صداش هم اول غم زده و دل مرده است. «اگه تمام درختای دنیا قلم بشه، واگه تمام دریاهای دنیا مرکب بشه، بازهم نمی‌تونین داستان تمام دردها و بدبختی‌های ما رو اینجا بنویسین، آی دکتر» لهجه عربی- آبادانی اش خوب و خاطره انگیز است و دل تنگی آور، در جمله‌هایش هم صداهای «و» مثل «و» عربی، از وسط دوتا لب، «W» است، و «O»‌ها هم بیشتر ته حلقومی. «والله، آی دکتر نمی‌شه نوشت.» با لبخند می‌گویم: «شاید با این ماشین تحریرهای کامپیوتری Word-Processor تازه بشه گزارش کرد و نوشت.» اوهم لبخند می‌زند: «نه آی دکتر، با کامپیوتر جرجیس هم نمی‌شه نوشت.» با پاترول 4W سفید نقلیه پتروشیمی‌آبادان آمده دنبال من در فرودگاه، و در حال حرکت به سوی مجتمع هستیم. می‌گویم: «صاف می‌ریم دانشکده یا اول می‌ریم مجتمع؟» «صاف دانشکده، پیش آی دکتر دبیری.» بعد خیلی جدی رو به من می‌کند و می‌پرسد: «اما شما اگه جای دیگه ای اول میل دارید بریم؟... توی شهر دور بزنیم؟... هرجا میل سرکار هست بفرمایید... توروقرآن آی دکتر، بنده تا عصر که برمی‌گردید در خدمتم تمام و کمال.... At Your Service به قول انگلیسی‌های اون وخت‌ها، دربست، با همین پاترول.» «ممنون، می‌ریم دانشکده.» از میدان فرودگاه حالا انداخته توی جاده خرمشهر- آبادان. می‌پرسد: «برای کار تشریف می‌آرید، آی دکتر؟ یا فقط ویزیت؟ منشی آی دکتر دبیری می‌گفت شما... پیش از جنگ... سال‌ها اینجا تشریف داشتین، تدریس...» «بله، اما امروز فقط برای مصاحبه و دیدن آوضاع آمده ام و امضائ قرارداد، انشاالله.» «این شهر و این شرکت، آی دکتر، هرچی ازشون باقی مونده، برای وجود افرادی مثل شما له له می‌زنن، به خداوندی خدا.» به او نگاه می‌کنم: «وجود شخص شما هم خودش غنیمته، هرکس وظیفه ای داره. و وظایف مختلفی هست. شما هنوز جزو کارکنان رسمی‌هستید یا مثل من بازنشسته فراخوانده شده به کار؟» سرش را تکان تکان می‌دهد، آهی از ته دل می‌کشد... بعد می‌خندد. «نه، آی دکتر. ما هیچ وقت نه در شرکت نفت و نه حالا در پتروشیمی‌رسمی‌پسمی‌نشدیم. همیشه قراردادی موخت، یا ساعت کاری بودیم. گاهی هم بیکار، یا دنبال کار نخلستون خودمان و این جور چیزها. زمان جنگ هم دربه در. الان هم زن و بچه‌های دوتا برادر که روزهای آخر جنگ شهید شدند روی دست و بال ما هستند.» «چند نفر روی هم؟» «روی هم؟ سکوت می‌کند. انگار مجبور است مدتی در کله اش بشمرد. «چهارده یا شانزده نفر، دوتا از پسرها کار می‌کنن.» «پس توی منازل شرکتی توی فرح آباد نیستین؟» «نه آی دکتر. اونام که مال کارگرای رسمی‌شرکت نفته. ما نخلستان داشتیم. توی کوت شیخ خرمشهر. حالا تازه برگشتیم اونجا، تازه راه ش انداختیم، هستیم دورهم.» «خدا خیرتون بده. دیدم انگلیسی بلدی گفتم شاید مال زمان شرکت انگلیسی‌ها باشی.» باز