صادق چوبک
منبع :سایت یاس بوک
داستان نفتی
عذرا همانطور که گوشه های چادرنماز چیت گل اشرفیش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّهی گلی را با اطمینان و دل قرص به ضریح امامزاده بست. بعد سرش را بالا کرد و چشمان درشتش را به قندیلهای پر از گرد و خاک سقف مقبره دوخت و با تمنا و شوروشوق فراوان زیر لب زمزمه کرد:
- ای آقا! ای پسر موسی بن جعفر، مراد منو بده. پیش سر و همسر بیشتر از این خجالتم نده. یه کاری کن آقا که من سر و سرانجومی بگیرم و یه خونه زندگی بهم بزنم. یه شوور سربهراهی نصیبم کن که منو از خونه بابام ببره؛ هر جا که دلش میخواد ببره. من دیگه بهغیر از این هیچی از شما نمیخوام. .همین یه شوور و بس. مگه از دستگاه خداییت کم میشه مگه من چمه؟ چهطور به دختر عزیزخان که یه سالک به اون گندگی، رو دماغشو خورده، شوور به اون خوبی دادی؟ ای آقاقربونت برم. با خدای خودم عهد میکنم که اگر به مرادم برسم یه گوسبند پرواری نذرت کنم.
به غیر از عذرا یک قاری کور هم در آنجا بود که توی رواق نشسته بود و چپق میکشید و گاهی هم یک آیه قرآن از حفظ میخواند و صدای مرده و کش دارش توی فضای مقبره میپیچید .عذرا ضریح چوبی قهوه ای را که هزاران دخیل رنگ وارنگ دیگر به آن بسته شده بود، قرص و قایم چسبیده بود و نفس نفس میزد. اشک دور پلکهای چشمش جمع شده بود .یک آرزوی دردناک و یک بیچارگی مزمن آمیخته با شرمساری، ته دلش عقده شده بود. چند بار چشمانش را باز کرد و بست.
بعد پیشانیش را به ضریح چسبانید و رک و مات به لالهها ورحلهای روی قبر نگاه کرد .روی قبر، یک روپوش ماهوت سبز بیدخوردهای که پر از گردوخاک بود، کشیده بودند. لالهها و رحلها جلوی اشک چشمان عذرا میلرزید. ظاهراً چیزهای روی قبر او را مشغول داشته بود. قبر، بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود که هیکل بلند مردانه ای زیرش خوابیده. عذرا این طور فکر میکرد. سراپای قبر را با تعجب و کنجکاوی ورانداز کرد و پیش خودش خیال کرد:
- قربونش برم چه قد رشیدی داشته!
منبع :سایت داستان کوتاه