شاید از این به بعد اینجا بنویسم
در حالی پلیور سفیدم را پوشیده ام که خیلی ازش بدم می آید و شبیه یک زن شرقی چاق شده ام موهای نم دارم را با کش مو آرام جمع میکنم هنوز نم دارند و حواسم هست از جلوی اینه رد نشوم تا این زن شرقی چاق را نبینم با ان پلیور سفید بد ریخت چای تازه دم میکنم و دوبار برای خودم چای میریزم و سرد میشود باید بروم سراغ کتاب آقای فرانتس به ساعت نگاه میکنم هنوز ناهار درست نکرده ام باید ناهار بپزم ماهی و سبزی پلو برای غروب لابد آماده میشود یاد داستان هدایت میافتم و...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ ساعت 21:44 توسط زرر'ین
|