اوه این متنها هیجان زده ام میکند  با من بخوانید

نوبسندگان بزرگ چگونه عرق می‌ریزند!
میسون کری

۷۳ تن از ۱۶۲ انسان مشهوری که فرهنگ معاصر غرب را شکل داده‌اند، مشخصاً «رمان‌نویس» هستند. یعنی حدود ۴۵ درصد. در میان این ۷۳ نفر، همه جور آدمی با همه جور عادتی هست. اما تقریباً اکثر قریب به اتفاق آن‌ها واجد یک صفت هستند: نظم روزانه‌ی کاری.

لئون تولستوی: «باید هر روز بنویسم و هیچ روزی را از دست ندهم. این کار بیش از آن که برای موفقیت در نوشتن ضروری باشد، یاری‌ام می‌کند تا مهار برنامه‌ی روزانه‌ام از دست نرود.»

گوستاو فلوبر: «در زندگی‌ات مثل یک بورژوا منظم و مرتب باش تا بتوانی در کارت اصیل و بی‌رحم باشی.»

هنری میلر: «برای حفظ لحظات راستین شهود هنری، باید بسیار منضبط بود و به زندگی انضباط بخشید.»

هاروکی موراکامی: «بی‌هیچ تغییری به برنامه‌ی روزانه‌ام (بیدار شدن در ساعتِ چهار صبح/ پنج شش ساعت نوشتن بی‌وقفه/ ورزش/ مطالعه/ گوش کردن موسیقی/ به بستر رفتن در ساعت ۹ شب) پایبندم. آن چه اهمیت دارد تکرار این کار است، یک جور هیپتونیزم. خود را هیپتونیزم می‌کنم تا بر ژرفای ذهنی‌ام بیفزایم.»

چاک کلوز: «آماتورها منتظر الهام می‌مانند، اما ما می‌رویم سر کار و شروع می‌کنیم به کار کردن.»

از بین ۷۳ نویسنده‌ی بزرگِ دوران فقط و فقط ۱۲ نفرشان (حدود ۱۶درصد) شب‌ها می‌نوشته‌اند. بقیه آدمِ صبح بوده‌اند، و راستش را بخواهید، آدمِ صبح خیلی زود. یعنی بیدار شدن در ساعت چهار، پنج یا شش صبح بین آن‌ها کاملاً رایج بوده است.

خوشبختانه شمار معتادان در بین داستان‌نویسان خیلی کمتر از شمار آنان در سایر بزرگان است. از بین این ۷۳ نفر فقط به ۶ نفر اشاره شده که به مخدرها یا الکل معتاد بوده‌اند.

نزدیک به ۴۰ درصد بزرگانی که در این کتاب از آنان نام برده شده، اهل فعالیت‌های ورزشی روزانه بوده‌اند. البته در این زمینه، نویسندگان وضع‌شان بدتر است. از بین ۷۳ نفری که کتاب شرح حال‌شان را نوشته، فقط در مورد ۱۷ نفر (حدود ۲۳درصد) به صراحت گفته شده که اهل ورزش بوده‌اند.

جالب‌ترین موردِ معتاد به ورزش در میان نویسندگان کسی است که احتمالاً شما هم با شنیدن نامش مثل من تعجب می‌کنید؛ فرانتس کافکا. این قهرمان ادبیات مدرن هر روز صبح، ده دقیقه برهنه جلوی آینه ورزش می‌کرده، بعد لباس می‌پوشیده و یک ساعت پیاده‌روی می‌کرده. تازه به این هم بسنده نمی‌کرده و همیشه، هم بعد از نوشتن و هم قبل از خواب، باز حداقل ده دقیقه ورزش می‌کرده است.

حدود ۹۳ درصد از نویسندگان بزرگ، تقریباً هر روز می‌نوشته‌اند. در بین آن‌ها نویسندگانی چون «گرترود استاین» است که فقط روزی نیم ساعت کار می‌کرده و برخی مانند «جویس کارول اوتس» (نویسنده‌ی بیش از ۵۰ رمان، ۳۶ مجموعه‌داستان، و تعداد زیادی مجموعه‌شعر و نمایش‌نامه و مقاله) که هر روز از ساعت هشت تا یک بعدازظهر و چهار تا هفت بعدازظهر و برخی روزها یکی دو ساعتی هم بعد از شام می‌نویسد.

«تامس وولف» و «ارنست همینگوی» ایستاده می‌نوشته‌اند. وولف، که نزدیک به دو متر قد داشته، کاغذهایش را روی یخچال می‌گذاشته و می‌نوشته و همینگوی روی رحلیِ بالای کتابخانه.

«آنتونی ترولوپ»، که در دوره‌ای سی‌ساله ۴۷ اثر داستانی و ۱۶ کتاب در موضوعات دیگر نوشته، به خدمتکارش پول می‌داده تا او را هر روز ساعت پنج و نیم صبح به زور بیدار کند. او هر روز تا ساعت هشت و نیم می‌نوشته. مواردی بوده که مثلاً ساعت هفت رمانش تمام می‌شده. بلافاصله کاغذ دیگری جلویش می‌گذاشته و رمان بعدی‌اش را شروع می‌کرده و این رمان جدید را تا ساعت هشت و نیم می‌نوشته.

جیمز جویس هفت سال پیوسته روی اولیس کار کرد. طبق محاسبات خودش، این شاهکار بیست هزار ساعت از او وقت گرفت و طی آن هشت بیماری، ۱۹ تغییر آدرس (از اتریش گرفته تا سوئیس، ایتالیا و فرانسه) را پشت سر گذراند.

