از بیرون میآم من پیاده میشم و اونا میرن جایی ساعت نه و نیم شب برای شب در حقیقت سحری قورمه سبزی گذاشتم اون باید روزه بگیره با گوشتهای تازه که یه داستان هم واسش نوشتم بعد یه جوری شد که اینجا ارسال نکردم لوبیا چیتی و دو تا لیمو عمانی درشت رو میشورم و می‌ریزم داخل خورش همه تلاشم رو میکنم دستام خیس نشه کار سختیه لیمو عمانی ها رو و لوبیا چیتی ها رو تو شیشه خالی می‌ریزم از این کار خوشم میاد از خرید کردن یه شامپو ترم کننده مو و یه ژله بچه گونه زرد با به با دکنک زرد بزرگ خالی هم هست میام به هال تو کتابها میگردم هالیوود از آقای بوکوفسکی رو میگیرم از نمایشگاه خریدم کتاب خیلی سبک برگهاش  کاهیه صفحه اولش رو میخونم تا نصفه سرم درد میگیره درست کنار گوش سمت راستم بعد میگم اوه نه آقای هنری منو ببخش اصلا حال خوندنت رو ندارم یه چیز کوتاه؟ شایدم خودت رو خوندم تلگرام رو باز میکنم و باز ادم ها آنلاین همون مسافرهای صندلیهای مترو رو میبینم هی پرو خالی میشن... به آشپزخونه باید برم لابد آب برنج جوش اومده اصلا دلم نمیخواد برنج بپزم حوصله آشو ندارم کتاب داستانهای انگلیسی رو ور میدارم نه حوصله تورو هم ندارم بعد میگم سردد لعنتی مسخره همش تقصیر تو هه به آشپزخونه میرم خورشت روهم میزنه تقریبا داره به روغن میوفته اما بوی خورش حالم به هم میزنه انگار ویار دارم  یه همچین چیزی و شامپو صورتی رو روانداز میکنم و میگم سردرد مسخره لعنتی من کلی داستان باید بنویسم اوه یاد یه تیکه از داستان آقای هنری میوفته اون جاش محشر بود همونجا ش که به دوستش قول میده اسمش بره لای صفحات کتابخونه حدودای سال 1940 و... میگه هی لعنتی همچین چیزی یه روز همه  اینا  رو مینویسم و خیلی این جاش رو دوست داشتم معرکه بود هنری اوه آقای هنری. اقای هنری .. به قول خودت حرف ب خیلی کم بوده  تو ردیف کتابای کتابخونه ها  و به فامیل و اسم خودم فکر میکنم و میگم لابد دلم میخواد با یه نام  مثلا با مسما بنویسم خیلی وقتها بهش فکر میکنم .. سردرد لعنتی مسخره