هانریش بل

 

پاچه‌ی شلوارم را بالا زدم و زانوی ورم‌کرده‌ام را به او نشان دادم ، بعد از این‌که پاچه‌ی شلوارم را دوباره پایین کشیدم ، با انگشتِ اشاره‌ی دستِ راستم ، سمتِ چپِ سینه‌ام را به او نشان دادم.
گفتم : « اینجا هم وضعش خراب است ! »
گفت : « خدای من ! یعنی قلبت ناراحت است ؟»
گفتم : «بله ، قلبم !»
گفت : « من فوراً به دکتر درومرت تلفن می‌زنم و خواهش می‌کنم تو را در مطبش بپذیرد . او بهترین متخصص قلبی است که ما داریم!»
گفتم:«نه! منظورم را درست متوجه نشدی ! من نیازی به معالجه‌ی دکتر درومرت ندارم ! »
گفت:«خودت گفتی که قلبت ناراحت است !»
_« شاید بهتر بود می‌گفتم روانم ، عواطف و درونم...اما واژه‌ی قلب به نظرم مناسب‌تر رسید ...»

نویسنده: هانریش_بل

از کانال بهشت 

آخی یادش بخیر عقاید یک دلقک اونم خوندن پی دی افش واقعا کار سنگینی بود حالا که فکر میکنم میبینم اینکه چرا نرفتم کتابش رو تهیه کنم واقعا در تعجبم از این من غریب.. 

هاینریش بل

هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟

عقاید یک دلقک / هاینریش بل

----------------------------------------------------

دقیقا نمایه متروهای تهران..ادمای اینطرف شهر میددووان بهاون طرف شهر برسن..و قصه همچنان ادامه دارد