جان چیور هر روز صبح هم‌زمان با سایر کارمندان مجتمع مسکونی‌ای که در آن ساکن بوده، حمام می‌کرده و صبحانه می‌خورده و کت و شلوار تن می‌کرده و سوار آسانسور می‌شده. اما از ساختمان خارج نمی‌شده. به انباری می‌رفته، کت و شلوارش را در می‌آورده و با لباس زیر تا ظهر می‌نوشته. بعد کت و شلوارش را می‌پوشیده و برای ناهار برمی‌گشته به آپارتمان خودش.

برنامه‌ی روزانه‌ی انوره دوبالزاک؛ اعجوبه‌ای که طی ۳۲ سال نوشتن، ۹۰ رمان و ۲۰ اثر غیرداستانی به نگارش در آورد: ساعت شش بعدازظهر: خوردن شام سبک و بعد خواب/ بیدار شدن در ساعت یک نیمه شب/ هفت ساعت نوشتن/ خواب از ساعت هشت تا نه و نیم/ نوشتن از ساعت نه و نیم تا چهار بعدازظهر/ پیاده‌روی/ دوش/ ملاقات با دوستان تا ساعت شش/ بعد خوردن شامی سبک و رفتن به بستر.
-
توضیحات:

آن‌چه خواندید، پاره‌هایی است تلگرامی‌شده (!) از یادداشت محمدحسن شهسواری، که آن را بر پایه‌ی اطلاعات کتاب «آداب روزانه» نوشته‌ی میسون کاری نگاشته است.

ادبیات امریکا و هندوستان

بسیاری از نویسندگان شبه قاره‌ی هند، در سال‌های اخیر، آمریکا را به عنوان وطن خود برگزیده‌اند. باراتی موکرجی (1940) مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه دارد که بسیار مورد توجه است، موسوم به مرد وسط و داستان‌های دیگر (1988). رمان او، جاسمین (1989)، داستان زنی است که به طور غیر قانونی مهاجرت می‌کند. موکرجی در کلکته بزرگ شده است. رمان او موسوم به نگهدارنده‌ی جهان (1993) ماجرا‌های پرشوری را در هند در قرن هفدهم به تصویر می‌کشد. آن را به من واگذار کن (1997) مبارزات دختری سرگردان را توصیف می‌کند که در هند رها شده و در جستجوی اصلیت خویش است. داستان «سازماندهی سوگواری» (1988)، که درباره‌ی وقایع بعد از بمب گذاری تروریستی در یک هواپیما است، بعد از وقایع 11 سپتامبر 2001، مورد توجه بسیار قرار گرفت.
 مینا الکساندر (1951) در هند متولد شده، او پیشینه‌ی سوری داشته و بزرگ شده‌ی آفریقا است. او در کتاب خاطرات خود، موسوم به خطوط خطا (1993)، از تجربیات خود می‌گوید. چیترا بانرجی دیواکارونی (1956)، متولد هند است، او داستان نویس و شاعر می‌باشد و رمان‌های احساسی که موضوع آن‌ها حول محور زن دور می‌زند نوشته است، مانند، استاد ادویه (1997) و خواهر قلبم (1999)، مجموعه داستان‌های او خطا‌های ناشناخته‌ی زندگی ما (2001) نام دارد.
جومپا لاهیری (1967) در کتاب خود، مترجم ناملایمات: داستان‌هایی از بنگال، بوستون و فراتر (1999)، از نسل‌های جدید و مبارزات آن‌ها برای تطبیق و شبیه کردن خود با محیط  می‌پردازد. او از تجربیات خود نیز حکایت می‌کند: والدین بنگالی او در هند بزرگ شده اند، و او متولد لندن است و در آمریکا بزرگ شده.
نویسندگان جنوب شرقی آسیایی آمریکایی، به خصوص کره‌ای‌ها و فیلیپینی‌ها، در سال‌های اخیر بسیار مطرح بوده‌اند. از میان آن‌ها چانگ-ری لی (1965) شهرت زیادی دارد. او در سئول، کره متولد شد و در کتاب خود، سخن‌گوی بومی (1995)، آرمان‌های مردمی، خیانت ها، و سرخوردگی‌های شخصی را به هم می‌آمیزد. رمان دوم او، زندگی با اشاره (1999)، درباره‌ی خشونت‌ها و وحشیگری‌های زمان جنگ است -جنگ میان ژاپن و کره- و استفاده‌ی ژاپنی‌ها از زنان کره‌ای برای «تسکین» خود.
ترزا هاک کیونگ چا (1951-1982) متولد کره بود. او در اثر خود، دیکته (1982)، تصاویرویدئویی، عکس، و اسناد تاریخی را به هم درمی آمیزد، تا بتواند هر چه بهتر رنج و عذاب کره ای‌ها را در هنگام جنگ با ژاپن تجسم ببخشد. شرلی گئوک-لین لیم، از اجداد چینی است اما ملیت مالزی آمریکایی دارد. او کتاب خاطراتی دارد موسوم به در میان صورت سفیدان به رنگ ماه (1996) و زندگی‌نامه‌ی شخصی او جاس و طلا (2001)نام دارد. داستان‌های او در مجموعه‌ی دو رؤیا (1997) جمع‌آوری گشته است.
از دیگر نویسندگان متولد فیلیپین، می‌توان از بینونیدو سانتوس (1911-1996) نام برد. رمان او بوی سیب (1979) نام دارد، و جسیکا هجدورن (1949) که رمان‌های سوررئالیستی او، سگ خور‌ها (1990) و گانگستر عشق (1996) نام دارند. این دو به انحاء گوناگون، پاسخ‌گوی رمان اتو بیوگرافیک نویسنده‌ی فیلیپینی آمریکایی، کارلوس بولوسان (1913-1956)، موسوم به آمریکا در قلب جای دارد (1946)، هستند.
ترین مین-ها (1952)، فیلم‌ساز و نظریه‌پرداز اجتماعی ویتنامی آمریکایی است. او در کار فمینیستی خود، زن، بومی، دیگر (1989)، داستان سرایی و نظریه‌پردازی را با هم تلفیق می‌کند.‌ ها جین (1956) در چین متولد شده و نویسنده‌ی رمان انتظار (1999) است و داستان غم‌انگیز جدایی بعد از هجده سال می‌باشد و  در این اثر، سبک واقع گرایانه‌ی او که از مختصات نویسندگان چینی است، بسیار بر دل مخاطبان آمریکایی می‌نشیند.
تازه‌ترین نویسندگان از جامعه‌ی عربی آمریکایی، جوزف گها (1944)، متولد لبنان است، که داستان‌های او موسوم به جلوتر و جلوتر (1990)، در تولدو، اوهایو اتفاق می‌افتند.
دیانا ابو جابر (1959) نویسنده‌ی اردنی آمریکایی، در نیویورک متولد شده و رمان جاز عربی (1993) را نوشته است.
الماز ابینادر (1954)، شاعر و نمایش‌نامه‌نویس است، او نویسنده‌ی خاطراتی است موسوم به کودکان روجمه، سفر یک خانواده از لبنان (1991). در «درست نزدیک خیابان اصلی» (2002)، او از فرهنگ دوگانه‌ی خود در کودکی و سال‌های دهه‌ی 1960 در یکی از شهر‌های کوچک پنسیلوانیا نوشته است:
«... صحنه‌های خانوادگی مرا سرشار از نشاط و تعلق می‌کرد، اما می‌دانستم که پشت در، هیچ یک از آن‌ها برای دیگران وجود ندارد.»
ادبیات آمریکا،  از دوران ماقبل استعماری تا زمان معاصر، مسیری پر پیچ و تاب را طی کرده است. جامعه، تاریخ، و فناوری، هر سه، تأثیراتی بر آن به جای گذاشته‌اند.  با این حال، در نهایت در آن انسانیتی پایدار با تمام تابناکی، بد اندیشی، سنت و وعده‌هایش موجود است.

