بوکوفسکی جان؟
شنیدم که پدر وارد خانه شد او همیشه در را به هم میکوفت سنگین راه میرفت و بلند حرف میزد پس پدر در خانه بود بعد از چند دقیقه در اتاق ام باز شد قد او صد و نود سانت بود و جثه درشتی داشت همه چیز ناپدید شد صندلی ای که رویش نشسته بودم کاغذ دیواری دیوارها همه فکر هایم او یک حجاب تار بود برای خورشید و خشونت حضورش همه چیز را مطلقا ناپدید میکرد او به تمامی گوش بود و بینی و دهان و من نمیتوانستم به چشمهایش نگاه کنم او فقط صورتی قرمز از خشم بود
چارلز بوکوفسکی ص 49 ساندویچ زامبون
این جاش خیلی قشنگ بود چند روز پیش خوندم و الان تا کتاب رو باز کردم اینجا اومد و نوشتمش..
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۳۹۵ ساعت 9:18 توسط زرر'ین
|