌بوسد.)
خوآن: ‌هر وقت چیزی لازم داشتی بگو خودم برات بیارم. می‌دونی که دلم نمی‌خواد پاتو از خونه بذاری بیرون.
یرما: من که هیچ‌وقت از خونه بیرون نمی‌رم.
خوآن: (خندان) هیج‌جا واسه‌ت از خونه بهتر نیست.
یرما: معلومه .
خوآن: ‌کوچه مالِ اوناییه که کار و زند‌گی ندارن.
یرما: (گرفته) آره.
(خوآن می‌رود).
(یرما می‌رود سراغ کارِ خیاطی‌اش. دستی روی شکم‌اش می‌کشد. بازوهای‌اش را با خمیازه‌یی پُرکش و قوس به دو طرف باز می‌کند و می‌نشیند پشتِ کار خیاطی‌ا

فدریکو گارسیا لورکا