نیکلای گوگول ِروسی

نیکلای واسیلویچ گوگول نویسنده‌ی بزرگ روس بود. گوگول بنیان‌گذار سبک رئالیسم انتقادی در ادبیات روسی و یکی از بزرگترین طنزپردازان جهان است.
گوگول در روستای بالشیِه ساروچینتسی در ایالت پولتاوا (واقع در اوکراین) به دنیا آمد. کودکی او در املاک خانوادگیشان در دهکده‌ی واسیلیِفکا سپری شد. در ۱۸۱۸ وارد مدرسه‌ی شهرستان شد و سپس در دبیرستان علوم عالی شهر نیژین به تحصیل ادامه داد. پس از پایان دبیرستان به پترزبورگ رفت و امیدوار بود بتواند در آنجا شغل دولتی نان‌وآب‌داری به دست آورد، ولی پترزبورگ این امید را برآورده نساخت و گوگول مقامی بیش از یک کارمند ساده به دست نیاورد.
در ۱۸۲۹ منظومه‌ی هانس کوشِل‌گارتِن را به چاپ رساند. این کتاب با موفقیتی روبه‌رو نشد و تقریباً تمام نسخه‌های آن را خود گوگول خرید و آتش زد. این ناکامی، نویسنده‌ی نوپا را نسبت به ادبیات دلسرد کرد، ولی سرخوردگی او طولانی نبود. در سالهای ۱۸۳۱-۱۸۳۲ داستانهای منثور شبهایی در قصبه‌ی نزدیک دیانکا منتشر شد و تحسین الکساندر پوشکین را برانگیخت. رمانتیسم این داستانها در مضمونهای افسانه‌ای و قصه‌وار آنها و نیز در به تصویر کشیدن زندگی خوش و بی‌غم مردم نمود می‌یافت. این اثر گویای عشق و علاقه‌ی نویسنده به زادگاهش، اوکراین، و مردم آن است و در آن هنوز از خنده‌ی تلخ و آمیخته به گریه که در مجموعه‌ی بعدی داستانهای او با عنوان میرگورود (۱۸۳۵) احساس می‌شود خبری نیست. گوگول در میرگورود به نمایش زندگی پیش‌پاافتاده و مبتذل مردم عامی روی آورد. این نخستین بار بود که در ادبیات روس نیروی هولناک زندگیِ فاقد معنویت نمایان می‌شد و ریشه‌های اجتماعی آن آشکار می‌گشت.
گوگول از سال ۱۸۳۵ تا ۱۸۴۲ مشغول نگارش مجموعه‌ی داستانهای پترزبورگی (شامل داستانهای دماغ، پرتره، کالسکه، بلوار نفسکی، یادداشتهای یک دیوانه و شنل) بود که در آنها استادیِ نویسنده در قلمروهای جدیدی جلوه می‌یافت: گوگول در این داستانها در مقام روایتگر شهرها رخ می‌نماید که عمق تضادهای اجتماعی موجود در شهر را به چشم دیده و دریافته است.
وی همزمان با نگارش داستانهای پترزبورگی، روی نمایشنامه‌ی بازرس نیز کار می‌کرد. ذهن خلاق و جستجوگر نویسنده در این اثر در پی بسط و تعمیمهای گسترده و فراگیر بود. وی در اعتراف نویسنده نوشت: «من در بازرس عزمم را جزم کردم تا تمام پلشتیهای روسیه را در توده‌ای گرد آورم و یکباره همه‌شان را به تمسخر بگیرم.» بازرس در سال ۱۸۳۶ روی صحنه رفت. برخی از آن استقبال کردند و از موفقیت آن به وجد آمدند و گروهی دیگر نویسنده را به هجونویسی و افترا زدن به روسیه متهم کردند و او را «یاغی خطرناک» خواندند. این اتهامات و سرزنشها گوگول را به شدت تحت تأثیر قرار داد و او تصمیم گرفت به خارج از کشور سفر کند تا در «فراغت دوردستها» بتواند کتاب نفوس مرده را که تازه نوشتنش را شروع کرده بود، به پایان برساند.
زندگی نسبتاً آرام در رم و در میان آثار هنری نفیس موزه‌های شهر، تأثیر خوبی بر وضعیت روحی نویسنده نهاد و او در سال ۱۸۴۱ نگارش جلد نخست نفوس مرده را به پایان برد و پس از بازگشت به روسیه آن را منتشر ساخت. در این منظومه‌ی منثور که در نوع خود منحصربه‌فرد است، گوگول تصویر غمباری از بحران اقتصادی، اجتماعی و معنوی نظام سرواژ و رعیت‌داری را ارائه می‌دهد و در همان حال، ماهیت درنده‌خوی گرایشهای سرمایه‌داری را که تازه داشتند در روسیه پا می‌گرفتند، آشکار می‌سازد. به گفته‌ی آلکساندر هرتسن، نویسنده و اندیشمند بزرگ روس، این کتاب «لرزه‌ای بر سراسر روسیه انداخت». ولی محافظه‌کاران همچنان به چشم هجونویس و افترازن به گوگول نگاه می‌کردند. این بدفهمیها تأثیر عمیقی بر وضعیت روحی نویسنده گذاشت و او را از لحاظ فکری و عقیدتی دچار تزلزل ساخت.
گوگول به منظور بیان نگرشهای حقیقی خود نسبت به زندگی مردم روسیه و نسبت به آثار خود، در سال ۱۸۴۷ کتاب قطعات برگزیده از نامه‌نگاری با دوستان را منتشر کرد که در میان هواداران هنر او واکنشهای مختلفی برانگیخت. ویساریون بلینسکی، منتقد مشهور روس، در نامه‌ای که در تاریخ فرهنگ و ادبیات روسیه به نامه به گوگول مشهور شد، شدیداً او را محکوم کرد.
گوگول که احساس می‌کرد تکیه‌گاه‌های خود را در راه خدمت به حقیقت از دست می‌دهد، برای یافتن آرامش و اتکای معنوی به مذهب روی آورد. او امید بسیاری داشت که با تمام کردن نفوس مرده سرانجام نظر مساعد خوانندگان را نسبت به خود جلب کند. گوگول در بخش دوم این اثر قصد داشت نوزایی روسیه را نمایش دهد و اشرافزادگان والا و دارای افکار مترقی را به تصویر بکشد. ولی طرح او عملی نشد و اثر فاقد یکپارچگی ظاهری و درونی بود. گوگول در یک لحظه‌ی سرخوردگی دستنویس جلد دوم نفوس مرده را سوزاند و چند روز بعد از دنیا رفت و در مسکو به خاک سپرده شد.
گوگول نویسنده‌ای است با قریحه‌ی استثنایی. تأثیر او بر نویسندگان پس از خود عظیم و همه‌جانبه است. گوگول جایگاه شیوه‌ی رئالیسم انتقادی را در ادبیات محکم کرد و سمت و سویی در ادبیات روسیه به وجود آورد که بحق «محور گوگول» نام گرفت.

