دلش نمی خواست کسی او را ببیند. عرق شرم هنوز به تنش بود.
خود را چون کوزه ترک برداشته ای احساس می کرد که هر آن، نزدیک بود بشکند.
همین بود اگر می کوشید خود را از نیش زبان و نگاه فضول، از سر هر سنگریزه، بدزدد.
اما نمی دانست کجا برود و چه بکند، هر جا بود آسوده نبود.
نگاه ها - شاید - او را نمی گزیدند. اما خیالش لابد به او راست نمی گفت.
چرا که انباشته از نیشخندها، کنایه ها، زخم زبان ها، نگاه ها و دلسوزی ها بود.
خود را چون کوزه ترک برداشته ای احساس می کرد که هر آن، نزدیک بود بشکند.
همین بود اگر می کوشید خود را از نیش زبان و نگاه فضول، از سر هر سنگریزه، بدزدد.
اما نمی دانست کجا برود و چه بکند، هر جا بود آسوده نبود.
نگاه ها - شاید - او را نمی گزیدند. اما خیالش لابد به او راست نمی گفت.
چرا که انباشته از نیشخندها، کنایه ها، زخم زبان ها، نگاه ها و دلسوزی ها بود.
محمود_دولت_آبادی
کلیدر
#جلد_چهارم
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 16:40 توسط زرر'ین
|