یه روز خوب برای کانگوراها؟
رفتم به خوراکیفروشی و دوتایی بستنیشکلاتی لیوانی خریدم و برگشتنی او هنوز تکیه داده بود روبهروی قفس و خیره کانگوروها را نگاه میکرد.
باز گفت: «این که دیگر بچه نیست.»
یکی از بستنیها را بهش دادم.
پرسیدم: «مطمئنی؟»
«بچه باید توی کیسهی مامانش باشد.»
سرم را تکان دادم و بستنیام را لیس زدم.
«اما این که توی کیسهی مامانش نیست.»
سعی کردیم کانگوروی مادر را تشخیص بدهیم. نشانکردن پدر آسان بود. او بزرگترین و آرامترین آن چهارتا بود. مثل آهنگسازی که استعدادش خشکیده باشد، همانطور شق و رق ایستاده بود و زل زده بود به برگهایی که توی ظرف غذایشان بود. کانگوروهای دیگر ـ یکسان در شکل و شمایل و رنگ و قیافه ـ ماده بودند. هرکدامشان میتوانست مادر بچه باشد.
نظرم را گفتم: «یکیشان باید مادر بچه باشد و آن یکی نه.»
«اوهوم.»
«خب کدامشان مادر بچه نیست؟»
«من هم میخواستم همین را بگویم!»
بچهکانگورو، بیاعتنا به همهی اینها، توی محوطهشان جست میزد و گاه میایستاد تا بیهیچ دلیل مشخصی کثیفیها را اینور و آنور کند.
نَربچه/مادهبچهی کانگورو چیزهای زیادی پیدا میکرد که خودش را مشغولشان کند. بچهکانگورو دور و بر جایی که پدر ایستاده بود جستوخیز کرد، یکقدری تو علفها نشخوار کرد، گند و کثافتها را قدری به هم ریخت، مزاحم مادهها شد، روی زمین میخوابید و بعد بلند شد و یکبار دیگر آن دور و بر جست زد.
نامزدم پرسید: «کانگوروها چرا اینقدر تندتند جست میزنند؟»
«تا از دست دشمنهاشان در بروند.»
«چه دشمنهایی؟»
گفتم: «نوع بشر! آدمها با بومرنگ کانگوروها را میکشند و میخورند.»
«چرا بچهکانگوروها تو کیسهی مادرشان میروند؟»
«خب وقتی با آنها باشند، فرار میکنند. بچهها نمیتوانند تند بدوند.»
«خب یعنی ازشان مراقبت میکنند؟»
گفتم: «آره. بالغترهایشان مراقب بچهترها هستند.»
«چند وقت اینشکلی ازشان مراقبت میکنند؟»
میدانستم قبل از اینکه این گردش کوچولو پیش بیاید، باید توی دانشنامهها دربارهی کانگوروها چیزهایی بخوانم. رگبار مسلسل سؤالاتی مثل این کاملاً پیشبینیپذیر بود.
«به خیالم یک یا دو ماه.»
به بچه اشاره کرد و گفت: «خب این بچه فقط یک ماهش است. پس هنوز هم توی کیسهی مامانش باید برود.»
گفتم: «هوم! گمانم آره.»
«فکر میکنی داخل این کیسههه که باشه یهجور حس بینظیر و عالی بهت میده؟»
«چرا! حتماً میدهد.»
خورشید حالا از آسمان بالا رفته بود و ما صدای بچهها را میشنیدم که توی استخر جیغ و داد میکردند. ابرهای تابستانی، ابرهای حکاکیشدهی سفید تابستانی، میگذرند.
پرسیدم: «دوست داری چیزی بخوری؟»
گفت: «یک هاتداگ، با یک کوکا.»
توی دکهی هاتداگفروشی که مثل یکجور وانت درستش کرده بودند یک دانشجو کار میکرد. ضبطصوتی داشت که روشن بود و استِوی واندر و بیلی جوئل همانطور که منتظر بودم هاتداگها حاضر بشوند، «عاشقانهـ کاری»ام کردند.