آثار
شب‌ها کنار دهکده‌ی دیکانکا (۱۸۳۱-۱۸۳۲) از این مجموعه داستان کوتاه، داستان انتقام موحش توسط عبدالرحیم احمدی و داستان ایوان فیودورویچ اسپونکا و خاله اش توسط خشایار دیهیمی ترجمه شده است.
میرگرود (۱۸۳۵) از این مجموعه داستان کوتاه، داستانهای ملاک قدیمی و چطور ایوان ایوانویچ با ایوان نیکیفورویچ دعوا کرد توسط خشایار دیهیمی ترجمه شده است.
تاراس بولبا (قسمتی از میرگرود؛ ۱۸۳۵)
آرابسک (۱۸۳۵) سه داستان از این مجموعه به فارسی منتشر شده است (داستان تصویر تحت عنوان پرتره ترجمه پرویز همتیان بروجنی انتشارات چشمه و داستانهای بلوار نیفسکی و یادداشتهای یک دیوانه ترجمه خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی)
بینی (۱۸۳۶) ترجمه‌ی خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی
کالسکه (۱۸۳۶) ترجمه خشایار دیهیمی
شنل (۱۸۴۲) ترجمه‌ی خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی
روح‌های مرده (۱۸۴۲) ترجمه‌ی کاظم انصاری با نام نفوس مرده نشر اندیشه، و ترجمه فریدون مجلسی با نام مردگان زرخرید انتشارات نیلوفر. این کتاب در لیست روزنامه گاردین ( ۱۰۰۰ رمان که هر شخص باید بخواند) قرار دارد.
نمایشنامه بازرس (۱۸۳۶)، ترجمه‌ی آبتین گلکار، انتشارات هرمس
نمایشنامه عروسی (۱۸۴۲)، ترجمه‌ی آبتین گلکار، انتشارات هرمس
نمایشنامه قماربازان (۱۸۴۳) ترجمه‌ی عبدالرحیم احمدی در کتاب انتقام موحش و قماربازان انتشارات دادار
پرتره ترجمه‌ی پرویز همتیان بروجنی، نشر چشمه

شل سیلور

شل سیلوراستاین در 25 سپتامبر 1932 در شیکاگو متولد شد.

نام کامل او «شلدن آلن سیلوراستاین» (Sheldon Allan Silverstein) بود.

او در سال 1950 در ارتش آمریکا به خدمت فراخوانده شده و از همان زمان، کار نقاشی کارتونی را برای برخی مجلات آغاز کرد.