می‌خندد. «نه آی دکتر، ما همش سی ونه سالمونه. متولد سال رفتن انگلیسی‌ها، و آمدن کنسرسیوم چی‌های شاه. مگه ما چند سال نشون می‌دیم؟» «دوروبر شصت و نه.» نمی‌خندم. او غش غش می‌زند. آی دکتر مال ریشه. نمی‌رسیم بزنیم. نخلستون خرابه زیاد وقت و کار ونفس می‌گیره. و این همه بچه‌ها. مو خودم پاسپورت کویت دارم... اگه می‌تونستم می‌رفتم.» «پاسپورت کویت؟» «اونم داستان دیگه ای یه.» «باشه.» دستم را به طرفش دراز می‌کنم. می‌گویم: «حتما می‌دونی، من مهندس جلال آریان هستم، خوشوقتم.» با احترام و کرنش زیاد و مقداری هم حیرت، دستم را می‌فشرد. «مخلص شما زائر عارف بختور.» «بختون یا بختور؟» معنی هیچکدام را نمی‌دانم. «بختور آی دکتر، از بخت میاد.» همین را می‌خواستم. می‌گویم «اسم قشنگی داری.» «نه خیر آی دکتر.» حالا سرش را بدجوری تکان تکان می‌دهد. «اگر معنی و علتش را بگم می‌فهمید چرا گفتم اگه تمام درختای دنیا قلم بشه...» «و اگه تمام دریاهای دنیا مرکب بشه...» «نمی‌تونین تمام درد و بدبختی‌های ما رو بنویسین. در این گوشه بلاخیز دنیا، نه عرب عربیم، نه فارس فارس، ولی مجبوریم و می‌سازیم. با زمانه و چرخ گردون.» «می‌دونم.» داریم باهم یگانگی پیدا می‌کنیم. مهندس جلال آریان، تهران/آبادان، و زائرعارف بختور، کوت شیخ/ آبادان. می‌گویم: «با زمانه و چرخ گردون هم می‌شود ساخت زائرعارف. عارف شیراز هم می‌گه: «در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است / صراحی می‌ناب و سفینه غزل است.» با آهی از ته دل به چشم‌هایم نگاه می‌کند. می‌گوید: «ما سفینه غزل نداریم. پدر خود ما هم در یکی از این سفینه‌های موتورلنج هلندی‌ها که توش جاروکش بود، توی توفان دریا غرق شد. اما صراحی گاهی شاید، گاهی نه شاید.» نگاهش می‌کنم. خوب است. حالا جاده خرمشهر را تمام کرده و از جلو فلت‌های شرکتی که همان طور خراب مانده رد می‌شود و به میدان الفی سابق می‌رسد که مغازه‌های دور و بر و سان شاین را با خاک یکسان کرده و به جایش تازه چمن کاری کرده اند. صبح آفتابی ملایم آبادان است، اواسط اردیبهشت. از جاده جلوی پالایشگاه لب شط می‌آییم طرف شهر. می‌پرسم: «صورتت چطور شده؟ جنگ؟» جای بریدگی درازی یک طرف صورتش هست، با زخم و زیلی‌های زیادی اینجا و آنجا. احتمالا اثرات ترکش. «‌ها، آی دکتر. جنگ. روزهای اول جنگ که عراقیا حمله کردن خرمشهر، ما داشتیم زن و بچه‌ها را از توی خانه کنار نخلستان به سرپناه می‌بردیم که چندتا ترکش خوردم. توی صورت و توی این بازو.» به بازوی دست چپش دست می‌زند. «بردنت بیمارستان؟» «‌ها، همون شیرو خورشید. کوت شیخ.» «پس اگر پرونده داری می‌تونید از بنیاد شهید و بازسازی کمک بگیری. شنیدم رسیدگی و حمایت می‌کنند.» «نه خیر آی دکتر. پرونده نیست. تمام بیمارستان رو هم عراقیا