در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست مي*دارم.
آينه*ها و شب*پره*هاي مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان بلند و كمان*گشاده پل
پرنده*ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرين را
در پرنده*ئي كه مي*زني مكرركن.
در فراسوي مرزهاي تنم
تو را دوست مي*دارم.
در آن دور دست بعيد
كه رسالت اندام*ها پايان مي*پذيرد
و شعله و شور تپش*ها و خواهش*ها
به تمامي
فرو مي*نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي*گذارد
چنان چون روحي
كه جسد را در پايان سفر،
تا به هجوم كركس*هاي پايانس وانهد..
در فراسوهاي عشق
تو را دوست مي*دارم،
در فراسوهاي پرده و رنگ.
در فراسوهاي پيكرهايمان

با من وعده ديداري بده.

احمد شاملو

-----------------------------------

با من در فراسوی تنم قرار ی بگذار.

.یک  وعده عاشقانه ِ ارام..

در  دنج ترین اغوش..

خلوت ترین خیال

امن ترین رویا..