برای صمد جانم
شبها گاهی هم روزها کارمان شده برای دخترمان قصه های تو را بخوانیم خواندنت آقا صمد جان را خیلی دوست دارم مات و مبهوت مانده بودم که چرا تا حالا از تو هیچ اینجا نگذاشته ام مرا ببخش رفیق جان آقا معلم روستای آذربایجان به قول پدرت هر آدمی سهمی از دنیا دارد و سهم تو از دنیا همان روستا کوچک بود پشت همین کتابت نوشته آرزویم بود کتابت را بخرم که خرید مش اینرا هم بگویم آقا صمد جان دختر شش ساله ام عاشق توست میدا نم میدانم عاشق بچه ها بودی از کجا دوستت دارد؟ قصه اش طولانیست جانم برایت بگوید شاید یک سال پیش بود پنج ساله بود داستان کلاغ و اول دوز جانت را برایش خواندم صدایم را هم ضبط کردم خیلی خوشش آمد یکی گفت خیلی مخملی خوانده ام و رادیویی تعریف است دیگر صمد جان ولی قصه کلاغ اولدوزت معرکه است رسیده ایم آنجا که اولدوز و یاشار دارن بابا و زن بابای اول دوز را دق مرگ میکنند و فکر میکنند از مابهتران آمده اند خانه اشان راستی صمد جان دیشب داستان بی نام راهم خواندم چه قصه جالبی دلم برای آن مرد سوخت عجب زن پدر سوخته ای عجیبتر این که داستان مال سال چهل و دو است یعنی بالغ بر پنجاه سال پیش آه رودخانه ارس رودخانه ارس میدانی دلم میخواست یک داستان بنویسم از رودخانه ارس و تو ولی ترسیدم آخر تو صمد جان بهرنگی هستی ادم باید قدر؟ باشد برایت بنویسم جانم برایت بگوید خواستم بگویم اینجا توی خانه ما حسابی کیفور هستی و دوستت دارند من بعد از تو فراوان خواهم نوشت
دوست و رفیق تو زنی دهه پنجاهی
سال هزار و سیصد و نود و پنج شمسی آذر ماه
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 16:4 توسط زرر'ین
|