با وسائل و پرونده‌ها و با همه چی با خاک یکسان کردند. ما فقط توانستیم با زخم بندی تنظیف و همه چی فقط فرار کنیم این دست آب...» «زمان جنگ رو کجا رفتید؟» «همین جا، ته جزیره آبادان. چوئیده. به نخلستانی که مال مرحوم دایی مان بود.» «تمام هشت سال جنگ آبادان بودید؟» «دو سال آخر رو جور کردیم رفتیم کویت. اون موقع هنوز زن و بچه‌های برادرها پیش ما نبودند. من خودم یه سفر هم رفتم بحرین، برای کار، و برگشتم. اما بعدها که دیدم صدام به کویت هم حمله کرد ما فرار کردیم و با زمانه چرخ گردون برگشتیم همین جا که حالا جنگ تموم شده بود. و همون سال آخر جنگ بود و دوتا برادرهام شهید شدند و زن و بچه‌هاشون بیچاره افتادند روی دست و بال ما.» «چطور کشته شدند؟ شهید شدند؟» «لاری داشتند، آی دکتر... جنس از ماهشهر و بندرعباس می‌آوردند اهواز، تصادف کردند با یک تانکر گاز سیلندری. آتش گرفتند و همه چیز دود شد، رفت هوا...» هوای حلقومی‌انگار بخشی از داستانش است. حالا از جلوی میدان سینما تاج انداخته به طرف دانشکده، که می‌بینم از دانشکده تمام ساختار و حتی برج بلند ساعت سرجایش باقی مانده. وقتی جلو می‌رویم می‌بینم ساعت کار نمی‌کند. و اسم «دانشکده نفت آبادان» هم شده «دانشکده مهندسی شیمی‌و پتروشیمی»، آبادان نه. وبا ظاهر زخم وزیلی ترمیم شده. پر کردن سوراخ‌های جای ترکش‌ها، مثل صورت زائر بختور. وقتی زائر پاترول را جلوی در ورودی ساختمان دانشکده پارک می‌کند، من از او تشکر می‌کنم، و با اشاره به ظاهر دیوار زخم و زیلی توی چشم بزن دیوار بنا، می‌گویم: «انگار اینجا هم ساخته با زمانه و چرخ گردون.» با لبخند می‌گوید: «بله، آی دکتر، باید چرخ گردون را مهار کرد و زندگی کرد و خوش بود. موفق و موید باشید، انشاالله.» «شما هم همین طور، آقای زائرعارف بختور.» «بنده اینجا هستم.» این جمله اش هم خوب است. من با دست خداحافظی می‌کنم و می‌آیم داخل طرف عمارت و دفتر ریاست دانشکده، که کروکی آن، زیر سقف بسیار بلند ساختمان، در ذهنم حضور خلوت انس حک شده دارد. پنج شش ساعت بعد را یا دکتر دبیری، رئیس موقت و پاره وقت دانشکده می‌گذرانم، با آشنایی با چند استاد و نیز روسای بخش‌ها و دیدن کتابخانه، آزمایشگاه‌ها، مرکز کامپیوتر، بخصوص تسهیلات آزمایشگاه زبان، که آن وقتها یکی از بخش‌های حساس دانشکده نفت آبادان بود. آن روزها، زبان تدریس صنعت نفت زبان انگلیسی بود. بعد از صرف نهار، در دفتر دکتر دبیری و در معیت روسای بخش‌ها، من قراردادی را که برای یک ترم تدریس موافقت شده امضا می‌کنم: سه روز در هفته، 16 ساعت تدریس، جمعه‌ها پرواز از تهران، مهمانسرای شرکت، و سه شنبه‌ها عصر پرواز به تهران. دلم می‌خواهد بیشتر می‌توانستم به دانشکده درحال بازسازی کمک کنم، اما نمی‌توانم خواهر تنها و