سیلوراستاین از کودکی استعداد ذاتی خاصی در نقاشی و نوشتن داشت. خودش بعدها در جایی می نویسد که این دو کار- نقاشی و نوشتن- تنها اموری بودند که وی در آنها موفق بود:

"وقتی بچه بودم، حدود 12 الی 14 سالگی، بیشتر ترجیح دادم که یک بازیکن بیس بال باشم و یا با دوستانم معاشرت داشته باشم. اما بیس بال بلد نبودم و خوشبختانه دختران و پسران دور و برم هم چندان از من خوششان نمی آمد. در این مورد، کاری از دست من بر نمی آمد. بنابراین شروع به نوشتن و نقاشی کردم و خوشبختانه در این دو زمینه، کسی را نداشتم که از او تقلید کنم، و یا تحت تأثیرش قرار بگیرم. بنابراین کم کم به سبک خودم دست پیدا کردم و قبل از این که با آثار نویسندگان و هنرمندان دیگر آشنا شوم، مشغول کارهای خلاقانه شدم.

در واقع حدود سی سالگی بود که به طور جدی با آثار نویسندگان دیگر آشنا شدم. در آن زمان با وجود این که مورد توجه مردم قرار گرفته بودم، اما باز هم، کار را به هر چیز دیگر ترجیح می دادم، چون دیگر کار کردن برایم به شکل عادت درآمده بود."

معروف ترین آثار سیلور استاین، آثاری است که او برای کودکان نوشته است، هر چند بیشتر آثار او در گروه سنی خاصی نمی گنجد و به نظر می رسد که همه آدمها در هر سنی می توانند مخاطب او قرار بگیرند.

آثاری از او که در کتابفروشی های کودک به فروش می رسند هم از سوی مخاطبان بزرگسال مورد توجه زیادی قرار می گیرند و این از ویژگیهای خاص اشعار اوست که همه گروههای سنی می توانند با آن هم ذات پنداری کنند.

اشعار او، در عین برخورداری از عنصر طنز، صریح، ساده و تکان دهنده هستند و هر یک، جنبه ای از زندگی را از بعدی جدید، به نمایش می گذارند. بعدی که با نظریات شناخته شده فلسفی، روان شناختی و جامعه شناسی کاملاً تفاوت دارد و نوع نگاه و فلسفه جدیدی را به زندگی مطرح می کند.


 
فلسفه ای که در طی آن، انسان با ابزار طنز و سادگی، به درک صادقانه ای از خود و جهان پیرامونش نائل می شود.

سبک نگارش سیلوراستاین، سرشار از شور و انرژی و احساسی است. ویژگی اساسی نگاه او، آزادی و رهایی از هر گونه قید و بندی است که احساس و ادراک انسان را دچار قالبها و کلیشه های از پیش تعریف شده می کند.

خود او در مقدمه کتاب «چراغی زیر شیروانی» می گوید: "من آزادم، هر کجا که دلم می خواهد می روم و هر کاری که دلم می خواهد انجام می دهم و معتقدم هر کسی باید چنین زندگی کند. نباید به هیچ کس وابسته بود".

بسیاری از کسانی که فکر می کنند سیلوراستاین تنها نویسنده ای برای کودکان است، وقتی می فهمند که بزرگسالان بیشتر از کودکان، از آثار او استقبال می کنند، بسیار متعجب می شوند.

اما بزرگ ترها سیلوراستاین را بخشی از وجود خود می دانند. چرا که حرفهای ناگفته آنها را با زبان طنز بیان می کند. یکی از لقب هایی که در مورد سیلوراستاین داده شده این است: "مردی که کودکی اش را در چمدانی با خود می برد".

وقتی که سیلوراستاین در سال 1960، نخستین کتاب کودکش را به نام «درخت بخشند» به چاپ رساند، خیلی زود به عنوان نویسنده موفق کودکان به شهرت رسید.

هجو، نوعی سادگی و نادانی ماهرانه و بازی استادانه با لغات، از ویژگی های کار اوست. گویی که او با طبیعت انسان های هر سنی آشناست. برخلاف آنچه به نظر می رسد سیلوراستاین از ابتدا تصمیم نداشت نویسنده یا تصویر گر کتابهای کودکان شود.

اولین بار یکی از دوستانش سیلوراستاین را قانع کرد که برای کودکان بنویسد و اولین کتاب او "درخت بخشنده" که بعدها با موفقیت زیادی روبرو شد.

ابتدا توسط یک ویراستار مردود شناخته شد. چرا که به نظر می رسد کتاب میان ادبیات کودک و بزرگسال دست و پا می زند و چون مخاطب مشخصی ندارد، فروش خوبی نخواهد داشت.

البته بعدها هر دو گروه کودک و بزرگسال از این کتاب استقبال کردند و کتاب "رقصهای مختلف" که حاوی مجموعه شعرها و قصه هایی برای کودکان است نیز مورد توجه بزرگسالان قرار گرفت. نویسنده در این کتاب از ورای طنز، نگاهی به پوچی و هرج و مرج حاکم بر جامعه بزرگسالان دارد و همین موضوع جاذبه اصلی کتاب از دید بزرگترها است.

سیلوراستاین، با نگاه دو گانه و طنزآمیز خود، نویسنده ای است که تحت هیچ قالب معین و بر چسب خاصی نمی گنجد.

روح جسور و آزاد او هیچ گونه محدودیتی را بر نمی تابد و این سرزندگی مورد توجه هر انسانی با هر سن و موقعیتی قرار می گیرد.

سبک او، نو و منحصر به فرد است، چرا که به قول خودش: "خوشبختانه کسی در اطرافم نبود که از او تقلید کنم، پس راه خودم را دنبال کردم...."
پدرش ناتان و مادرش هلن نام داشت و نام خودش شلدون آنی سیلوراستاین بود.او یک دختر و یک پسر داشت، دخترش شوشانا در ۱۱ سالگی از دنیا رفت و تنها پسرش ماتیو در هنگام فوت پدر ۱۲ سال داشت.

