همینجور که از خواب طولانی بعد الطهر پاییزی آذر بیدار میشم در حالی خونه غرق سکوت و یه جورایی تنهام بقیه داستان قلوه سنگی که هرروز جابجا میشود از آقای موراکامی رو میخونم در انتها حس میکنم این من بودم رفتم رو یه ساختمون بلند و کارگر شیشه شور اون بودم شایدم خود کایری اون زن سی و شش ساله قد بلند و باد که لابلای مو هام میپیچه و به خلسه میرسم