وقتی برگشتم طرفِ قفسِ کانگوروها نامزدم گفت: «نگاه!» و بعد به یکی از مادهکانگوروها اشاره کرد. «میبینی؟ بچههه رفته داخل کیسهاش!»
و مطمئناً بچهکانگوروهه خودش را توی کیسهی مادرش مچاله کرده بود (بر فرض اینکه این یکی مادهکانگوروهه مادرش بوده باشد). کیسه پُر شده بود و دو تا گوش و نوک یک دم مانده بود بیرون. چشمانداز فوقالعادهای بود و بیشک باعث میشد این سفر به دردسرش بیرزد.
«وقتی بچه آن داخل است، باید خیلی احساس سنگینی کند.»
«نگران نباش. کانگوروها قوی هستند.»
«واقعاً؟»
«مسلماً هستند. اینطوری بقا پیدا میکنند.»
حتا با وجود خورشید داغ، کانگوروی مادر اذیت نمیشد. انگار تازه خرید عصرش را از سوپرمارکتی در خیابان اصلی آئویامای زیبا تمام کرده و دارد کنار یک کافهبار خستگی در میکند.
«از بچه مراقبت میکند دیگر. مگر نه؟»
«آره.»
«فکر کنم بچه خوابیده.»
«لابد.»
ما هاتداگهامان را خوردیم و کوکامان را نوشیدیم و راه افتادیم که از قفس کانگوروها دور بشویم.
همینطور که میرفتیم، کانگوروی پدر در جستوجوی نتهای ازدسترفته هنوز زل زده بود توی تغار غذاشان. کانگوروی مادر و بچهاش یکی شده بودند؛ لمیده در جریان زمان. و مادهی دیگر، مادهی مرموز در محوطه جست میزد، انگار دمش را برده باشد آزمایش.
به نظرم، روز گرمی داشت از آب در میآمد؛ اولین روز گرمی که این مدت داشتهایم.
پرسید: «هی! هستی ماءالشعیر بزنیم؟»
گفتم: «به نظرم معرکه است.»
هاروکی موراکامی
مترجم: آرمان سلاح ورزی
باز گفت: «این که دیگر بچه نیست.»
یکی از بستنیها را بهش دادم.
پرسیدم: «مطمئنی؟»
«بچه باید توی کیسهی مامانش باشد.»
سرم را تکان دادم و بستنیام را لیس زدم.
«اما این که توی کیسهی مامانش نیست.»
سعی کردیم کانگوروی مادر را تشخیص بدهیم. نشانکردن پدر آسان بود. او بزرگترین و آرامترین آن چهارتا بود. مثل آهنگسازی که استعدادش خشکیده باشد، همانطور شق و رق ایستاده بود و زل زده بود به برگهایی که توی ظرف غذایشان بود. کانگوروهای دیگر ـ یکسان در شکل و شمایل و رنگ و قیافه ـ ماده بودند. هرکدامشان میتوانست مادر بچه باشد.
نظرم را گفتم: «یکیشان باید مادر بچه باشد و آن یکی نه.»
«اوهوم.»
«خب کدامشان مادر بچه نیست؟»
«من هم میخواستم همین را بگویم!»
بچهکانگورو، بیاعتنا به همهی اینها، توی محوطهشان جست میزد و گاه میایستاد تا بیهیچ دلیل مشخصی کثیفیها را اینور و آنور کند.
نَربچه/مادهبچهی کانگورو چیزهای زیادی پیدا میکرد که خودش را مشغولشان کند. بچهکانگورو دور و بر جایی که پدر ایستاده بود جستوخیز کرد، یکقدری تو علفها نشخوار کرد، گند و کثافتها را قدری به هم ریخت، مزاحم مادهها شد، روی زمین میخوابید و بعد بلند شد و یکبار دیگر آن دور و بر جست زد.
نامزدم پرسید: «کانگوروها چرا اینقدر تندتند جست میزنند؟»
«تا از دست دشمنهاشان در بروند.»