وی در سال ۱۹۵۰ در ارتش آمریکا به خدمت فرا خوانده شد و از همان زمان کار نقاشی کارتونی را برای برخی از مجلات مثل استریپس، استارس، پاسیفیک آغاز کرد.

سیلور استاین از کودکی استعداد ذاتی خاصی در نقاشی و نوشتن داشت. خودش بعدها در جایی می‎نویسد که این دو کار نقاشی و نوشتن تنها اموری بودند که وی در آنها موفق بود، معروفترین آثار سیلوراستاین آثاری است که او برای کودکان نوشته‌است. هر چند آثار وی در گروه سنی و مخاطب خاصی نمی‌گنجد و بسیاری از آثار او محبوبیت قابل توجهی در بین بزرگسالان دارد.

برخی از آثار سیلور استاین که به فارسی ترجمه شده‌است:

  • شیری که جواب گلوله را با گلوله داد (لافکادیو)
  • درخت بخشنده (۱۹۶۴)
  • جایی که پیاده‌رو تمام می‌شود
  • چراغی در اتاقک زیر شیروانی
  • بالا افتادن
  • یک زرافه و نصفی
  • در جستجوی قطعه گمشده
  • کسی یک کرگدن ارزان نمی‌خواد؟
  • بابا نوئل نو
  • راهنمایی پیش آهنگی عمو شلبی
  • آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ
  • بالا افتادن (۱۹۹۶)
  • منبع سوتک

مروری برادبیات  داستان کوتاه

داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم کم‌تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در داستان کوتاه مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد.

داستان کوتاه قالبی از نوشتار روایی منثور است که با تعداد جملاتش از سایر قالب‌های همانندش متمایز می‌شود و نیز با نیت نویسنده اش که آیا می‌خواسته داستانی کوتاه بنویسد (یا مثلاً یک رمان کوتاه). این قالب نوشتاری ممکن است بزرگ هم باشد و درکل می‌توان گفت که اجماعی در این مورد وجود ندارد. داستان کوتاه به داستان‌هایی گفته می‌شوند که کوتاه تر از داستان‌های بلند باشند. تعیین طول قطعی یک داستان کوتاه مساله ساز است. یک تعریف کلاسیک از طول یک داستان کوتاه این است که طول داستان کوتاه به قدری باید باشد که بتوان آن را در یک نشست خواند. ولی استفادهٔ معاصر از عنوان داستان کوتاه گاهی شامل نوشتارهای داستانی ای (fiction) می‌شود که گاهی بالغ بر ۲۰۰۰۰ کلمه دارند. البته درعمل طول یک داستان کوتاه بستگی به کشوری دارد که آن داستان آنجا منتشر می‌شود. مثلاً در ایالات متحده یک داستان کوتاه می‌تواند بالای ۱۰۰۰۰ کلمه داشته باشد (که آنها را «داستان کوتاه بلند» یا «long short stories» می‌نامند) درحالیکه در بریتانیا متوسط تعداد کلمات داستان‌های کوتاه حدود ۵۰۰۰۰ کلمه‌است و در استرالیا کم داستان کوتاهی بیش از ۳۵۰۰ کلمه دارد. گرچه داستان‌های کوتاهی نیز هستند که تنها چندصد کلمه دارند (که آنها را اغلب «روایت کوچک» یا «micro narratives» می‌نامند)، خوانندگان معاصر داستان کوتاه انتظار دارند که داستان کوتاهی که می‌خوانند حداقل ۱۰۰۰ کلمه را داشته باشد. داستان‌های کوتاه اغلب قالبی از ادبیات داستانی هستند. قالب اکثر داستان‌های کوتاه منتشر شده، نوشتار داستانی ژانری (genre fiction) هستند: داستان علمی (science fiction)، داستان رعب آور (horror fiction)، داستان کارآگاهی (detective fiction) و امثال اینها. داستان کوتاه قالب‌های غیرداستانی (non-fiction) مانند سفرنامه، شعر منثور (prose poetry) و نسخه‌های پست مدرن قالب‌های داستانی و غیرداستانی مانند داستان- نقد (ficto-criticism) یا روزنامه نگاری نوین (new journalism) را نیز دربرمی گیرند. داستان‌های کوتاه ادبی که طولشان از طول یک داستان کوتاه معمول (حتا «داستان کوتاه بلند») متجاوز باشد، اغلب رمان کوتاه (novella) نامیده می‌شوند و اثرهای طولانی تر (اغلب بیش از ۴۰۰۰۰ کلمه) را رمان می‌نامند.

تبدیل رمان به داستان کوتاه کاری دشوار است و با تمرین و ممارست قابل انجام است اما تبدیل داستان کوتاه به رمان علاوه بر دشواری نیاز به خلاقیت نیز دارد تا نویسنده شخصیت‌ها و فضاهای جدیدی خلق کند. برخی رمان‌ها در ابتدا به صورت طرح در ذهن نویسنده شکل می‌گیرند و گاهی به صورت داستان کوتاه نوشته می‌شوند و سپس به صورت رمان درمی آیند اما بعضی دیگر از رمان‌ها مرحله تبدیل از داستان کوتاه به رمان را طی نمی‌کنند و نویسنده از همان ابتدا کل رمان را به صورت فهرست بخش‌های مختلف در نظر می‌گیرد.

داستان نویسان معروف دنیا:

آنتوان چخوف
نیکلای گوگول
ارنست همینگوی
خورخه لوئیس بورخس
ساموئل بکت
ویلیام اُ هنری
گی دو موپاسان
جروم دیوید سالینجر
ریموند کارور

داستان نویسان معروف ایران:

صادق چوبک
صادق هدایت
رسول پرویزی
صمد بهرنگی
محمد محمدعلی
محمد علی جمال زاده

داستانک یا داستان کوتاه کوتاه به داستانی بسیار کوتاه گفته می‌شود که شامل یک صفحه یا حتا چند کلمه یا سطر است.

