هعی روزگار روزگار

خسته ام ، این دست ها خسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟
دقیق می شوم ، دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم ، بلکه صدایش را بشنوم ، اما نه ، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند. 
مغزم ، مغزم درد می کند از حرف زدن ، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام . خروار ، خروار حرف با لحن و حالت های مختلف ، مغایر ، متضاد و .............
گفته ام و شنیده ام ، خاموش شده و باز بر افروخته ام ، پرخاش کرده و باز خود دار شده ام ، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند ، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند . اشک هرگز!


سلوک 
محمود دولت آبادی

 

میدونی آقای دولت آبادی  

من زیاد دلم  میگیرد اقا 

زیاد اینروزها بغض  میکنم اقا

زیاد این اشکها بیخود بی سبب سرازیر میشوند اقا

راستی نون و قلمت رو چند ماه پیش از نمایشگاه خریدم چه جلد دلفریب و زیبایی داشت پر از نوشته های دست خط شما میا هم و واژگون اما نخوندمش و اومدم تهران واسه پیوند و هنوز درگیر ب یمارستانم.... 

چقدر خوب مینویسی کاش مثل شما بنویسم زیبا دلنشین فریبنده انگار کلماتتون قلب ادمیزاد رو نشونه میگیره 

دلش نمی خواست کسی او را ببیند. عرق شرم هنوز به تنش بود.
خود را چون کوزه ترک برداشته ای احساس می کرد که هر آن، نزدیک بود بشکند.
همین بود اگر می کوشید خود را از نیش زبان و نگاه فضول، از سر هر سنگریزه، بدزدد.
اما نمی دانست کجا برود و چه بکند، هر جا بود آسوده نبود.
نگاه ها - شاید - او را نمی گزیدند. اما خیالش لابد به او راست نمی گفت.
چرا که انباشته از نیشخندها، کنایه ها، زخم زبان ها، نگاه ها و دلسوزی ها بود.

محمود_دولت_آبادی 
کلیدر 
#جلد_چهارم

دولت آبادی عزیز

 

ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻫﺴﺘﯽ ﮔﻞﻣﻤّﺪ؟
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ‌ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ،
ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻧﻤﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﺬﺭﺩ،
ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻓﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮑﻨﺪ.
ﻫﯿﭻ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺪ.
ﻣﯽ‌ﻓﻬﻤﯽ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟!
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﭼﮑﻤﻪ ﻣﯽ‌ﺗﺮﺳﺪ ﻭ ﺩﺭ آﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨﻢ!
ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ،
ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ...

محمود_دولت_آبادی
کلیدر

چقدر شما خوب مینویسید آقا ممنون که نویسنده شدید