پرده‌ی اول
صحنه‌ی دوم
(مزرعه. یرما زمبیل به دست می‌گذرد . ورود پیرزن .)
یرما: سلام!
پیرزن: سلام خوشگلک! کجا می‌ری؟
یرما: ناهارِ شوهرمو می‌برم. تو زیتون‌زار مشغول کاره .
پیرزن: ‌خیلی وقته زنش شدی؟
یرما: سه سالی می‌شه.
پیرزن: بچه مچه چی؟
یرما: هیچی!
پیرزن: به!... خب ، بچه هم پیدا می‌کنی .
یرما: (مشتاقانه) حتماً؟
پیرزن: چرا که نه؟ (می‌نشیند.) منم دارم واسه مَردَم شکم‌گیره می‌برم. بیچاره پیره. اما خب دیگه، ناچاره کار کنه. نُه تا پسر دارم عینِ شاخ شمشاد اما دختر ندارم. می‌بینی مجبورم خودم این‌ور و اون‌ور سگ دو بزنم و همه‌ی کارها رو خودم بکنم.
یرما: اون‌ورِ رودخونه می‌شینین؟
پیرزن: ‌آره. سرِ آسیابا... پدر مادرت کیا هستن؟ انریکه‌ی چوپونم، یرما دختر انریکه.
پیرزن: ‌آهااااا! انریکه چوپونه. می‌شناسمش. آدم خوبیه... سر تا پای زنده‌گی ما چیه؟ بیدارشدن و یه لقمه نون لُمبوندن و ترکیدن. دیگه نه تفریحی نه چیزی... حتا هفته بازارام مال کسون دیگه‌س... آدمای سر به زیر... چیزی نمونده بود من زن یکی ازعموهات بشم‌ها... اپوف‌ف! اون زمونا من سرم با جاهای دیگه‌م بازی می‌کرد. یه ناخونک این جا، یه ناخونک اون جا. بارها و بارها شده بود که توتاریک روشنِ دمِ صبح دویدم جلوِ پنجره چون به خیالم صدای گیتار شنفته بودم. (می‌خندد.) بعد تازه هم معلوم می‌شد صدای باد بوده. لابد تو دلت به گیسم می‌خندی... دو بار شوور کردم. چارده شیکم زاییدم. پنج‌تاشون مردن. اما غصه به دلم راه ندادم. چون حالا حالاها خیال دارم زنده‌گی کنم. مرامم اینه. مث درخت انجیر که سال‌های سال عمر می‌کنه. خونه‌ها سرپا می‌مونن و ما خاک می‌شیم می‌ریم پی کارمون !
یرما: می‌خوام ازتون یه چیزی بپرسم.
پیرزن: ‌چی بپرسی؟ (می‌رود تو نخ‌اش) می‌دونم چی می‌خوای بگی. اما همه‌ی حرفارو نباس به زبون آورد.
(بلند می‌شود.)
یرما: (نگه‌اش می‌دارد) چرا نه؟ ازشنیدن صداتون قوت قلب پیدا می‌کنم. خیلی وقته که می‌خواستم با یه زنِ دنیا دیده گپ بزنم. چون که می‌خوام بدونم. آره. حالا شما به من بگین ...
پیرزن: چی‌چی‌رو؟
یرما: (صدا را می‌آورد پایین) اونی‌رو که می‌دونین. چرا من بچه ندارم؟ این همه عمر نباید فقط خرج جوجه خوابوندن و اتوکردن پشت‌دری‌ها بشه. نه! به من بگین چی کار باید بکنم تا رو تخم چشام انجامش بدم، حتا اگه اون کار سوزن فروکردن توهمون تخم چشام باشه.
پیرزن: من هیچی نمی‌دونم. رو پشتم خوابیدم زدم زیرِ آواز و بچه‌ها مثِ آب راه افتادن. آخ! کی جرات داره بگه این قد و بالا خوشگل نیس؟ تو یه قدم ورمی‌داری و اسبِ ته کوچه به شیهه در میاد. آی‌ی! ولم کن دخترجون، مجبورم نکن به‌حرف بیام. هر چی از کله‌ی آدم می‌گذره که به دردِ گفتن نمی‌خوره.
یرما: واسه‌چی؟ من با شوهرم حرف دیگه‌یی نمی‌زنم .
پیرزن: ‌گوش‌کن. شوورت بات خوب تا می‌کنه؟
یرما: چه طور مگه؟
پیرزن: ‌خب... تو دوسش داری؟ دلت می‌خواد باهاش باشی؟
یرما: نمی‌دونم...
پیرزن: وقتی میاد طرفت هفت بند تنت بنا نمی‌کنه لرزیدن؟ 

فدریکو گارسیا لورکا

اخرش داستان رو تا ته اش خوندم خیلی دور و دراز بود بیچاره خوآن بیچاره خوآن؟ 

اصلا فکر نمبکردم آخرش اینجوری شه..