همینجور که داشتم دستشویی تو راهرو رو میشستم که واقعا کثیف شده بود شلنگ دستشویی رو گرفتم سمت راهرو اما شلنگ کوتاه بود و اون ور راهروی ورودی شسته نمی شد چشمم افتاد به سطل کوچک کنار دستشویی وارونه اش کردم شستم و بعدم تو سطل کوچولو پر آب کردم ریختم اون ور راهرو با جارو کشیدم و همینجور داشتم با سطل اون ور راهرو رو رد پاها رو از روی سرامیک سفید تمیز میکردم چشمم افتاد به یه عنکبوت کوچولوی توپولو گرد بود با یه عالمه دست و پا هی تقلا میکرد از ای نور به اون ور کار مفیدی هم انجام نمیداد بین در و لبه در پیچ و تاب میخورد ادم و یاد بند باز های روی طناب تو سیر کها مینداخت یه عنکبوت بند باز... اصلا تا حالا عنکبوت بند باز دیدین؟ انگار یکی خونه امن و آرامش رو خراب کرده بود داشتم به سرنوشت عنکبوت کوچولو فکر میکردم اینکه مجبورم بکشمت یعنی چاره ای ندارم فکرشو کن بزرگ شی کلی بچه بز ای اصلا عنکبوتها بچه زا هستن؟ می گفتم گنده بشی یه عنکبوت گرد تو پول قهوه ای مایل  به زرشکی که هم چندش آور هم ترسناک اونوقت مجبورم شجاعت به خرج بدم با جارویی چیزی بیفتم به جونت اونوقت دیگه مجبورم بکشمت همینجور که ته دلم براش می‌سوخت و شلنگ آب رو گرفتم رو در سطل آشغال سفید کوچولو با گلهای پلاستیکی ارکیده صورتی روش فرار میکرد و داشتم به سرنوشت عنکبوت کوچولو که وابسته به احساس و عملکرد من بود فکر میکردم که تو یه صبح پاییزی آذر تو گوشه به دستشویی تو شمال شرق کشور من زندگی میکرد و یهو همه چیز واسش خراب شد خونه زندگی اش تارو ما رو و زیر و رو شد که یهویی لیز خورد با آب رفت تو دستشویی همینجور مات سرنوشتش بودم یهو در خونه باز شد نازنین خیلی بامزه و مهربون در عین حال بی تفاوت و خیلی جدی  گفت بیا تلفن کارت داره  مامان کارم تقریبا تموم شده بود گفتم  هرکی هست بگو بهش زنگ میزنم گفت به مامانت بگو گوشی رو بردار بعدم گفت بیا موبایل رو واست نگه میدارم همینجور شلنگ رو آب زدم اومدم بیرون پا هام بالا زده بودم و خیس بود گفتم این وقت صبح کله صبح ساعت ده کی باهام کار داره؟ که دیدم نوشته پیوند صدایی اون ور خط گفت از بیمارستان پیوند زنگ میزنم گفتم بله بفرمائید گفت یکشنبه برای ویزیت اینجا باش جراح دوم شمارو ببینه و بعدم اگه جور بود تا آخر هفته عمل شی میای گفتم بله یک شنبه؟ گفت بله صبح اینجا باش قیافه رابط جلو چشمم اومد گفتم بالاخره زنگ زدن اونم بعد تقریبا چهار ماه...و تلفن قط شد... و عنکبوت هم..همینجور خیالم راحت شد که به هر زحمتی بود راهرو رو شستم و به سرنوشت عنکبوت نگون بخت و  تلفن بیمارستلن پیوند و همینجور داشتم فکر میکردم  که یهو صدای در اومد یکی گفت مامور گاز خانوم درو باز کردم و رفتم کنار دستشویی اومد کنتور هارو دید و قبض هارو با پررویی در هال رو باز کرده بود گداشته بود تو هال  بعدم رفته بود اومدم بیرون این کارش واقعا عصبانیم کرده بود که یهو دیدم  تموم راهرو پر از جای رد پا شده بود انگار هزار نفر تو راهروی یه کنفرانس از ای نور به اون ور زده بودند .. 

داستان رو الان نوشتم یهویی