بیمارم را تنها در تهران برای مدت طولانی رها کنم. به قول زائر اوضاع چرخ گردون بود و کاریش نمی‌شد کرد. وقتی حدود سه بعد از ظهر، همراه دکتر دبیری، در حال خداحافظی، از ساختمان اصلی بیرون می‌آیم، زائرعارف بختور کنار پاترول سفید منتظرم ایستاده است. به نشانه تعظیم خم می‌شود و در جلو را برایم باز می‌کند، و بزودی حرکت می‌کنیم. تا ساعت پرواز چارتر «آسمان» شرکت پتروشیمی‌یک ساعت و ربع وقت داریم. بهتر است برویم «چک این» بکنیم و ببینیم وضع پروازهای عصر اغلب ناجور چطور است. زائر می‌پرسد: «همه چیز با موفقیت و خیر خداوند پیش رفت انشاالله؟» او انگار از همه چیز مطمئن نیست. میگویم: «بله، مثبت بود، قرارداد امضا شد. از اول شهریور شش ماهی باهم هستیم … سه روز در هفته.» «الحمدالله، احمدالله.» «یه دور کوچکی توی شهر می‌زنیم و بعد می‌ریم فرودگاه.» «چشم، آی دکتر. اما انتظار زیادی نداشته باشین.» نگاهم می‌کند «می‌دونم. بعد از قطعنامه آمدم دیدم.» «تقریبا همانطوره… اون آبادان دیگه نیست.» «بر باد رفته است؟» شاید نام رمان مارگارت میچل و فیلم کذائی به گوشش نخورده. آهی میکشد. ساکت می‌ماند. «آره، منم که اول دیدم دلم خیلی گرفت.» سعی می‌کنم خلق تلخش را کمی‌جا بیاورم. ولی او در دنیای دیگری است. می‌گوید «آقا اهالی فقیر بدبختی… اونائی که گرید بالای شرکتی بودند، یا پولدارهای شهری بودند، رفتند… و دیگه م نمیان. اونهائی که مجبور بودند بمونند، موندند. یا اونائی که جای دیگه ای نداشتند موندند… و جان و مال دادند…» «می‌دونم چی می‌گی…» بعد از دور نه چندان طولانی توی شهر، از جمله خیابان‌های زند، امیری، بولوار شاپور و اطراف ساختمان اداره قدیمی‌ Labor Office و پشت بیمارستان، می‌اندازد توی جاده لب شط، و مسجد زنگونی و اداره کشتی رانی، و بالاخره جاده خرمشهر و فرودگاه. هنوز دارد از بدبختی‌ها و خرابی‌های باقی مانده شهر حرف می‌زند. برای این که سرش را گرم کنم، می‌پرسم: «پروازهای عصر خوب اجرا می‌شه؟ شنیده م پروازهای صبح بهتره.» «بیشتر بله آی دکتر، این چارترها کوچیکن و در ارتفاع کم پرواز می‌کنن و خودشون رو می‌رسونن. مگه اینجا هوا خیلی بد باشه و از برج مراقبت توی بی سیم و رادار بگن نه. اما امروز هوا خوبه، باد و توفان و گرد و خاک نیست.» «پس رفتیم انشاالله.» «بنده تا دقیقه ای که شما در آسمان پرواز کنین در خدمتتون هستم. و واقعا ارادتمند مخلصم.» «شما خوبی.» و حالا واقعا از او خوشم آمده، می‌دانم دوستیم. می‌گویم: «صبحی که می‌اومدیم، وقتی درباره اسم شما صحبت می‌کردیم، گفتی اگه تمام معنی رو بگم می‌فهمید چرا گفتم اگه تمام درختای دنیا قلم بشه و غیره. عارف که معنی ش معلومه. در بختور معنایی نهفته است... از همون «بخت» و «بخت یار» ما نیست؟» باز آهی می‌کشد. «‌ها بله آی دکتر. از بخت و بختیار شما میاد، اما می‌ره... رازهای بد هم توی همون کلمه اسم اول ماست.» «عارف؟» ظاهرا بختور بختیار نیست. بخت رفته است. می‌گوید: «اون عارف که شما فکر می‌کنین نیست.» «نیست؟ پس چیه؟» «ما بابامون آدم بدبختی بود، آی دکتر... عرض کردم که توی کشتی‌ها و موتور لنج‌های انگلیسیا و هلندیا کار می‌کرد. چی می‌گید، دائم الخمر هم بود. خودش هم توی زندگیش مثل من بدبختی‌ها و دربه دری‌ها کشیده بود... گرچه مال ما دست خودمون نبوده، تقصیر جنگ بوده اما اون بیشتر بدبختی خودش رو داشت و از خانه و طایفه فراری. خوب، از طایفه کوت شیخی بختور بود. خلاصه، وقتی ما توی شلوغ پلوغی زمان مصدق به این دنیا اومدیم، می‌دونید اسم ما رو چی گذوشت؟» «عارف» «نه...» «نه...؟» شنیده بودم عربها هم مثل انگلیسیها و آمریکائیها اسم پسرشان را همان اسم خودشان می‌گذارند. «اسم شما رو چی گذاشت؟» «رقیق الفال» نگاهش می‌کنم... چندان زبان عربی زیادی لازم نیست تا معنی این دو معلوم شود. لابد بابا اسم خودش را روی بچه اش گذاشته بود. ول می‌کنم. «بعد... بعد رفتی عوض کردی؟» «نه، آی دکتر. اداره‌های ثبت احوال اسم کوچک رو عوض نمی‌کنند. اسم فامیل رو چرا، اگر دلیل قانونی باشه، یا مستهجن باشه، اما اسم کوچک رو نه. ما تا کوچک بودیم «عبدی» بودیم، مسئله ای نبود. اون سالها ما رو تو خونه و تو کوچه عبدی صدا می‌کردن... که یه اسم معمولی ما عربهاست... اما وقتی رفتم مدرسه از مدرسه بیزار شدم چون همه اسم ما رو می‌فهمیدن و می‌خندیدن. همین شد که ما از سال دوم و سوم دبستان مدرسه رو شستیم گذاشتیم کنار... می‌رفتیم توی یه کشتی پیش بابا کار می‌کردیم، تا زنده بود... بعد هم رانندگی می‌کردیم، یا پیش این هلندی‌ها توی کشتیرانی کار می‌کردیم... بعد هم که اومدیم جزو راننده‌های قراردادی شرکت شدیم، که اون موقع‌ها با اومدن انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها و هلندی‌ها بیشتر برنامه‌ها و فاکتورها رو به انگلیسی می‌نوشتند. ما هم اسممون رو به انگلیسی می‌نوشتیم. منتها چون اسم اول مون دراز و مزخرف بود فقط حرف‌های اولش رو می‌نوشتیم: آر. اف. بختور. و کم کم آر. اف. رومون موند آر. اف. آر. اف. بختور.» «صحیح» «حالام آر. اف. بختور.» «خوبه. شما هم «عارف» انگلیسی هستی، هم بختیار عربی.» «یعنی بدبخت.» «نه، خوبه.» «بفرمایید آش شله قلمکار پرشن گالف.» «Good. احسنت.» می‌خندد. حالا وارد جاده فرعی و مستقیم فرودگاه شده ایم، و مطابق معمول تمام این روز کذائی، تمام نگهبان‌ها و حراست چی‌ها با او سلام و خوش و بش می‌کنند، که می‌رساند از چهره‌های خوشنام قدیم و جدید شهر است. می‌گویم: «شما حالا بیشتر عارف بختیار هستید... صاحب بخت و دولت واقبال.» «و چیز‌های دیگه... چون