«چه دشمنهایی؟»
گفتم: «نوع بشر! آدمها با بومرنگ کانگوروها را میکشند و میخورند.»
«چرا بچهکانگوروها تو کیسهی مادرشان میروند؟»
«خب وقتی با آنها باشند، فرار میکنند. بچهها نمیتوانند تند بدوند.»
«خب یعنی ازشان مراقبت میکنند؟»
گفتم: «آره. بالغترهایشان مراقب بچهترها هستند.»
«چند وقت اینشکلی ازشان مراقبت میکنند؟»
میدانستم قبل از اینکه این گردش کوچولو پیش بیاید، باید توی دانشنامهها دربارهی کانگوروها چیزهایی بخوانم. رگبار مسلسل سؤالاتی مثل این کاملاً پیشبینیپذیر بود.
«به خیالم یک یا دو ماه.»
به بچه اشاره کرد و گفت: «خب این بچه فقط یک ماهش است. پس هنوز هم توی کیسهی مامانش باید برود.»
گفتم: «هوم! گمانم آره.»
«فکر میکنی داخل این کیسههه که باشه یهجور حس بینظیر و عالی بهت میده؟»
«چرا! حتماً میدهد.»
خورشید حالا از آسمان بالا رفته بود و ما صدای بچهها را میشنیدم که توی استخر جیغ و داد میکردند. ابرهای تابستانی، ابرهای حکاکیشدهی سفید تابستانی، میگذرند.
پرسیدم: «دوست داری چیزی بخوری؟»
گفت: «یک هاتداگ، با یک کوکا.»
توی دکهی هاتداگفروشی که مثل یکجور وانت درستش کرده بودند یک دانشجو کار میکرد. ضبطصوتی داشت که روشن بود و استِوی واندر و بیلی جوئل همانطور که منتظر بودم هاتداگها حاضر بشوند، «عاشقانهـ کاری»ام کردند.
وقتی برگشتم طرفِ قفسِ کانگوروها نامزدم گفت: «نگاه!» و بعد به یکی از مادهکانگوروها اشاره کرد. «میبینی؟ بچههه رفته داخل کیسهاش!»
و مطمئناً بچهکانگوروهه خودش را توی کیسهی مادرش مچاله کرده بود (بر فرض اینکه این یکی مادهکانگوروهه مادرش بوده باشد). کیسه پُر شده بود و دو تا گوش و نوک یک دم مانده بود بیرون. چشمانداز فوقالعادهای بود و بیشک باعث میشد این سفر به دردسرش بیرزد.
«وقتی بچه آن داخل است، باید خیلی احساس سنگینی کند.»
«نگران نباش. کانگوروها قوی هستند.»
«واقعاً؟»
«مسلماً هستند. اینطوری بقا پیدا میکنند.»
حتا با وجود خورشید داغ، کانگوروی مادر اذیت نمیشد. انگار تازه خرید عصرش را از سوپرمارکتی در خیابان اصلی آئویامای زیبا تمام کرده و دارد کنار یک کافهبار خستگی در میکند.
«از بچه مراقبت میکند دیگر. مگر نه؟»
«آره.»
«فکر کنم بچه خوابیده.»
«لابد.»
ما هاتداگهامان را خوردیم و کوکامان را نوشیدیم و راه افتادیم که از قفس کانگوروها دور بشویم.
همینطور که میرفتیم، کانگوروی پدر در جستوجوی نتهای ازدسترفته هنوز زل زده بود توی تغار غذاشان. کانگوروی مادر و بچهاش یکی شده بودند؛ لمیده در جریان زمان. و مادهی دیگر، مادهی مرموز در محوطه جست میزد، انگار دمش را برده باشد آزمایش.
به نظرم، روز گرمی داشت از آب در میآمد؛ اولین روز گرمی که این مدت داشتهایم.
پرسید: «هی! هستی ماءالشعیر بزنیم؟»
گفتم: «به نظرم معرکه است.»
هاروکی موراکامی
مترجم: آرمان سلاح ورزی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴ ساعت 12:16 توسط زرر'ین
|