برای تبدیل داستان کوتاه به داستانک لازم است که نویسنده بخش اصلی داستان کوتاه را در نظر بگیرد و آن را خلاصه کند. داستانک از طرح اولیه‌ای که برای نوشتن یک رمان و یا داستان کوتاه در ذهن نویسنده شکل می‌گیرد هم کوتاه تر و خلاصه تر است. ایجاز مهم ترین صنعت ادبی در نوشتن داستانک است و نویسنده‌ای که می‌خواهد داستانک بنویسد حتما باید از نحوه ایجاز اطلاع داشته باشد تا با چیدن درست و مناسب کلمات داستانک را شکل دهد.

داستان کوتاه کوتاه: زیر ۲۵۰ کلمه.
داستان‌ برق‌آسا: (Flash Fiction). بین ۲۵۰ تا۷۵۰ کلمه.
داستان ناگهانی: (sudden fiction). حجم داستان‌های ناگهانی از داستان برق‌آسا بیشتر است اما از داستان کوتاه کمتر و حداکثر ۱۷۵۰ تا ۲۰۰۰ کلمه‌است.

منبع سوتک

مروری  برداستان نویسی دنیا

داستان نویسی بر خلاف داستان گویی ، تاریخ دور و درازی ندارد. اگر عمر داستان گویی به دوره غار نشینی انسا نهای اولیه - كه لابد، همان طوركه فورستر به آن اشاره می كند، شبها هنگام خوردن گوشت شكار، وقایع روزانه رابرای هم تعریف می كرده اند- برمی گردد، [1] تاریخ داستان نویسی فقط به كمتر از چهار قرن پیش می رسد. رمان نویسی به شیوه كلاسیك و امروزی آن اوایل قرن هفدهم و با رمان معروف دن كیشوت اثر سروانتس زاییده شد. داستان كوتاه اما از رمان هم جوان تر است و هم عمرآن كوتاه تر. در واقع نخستین داستان های كوتاه اوایل قرن نوزدهم خلق شدند. با این حال رد پای داستان كوتاه را دیرتر هم می توان یافت: قرن چهاردهم میلادی و در دكامرون اثر بوكاچیو و نیز قصه های كانتر بری نوشته چاسر . در ایران و در قرن هفتم هجری گرچه حكایات گلستان سعدی از جهت كوتاهی و وحدت موضوع به آن چه كه امروزه به آن داستان كوتاه می گویند كم شباهت نیست، اما این قصه ها وحكایات با همه اهمیت واعتبارشان به دلیل عدم شخصیت پردازی نمی توانند داستان كوتاه - به مفهوم امروزی آن- تلقی شوند. اوایل قرن نوزدهم بود كه ادگار آلن پو ( 1849-1809) در امریكا و نیكلای واسیلی یوویچ گوگول (1852-1809 ) در روسیه چیزی را بنیاد نهادند كه اكنون داستان كوتاه نامیده می شود.
گوگول را پدر داستان كوتاه هم گفته اند. پو اما نخستین نظریه پرداز این فرم ادبی است . با این حال درونمایه های نوشته های این دو ، به هیچ روی مشابه هم نیست . پو آگاهانه می كوشید تا به هر شیوه ممكن عنصر تأثیر گذاری را در داستانهایش - حتی به بهای مخدوش كردن واقعیت تقویت كند. او دراین كارچنان اصرار می ورزید كه بسیاری از داستان هایش ناگزیر فاصله بعیدی از واقعیت پیدا می كردند. دلهره، حوادث و ماجراهای غیرعادی همراه با تعلیق های قوی و هیجان آور از ابزارهای معمول سبك داستان نویسی او محسوب می شوند. از این جهت گوگول نقطه مقابل اوست. داستانهای گوگول كه سرمشق نویسندگان بعدی و حتی معاصرش می شدند، برای اولین بار به طرز شگفت آوری واقعی و ملموس بودند. گوگول شخصیت های داستان هایش را از میان مردم فقیر و عادی برمی گرفت. كاری كه آن زمان مرسوم نبود. اشارت یكی از نویسندگان معروف پس از او به او و داستان شنل اش ناظر به همین معنا است: " همه ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده ایم." [2] در واقع این جمله هم به پیش كسوت بودن گوگول اشارت دارد و هم نشان دهنده تبعیت نویسندگان روس است از او، در شیوه وسبك واقع گرایی. پس ازاین دو گی دوموپاسان ( 1893-1850) فرانسوی و آنتون چخوف ( 1904 - 1860 ) روسی داستان كوتاه را به طرز شایسته ای تكامل بخشیدند. تأثیراین دو بر نویسندگان پس از خود به حدی بود كه برخی تا همین اواخر نویسندگان معاصر داستان كوتاه را به دو طیف مستقل تقسیم می كردند. طیفی كه به شیوه چخوف روسی در نوشتن معتقد بود و دیگری كه خود را متأثر از موپاسان فرانسوی می دانست.[3]
علت اصلی تمایز این دو در چیزی است كه طرح یا پیرنگ (PLOT ) نامیده می شود . چخوف و موپاسان هر دو به واقعیت و واقع گرایی اهمیت زیادی می دادند اما داستانهای چخوف غالبا فاقد طرح پیچیده و گره افكنی های معمول دو نویسنده معروف پیش از خود - گوگول و پو - بود، موپاسان اما به طرح و هیجان انگیزبودن ساختمان قصه هایش بهای زیادی می داد تا آنجا كه گاه باور پذیر بودن داستان هایش را فدای تأثیر گذار بودن آنها می كرد. سامرست موام نویسنده ومنتقد انگلیسی ( 1955-1874 ) به عنوان نمونه به داستان گردنبند او اشاره می كند كه به عقیده او در این داستان موپاسان محتمل بودن ماجرا را فدای تأثیر گذاری قصه كرده است.[4]