شما هستید و به آبادان بر می‌گردید.» معنی این حرفش را الان درست نمی‌فهمم. آهی می‌کشد و پاترول را در نزدیک ترین جای پارکینگ، روبروی ورودی «برادران» ترمینال پارک می‌کند. من دستم را دراز می‌کنم تا همان جا توی ماشین با او خداحافظی کنم، چون می‌دانم چقدر کار و مخمصه دارد. «خداحافظ آقای واقعا عارف بختور.» سامسونایت را بر می‌دارم و در را باز می‌کنم. «خیر، آی دکتر. عرض کردم که بنده تا چند دقیقه بعد از پرواز شما از روی باند با شما هستم.» او هم در طرف خودش را باز می‌کند و می‌آید بیرون. می‌خواهم اصرار کنم که دیگر مزاحمش نباشم، اما می‌دانم ول کن نیست. «باشه، آقای عارف بختور.» باز آهی می‌کشد. «ممنون آقای دکتر» بعد می‌گوید: «ضمنا آی دکتر ما راستش این سال‌ها عارف هستیم که واقعا نیستیم و زیاد بختور هم فکر می‌کنم نیستیم که در واقع هستیم.» این دیگر انگار دارد وارد شطحیات عرفان می‌شود که دنبالش را نمی‌گیرم. در را می‌بندم و می‌گویم: «بیا آقای عارف بختور فصیح اللسان.» قبل از این که در‌ها را ببندد و قفل کند، کتش را از روی صندلی عقب برمی‌دارد و بالاخره همراه من می‌آید، و تازه حالاست که بزرگترین تکان شگفتی سفر شروع می‌شود. زائر می‌گوید: «بنده باید در خدمت شما باشم، تا شما «چک این» بفرمایین، و چون وقت هست یک نوشیدنی خنک در فرودگاه آبادان، مهمان ما بچه‌های کوت شیخ خرمشهر باشید، بعد سوار شوید و شاد و خوب و سبکبال پرواز کنید...» «آخه زیادی زحمت می‌شه... و شما خیلی کارهای دیگه م دارید.» «شرمنده مان نفرمایید، آی دکتر. حضور شما در شهری که سال‌ها در آن خدمت کردید بیش از این‌هاست.» به طرف در ورودی حرکت می‌کنیم. می‌گویم «باشه بریم. ضمنا اگر احتمالا زد و پرواز کنسل شد می‌تونیم با هم بریم ایستگاه اتوبوس‌های تی بی تی!» می‌خندد. «نه خیر، میاد آی دکتر، هوا خوبه. البته می‌تونیم بریم تو بپرسیم.» من مراسم عبور از تفتیش بدنی را انجام می‌دهم، و سامسونایت هم از دستگاه بازرسی الکترونیکی کامپیوتری عبور می‌کند. آن را بر می‌دارم و به طرف کانتر پرواز «آسمان» چارتر شرکت پتروشیمی‌حرکت می‌کنم. وقتی سر بر می‌گردانم زائربختور را می‌بینم که کت زیر بغل با مامورین در حال خوش و بش است و یدون هیچگونه تفتیش می‌آید داخل. بعد از این که من کارت پرواز را می‌گیرم، مطمئن می‌شوم که پرواز سر موقع انجام می‌شود، و برمی‌گردم، زائر در چند قدمی‌پشت سرم ایستاده. می‌گوید: «وقت زیاد دارید، آی دکتر. بفرمایید بالا سالن پذیرایی قشنگی درست کرده اند، استراحت بفرمایید.» «باشه، ممنون.» حالا دیگر صورت زخم و زیلی و سال‌های عرب- ایرانی و رقیق الفال و بیسوادی و جنگ را نمی‌بینم. عارف بختور را می‌بینم. از پلکان بسیار بلند و عریض و تمیز بالا می‌رویم، که به راستی خوب و شیک بازسازی شده. سالن پذیرایی هم بزرگ و دل باز است، با پنجره‌های سراسری به باند‌های فرودگاه، نخلستان‌های دوردست، چشم اندازافق گونه ای از خرمشهر. وقتی من می‌نشینم زائر هنوز کنار میز ایستاده است و مثل یک پیشخدمت آشنا می‌پرسد: «چی میل دارید آی دکتر؟ اینجا دیگه مهمان ما هستید. ماءالشعیر خارجی مالتا هست، آب میوه ساندیس هست، قوطی‌های خارجی آب پرتقال، میراندا و کوکا و پپسی و سون آپ هم هست... و چیزهای دیگه.» من که با قیمت بالای قوطی‌های خارجی نوشیدنی‌ها آشنائی دارم- و جرات نمی‌کنم صحبت از پول و تعارف هم بکنم- می‌گویم: «آب میوه ساندیس خوبه. با یه خورده یخ. ممنون.» «آب انگور، آی دکتر؟» «بله، آب انگور خوبه...» یک «تبارک الله، چشم آی دکتر» می‌گوید و لبخندزنان می‌رود دنبال ماموریت. بوفه کوچکی کنار سالن، همان جنب در ورودی هست که به اتاق خدمتکاران یا رئیس منتهی می‌شود. مدتی تنها می‌نشینم و به دشت دلتنگی آور و نخلستان‌های تازه بازسازی شده جلویم نگاه می‌کنم، به افق گوشه بلاخیز دنیا. زائر با دو لیوان بلند آب انگور و ظرف یخ می‌آید. یکی را جلو من می‌گذارد، یکی را جلو خودش، و جلو می‌نشیند. می‌گوید: «به امید این که شما تشریف بیارین، آی دکتر، و کمی‌از سال‌های خوب را باز اینجا تجربه بفرمایین.» «ممنون، من هم امیدوارم که شما هم روزگار بهتر و بهتری داشته باشید، و بخت یار واقعی باشید. می‌بینم نخلستان‌ها، حتی نخلستان‌های لب شط دوباره زنده شده اند...» کمی‌از لیوانم می‌نوشم. «بخت خداوند یار شما هم باشه.» باز نگاهی به صحرای زیبا می‌اندازم و نفس بلندی می‌کشم، و احساس خوبی توی گلو و اعماق مغزم موج می‌زند. نمی‌دانم اثر دلتنگی گذشنه‌هاست، یا حرف‌های زندگی عجیب زائرعارف – آر.اف- بختور، یا چیزهای دیگر. حدسی هم دارم که نوشیدنی ام انگار آب انگور ساندیس ساندیس هم نیست. شاید خیال و غم‌ها و چیزهای دیگر باشد. می‌گویم: «مزه خوبی میده، آقای بختور. کمی‌هم دلتنگی آوره.» می‌گوید: «نوش جان آی دکتر.» «خوبه.» به چشم‌هایش نگاه می‌کنم. می‌گوید: «ما سفینه غزل نداریم، آی دکتر. سفینه‌های زندگی ما همه هنوز ته شط لاروبی نشده ن.» «اما انگار صراحی رو دارین.» کمی‌دیگر می‌نوشم. «گهگاهی شاید.» باور نمی‌کنم این صراحی گهگاهی خودش باشد. احتمالا از یکی از دوستان دریابندری که به ماهشهر می‌رفتند و می‌آمدند گرفته، به خاطر آمدن من. می‌گویم: «می‌دونم... زمانه و چرخ گردون.» حالا مطمئنم چیزی که زیر لبم و توی گلویم احساس دلتنگی آورده، مسلما فقط ساندیس نیست. آب انگوری است که در یکی از شهرستان‌های فرانسه به نام Cognac رشد می‌کند، که این هم از قدیم در لایه‌های خلوت انس مغزم حک شده است. همانطور که زائرعارف بختور حک شده خواهد ماند. نویسنده: اسماعیل فصیح