نكته جالب توجه در این خصوص این است كه چخوف گفته است موپاسان را سرمشق خود درنویسندگی می داند . موام پس از ذكر این جمله می گوید: اگر خودش این جمله را به ما نگفته بود، هرگز آن را باور نمی كردم."[5] تأثیر چخوف بر دو تن از برجسته ترین داستان نویسان پس ازخود یعنی كاترین منسفیلد (1923-1888) انگلیسی و شرود اندرسن ( 1941-1876) آمریكایی بیش از دیگران بود. این دومی به پیروی از چخوف سادگی در طرح را به نهایت رساند. اندرسن كوشید تا داستان كوتاه را از قید و بند نقل ماجرا و طرح وقایع پیچیده و هیجان آور رها سازد. كارهای او نمونه های روشنی از سادگی درطرح و پرداخت به شمار می روند. شیوه او را نویسنده هم تبارش ارنست همینگوی (1961-1899) با خلق داستانهای زیادی در این سبك به كمال رساند. همینگوی با كم رنگ كردن عنصر طرح در داستان به عنصر گفت و گو اهمیت بیشتری داد. قصه های او هر چند در نداشتن طرح پیچیده به كارهای چخوف شبیه بودند اما درونمایه آنها كه برابهام و ایهام بنیاد گذاشته شده بودند با داستانهای ساده و روان چخوف قرابتی نداشتند. اگرمكتب چخوف به همینگوی منجر شد، شیوه داستان نویسی موپاسان به اُ. هنری یا ویلیام سیدنی پورتر (1910-1862) انجامید. داستان های اُ. هنری اگرچه معمولا پیام مهمی برای خواننده ندارند اما شیرین و خواندنی اند. پایان های غا فلگیر كننده و ساختمان پر كشش آنها در نوع خود بی نظیر است.
جزاینها داستان نویسان معتبری چون هنری جیمز ( 1916-1863) ، دی. اچ . لارنس (1930- 1885) ویلیام فاكنر ( 1962- 1867) ، جیمز جویس (1941- 1882) ، و ویرجینیا وولف ( 1941-1882) نیزسهم زیادی در گسترش هنر كوتاه نویسی داشتند. این سه نفر آخر با خلق شیوه ای كه بعدها به جریان سیال ذهن معروف شد داستان نویسی را به عرصه تازه ای كشاندند. در واقع با آغازقرن بیستم میلادی داستان كوتاه تنوع و اوج بیشتری یافت. داستان كوتاه همگام با تحولات اجتماعی و سیاسی و پیدایش دیدگاه های جدید فلسفی به انسان و موقعیت او در برابر هستی ، اكنون بارورتر از همیشه است. داستانهای نویسندگان امروز با پیشرفت شگفتی كه در تكنیك و زبان برآنها رفته است ، فاصله بعیدی با قصه های پو و گوگول یافته اند. فاصله ای كه به اندازه آدمهای میانه قرن نوزدهم است با آدمهای دهه پایانی قرن بیستم. یكی از قله های بلند داستان كوتا- نویسان معاصر بی تردید نویسنده برجسته وخلاق آمریكایی جروم دیوید سالینجر (-1919 ) است . سالینجر گرچه كارخود را با رمان ناتور دشت (1951) آغاز كرد اما داستانهای كوتاه و بی نظیر او كه در نشریات معتبرآمریكایی به چاپ می رسیدند خبر از قصه نویس آگاه وتوانایی می دادند كه در كوتاه نویسی یاد آور همینگوی ، مارك تواین (1910 - 1835) و رینگ لارد نر (1933-1885) بود. شیوه بدیع و كم نظیر او درگفتار نویسی همراه با عمق ا ندیشه های فلسفی تنیده درآثارش او را به سرعت در ردیف نویسندگان كلاسیك آمریكایی قرار داد .
راه یافتن مفهومی به نام" سرعت" در زندگی انسان معاصر كه خود حاصل فن آوری لجام گسیخته و پیشرفت حیرت آور دانش تجربی در دهه پایانی قرن بیستم است، انسان را در گردابی از مشكلات اجتماعی / فلسفی افكنده كه هنر - به مفهوم عام آن - بازتاب این دشواری هاست . در این میان هنرداستان نویسی ، هم در معنا و هم در صورت بیشترین تأثیر را پذیرفته است. در زمانه ای كه فرصت فراغت برای انسانها به شدت محدود شده است، داستان كوتاه هم ناگزیر است به سبك ها و شیوه های تازه ای كه هماهنگ باروح زمانه است رو بیاورد. نهضت مینیمالیسم - كه می كوشد تا حد امكان توصیف ، شرح جزئیات و تفسیر صحنه ها را از چارچوب داستان حذف كند - پاسخی طبیعی به موقعیت و شرایط پیچیده زندگی انسان معاصر است .
ظهور نویسندگان متفكری چون جان آپدایك( -1932)، ریموند كارور(1988-1938) ، كازوا ایشی گورو(-1954)، دونالد بارتلمی( -1933) و دیگران پیش و بیش از هر چیز به این نكته اشارت دارد كه داستان نویسی و به ویژه كوتاه نویسی همچنان در دل زندگی امروز حضوری جدی دارد. این "حضور" گرچه شب ها و به هنگام خوردن گوشت شكار و در جوار شعله های آتش نیست و اغلب در آسمان خراش های چندین طبقه رخ می دهد اما به نظر می رسد از همان جنس است.

منبع سوتک